سه‌شنبه 8 مهر 1393 - 13:44
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

داود خسروي

 

کارگردان بزرگ سينماي صامت

 

نگاهي به کارنامه فيلمسازي فردريش ويلهلم مورنا


فردريش ويلهلم مورنا با نام اصلي فردريش ويلهلم پلومپ در 28 دسامبر سال 1889 در بيلفلد، وستفالي به دنيا آمد. او تحصيلاتش را در رشته‌هاي فلسفه (دانشگاه برلين) و تاريخ هنر و ادبيات (دانشگاه هايدلبرگ) به پايان برد. از سال 1908 مدتي در مدرسه تئاتري ماکس راينهارت آموزش ديد و سپس به گروه او پيوست.

هنگام جنگ جهاني اول وارد نيروي هوايي شد و به عنوان خلبان خدمت مي‌کرد. در هنگام خدمت در نيروي هوايي هواپيمايش سقوط کرد. پس از آن به تهيه فيلم‌هاي تبليغاتي جنگي پرداخت که پيش درآمدي بود تا با فرا رسيدن صلح وارد دنياي حرفه‌اي سينما شود.

 فيلم «نوسفراتو ـ يک سمفوني وحشت» (1992) اولين فيلم مهم مورنا بود او اين فيلم را در زماني که تنها 30 سال داشت؛ ساخت. نوسفراتو آغازگر فيلم‌هاي ژانر وحشت و اولين فيلمي است که بر مبناي رمان دراکولا اثر برام استوکر ساخته شده است و در ضمن اين فيلم بيش از همه آثاري که از رمان دراکولا ساخته شده، به روح اثر وفادار مي‌ماند و گاه از آن پيشي مي‌‌گيرد. فيلم شخصيتي (نوسفراتو) را توصيف مي‌کند که تشنه خون است و سرانجام مقابل عشق تسليم مي‌شود و جان مي‌بازد و اين از آن مضامين مورد علاقه ملت آلمان است.

اکثر صحنه‌هاي فيلم در هواي آزاد فيلمبرداري شده و دکورهاي معدود آن بيشتر واقع‌گرايانه هستند و اين رمز ترسناکي فيلم نوسفراتو هم هست چراکه پرسه زدن يک خون‌آشام در فضاي باز و واقعي تکان‌دهنده‌تر است از حرکت او داخل دکورهاي اغراق‌آميزي از سردابه‌ها و دخمه‌ها.

 برخي از منتقدان جاي دادن نوسفراتو را در سينماي مکتب اکسپرسيونيسم را درست نمي‌دانند ولي عده‌اي ديگر فيلم را اکسپرسيونيستي مي‌دانند، رابين وود(منتقد مشهور) درباره اين موضوع مي‌نويسد: «شايد گروهي ادعا کنند که فيلم هيچ ربطي به شيوه اکسپرسيونيستي ندارد، اما در جواب آنها بايد صحنه‌هاي بي‌شماري را شاهد آورد که نمونه‌هاي گوياي سبک اکسپرسيونيستي در سينما هستند. اولين نمايي که از قصر خون‌آشام نشان داده مي‌شود. شکل هندسي غريب طاقي‌ها، استفاده از زاويه دوربين «غيرطبيعي» مثلاً در نمايي ازجلوي کشتي، سايه عظيم خون‌آشام هنگامي که از پله‌ها بالا مي‌رود... و بسياري ديگر، نمونه‌هاي بارزي از سبک اکسپرسيونيستي کار هستند.»

 ردولف کورتز هم در کتابش با عنوان «اکسپرسيونيسم در سينما» مي‌نويسد: «مورنا در نوسفراتو مي‌کوشد تا حس شوم فضاي شبح‌آلودي را با استفاده از وسايلي بيافريند تا شايد عمداً اکسپرسيونيستي نباشند ولي به فرم‌هاي اکسپرسيونستي شباهت دارند.

هيچ گاه يک بازنمايي ناتوراليستي(طبيعت گرا) نتوانسته راه حل جايگزين قانع کننده‌اي براي چنين ماجراي وحشت‌انگيزي عرضه کند که باز هم فيلمنامه‌اش را هنريک گالين نوشته و در آن اوهام جانشين هم شونده موش‌ها، کشتي‌هاي طاعون زده، خون‌آشامان، سردابه‌هاي تاريک و ارابه‌هاي سياهي که اسب‌هاي بادپا مي‌کشاندشان به گونه‌اي شيطاني با هم در کنش و واکنش هستند.

 مورنا بر شخصيت ناواقعي فيلم تأکيد نهاد، فيلمش را بر اوهامي پر از عناصر سبک گرايانه استوار کرد و به اين سان به مرتبه‌اي از وحشت رسسيد که فرم‌هاي طبيعي قادر به توليدش نيستند.»

فيلم در آلمان و فرانسه با موفقيتي بزرگ روبرو شد و سوررئاليست‌هاي فرانسوي هم آن را مورد تحسين خود قرار دادند. «آخرين مرد» (1924) در آمريکا با عنوان «آخرين خنده» نمايش داده شد. البته عنوان دقيق‌تر فيلم «حقيرترين مرد است».

 «آخرين مرد» داستان دربان هتلي است که زندگي خوشي دارد، اونيفورم او وسيله‌اي است تا به همسايگانش فخر بفروشد و هويتي اجتماعي براي خود دست و پا کند، اما بر اثر حادثه‌اي مشخص مي‌شود که دربان پير شده قادر به انجام وظايفش نيست. بنابراين از درباني هتل برکنار شده و تبديل به دربان دستشويي مي شود.

با شغل جديد، او حق ندارد اونيفورم سابق را به تن کند و اين برايش قابل تحمل نيست. حرف عروسي دخترش در ميان است و بدون اونيفورم نمي‌تواند سر بلند کند. تصميم به خودکشي مي‌گيرد تا اينکه از طريق يک مشتري پولدار ثروتي بادآورده نصيبش مي‌شود.

 البته مشهور است که پايان خوش فيلم به اجبار اريش پولمر (تهيه کننده فيلم) شکل گرفته است. فيلمنامه هم که به طور اختصاصي براي عوامل اصلي آن يعني يانينگز (بازيگر)، مورنا (کارگردان) و کارل فرويند (فيلمبردار) نوشته شده بود و به خواست مورنا دوباره بازنويسي شد. تا مطابق نظرات او تغييراتي بکند.

 مهم‌ترين نکته در مورد «آخرين مرد» حرکت آزادانه دوربين است. کارل فرويند استادانه حرکات دوربين را با موقعيت‌هاي فيلم همخوان کرده است. دوربين از نخستين نما که همراه با آسانسوري به طبقه همکف هتل مي‌آيد تا واپسين نما، لحظه‌آي آرام ندارد. قبل از آن در هيچ فيلمي حرکات دوربين تا اين حد در خدمت توصيف لحظات نمايشي نبوده است، به صورتي که حرکت دوربين خود به صورت يکي از شخصيت‌هاي درام درمي‌آيد.

 اوج استفاده ازحرکت دوربين در صحنه‌اي است که پيرمرد بدحال است و در حالي که خود وي بي‌حرکت است، دوربين به جاي او حرکت مي کند. «آخرين مرد» در آمريکا با موفقيت فراواني روبرو شد و بازي اميل يانينگز در نقش دربان همه را تحت تأثير قرار داد.

 در فيلمنامه کارل ماير جزئيات مربوط به حرکات دوربين آورده شده بود. کارل فرويند (فيلمبردار) درباره اين موضوع مي‌گويد: «ماير در نظر داشت از همان ابتدا از دوربين متحرک استفاده کند. از من پرسيد که آيا مي‌توانم از هنرپيشه زني در نمايي عمومي فيلمبرداري کنم و سپس با حرکت به جلو، نماي درشتي فقط از چشم‌هايش را، نشان دهم؛ و اين خواسته براي آن لحظه‌اي بود که عمه دربان درمي‌يابد او متصدي توالت شده است.»

 در سال 1959 مارسل کارنه(فيلمساز مشهور فرانسوي) که در آن واقع منتقد جواني بود درباره «آخرين مرد» نوشت: «دوربين روي يک پايه چرخدار سر مي‌خورد. بالا مي‌رود. زوم مي‌کند يا جايي که داستان اقتضا کند چرخ مي‌زند. دوربين ديگر ثابت نيست، بلکه در بازي شرکت مي‌کند.

 بازيگرها فقط در مقابل دوربين قرار مي‌گيرند؛ بلکه دوربين به دنبال آنها مي‌رود آن هم هنگامي که کمتر انتظارش را دارند. اين تکنيک در «آخرين مرد» به ما اجازه مي‌دهد که با تمام سوراخ سمبه‌هاي هتل آتلانتيک غم‌انگيز آشنا شويم. دوربين که با آسانسور پايين مي‌آيد، وسعت سالن هتل را با نماي محرک دو چندان مي‌نماياند و ما را از ميان در گرداني عبور مي‌دهد و زير چتر اعياني يانينگز مي‌برد.»

 فيلم «تارتوف» (1925) شاهکاري متفاوت از مورنا است. استاد در برداشتي آزاد از نمايشنامه مولير و در پس لايه‌اي کمدي (که البته تماشاگر امروزي را به سختي مي‌خنداند) کاري مي کند که در همه فيلم‌هايش تماشاگر شاهد آن است؛ يعني به قولي: نمايش آن چيزهاي براي تماشاگر که کارگردان ميل دارد هستي داشته باشند. و در اين جهت با حرکت‌هاي دوربين خارق‌العاده فرويند به دنياي فيلمش هستي مي‌بخشد.

بازي اميل يانينگز (در نقش تارتوف) و کراوس (در نقش اورگون) از نکات برجسته فيلم هستند، «فاوست» (1926) آخرين فيلم استاد در آلمان است. مورنا با استفاده هنرمندانه از تضاد نور و سايه و جلوه‌هاي تصويري هوشمندانه توانست صحنه‌هاي خيالي را واقعي جلوه بدهد.

 همه صحنه‌هاي «فاوست» برخلاف فيلم‌هاي قبلي مورنا در استوديو ساخته شد. فيلم در اواخر قرون وسطي مي‌گذرد، دوره‌اي که تجسم تصويري آن در نقاشي‌هاي رامبراند آشکار است. دوربين از تمام قيد و بندها رهاست و تماشاگر را به متن ماجرا مي‌برد. پرواز فاوست بر فراز شهرها و روستاها ديدني است و دوربيني که درون سرسره عظيمي کار گذاشته شده، تصاويري تکان دهنده عرضه مي‌کند.

 در سال 1926 در حالي که مورنا 17 فيلم در کارنامه خود داشت (که متأسفانه اکثر آنها از بين رفته‌اند) زبان سينما را آنچنان تکامل بخشيده بود که هنوز استفاده جزيي از الفباي آن مايه مباهات هر کارگرداني است، اما او در حد فيلم‌هاي آلماني نمي‌خواست بماند و به هاليوود رفت.

 «طلوع» (1927) شاهکار مورنا و نخستين فيلم آمريکايي اوست. فيلم اثري درخشان است که در طول سال‌هايي که از ساخت آن مي‌گذرد، مرتبا به قدر و منزلت آن افزوده شده است. مورنا درباره اين فيلم گفته است: «اين فيلم درباره زن‌ها و مردهاي همه سرزمين‌هاي عالم است. زن و مردهايي که مي‌توانند همه جا و به هر زماني تعلق داشته باشند در هر نقطه از عالم که خورشيد طلوع و غروب مي‌کند. زندگي در همه جا يکسان است، گاهي تلخ و گاهي شيرين، گاهي اشک، گاهي خنده، گاهي خطا و گاهي بخشش.»

 «طلوع» براساس فيلمنامه فوق‌العاده کارل ماير ساخته شده و کامل‌ترين اثر مورنا است. با اينکه فيلم در هاليوود ساخته شده، داراي مشخصات فيلم‌هاي آلماني است. حرکات دوربين گويي به شکلي نامرئي در سراسر فيلم در القاء فضاي دراماتيک داستان به کار گرفته شده و تقريباً حس نمي‌شود.

 استفاده از عصر «نور» در فيلم فوق‌العاده است. سهم چارلز راشر فيلمبردار و راچوس گليز طراح صحنه در موفقيت فيلم انکارناپذير است. ژرژ سادول درباره ساخت فيلم «طلوع» چنين مي‌نويسد: «پس از موفقيت آخرين مرد ويليام فاکس، مورنا را به هاليوود دعوت کرد. مورنا به اين شرط پاي قرارداد را امضا کرد که طلوع بدون دخالت تهيه کننده ساخته شود. به گفته چارلز راشر (فيلمبردار) ماير در برلين فيلمنامه‌اش را نوشته بود و مورنا قبل از عزيمت به هاليوود طرح کار را به طور کامل ترسيم کرده بود.

 ويليام فاکس به قراردادش وفا کرد و هيچ‌کس جز مورنا، راشر، اشتروس و تدوين‌گر تا پايان کار حتي قسمت کوتاهي از فيلم را نديد. مورنا مبالغ هنگفتي صرف ساختن دکورهايش کرد: دکورهاي عظيم براي سکانس‌هاي شهر و سواري در تراموا، باران مصنوعي و طوفان شن، حتي دکورهاي داخلي با ديوارها و سقف کج ساخته شد تا حالتي «روانشناسانه» ايجاد کند نه حالتي واقع گرايانه.

 فيلمنامه ماير، که شايد کامل‌ترين اثرش باشد از داستان هرمان زودرمان اقتباس شد، اما چندين تغيير اساسي در آن داده شد: دهقان داستان زودرمان زبان نفهم و ناخوشايند است و در پايان کار به طور تصادفي غرق مي‌شود؛ زن شهري، کلفتي در خانه‌شان است، اما دهقان فيلم مردي است ساده و بي‌شيله پيله، که همسرش را واقعاً دوست دارد ولي با وجود طبع پاکش گمراه مي‌شود. اين تغييرات براي ساخت افسانه‌وار فيلم ضروري بود.»

سادول درباره فيلم «طلوع» هم مي‌نويسد: «حالت شاعرانه و غيرواقعي نيمه اول فيلم پس از صحنه اقدام به غرق کردن در درياچه به حالتي رئاليستي‌تر(واقع گرايانه) مبدل مي‌شود وقتي قايق به ساحل مي‌رسد، همسر وحشت زده پا به فرار مي‌گذرد و سوار تراموا مي‌شود، مرد دنبالش مي‌کند و هر دو خسته و درمانده به شهر مي‌رسند.

 مناظر اطراف، نخست درياچه و جنگل، سپس حومه شهر و سرانجام خود شهر از پنجره مي گذرند. اما آنها در تمام اين مدت از فعاليت و حرکت اطراف خود بي‌خبرند. تمامي اين صحنه‌ها درخشانند و به گونه‌اي مؤثر به موضوع فيلم کمک مي‌کنند.

 جانت گينور و جرج اوبراين (که در آن زمان «زوج ايده‌آل» مشهوري بودند.) هر دو به خوبي کارگرداني شدند: جانت گينور در نقش همسر تجسم خير محض است و زن شهري تجسم شر. «طلوع» از نظر مالي با چنان شکستي روبرو شد که مورنا هرگز نتوانست جبرانش کند و دو فيلم ديگري که براي کمپاني فوکس ساخت هر دو به طور کلي تحت نظر تهيه کننده قرار گرفت.»

 «نان روزانه ما» (1930) فيلم خوب ديگري از مورنا بود. اساس دراماتيک فيلم بر تضاد ميان زندگي شهري و روستايي بنا شده و صحنه‌هاي زيبايي دارد. از جمله ورود لم (پسر روستايي که به شهر رفته است) و تازه عروسش به مزرعه، که در آن دوربين بي‌وقفه در بالاي کشتزار، که باد ميان آن مي‌چرخد، حرکت مي‌کند و شور جواني را تداعي مي‌کند. فيلم بعدها به «دختر شهري» تغيير نام مي‌دهد.

 در «تابو» (1931) مورنا و رابرت فلاهرتي با دو سليقه و سبک متفاوت کنار يکديگر قرار مي‌‌گيرند روايت فيلم در ميان بوميان بورا ـ بورا در تاهيتي شکل مي‌گيرد و آميزه‌ اي از عناصر حيات‌بخش و ويرانگر زندگي است.

 مورنا درباره اين فيلم گفته است: «وقتي ما به بندر بورابورا در تاهيتي رسيديم ساکنان محلي تا آن زمان هرگز دوربين نديده بودند. زندگي آنها طوري ابتدايي بود که فکر کردم، مي‌شود فيلمي براساس آنها ساخت. به دنبال اين فکر من و فلاهرتي يک داستان خيلي ساده به وجود آورديم و براي نقش آفريني آن از سکنه محلي استفاده کرديم.»

 بازسازي زندگي واقعي سکنه جزيره با آنکه گاه از واقعيت فاصله مي‌گيرد، اما زيبا و تماشايي است. ژرژ سادول درباره چگونگي ساخت اين فيلم مي‌نويسد: «در سال 1928 مورنا به دنبال بروز اختلافاتي در مورد «نان و روزانه ما» رابطه‌اش را با استوديوهاي فوکس قطع کرد و به رابرت فلاهرتي پيشنهاد کرد که به طور مشترک فيلمي تهيه کنند. آن دو دقايق تفريحي به نام «موآنا» خريدند و تصميم گرفتند دور دنيا را بگردند و هر جا که مناسب ديدند، فيلم بسازند.

 در ژوئيه 1929 در تاهيتي براساس موضوع پيشنهادي فلاهرتي کار تهيه فيلمي را آغاز کردند. موضوع مورد نظر فلاهرتي تاثير تمدن در جوامع بدوي بود، اما هر قدر که کار پيشرفت بيشتري مي‌کرد، مسائل جديدتري مطرح مي‌شود. مورنا خواهان طرح داستاني بيشتري بود که به نظر وي آن را مي‌شد در آيين تابوي مردم پولينزي يافت، اما فلاهرتي حس مي‌کرد داستان مورنا بر مردم آنجا تحميل مي‌شود.

 هر دو در طرز برداشت خود صادق بودند و از اين رو پذيرفتند که يکي از آن دو کنار برود، فلاهرتي سهمش را در فيلم به مورنا فروخت و از کنترل محتواي آن دست کشيد، اما به کارش ادامه داد و بر فيلمبرداري نظارت داشت ولي قبل از تکميل فيلم تاهيتي را ترک کرد. مورنا کار را به پايان رساند و تدوين فيلم خود را به عهده گرفت.»

 مورنا براي تدوين «تابو» به آمريکا بازگشت و يک هفته پيش از نمايش عمومي آن در مارس 1931 در تصادف اتومبيل در گذشت. فيلم «تابو» بسيار پرفروش بود و بيش از 150 هزار دلار سود آن به بازماندگان مورنا رسيد، اين در حالي بود که استاد رخ در نقاب خاک کشيده بود.

 فردريش ويلهلم مورنا در ميان بزرگ‌ترين کارگردان‌هاي تاريخ سينما جايگاه رفيعي دارد در سال 1958 منتقدان کايه دو سينما مهم‌ترين فيلم تاريخ سينما را «طلوع» دانستند. (منتقداني مثل بازن، ريوت، گدار، تروفو و شابرول) همان سال در نظرخواهي مشهور بروکسل «آخرين مرد» ميان فيلم‌هاي جاوداني جاي گرفت. تا به امروز در رأي‌گيري منتقدان جهان همواره «طلوع» جزو 10 فيلم برگزيده بوده است در بزرگي و نبوغ مورنا همين بس که لوته آيستر او را «بزرگ‌ترين سينماگر آلمان» و کريستين متز او را «نابغه به معناي دقيقه واژه» خوانده است.

گزيده فيلمشناسي مورنا

پسرک آبي‌پوش (1919)، ابليس (1919)، شوريدگي (1920)، غروب، شب، صبح، (1920)، سفر به درون شب (1920)، قصر جن زده (1921)، نوسفراتو يک سمفوني وحشت (1922)، زمين شعله‌ور (1922)، شبح (1923)، دارايي‌هاي گرندوک (1934)، آخرين مرد (آخرين خنده) (1934)، تارتوف (1925)، فاوست (1926)، طلوع (1927)، چهار شيطان (1928)، نان روزنامه ما (1930)، تابو (1931)

 

 

سه‌شنبه 30 فروردين 1390 - 9:24


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری