سه‌شنبه 31 مرداد 1396 - 13:55
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

اديسه معنوي

 

نقد يک فيلم مشهور و معناگراي سينماي ايران: «خيلي دور، خيلي نزديک» (سيد رضا مير کريمي،1383)


شخصيت دکتر عالم در «خيلي دور ـ خيلي نزديک» تا حدود زيادي تماشگر را به ياد کاراکتر خانه‌اي روي آب(بهمن فرمان آرا) مي‌اندازد. او هم فردي است که غرق در تمينات مادي خود است، حتي وظيفه خود را در قبال خانواده و فرزندانش فراموش کرده است. نشاط او از شرط‌بندي روي اسب‌ها بيشتر است تا اينکه به پسرش هديه تولد بدهد. اين تمنيّات مادي از سويي ديگر در بازي با سرنوشت مردم، هم جلوه‌گر مي شود.

 او جايي اميد ضعيفان و بي‌چيزان را نااميد مي‌کند و جايي ديگر مي‌خواهد که نوکيسگان را سرکيسه کند، هم دنياپرستي و فرصت طلبي نوکيسگان را به تمسخر مي‌گيرد هم ايمان و اعتقاد ناتوانان را، در حالي که خود هم نمي‌داند از زندگي چه مي‌خواهد.

 گويي در برزخي از پوچي گرفتار آمده است. در حقيقت دکتر عالم، نماد انسان مدرن هويت باخته‌ي معاصر است. جلوه‌هاي تمدن و زندگي مدرن هم‌ گويي به او دهن‌کجي مي‌کنند. مثل تصاويري که او در تلويزيون از اپرا مي‌بيند و خواننده اپرا خنده‌اي از تمسخر و پوچي سر مي دهد يا ماشين بنزش، که او را در صحرا تنها مي‌گذارد و به مرز مردن مي کشاند و تنها برايش، قابل تبديل به تابوتي است.

 بدبيني و بي‌اعتقادي دکتر عالم به باورهاي ديني را از همان ابتداي فيلم مي‌بينيم. در مصاحبه تلويزيوني با شک و ترديد و به اجبار با نام خدا آغاز مي‌کند و دوربين روي دست هم بر تزلزل و بي‌هويتي او در اين سکانس تأکيد مي‌کند.

 در طول فيلم نشانه‌هايي مي‌بينيم که در ديد علمي و مطلق‌گرايانه دکتر به مقوله دين خلل‌هايي ضمني و غيرمستقيم وارد مي‌شود. مثلاً او متوجه مي‌شود که نادانسته‌هاي اين جهان بيش از دانسته‌هاي آن است و بطور غير مستقيم مي‌فهمد که معنويت هم مي‌تواند در نادانسته‌هاي او جاي بگيرد. مثلاً وقتي دکتر به پسرش مي‌گويد که تلسکوپي برايش آورده که همه آسمان را مي‌تواند با آن ببيند. پسر به او مي‌گويد که بهترين تلسکوپ‌هاي دنيا تنها چهار درصد از کل آسمان را نشان مي‌دهند.

مير کريمي مفاهيم معنوي خود را در فيلم به طور غيرمستقيم و پنهان بيان مي‌کند و اين يکي از نقاط قوت مهم فيلم است، در مقابل خيل فيلم‌هاي عرفاني يا معناگرا که مي‌خواهند به طور مستقيم و شعاري، مفاهيم معنوي را بيان کنند. دکتر به سفري اديسه‌وار مي‌رود، سفري پرمکاشفه به دل طبيعت بکر و چشم‌نواز صحرا؛ تا با «خود» روبه‌رو شود و بر گمگشتگي اش غلبه کند.

 تحول دکتر و پيام معنوي فيلم هم از رويارويي با طبيعت و انسان‌هاي بي‌ريايي حاصل مي‌شود که ايمان در رفتار و بيان بي‌آلايششان بي‌ادا و شعاري به سادگي و با خلوص منعکس شده است. روحاني که با زبان مردم روستا، ساده و بي‌ريا حرف مي‌زند، منطقي ساده ولي قوي دارد، يا خانم دکتر ساده و معصومي، که احساساتش سريع در چهره‌اش نمايان مي‌شود و گويي هيچ چيزي براي پنهان کردن، ندارد.

نگاه ساده و بي‌پيرايه ميرکريمي به مفاهيم معنوي به دل مي‌نشيند، بيش از تمام پيچيده نمايي‌هاي پر طمطراق فيلم‌هاي عرفاني و معناگرا. مير کريمي در صورتي که مسير هميشگي اين نوع فيلم‌ها را در پيش مي‌گرفت، با سفري مواجه بوديم با فضايي روستايي و آدم‌هايي ساده که شخصيت اصلي با شعارهايي که در طول فيلم رد و بدل شده، در نهايت در فضاي دود و مه و انار به دست متحول مي‌شد.

«خيلي دور خيلي نزديک» فيلم پرداختن به جزييات است. دقت ميرکريمي در جزئيات بدان حد است که در فيلم نوعي مکاشفه را با کمک حرکت دوربين مي‌بينيم. مثلاً پيش از رفتن دکتر عالم به سفر نهايي حرکت‌هاي آرام و مکاشفه‌گر دوربين به دور او قابل تامل هستند، که گويي مي‌خواهند ويژگي‌هاي پنهان وجود دکتر را بجويند مثل صحنه‌اي که او را در حال شرط ‌بندي پشت کامپيوتر مي‌بينيم که دوربين با اين حرکت او را کاوشگرانه نظاره مي‌کند.

 همين حرکت دوربين به دور دکتر را وقتي با موبايل با همکلاسي پسرش در داخل اتومبيل حرف مي‌زند، شاهد هستيم. هر عنصرجزيي و کوچکي در فيلم کاربردي دقيق و هوشمندانه دارد. مثلاً حتي گالن بنزيني که دکتر کنار جاده مي خرد، و به جاي بنزين و از روي تقلب در آن آب ريخته شده، در نهايت به کار مي‌آيد و به رفع تشنگي دکتر کمک مي‌کند، يا برگه يادداشتي را به ياد بياوريم که دکتر روي ماشين مي‌گذارد. (تا اگر کسي ماشين را پيدا کرد به نجات او بيايد.) در سکانس توفان شن، باد نامه را به هوا مي‌برد، گويي نامه به فضايي ماورايي مي‌رود و بعد گويي از همان ماورا، نجات دهندگان نزد دکتر فرستاده مي شوند.

 در فيلم هوشيارانه، پسر دکتر را تا آخر نمي‌بينيم. گويي او مفهوم نهايي تحولي است که دکتر بايد در انتهاي فيلم به آن برسد. اين تمهيد نشان ندادن پسر باعث مي‌شود که دکتر را با همه حالات و جزييات رفتاري اش به دقت و به طور متمرکز زير نظر بگيريم و تحول تدريجي، آرام و البته بي‌وقفه او برايمان ملموس باشد.

مير کريمي مخصوصاً از مسعود رايگان در زمان ساخت فيلم براي نقش دکتر عالم استفاده کرد.(در آن زمان رايگان  تازه به سينماي ايران آمده بود و بازيگر ناشناخته اي به حساب مي آمد.) تا نقش‌ها و تيپ‌هاي قبلي او پيش زمينه ذهني ايجاد نکند و مانع باور شخصيت و مکاشفه او از جانب تماشاگر نشود.

 الهام حميدي هم به خوبي نقش دختر معصوم و احساساتي را بازي مي‌کند. محبت بي‌پيرايه‌اش به دکتر و اهالي روستا با لبخندهاي معصومانه و چهره فرشته گونش منتقل مي‌شود و نگراني نسبت به وضع دکتر را با غمي که در چهره‌اش مي‌نشاند، به خوبي منتقل مي‌کند.

او پزشکي است که خود را از مردم پيرامونش تافته جدا بافته نمي‌داند. در متن مردم است و با غم‌ها وشادي‌ها و باورهايشان همراه است و از بالا و متفرعنانه به آنها نگاه نمي‌کند.  همه چيز برايش ماديات و جلوه‌هاي مادي زندگي يا تيتر و عنوان هاي علمي و پرطمطراق نيست. او هرگز حرفه‌ و عنوان علمي اش را وسيله اي براي فخرفروشي و برتري جويي قرار نمي دهد و به قول خودش دنبال خلوص در زندگي است.

خانم دکتر با اين ويژگي‌ها درست در نقطه مقابل دکتر عالم قرار دارد. او دکتري است کاملا ايده‌آليستي که کمتر نمونه اش را ديده ايم و شايد در رؤياهايمان بايد دنبالش بگرديم. در ضمن خانم دکتر، کاراکتر مهمي است و نقشي مهم وکليدي در تحول دکتر عالم دارد.

فيلم پر از لحظاتي است که نشان مي‌دهد ميرکريمي سينما را مي‌شناسد و جلوه‌هاي بصري اش را به درستي به کار مي‌گيرد. مثل صحنه‌اي که برق مطب قطع مي‌شود، و دکتر عالم عکس‌هاي سي‌تي‌اسکن را براي اولين بار مي بيند و دوربين آرام به صورت مردد دکتر نزديک مي‌شود.( گويي پيش از ديدن دقيق عکس خودش هم فهميده، که فاجعه‌اي در راه است.)

بعد صداي نجوايي مي‌آيد که بر مرموز بودن فضا تأکيد مي‌کند، سپس صداي گلوله‌هاي فلزي بر اضطراب صحنه مي‌افزايد. بعد برق وصل مي‌شود. فيلم‌هاي سي‌تي‌اسکن روي صفحه‌هاي نوراني خاموش و روشن مي‌شوند. سپس از عکس‌ها روي صفحات نوراني با حرکت پن (حرکت افقي دوربين روي پايه ثابت) به چهره دکتر مي‌رسيم که با فاجعه بيماري فرزندش‌ روبه‌رو شده است.

 البته اين مسئله که ما نمي‌دانيم عکس سي تي اسکن متعلق به کيست اثرگذاري صحنه و عمق فاجعه را برايمان کم مي‌کند و اين اتفاقاً يکي از نقاط ضعف فيلمنامه است. به همين جهت که نمي‌دانيم عکس‌ها متعلق به کيست، تاثيرگذاري صحنه‌ پريشاني دکتر به هنگام رانندگي در خيابان کم مي‌شود. تا اينکه تازه پيش دوست دکتر متوجه مي‌شويم که عکس‌ها متعلق به پسر او است. حتي نماهاي اول فيلم هم که موتورسوار با پاکت عکس مي‌آيد هم نقش آگاهي دهنده‌ي خوبي در اين مورد ندارد.

  نماي هاي انگل (سر پايين) هوشمندانه اي از بالاي کوه در ميان کوير (در سکانس انتهايي فيلم) که گويي دکتر را از ديد يک ناظر ماورايي مي‌بينيم، هم تسلط مير کريمي را به زبان سينما به رخ مي کشند. يا صحنه‌اي که اتومبيل در جاده حرکت مي‌کند و سايه اتومبيل روي کوه‌هاي دور و نزديک مي‌افتد و سايه ماشين هم گويي دور و نزديک مي‌شود، که اشاره‌اي خوب و تصويري به عنوان فيلم است.

  فيلم گاه دچار شعار و سانتي مانتاليسم(احساسات گرايي) مي‌شود. مثل صحنه‌اي که دکتر عالم در خانه، ناگهان پسر کوچکش را در آغوش مي‌فشارد و موسيقي هم به شکلي گل درشت و اعصاب خردکني، صحنه را احساساتي مي‌کند.

يا آن اشاره مستقيم پسر به نام فيلم، وقتي خانم دکتر با موبايل داخل ماشين با او صحبت مي‌کند خيلي رو و مستقيم است.(هر چند در مجموع صحنه‌ي احساسي زيبايي است که پدر آن طرف‌تر از ماشين خود را رها مي‌کند و مي گريد و حال و هواي عجيبي به تماشاگر مي‌دهد.) يا مثلاً آدم نوکيسه در فيلم، کليشه‌اي تصوير شده، با آن شکلي که گوجه فرنگي و کباب را با انگشت گويي از هم مي درد و با غذايش مخلوط مي‌کند.

 ميرکريمي از لوکيشن بکر، زيبا و پرعظمت فيلم جهت خلق فضايي رازآميز و متحول کننده و بستري مناسب براي مکاشفه دکتر در دل طبيعت نهايت استفاده را مي برد‌. مثلا تيرهاي برق که به موازات هم و در هاله‌اي از گرما، محو ديده مي‌شوند يا جايي که ماشين دکتر موازي با قطار در حرکت است يا صحنه اي که مردي که افسار شتر را در  دست دارد، مسير حرکت ماشين دکتر را قطع و ماشين را متوقف مي‌کند يا صحنه توفان شن که با استاندارهاي سينماي ايران خوب از کار درآمده است.

ديالوگ‌هايي هم در فيلم مي‌شنويم که بعدا با ظرافت تبديل به حرف‌هاي مهمي در فيلم مي‌شوند. مثلا در ابتداي فيلم دکتر عالم به همراهان يکي از مريضهايش در مطب مي‌گويد: «وضع مريض شما مثل يک آدم ته چاه در بيابان است که نه نوري هست و نه صدايي، از کسي کاري ساخته نيست.»

 شايد اوايل فيلم اين ديالوگ و توصيف آن زايد به نظر برسد ولي در سکانس نهايي که پسر به نجات پدر مي‌آيد.( و ناخود آگاه اين ديالوگ را به ياد مي آوريم.) معلوم مي‌شود برخلاف حرف دکتر در شرايط سخت هم همواره روزنه اميد و ياوري قدرتمند هست. ياوري که دکتر همواره در طول فيلم آن را نفي مي‌کرد و اعتقاد به آن را بيهوده مي‌دانست.

  اتفاق پاياني تحولي بزرگ در زندگي دکتر است بدون آنکه مستقيم و شعاري باشد و توي ذوق بزند. به هر حال دکتر عالم، بعد از نجات از اين مخمصه ديگر آدم اول فيلم نخواهد بود و اين مهم است.

 ميرکريمي در «خيلي دور، خيلي نزديک» با بهره گرفتن هوشمندانه از جزئيات و ارائه مفاهيم به شيوه اي خلاقانه و  غيرمستقيم، و وسواسي در خور ستايش فيلمي که مي‌توانست از خيل فيلم‌هاي جاده‌اي و تحول يک مرد مدرن امروزي در صحرا و فضاي روستايي آن باشد ( و همان طور که ذکر شد، موضوعي بسيار کليشه‌اي هم هست.) به فيلمي ضد کليشه با ايده هايي خلاقانه و ظرافت هاي سينمايي تبديل کرده است.

 

 

 

شنبه 3 ارديبهشت 1390 - 13:34


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری