پنجشنبه 8 تير 1396 - 1:29
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

دستي ناپيدا بر فراز زندان

 

نقد يک فيلم معناگرا ومشهور تاريخ سينما:«يک محکوم به مرگ گريخت» (روبر برسون، 1956)



1-«ساخت فيلم»:

 فيلم «يک محکوم‌به ...» براساس خاطرات سرهنگ آندره دويني ساخته شده است. دويني به جرم همکاري با نهضت مقاومت فرانسه توسط پليس حکومت ويشي در بهار 1943 دستگير به گشتاپو تحويل داده شد. البته او در نهايت توانست چند ساعت پيش از اجراي حکم اعدام از زندان بگريزد. دويني در جريان فيلمبرداري «يک محکوم‌به...» با برسون همکاري تنگاتگي داشت. برسون فيلمنامه «يک محکوم‌به...» را تحت تأثير خاطرات دويني و همچنين تجربه‌هاي شخصي‌اش هنگام اسير بودن در دست‌ نازي‌ها نگاشت.

 برسون در طول فيلمبرداري همواره تأکيد داشت اصالت همه چيز حفظ شود او حتي فيلم را در محل واقعي رخداد فرار ساخت و با وجود آنکه صحنه‌هاي داخلي را در استوديو فيلمبرداري کرد از همکارانش خواست که در استوديو سلولي دقيقاً شبيه سلول اصلي بسازند. برسون حتي طناب‌ها و قلاب‌هايي که دويني توانست با آنها فرار کند را يافت و از آنها در فيلم استفاده کرد. در آغاز فيلم اين جمله نقش مي‌بندد: «اين داستان واقعي است. من آن را چنانکه به راستي رخ داده است و بدون هيچ تغييري به فيلم درآوردم.»

2ـ «ايمان و تقدير»:

 فونتن از همان ابتداي فيلم تصميم به فرار مي‌گيرد، چرا که در قطعي بودن اعدامش شکي ندارد، او شجاعانه در مقابل همين قطعيت و انعطاف‌پذيري تقدير مي‌ايستد و مي‌خواهد «سرنوشت» را خود رقم بزند. او در مقابل نصيحت کشيش که توصيه مي‌کند در شرايط سخت دعا کند و از خدا کمک بخواهد، تلاش خود فرد را هم تعيين کننده مي‌خواند. در نهايت مشيت الهي هم بر اين قرار مي‌گيرد که تلاش‌هاي فونتن به ثمر بنشيند و به آزادي‌اش بيانجامد.

 نشانه‌هايي در طول فيلم مبني بر حضور خداوند و ياري او وجود دارد. نشانه‌هايي که نه تنها مانند برخي از فيلم‌هاي ديني و معناگرا عجيب و غريب و اغراق‌آميز به نظر نمي‌رسند بلکه از جنس زندگي و آن قدر ساده هستند که به وقايع تصادفي مي‌مانند. مثلاً در صحنه‌اي که کشيشي بالاخره انجيلي پيدا مي‌کند و يافتن آن را معجزه مي‌خواند، فونتن نيز ناگهان قاشقي پيدا مي‌کند و بدين ترتيب ابزاري که اين قدر در جستجويش بود به اين سادگي در مسيرش قرار مي‌گيرد.

 در يکي از صحنه‌هاي فيلم فونتن پشت پنجره سلول قسمتي از انجيل را مي‌خواند: «باد به هر کجا که بخواهد مي‌وزد و صداي آن را مي‌شنوي ليکن نمي‌داني از کجا مي‌آيد و به کجا مي‌رود همچنين است که روح متولد مي‌شود.» (انجيل يوحنا، باب سوم، آيه 8). مشيت الهي بر فونتن همچون بادي وزيدن گرفته، و فونتن تنها با تلاش‌هايش خود را در مسير آن قرار داده است. برسون درباره‌ي يک محکوم به مرگ گريخت، مي‌گويد: «مي‌خواستم اين معجزه را نشان دهم، دستي ناديدني بر فراز زندان آنچه را که رخ داد رهبري کرد و چنان نظمي به حوادث بخشيد که موجب پيروزي يکي در گريزش از زندان شد وديگري را شکست داد. فيلم اين رمز تقدير را همراه دارد: باد به هر کجا که بخواهد مي‌وزد.»

3-«پرداختن به جزييات»

نام فيلم بسيار گوياست و پايان داستان از همان آغاز مشخص است. بنابراين جذابيت داستان در محقق شدن مسئله فرار نيست بلکه تشريح جزييات نقشه فرار عامل جذابيت است. در بسياري از لحظات فيلم با اينسرت هاي(نماي نزديک) دست فونتن روبرو هستيم که دارد ابزاري براي فرار مي‌سازد. دست‌هاي فونتن در سلول زندان هر لحظه در حال تبديل يک شيء بي‌اهميت به ابزار حياتي و وسيله‌اي براي آزادي است.

جزييات تراشيدن چوب در و درست کردن طناب‌ها و قلاب‌ها آن قدر مينياتوري و سخت‌کوشانه است که بخش مهمي از جذابيت فيلم را به دوش مي‌کشد. از سوي ديگر شايد اين نکته که از فرار فونتن مطمئن هستيم. از بين برنده تعليق داستان به نظر بيايد. ولي تعليق را در جزئيات داستان مي‌توان يافت. تعليق در فيلم در مورد حوادثي مصداق پيدا مي‌کند که تماشاگر بر خلاف فرار فونتي از آن مطمئن نيست. مثل اين نکته که فونتن هم سلولي‌اش (ژوست) را با خود مي‌برد يا خواهد کشت؟ آيا اورسيني موفق به فرار خواهد شد؟ و....

4-«پرهيز از خشونت»

برسون آن قدر شأن و مرتبه انسان بودن شخصيت‌هاي خود را گرامي مي‌دارد که صحنه‌ي ضرب و شتم فونتن توسط افسر آلماني پس از فرار و باز گردانده شدن به ماشين و همچنين شکنجه شدن بعدي او در بازداشتگاه را در فيلم نمايش نمي‌دهد. برسون آشکارا در طول فيلم از نمايش خشونت طفره مي‌رود در حالي که او با نمايش خشونت، مي‌تواند راحت ترين راه براي برانگيختن احساسات تماشاگر را برگزيند ولي برسون ثابت مي کند که در عين سادگي آثارش هميشه به دنبال سخت‌ترين کارهاست. (سادگي آثار برسون با سال ها دشواري و ممارست به دست آمده ناگفته پيداست، اجراي اين سادگي بر پرده سينما چقدر دشوار و طاقت فرسا بوده است.)

5-«گفتار متن»

تک گويي‌هاي فونتن در طول فيلم به گونه‌اي است که گويي دارد از امري مقدر صحبت مي کند و تلاش‌هايش هم در راستاي تقدير اوست. که اين مسئله تأکيدي بر مفهوم مشيت الهي در فيلم دارد.

 عملکرد ديگر گفتار متن در فيلم، توضيح کنش هاست. البته تک‌گويي فيلم، توضيح دهنده‌ي صرف تصاوير نيست بلکه در بسياري از موارد نقش کامل کننده را دارد . مثلاً در صحنه‌ي که فونتن پاي ميز محاکمه به اعدام محکوم مي‌شود و سپس او را به سلولش باز مي‌گردانند. گفتار متن از هراس فونتن از اعدام فوري، و اينکه او ديگر فرصت فرار نداشته باشد مي‌گويد در صورتي که تصاوير فيلم در اين مورد به تنهايي گويا نيستند.

6ـ «بازيگري»

برسون در دو فيلم اول خود فرشتگان گناه (1943) و خانم هاي جنگل بولوني (1945) با بازيگران حرفه اي همکاري کرد. در خاطرات يک کشيش روستا (1950) بيشتر با بازيگراني همکاري کرد که تجربه‌ي حرفه‌اي نداشتند. اما او در چهارمين اثرش «يک محکوم به...» به طور کلي از نابازيگران استفاده کرد.

 برسون از خاطرات يک کشيش روستا به بعد، بازيگران فيلم‌هايش را به شکل مدل‌هايي انساني به کار گرفت در اين شيوه از بازيگران خواسته مي‌شد اصلاً بازي نکنند به همين علت به نظر مي‌رسد چهره‌ها و ديالوگ‌ها حالتي سرد و گزارش گونه دارند. همچنين نگاه‌ها يکنواخت و کلمات بودن اوج و فرود به نظر مي‌رسند.

برسون با به کارگيري اين شيوه، تعريف جديدي از بازيگري در سينما ارائه داد. مدل‌هاي انساني او با اجتناب از ارائه احساسات به جوهر کلمات و حرکات دست مي‌يابند و با ساده‌ترين کنش‌ها بيشترين معاني را انتقال مي‌دهند. برسون آدم‌هايش را در ساده‌ترين شکل ممکن به نمايش درمي‌آورد به همين دليل هر يک از کنش‌هاي شخصيت‌هايش به نمونه‌اي فطري و غريزي از اعمال همه انسان‌ها بدل مي‌شود.

 برسون سينماي رايج را که تمام تلاش خود را براي برجسته کردن نقش بازيگر و ستاره انجام مي‌داد به کناري نهاد و مي‌خواست آنچه در فيلم بيش از هر چيز ديگر به چشم بيايد خود «سينما» باشد. بازي فرانسوا التريه در نقش فونتن هم مصداق بارز همين توضيحات است.

وقتي فونتن در آغاز فيلم مي‌خواهد از ماشين بگريزد يا وقتي ابزارهاي مختلفي براي فرار آماده مي‌کند به جاي آنکه در چنين صحنه‌هاي برسون در فکر انتقال احساسات فونتن از طريق ميميک چهره يا شيوه‌هاي بازيگري موسوم به تماشاگر باشد. جوهر اصلي عمل او يعني تلاش براي فرار و ساختن سختکوشانه ابزار را به تماشاگر منتقل مي‌کند و نمي‌گذارد احساسات مزاحم ذهن تماشاگر را از اين مفهوم اصلي منحرف سازد.

7ـ «کاربرد صدا»

برسون صدا را به اندازه تصوير در فيلم‌هايش مهم مي‌داند.  صدا در فيلم‌هاي برسون به کمک تصاوير پر از جزييات او مي‌آيد و تأثيرشان را افزايش مي‌دهد. صداي ساييده شدن در زندان با قاشق، صداي شکستن ناگهاني در، صداي شکافتن پارچه‌ها براي درست کردن طناب و ... صداهايي هستند که جزييات فرار را به نحوه مؤثري، مؤکد مي‌کنند. صداهايي هم که فونتن از خارج از زندان مي‌شنود از طرفي تجسمي از فضاي بيرون از زندان در ذهن تماشاگر ايجاد مي کند و از سويي ديگر گويي اين صداي آزادي فونتن است که هر لحظه انتظارش را مي‌کشد.

 برخي از صداها هم نقش مؤثري در القاي حس عصبيت و خفقان زندان دارند. مثل صداي کليدي که نگهبان هنگام انتقال زنداني‌ها به نرده‌هاي راه پله مي‌کشد يا دوچرخه‌ي نگهباني که از آن صداي ناهنجاري به گوشي مي‌رسد.

 گاه در فيلم صداها از تصاوير پيشي مي‌گيرند و به يگانه عنصر بيانگر فيلم بدل مي‌شوند. صحنه‌ي آغازين فيلم را به ياد بياوريم که فونتن از ماشين فرار مي کند. در آغاز اين صحنه فونتن را داخل ماشين در کنار دو زنداني مي‌بينيم. از حرکت دست فونتن پيداست که توانسته با ترفندي دستبندشي را باز کند. او چند بار مردد، دستش را به سمت دستگيره در ماشين مي‌برد و باز مي‌گرداند.

وقتي اتوبوسي مقابل ماشين توقف مي‌کند. فونتن در ماشين را باز مي‌کند و مي‌گريزد. اما در نهايت شگفتي دوربين داخل ماشين روي صندلي خالي او ثابت مي‌ماند و فقط از طريق صداي دويدن ها و شليک گلوله‌ها و ...  است که اتفاقاتي که در حال رخ دادن هستند را مي‌توانيم تجسم کنيم. استفاده از صدا در اين صحنه فوق‌العاده است و اين از آن صحنه‌هايي است که ثابت مي‌کند صدا در سينما مي‌تواند ارزشي همپا با تصاوير داشته باشد.

8-«موسيقي»

تنها قطعه‌ي موسيقي که در فيلم به گوش مي‌رسد قطعه‌ي ابتدايي مس در دو مينور ولفگانگ آمادئوس موستارت است که موستارت آن را بين سال‌هاي 1872 و 1873 تصنيف کرد. رکوييم و مس در دومينور دو اثر کليسايي موتسارت هستند که هر دو ناتمام مانده‌اند. انگيزه‌ي موتسارت براي ساختن مس در دو مينور که در زمان خود قطعه‌ي موسيقي خيلي پيشرويي بود و همچنين دليل ناتمام ماندن آن نامشخص است. (اگر مس در دو مينور در زمان حيات موتسارت اثر پيشرو بود استفاده از يک قطعه‌ي موسيقي کلاسيک براي سراسر يک فيلم در «يک محکوم‌به ...» هم در زمان برسون ايده ا‌ي نوآورانه بوده است.)

قطعه‌ي آوازي ابتداي مس در دو مينور در طول فيلم به صورت يک موتيف(عنصر تکرار شونده) درآمده و نشان از حضور نيرويي مأورايي در سراسر فيلم دارد.

 در انتهاي فيلم هم که فونتن و ژوست از زندان فرار مي‌کنند و در تاريکي شب و در ميان مه ناپديد مي‌شوند اين قطعه‌ي آوازي علاوه بر القاي تحقق اراده خداوند، نزد تماشاگر چونان سرودي شادمانه در ستايش آزادي جلوه مي‌کند.

روبر برسون از بزرگان تاريخ سينماست. آثار او با فيلم‌هاي متعارف و دراماتيک معمول، تفاوت‌هاي فراواني دارند. برخي از اين ويژگي‌ها وتفاوت‌ها در مطلب پيش رو ذکر و تشريح شد. برسون تعريف متفاوت و منحصر به فردي از تصوير و صدا و عناصر سينما ارائه مي‌دهد. او شعبده مي‌کند و لذتي يکه و تکرار نشدني را با فيلم‌هايش به علاقمندان سينما هديه مي‌کند.

 

 

 

دوشنبه 22 فروردين 1390 - 14:2


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری