شنبه 4 خرداد 1398 - 18:6
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

خاطرات شيخ مصطفي رهنما

 

خاطرات شيخ مصطفي رهنما

مسعود كرميان

انتشارات سوره مهر، 1384

قيمت: 1800 تومان

 

شيخ مصطفي رهنمايي معروف به رهنما از جمله مبارزان دوره پهلوي است. او در دوران پهلوي اول با آنكه در سنين نوجواني و جواني به سر مي برد، به واسطه مخالفت پدر بزرگش با حكومت رضاشاه با مفاسد و مظالم حكومت استبدادي آشنا مي گردد. در زمانه پرآشوب سالهاي 1320-1332 و شكل گيري نهضت ملي شدن صنعت نفت به يكي از بازيگران اين عرصه مبدل مي شود و به افشاگري عليه عوامل استعمار و استبداد مي پردازد كه در اين راه محتمل زحمات و صدمات زيادي مي گردد.

بعد از كودتاي 28مرداد، علي رغم آنكه وي يكي ازمنتقدين حكومت دكتر مصدق بود به مقابله با كودتاچيان پرداخت و بارها توسط حكومت نظامي و ساواك دستگير، شكنجه، زنداني و تبعيد شد. اين مقاومت تا آنجا ادامه يافت كه بيش از هفده بار دستگير و زنداني گرديد.

رهنما در عين حال كه با حكومت پهلوي دوم مخالف بود، به همان اندازه در مبارزه با اسرائيل و حمايت از مردم مظلوم فلسطين نيز پايمردي به خرج داد كه اتفاقا وجهه بين المللي او بيشتر مرهون مبارزه با موجوديت اسرائيل و حمايت از تشكيل كشور فلسطين مي باشد.

كتاب حاضر خاطرات شيخ مصطفي رهنما به كوشش مسعود كرميان مي باشد، نويسنده درباره نگارش آن مي گويد: « تدوين خاطرات شيخ مصطفي رهنما دشواري هاي زيادي داشت كه مهمترين آن كهولت سن و فراموشي يا تداخل حوادث بود كه مي بايستي با مراجعه به اسناد و كمك گرفتن از روايان ديگر ابهامات آن را برطرف مي نمودم. معضل ديگر از بين رفتن اسناد و مدارك و نامه هاي رهنماست كه در جريان دستگيريهاي متعدد وي بارها توسط حكومت نظامي و ساواك توقف شد و ديگر به او بازگردانده شد.

اين مجموعه حاصل پنجاه ساعت مصاحبه حضوري است كه در سالهاي 78-79 انجام پذيرفته و در سال 82 متن پياده شده آن در اختيار من قرار گرفت.»

كتاب در چهارفصل با عناويني چون؛ خاطرات، يادداشتهاي خارك، فهرست اعلام و اسناد تنظيم يافته است.

نويسنده در فصل خاطرات از زبان خود مصطفي رهنما به بازگويي خاطرات وي مي پردازد و بيان مي دارد كه: « اين بنده خدا مصطفي رهنما در 12 اسفند1304 در شهر كرمانشاه در محله گذر صاحب جمع، جنب مسجد آقارحيم به دنيا آمدم، تولدم هم زمان بود با ماه شعبان، بدين مناسبت نام مرا مصطفي نهادند.»

نويسنده در اين فصل به پيشينه خانوادگي رهنما، دوران كودكي و مدرسه رفتن رهنما، آغاز طلبگي رهنما در كربلا، بازگشت به ايران و ... مي پردازد و خاطره اي از وي را بازگو مي كند: «   يادم مي آيد كه يك روز تابستان كه در كوفه بودم و طبق معمول تابستانها مي خواستم به ايران بيايم تا در كرمانشاه اقامت كنم به آيت الله آسيدابوالحسن اصفهاني برخوردم. در اين هنگام چون دروس حوزه نجف تعطيل تابستانه بود و مرحوم آسيدابوالحسن اصفهاني براي ييلاق به شهر كوفه آمده بود؛ خدمت ايشان رسيدم. شايد هجده يا نوزده ساله بودم؛ گفت: خوب آشيخ مصطفي مي خواهي بروي به ايران و برگردي؟ گفتم: بله كتابي در دستم بود از احمد سوسه، كتاب را ديد و گفت: چيه اين كتاب؟ اين كتاب را مي خواهم. آن را به ايشان تقديم كردم. گفت: جلد ديگرش را هم وقتي به بغداد رفتي برايم تهيه كن كه من مجال نكرده يا پيدا نكردم.

بعد وقتي بلند شدم كه بيايم گفت حالا كه مي خواهي بروي به سفر خرج داري؟ و حدود چهارده دينار عراقي به من پول دادند و گفتند كه شما دست و پايت بسته است اين را بگير. اين مرد اينقدر دقت نظر داشت.»

وي درباره مدير مسئولي مجله حيات مسلمين مي گويد:

«اواخر سال 29 من مدير مسئول مجله حيات مسلمين شدم و اولين شماره آن را در ديماه همان سال به صورت دوهفته نامه چاپ كردم. مجله در 16 صفحه كه عمده مطالب آن عليه شاه  ودفاع از اسلام بود منتشر مي شد. مجله حيات مسلمين را تا شماره 25 چاپ كردم و به خاطرمحدوديتهايي كه داشتيم بعضي از شماره هاي ان بصورت مجله و بعضي هم به صورت روزنامه بود...»

به گفته خود شيخ ايشان در دوران محمدرضا هفده ياهجده بار زنداني شدند كه ماجراي يكي از دستگيريهاي ايشان بدين صورت بوده است: «قبل از دستگيري دوم،‌من خيلي فقير شده بودم و دستم از هرجايي كوتاه شده بود. مريض هم شده بودم، منتهي خدا كمك مي كرد. من خسته نمي شدم. اين بود كه دو سه تا از كتابهايم را روز 16 آذر 1332 برداشتم و بردم توي ميدان مخبرالدوله كتابفروشي ابن سينا فروختم چهار تومان. آن وقت وضع كتاب و قيمت كتاب اين طوري بود. از كتابخانه كه آمدم بيرون مرا دستگير كردند و بردند بسوي كاميوني كه در ميدان مخبرالدوله بود. مردم هم تجمع كرده بودند. من هم براي اينكه مقاومتي كرده باشم گفتم من عقب كاميون نمي نشينم. آنها هم كه ديدند مردم تجمع كرده اند مرا بردند جلوي كاميون نشاندند. كاميون فورا دور زد و رفت به طرف ميدان بهارستان و من راتحويل كلانتري مركز كه آن وقت در آنجا مستقر بود دادند. تصادفا در آن روز من جليقه اي پوشيده بودم زير لباده؛ اين جليقه از سابق براي من مانده بود. آن اعلاميه اي كه در خصوص شانزده آذر32 چاپ كرده بودم مينوث اوليه اش توي جيب همين جليقه بود كه من آن را از بين نبرده بودم. خواستم اين را از بين ببرم و توي بخاري بيندازم چون زمستان بود و هوا سرد بود و من خيال كردن كه بخاري روشن است. كاغذ را خرد كردم و ريختم توي بخاري كه بسوزد؛ سربازي كه آنجا نگهباني مي داد رفت و خبر داد و گفتند بايد همه را خودت جمع كني. اين بود كه آمدند از توي خاكسترهاي سرد، اعلاميه را بيرون آوردند و كار سخت شد ولي خوشبختانه آن شب افسر نگهبان،‌افسري بود به نام سيدمصطفي هيربد كه كرمانشاهي بود و من نمي دانستم كه مخالف دربار است. خلاصه مرا بردند پيشش. او اظهار كرد كه بله شما روحاني هستيد و من مي خواهم كه به شما كمك كنم. چه كنم؟ گفتم مرا به فرمانداري نظامي تحويل دهيد و به شهرباني اطلاع ندهيد. چون در شهرباني سوابق مرا دارند؛ ولي فرمانداري چون تازه درست شده سابقه مرا ندارد. با سختي آن بيچاره تلفن كرد به فرمانداري نظامي؛ افسر نگهبان را راضي كردند. آن شب آمدند و مرا بردند و تحويل فرمانداري نظامي دادند، او اكنون زنده است خدا خيرش دهد ...»

در ادامه اين فصل شيخ از دستگيريهاي مختلف و خاطراتش در زندانهاي مختلف را بازگو مي كند. نويسنده در ادامه مطالب خاطره اي از امام راحل را از زبان شيخ مصطفي چنين نقل مي كند: « امام (ره) خيلي متواضع بودند و رساله اش را اصلاً به كسي مجاني نمي دادند. چون ترويج به نفع خودش را خلاف مي دانست حال آنكه بسياري از مراجع اين را صلاح مي دانستند و براي آن هم توجيه داشتند.

يكبار مرحوم آيت الله احمد طيبي شبستري در سالهاي اوايل دهه 1330 به من گفت تو كه با حاج آقا روح الله آشنا هستي بيا مرا ببر تا رساله ايشان را از دست خودش بگيرم. ما رفتيم امام زاده قاسم در شميران و مرحوم امام براي هواخوري بدانجا رفته بودند. بااينكه خيلي براي ما احترام قايل شدند ولي با ادب رد كردند. البته در نهايت ادب كه ما نرنجيم. البته مرحوم امام متواضع و فروتن بودند. حتي زمانيكه كتاب كشف الاسرار را در پاسخ به كتاب اسرار هزار رساله نوشت تا مدتها كسي نمي دانست كه اين را امام نوشته است.»

فصل دوم كتاب اختصاص به يادداشتهاي شيخ مصطفي رهنما از زندانهاي تهران و  خارك در سال 1332 دارد؛ بطور نمونه در بخشي از آن چنين آمده است:

«در خارك گردش از شرق به غرب جزيره و يكطرف دريا و دنبالش كوه و يك طرف تپه و چمن و درخت چوپاني و گردش اينطوري.

در 8/9/74(13ق) خواب ديدم دو دسته چهار نفري از تبعيديان را مي خواهند تيرباران كنند و من در دسته دوم بودم و حركتم دادم و ديدم كه دسته اول را به تير بسته و ماموران تفنگها را نشانه گيري مي كنند. يك لحظه ايستادم و ترس مي خواست مرا ميخكوب كند ولي فورا غلبه كرده و با آرامش پيش رفتم. ولي نه دسته اول و نه دسته ما تيرباران نشديم و قبل از اجرا از خواب بيدار شدم...

... ديو ياس داشت پيش مي آمد و سايه هيكل شومش مرا هرسان كرده بود به مغزم فشار بيشتري آوردم و اوضاع قلبم را متمركز نمودم. نور خدايي اميد، جلوه كرد و پرتو افكند.

17/4(35) مادرم آمد. با حسرت به من نگاه مي كرد و من با خنده عميقي با او صحبت مي كردم و از غصه منصرفش كردم. خواهرم مليحه و دايي ام جواد نيز با او بودند. با حالي خرابي كه دارم هنوز موفق به بستري شدن در بهداري نشده ام و در زندان بستري ام. با آنكه ده تخت در بهداري خالي است ...»

فهرست اعلام بخش ديگري از اين كتاب را شامل مي شود و فصل آخر نيز به اسناد و عكسهاي شيخ مصطفي رهنما اختصاص دارد.

 

چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 - 11:49


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری