شنبه 29 مهر 1396 - 1:8
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

شهري که خدا را فراموش کرده بود

 

نقد يک فيلم مشهور سينماي برزيل: «شهر خدا»( فرناندو ميرلس، 2003)

 

نام اين بخش فقير نشين در ريودوژانيروي برزيل، نامي کنايي دارد: «شهر خدا». شهري که خشونتي غير قابل تصور، بدوي و لجام گسيخته آن را فرا گرفته و دزدي، قاچاق مواد مخدر، قتل در اين شهر جزو امور روزمره شده است.

در سکانس اول فيلم مرغي را مي بينيم که چون فهميده که مي خواهند او را بکشند پا به فرار مي گذارد، اما رييس خشن باند تبهکاران (ليتل ديدز) و دارو دسته اش گام به گام، مرغ را تعقيب و به سمتش شليک مي کنند.

 تعقيب مرغ، به جز ارائه تصويري از خشونت حاکم بر باند تبهکاري، تمثيلي از وضعيت اين شهر هم هست. گويي زندگي روزمره اين مردم، اين شکل از زندگي را اقتضا مي کند. چرا که کار شرافتمندانه در«شهر خدا» و در ذهن اين مردم، مترادف با تيره روزي است، به همين دليل فعاليت هاي بزه کارانه و استفاده از اسلحه، محور زندگيشان را تشکيل مي دهد.

 در فيلم به نظر مي رسد که اين نوع از زندگي به شکل دايره واري همه را در خود محصور کرده، و امکان گريز از آن وجود ندارد. تبهکاران هم با بيرحمي و شقاوت مانع عبور هر فردي از اين دايره بسته مي شوند. انگار که با يک شهر نفرين شده و تقديري سياه و محتوم روبروييم.

 به ياد بياوريم «بني» يکي از سردسته هاي تبهکاران را، که به دختري دل بسته و مي خواهد به خواهش دختر و با تصميم شخصي اش، از اعمال بزهکارانه کنار بکشد و زندگي سالمي را شروع کند، اما به طور تصادفي به جاي دوست و شريک تبهکارش، توسط «ليتل ديدز»(سر دسته تبهکاران) کشته مي شود. يا «ناک هر» که خانواده اش به دست ليتل ديدز  قتل عام شده اند، با اينکه مي خواهد زندگي سالمي داشته باشد، براي حفاظت از جانش و همچنين براي انتقام جويي به گروه تبهکاران رقيب مي پيوندد.

 او در آغاز فعاليت هايش بر اين عقيده است، که ضمن سرقت ها و عمليات تبهکارانه، هيچ بي گناهي نبايد کشته شود. ولي بعد به تدريج  دستش را به خون بيگناهان آلوده مي کند، چرا که رمز بقاء در اين شهر دوزخي «کشتن» و «شقاوت» است.

 فقر و خشونت چنان در اين شهر رخنه کرده، که بسياري از کودکان اسلحه به دست مي گيرند و آدم مي کشند تا پول بيشتري به دست بياورند، و بزرگترين آمال و آرزويشان اين است، که در آينده تبهکاران بزرگي شوند.

 «ليتل ديدز»(رييس باند تبهکاران) از کودکي تشنه خون بوده، و تبهکار و آدم کشي بالفطره است. در کودکي، وقتي که سه بزرگسال همراهش هتلي را غارت مي کنند با بي رحمي جنون آميزي به داخل هتل مي رود و همه را به گلوله مي بندد. او در بزرگسالي هم، در نهايت بي رحمي هر سرپيچي و مخالفتي را با اسلحه خاموش مي کند. مثل صحنه اي که «ليتل ديدز» به پاهاي بچه هايي که بي اجازه او، دله دزدي کرده اند شليک مي کند و در برابر گريه آنها، قهقهه سر مي دهد.

 در اين ميان پسري به نام «راکت» به عنوان شخصيت اصلي داستان معرفي مي شود. او به قول خودش عرضه کارهاي خلاف را ندارد و دو دفعه اي که به قصد سرقت مي رود، دلش به حال قربانيان مي سوزد و از حمله به آنها صرف نظر مي کند.

«راکت» که مدتي در سوپر مارکت کار مي کند، در اوايل فيلم مي گويد: «کم کم داشتم درک مي کردم که درستکاري در زندگي بزرگترين حماقته.» اما به تدريج «راکت» به جاي اعمال خشونت آميز و بزه کارانه علاقه مند به عکاسي و تجربيات خلاقانه مي شود.

 او خشونت در «شهر خدا» را توسط عکس هايش در مطبوعات انعکاس مي دهد و همين عکاسها زمينه ساز پيشرفت او در حرفه عکاسي مي شوند. او از پشت دوربين با چشم هايي مضطرب و مشتاق عکس مي گيرد و ويزور و عدسي لرزان دوربينش، جنايت ها و سرقت ها را لحظه به لحظه ثبت مي کنند.

 تبهکاران هم از ثبت اين وقايع بدشان نمي آيد. «ليتل ديدز» وقتي عکسش در روزنامه چاپ مي شود تمام روزنامه هاي دکه روزنامه فروشي را مي خرد و به دوستانش نشان مي دهد و مي گويد: «حالا معلوم شد که رئيس اصلي چه کسي است.» «ليتل ديدز» با افتخار و ژستي پوشالي در عکس ها اسلحه به دست گرفته، که اين نشان از خشونت بدوي و ابلهانه او دارد.

 معرفي سه رفيق دزد در اپيزود اول که با فيکس فريم(تصوير ثابت) روي هر کدام و زوم به چهره شان انجام مي گيرد، ديدني است. پيوند نماهاي او رهد (از بالاي سر) به يکديگر از محله هاي مختلف که «ليتل ديدز» گروه هاي رقيب را قتل عام مي کند، بسيار تاثير گذار است و نشان از ماشين قصابي توقف ناپذير او دارند.

 ما در نمايي ثابت از داخل خانه اي که محل فروش مواد مخدر است، گذر سال ها را مي بينيم، وسايل خانه عوض مي شوند، آدم هاي مختلفي مي آيند و مي روند، ولي وضع همچنان به همان منوال گذشته است. انگار همه چيز تا ابد بر مدار تکرار و در دايره اي بسته گرفتار آمده است.

در صحنه اي از فيلم افراد اجير شده توسط پليس اشتباها فردي را مي کشند، سپس هفت تيري در دست او مي گذارند تا قتلش در جريان درگيري به نظر برسد. در اين صحنه دنبال شدن گلوله توسط دوربين که به سطوح مختلف برخورد و کمانه مي کند و مسيرش عوض مي شود، ما را به ياد فيلم هاي اکشن هاليوودي مي اندازد، و با رويکرد واقع گراي فيلم همخوان نيست.

 سرانجام در پايان فيلم و در سکانس نهايي، دو گروه تبهکار و روسايشان کشته و يا دستگير مي شوند و بچه هاي کوچکي که از «ليتل ديدز» کينه به دل دارند، با گلوله بدن او را سوراخ سوراخ مي کنند.

«راکت» هم با عکس هايي که از اين واقعه مهم تهيه کرده، به شهرت مي رسد و براي اولين بار اسم کامل و شغلش را به ما مي گويد: «ويلسون رودريگز، عکاس.» «راکت» با کوشش و پشتکار فراوانش از دايره بسته «شهر خدا» گذر مي کند. اما شايد عده انگشت شماري از کودکان و نوجوانان بتوانند چون او از زندگي فلاکت بارشان در مکان هايي چون شهر خدا، رهايي يابند.

 مناطقي که حتي پليس و مجريان قانون هم آن را از ياد برده اند و هر کس، هر چه بخواهد مي کند، و در فيلم هم تنها هنگامي پليس واکنش نشان مي دهد که «ليتل ديدز» پول خريد اسلحه را نمي پردازد و اداره پليس تحت فرمان دلالان اسلحه، بساط گروه هاي تبهکاري را بر مي چينند.

 اما به غير پليس افراد متمکن شهر هم گويي از چنين مکاني بي خبر هستند يا چنين تظاهر مي کنند. چرا که به قول «راکت»: «پولدارها درد ما را نمي فهميدند کارت پستال هاي ريودوژانيرو و شهر خدا را مي ديدند که آنجا را چون بهشت نشان مي داد.»

 اسم اين شهر نفرين شده نام کنايي «شهر خدا» را بر خود دارد، اما بهشتي براي تبهکاران است، و خيابان هايش هر روز به خون بي گناهان رنگين مي شود. شهري دوزخي که خدا را فراموش کرده و خيلي از خداوند دور است.

 

مشخصات «شهر خدا» (city of god)

 کارگردان: فرناندو ميرلس، فيلمنامه: پائولو لينز، تدوين: دنيل رزند، موسيقي: اد کورتز، بازيگران: اسکاندر رودريگز، لئوناردو دي هورا فليپه، جاناتان هاگنسون، سئو جورج و... محصول 2003، برزيل- فرانسه- آمريکا، 133 دقيقه. استوديو: گلوبو فيلمز، پخش کننده: ميرا ماکس، بودجه 8.5 ميليون دلار، فروش: 30.5 ميليون دلار.

 

خلاصه داستان

  شهر خدا داستان تبهکاران شهري فقير و نکبت زده درحومه ريودوژانيروي برزيل است اين فيلم داستان اين تبهکاران را بر اساس يک داستان واقعي از دهه 1960 تا دهه 1980  دنبال مي کند دو گروه تبهکاري که يکي به رهبري «ليتل ديدز» و ديگري به رهبري «کاروت» هستند، مي خواهند همديگر را از دور خارج کنند  تا توزيع مواد مخدر شهر را به تنهايي در دست بگيرند. ماه ها جنگ هاي خونين بين آنها ادامه دارد. سرانجام به دليل اينکه «ليتل ديدز» پول قاچاقچي اسلحه را نمي دهد، پليس دو گروه را محاصره مي کند و برخي را مي کشد و عده اي را دستگير مي کند. در اين ميان پسر جواني به نام «راکت» که از صحنه هاي درگيري دو گروه عکس هاي خبري تهيه مي کند، به شهرت و تمکن مالي مي رسد.

 

درباره فيلم

 شهر خدا ابتدا در کشور برزيل و يک سال بعد در سينماهاي ساير کشورها به اکران عمومي در آمد. فيلم روايتي از  جرم و جنايت در حاشيه شهر ريودوژانيرو در خلال سال‌هاي دهه هاي ۶۰ تا ۸۰ ميلادي است.

فيلم توانست در چهار رشته کانديد اسکار سال ۲۰۰۴ شود.(در رشته هاي بهترين کارگرداني، بهترين فيلمبرداري،  بهترين فيلم‌نامه اقتباسي و بهترين تدوين)

 فيلم همچنين نامزد بهترين فيلم خارجي زبان، در جشنواره فيلم بفتا در سال ۲۰۰۲ شد و در همان دوره موفق شد جايزه بهترين فيلم‌نامه را  از آن خود کند. شهر خدا همچنين نامزد بهترين فيلم خارجي زبان جوايز گلدن گلوب سال ۲۰۰۲ شد. فرناندو ميرلس هم براي کارگرداني اين فيلم توانست جايزه بهترين الهام دهنده جشنواره بين‌المللي فيلم تورنتو را در سال ۲۰۰۲ را کسب کند.

 

 

 

دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 - 13:56


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری