دوشنبه 1 بهمن 1397 - 18:56
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

هستي شناسي معرفت

 

هستي شناسي معرفت                                                            

مولفان: عبد الحسين خسرو پناه _ حسن پناهي آزاد

انتشارات اميرکبير

چاپ اول: 1389

 

يکي از ضروريات دستيابي هر چه بيشتر و روشن تر به آراي ملاصدرا، بازنگاري و سازماندهي تحقيقات و تحليل هاي اوست به اين معنا که بسياري از مباحث، از جمله مباحث علم و احکام آن، در آثار صدر المتألمين نه به صورت مستقل و مجزا بلکه در لابه لاي مطالب مختلف ديگر و در مسير اثبات ايده ها و نظرات ويژه سامان يافته است. بر اين اساس نوشتار حاضر با مد نظر داشتن هدف ياد شده کوشيده است تحليل و نظريات مختلف صدرالمتألهين در زمينه ي معرفت را در سازماني مستقل و منسجم ترتيب داده و ارائه کند بنابراين با پيشنهاد ساختار دانش فلسفه معرفت، آن را در آثار صدرا نيز جاري دانسته و به اختصار ارائه کرده است.

نوشتار حاضر در چهار بخش سامان يافته است. بخش نخست، به ذکر پاره اي مقدمات و کليات پرداخته است از جمله اشاره اي کوتاه به دوران زندگي و زمينه ي فکري عصر ملاصدرا، سپس معرفي دانش فلسفه معرفت و علوم مرتبط و همگون با آن و پس از آن ارائه ساختار فلسفه معرفت و تطبيق گذراي آن بر آثار و آراي صدرالمتألهين: با وجود برخي انحراف ها در دستگاه حکومتي صفوي، در اين دوران فرهنگ تشيع تا حدي چهره واقعي و درخشان خود را نمودار ساخت و علوم فقه و اصول و تفسير وحديث شيعه رو به کمال نهاد بلکه اساساً علم و ادب از جمله علوم فرهنگ و ادب پارس به اوج خود رسيد و علوم اسلامي و ميراث علمي گذشتگان نيز در آن ميدان گسترده شکوفا شد کمتر دوره اي از ادوار به اندازه دوره صفوي، حکيم، فقيه، محدث، فيلسوف، رياضيدان، اديب و عارف پرورانده است.

در ادامه همين بخش آمده است سياستهاي مزورانه خارجي و خيانتهاي داخلي، حکومت صفوي را دچار انحطاط کرده و رفته رفته افراد نالايق و فرومايه اختيارات فراواني را در دست گرفتند. هم چنين نگارنده در رابطه با ديدگاه ملاصدرا از اوضاع آن روز مي نويسد: «ملاصدرا شاهد بود که برخي افراد دنيا دوست در کسوت عالم ديني و با داشتن دانش، به دور از نور تقوي و اخلاص، جز به منفعت خود نمي انديشند و با دين خود ارتزاق مي کنند اين پديده را افتي بر دامن دين و فرهنگ مي ديد. بنابراين در اعتراض به وضع موجود عباراتي در نکوهش اين گروه به کار مي برد.»

در مدت مديدي از عصر صفوي چه پيش از ظهور ملاصدرا و چه پس از وي، اساس حکمت و معرفت عقلي مورد حمله و خدشه و بدبيني بوده و صدرا با توجه به اين روند خطرناک و با پيش زمينه هاي معرفتي و با کمک اندوخته هاي معرفتي و علمي خود دست به تأسيس نظامي حکمي گشود و اين کار مهم و سرنوشت ساز را در مقاطع پاياني عمر خويش انجام داد، يعني مقاطع نخستين و مياني زندگي او به فراگيري و مطالعه گذشت و ميوه آن در آثار قلمي او پديدار شد. نيز نگارنده در اين بخش دانش معرفت را به دو بخش هستي شناسي معرفت و معرفت شناسي تقسيم کرده است که تحليل، تقسيم، هويت, ماهيت و ارکان معرفت ساختارهاي هستي شناسي معرفت و هم چنين تعريف معرفت، اقسام معرفت، امکان، ابزار, منابع, ارزش و معيار، بنياد، منشا، مراحل و درجات و شرايط و موانع و گستره آن از ساختارهاي معرفت شناسي محسوب مي شوند. در يکي از اين ساختارها با عنوان ارکان معرفت، آمده است: مقصود از ارکان معرفت، عناصري است که وجود معرفت وابسته بدان هاست و بدون تحقق وجودي آنها، معرفت نيز وجود نخواهد داشت. در اين مبحث سخن از چيستي و هويت عالم و معلوم و ارتباط ميان علم و معلوم و سنخيت آنها با يکديگر است. نيز در ادامه مي خوانيم: حکمت متعاليه شامل هر سه بخش بررسي علم، عالم و معلوم بوده و ملاصدرا آنها را به تفصيل مورد تحليل قرار داده و ويژگيهاي هر کدام را برهاني کرده است. نظريه اتحاد عاقل و معقول نقطه برجسته و مهم معرفت شناختي اوست که از اصول هستي شناختي بهره مي برد. در اين نظريه اثبات مي شود که ارکان معرفت در واقع و در متن حقيقت، يک چيزند و تنها در مقام تحليل عقلي متغايرند. از جمله مباحث مبسوط ملاصدرا در کتاب اسفار، علم النفس است پاره اي از مباحث مطرح در اين بخش، به طور مستقيم با معرفت و ويژگي هاي آن مرتبطند.

در بخش دوم اثر حاضر، ابتدا به تحليل معرفت و بيان چيستي آن از منظر هستي شناسانه و ارائه تحليل ها و تحقيق هاي صدرا بر آراي ديگران پرداخته شده و سپس نظر منتخب ايشان به دست آمده است پس از آن به تقسيم و اقسام معرفت از نظر هستي شناسانه پرداخته شده است: علم و مباحث مربوط به آن در فلسفه ي اسلامي پيش از ملاصدرا جايگاه و فصل جداگانه اي نداشت وي با اختصاص مبحثي مستقل، مباحث معرفت شناسي را برجسته و مستقل مطرح کرد. ملاک فلسفي بودن يک مسئله اين است که موضوع آن «موجود به ماهو موجود» شمرده شود اما بدون تخصص طبيعي يا تعليمي يعني موجود پيش از آن که موجود طبيعي و يا رياضي تلقي گردد، موضوع فلسفه باشد اين موجود داراي عوارضي است و يکي از آنها علم، عالم و معلوم بودن آن است بنابراين بحث از علم از مسائل فلسفه اولي شمرده مي شود.

همچنين، تعريف معرفت، آغاز دانش معرفت شناسي، ديدگاه صدرالمتألهين، يگانگي هويت و ماهيت، نبود چيزي شناخته تر از معرفت و . . .  از موضوعاتي است که در رابطه با اين بخش مطرح شده است.

نيز امتناع دور تسلسل، بررسي تعريف هاي علم, نظير علم به امري سلبي، و به صورت حاضر نزد عقل، تعريف علم به اضافه و به کيفيت ذات اضافه و اشکالات وارد بر هر کدام از اين تعاريف و نيز تفسير هاي صدرا از علم از مباحث ديگر اين بخش محسوب مي شوند.

علم به بيانات مختلف صدرالمتالهين و بر فراخور مباحث مختلف ، کاربردهاي متعددي دارد نيز در ادامه، به بررسي صورت، ظهور و وجود به عنوان عناصر تشکيل دهنده علم مي پردازد: علم عبارت از صورت حاصل از چيزي نزد مُدرِک و يا حضور صورت شيء براي مدرک است. علم صورت؛ مطابق معلوم است اعم از اينکه معلوم خارجي داشته باشد يا نه و . . .

نکته ديگري که در قسمتي ازاين کتاب مطرح شده است اينکه، تعريف ملاصدرا از علم به صورت، ناظر به علم حصولي است نه علم حضوري. چون ايشان تنها در تحليل و تبيين اقسام علم حصولي است که از تعبير صورت استفاده مي کند ولي در بيان اقسام معرفت آن را به احساس ،تخيل، توهم وتعقل تقسيم کرده است و بر همه معلوم است که اين اقسام تنها زير مجموعه علم حصولي اند.

در ادامه اين مبحث نگارنده به شواهد قرآني ملاصدرا نيز در اين زمينه اشاره کرده است : صدرالمتالهين پس از بيان عقلي در فضيلت و مرتبه علم از قرآن و روايات نيز شواهد و مويداتي براي نظر پيش گفته اش ارائه مي کند. شواهد قرآني در اين خصوص در چند وجه مطرح شده اند يکي از اين وجوه مذکور در اين کتاب اين است: خداوند ابتدا خود، سپس ملائکه و سوم اهل علم را جزء شاهدان بر توحيد بر شمرده که شاهد بر فضل اشرف علم دارد زيرا اهل علم در برگه ي شاهدان توحيد و در پي خدا و ملائک ذکر شده اند. هم چنين در قرآن کريم علم حکمت ناميده شده سپس حکمت به خير کثير مشرف و ملقب شده است . . .

هم چنين تعريف علم حقيقي، رابطه علم و ايمان، مراتب ايمان و توجه صدرا به علم حصولي از ديگر موارد مطروحه در اين بخش مي باشد: در نتيجه ملاصدرا در بررسي علم، هم به جنبه ي هستي شناختي علم توجه داشته و هم به جنبه ي معرفت شناسي آن، زيرا در علم حصولي عنصر حکايتگري و مطابقت با واقع که پايه صدق مي باشد، نقش اساسي را بر عهده دارد و ملاصدرا به اين عنصر توجه و تصريح دارد.

در فصل ديگري از اين بخش نگارنده به تقسيم معرفت پرداخته و مدرکات امکانيه و عوالم ثلاثه، تقسيم علم به حصولي و حضوري و ملاک اين تقسيم، و بررسي و تبيين هر کدام و تفاوت اين دو علم و پيشينه و ويژگي هاي و اهميت هر کدام از اين دو علم را به عنوان مواردي که در ذيل بحث کلي مطرح شده اند، ارائه کرده است.

در مقدمه اين فصل از کتاب مي خوانيم: تحليل و تبيين ملاصدرا از چيستي و تحليل معرفت به اين معنا رسيد که معرفت از نسخ وجود است بنابراين مشمول احکام وجود نيز خواهد بود اين مطلب در مقام تعريف نکاتي را اقتضا مي کرد و اکنون در مقام تقسيم معرفت نيز قواعد و ضوابطي را مي طلبد بر اساس حکمت صدرايي علم همانند وجود داراي مراتب و به اصطلاح مقول به تشکيک است اين نظريه در جاي جاي آثار و آراي ملاصدرا ديده مي شود و البته يکي از ويژگي هاي حکمت صدرايي به شمار مي رود.

نيز در اين قسمت از کتاب حاضر به برخي از مصاديق علم حضوري در ضمن برهان بر ثبوت علم حضوري و برخي نيز در لابه لاي ويژگي هاي آن مورد اشاره قرار گرفته شده است. بر اين اساس به «علم نفس به خود»، «علم نفس به قوا  و ابزارهاي خود» اشاره گرديده است.

در ادامه اين مبحث صدرا پنج دليل و يک شاهد بر حضوري بودن علم نفس به قواي خود اقامه کرده است که يکي از اين دلايل اين است: هر کس اشياي خارج از ذات خود را به واسطه صورت حاصل در نفس درک مي کند اما خود آن صورت را که نشانگر خارج است (معلوم بذات)، با علم حضوري و بدون صورت ديگر مي يابد وگرنه بايد صورتهايي که در ماهيت متساوي اما در تعداد مختلف اند در محل واحد اجتماع کنند و اين (اجتماع امثال) امري است محال.

نگارنده در دنباله اين موضوع ضمن تقسيم علم حصولي به تصور و تصديق، مي نويسد: ملاک تقسيم علم حصولي به تصور و تصديق آن است که اثر حاصل از اشياء در نفس به دو حيث، لحاظ مي گردد، نخست اقتران با حکم و دوم عدم آن، در صورت نخست نام آن تصديق است و در صورت دوم تصور خوانده مي شود.

به نقل از کتاب حاضر، صدرالمتالهين در تبيين اساس تقسيم در اين باره مي گويد: در هر تقسيمي بايد وحدت مقسم محفوظ و معتبر باشد و گرنه تقسيم به اقسام منحصره ختم نخواهد شد اما اين وحدت معتبر گاهي وحدت طبيعي و گاهي صناعي و اعتباري است. مثال وحدت طبيعي وحدت انسان و فرس در حيوانيت و مثال وحدت صناعي وحدت در واحد عمارت(ساختمان) يا وحدت لشکر و . . . مي باشد .

نيز پيشينه ي تقسيم علم به تصور و تصديق، انحصار علم حصولي در تصور و تصديق، چيستي تصور و تصديق از موارد مطروحه ديگر در اين بخش مي باشد. همچنين، تقسيمات، احکام، اقسام و متعلق تصور از ديگر موضوعات اين بخش است: تصور گاهي به امور خارجي تعلق مي گيرد و گاهي به احکام نفسانيه (تصديقات) پس رجوع  علم به تصور است گرچه احکام و تصديقات يا همان افعال نفسانيه و قطع و ابقاع را نيز تصور مي کنيم. در نهايت آنچه در ذهن مي آيد يا صورت و ماهيت است يا اذعان و اعتراف و اعتقاد به مطابقت آن با صورت، قسم اول تصور و قسم دوم تصديق است.

در ادامه نيز به تصور تام و ناقص، حقيقي و اعتباري ، بديهي و نظري، فطري و حدسي و مکتسب و کاسب که تقسيم بندي خاص ملاصدرا است، و هم چنين تصور کلي و جزئي بعنوان اقسام تصور اشاره شده است: اگر تصوري قابل انطباق  صدق بر افراد کثير نباشد جزئي و گرنه کلي است .

نکته مهم ديگر از منظر نگارنده اينکه خود تصورات جزئي به لحاظي کلي اند و بالعکس. توضيح مطلب اينکه، در حمل هر محمول بر موضوع دو گونه حمل وجود دارد حمل اول ذاتي و حمل شايع صناعي. با توجه به تفاوت ميان اين دو نوع حمل، در بسياري از موارد، دو مفهوم به لحاظ يک حمل صادق و به لحاظ حمل ديگر کاذبند مانند مفهوم کلي و جزئي. اين دو اگر به حمل اولي بر يکديگر حمل شوند به دليل فقدان وحدت در دو مفهوم متغاير آنها، حمل کاذب خواهد بود و ليکن هرگاه مفهوم کلي بر مفهوم جزئي به حمل شايع حمل شود، حمل صادق خواهد بود زيرا مفهوم جزئي به معناي چيزي که صدق آن بر افراد کثير ممتنع است معنايي است که داراي مصاديق فراوان است و به همين دليل مصداق از براي مفهوم کلي يعني مصداق از براي چيزي است که بر اشياء فراوان صدق مي کند.

دستيابي ذهن به مفاهيم کلي، مناقشه در کلي بودن ادراکات کلي و حمل مناقشه، اقسام تصورات کلي، پيشينه ي طرح معقولات، ديدگاه و استدلال ملاصدرا، تقسيم معقولات به اولي و ثاني و بررسي آنها و اقسام آنها، و . . . از ديگر مباحثي است که در اين بخش و در اين زمينه مطرح شده اند. همچنين اقسام معقول ثاني فلسفي ، ترکيب معقولات اولي و ثاني، فلسفه مولد معقولات ثانيه، تکيه معقولات منطقي به معقولات اولي، ارتباط معقولات به خارج و نفس، موصوف معقوليت، تحقيقي بر نظر سهروردي ، عروض و اتصاف مفاهيم منطقي و . . . موضوعات ديگري که در پيرو مباحث پيشين مطرح شده است در خصوص معقولات اولي آمده است: اين اصطلاح به معناي نخستين تصور به دست آمده براي ذهن از اشياء خارجي است. يعني معقولات اولي تصورات اوليه اشياء هستند که فشا و مصداق آنها در خارج است.

انتهاي اين بخش, اقسام علم از منظر حکماست که علم فعلي و انفعالي، اجمالي و تفصيلي، بسيط و مرکب و حقيقي  و انتزاعي از انواع اين تقسيم بندي است. در رابطه با علم  حقيقي  و انتزاعي آمده است: علم همانند وجود گاهي بر امر حقيقي اطلاق مي شود و گاهي بر معناي انتزاعي نسبي مصدري يا همان عالميت اطلاق مي گردد اين معناي مصدري همان مبداء اشتقاق معاني عالم و معلوم و ديگر انتعابات و تعريفات علم مي باشد زيرا عمل قسمي از وجود است بلکه بنابر نظر حق، علم و وجود يک چيزند.

بخش سوم اثر حاضر، به بيان هويت و ماهيت معرفت پرداخته است. ابتدا هويت معرفت و ديدگاه صدرالمتالهين در اين باره و دلايل تجرد معرفت از نظر ايشان و سپس به تبيين معناي ماهيت معرفت و ارائه ديدگاه صدرا و نتايج حاصل از آن در زمينه تبيين ماهيت معرفت پرداخته شده است.

چيستي تجرد و پيشينه ي آن، دلايل تجرد معرفت، بررسي آراي مخالف، نقد نظريه ارتسام و انتقاش، نقد نظريه شبح و انطباق، تجرد صور و ادراکات خيالي و . . . از مباحثي است که در اين بخش از کتاب مورد بررسي و تبيين قرار گرفته است. هم چنين کارکرد تجرد معرفت در آراي تفسيري صدرا، از ديگر موارد مطروحه در اين بخش مي باشد: هويت معرفت يکي از مسائل مهم و تعيين کننده در هستي شناسي معرفت است نسبت به اين مسئله دو رويکرد کلان رودرروي هم قرار دارد. ماده گرايان و معتقدان به اصالت تجربه مانند آمپريسم و پوزيتيويسم، مدعي مادي بودن شناخت و منکر هر گونه ادارک غير مادي و غير محسوس بوده و تنها راهي از شناخت را پذيرفتني مي شمارند که با حواس و تجربه ي حسي به دست آيد. رويکرد مقابل، به تجرد ادراک و معرفت اعتقاد داشته و به طور دقيق تر ، حواس، محسوسات و عالم ماده را تنها وسايط و معدات حصول ادارک مي داند همه گرايش هاي حکمت اسلامي معتقد به نظريه دومند.

در مبحث حاضر، سخن از اين است که علم حقيقي از نسخ وجود است. از ويژگي هاي تجرد نيز برخوردار است و مشخصه ي معرفت قابل قبول، عاري بودن آن از ماده، عوارض ماده و لواحق آن است.

در گفتار نخست صدرالمتالهين با اقامه براهيني، اثبات کرده که علم نه امري است سلبي و نه اضافي، بلکه معرفت مفهومي است انتزاع شده از وجود و حقيقت آن از نسخ وجود است نه سلب يا اضافه و اعراضي مانند کيف نفساني.

در خصوص نقد نظريه شبح آمده است: قائلين به شبح بر اين پندارند که شيء بر اين پندارند که شي ء موجود در خارج نظير انسان، داراي ماهيت و ذاتي است که شبح و مثال آن (و نه نفس همان ذات و ماهيت) به ذهن منتقل مي شود و حال آنکه بر مبناي قبول وجود ذهني، صورت علمي ماهيت و يا به اصطلاح اهل معرفت، عين ثابت شي ء است که در دو موطن خارج و ذهن بدون هيچ تغيير و دگرگوني بلکه به وحدت خود حضور دارد . . .

در گفتار دوم اين بخش، ماهيت معرفت بررسي مي شود که منشاء بحث از ماهيت علم، ماهيت علم و وجود ذهني، تبيين مبناي ملاصدرا و . . . از موارد مورد اشاره در اين بحث مي باشد هم چنين ديدگاههاي متفکران ديگر نظير بوعلي و فخر رازي و نقد سخن آنان از موضوعات ديگري است که در اين بخش دنبال مي شود.

به نقل از کتاب حاضر، سخن از ماهيت معرفت جايي ترتيب يابد که در صدد ارائه تعريف حدي يا رسمي از علم بوده و بخواهيم توسط جنس و فصل آن را تعريف کنيم لکن با توجه به مبناي ملاصدرا در چيستي علم، نمي توان هيچ نسبتي ميان علم و ماهيت يافت. در اين ميان اقوالي وجود دارد که علم را ذيل يکي از مقوله ها، مانند جوهر يا عرض قرار داده اند و برخي هم آن را اضافه و نيز کيفيت ذات اضافه خوانده اند. صدرا با بيان اين آرا همگي را نقد و ابطال مي کند وي علم را از نسخ وجود مي داند نه صورت مرتسم در عقل و نه اضافه و نه از مقوله ي عرض. بنابراين نمي توان احکام تبيين و تعريف ماهوي را در علم جاري دانست.

نيز در ادامه آمده است: نکته ي اساسي در بيان ماهيت معرفت از نظر ملاصدرا اين است که اصل اتحاد «عاقل و معقول» در تمام مباحث مرتبط با علم حاضر بوده و نقش محوري دارد و به عبارتي بدون در نظر گرفته آن، تعريف يا تحليل و تبيين ماهيت يا هويت و حتي اقسام معرفت به سرانجام نمي رسد زيرا بازگشت اصل ياد شده به همان مرجعي است که بازگشت علم بودن است يعني وجود، از اين رو پيش از پرداختن به مناظرات وي در بررسي ماهيت معرفت با مخالفان، نظر ايشان به اجمال و اختصار ذکر مي شود.

در بخش چهارم،در خصوص ارکان معرفت بحث مي شود يعني شناسايي و بررسي احکام هستي شناختي عوامل تحقيق وجودي معرفت، علم، عالم و معلوم، سه رکن هستي شناختي معرفتند که صدرالمتالهين با ارائه و نقد ديدگاه هاي برخي حکما به تبيين و اثبات نظريه هاي خود در اين باره پرداخته است. با توجه به اينکه تحليل و تبيين علم، در بخشي مستقل گذشت. اين بخش به بررسي دو رکن ديگر يعني عالم (نفس) و معلوم پرداخته است. اين دو مبحث از منظر نگارنده مهمترين مباحث هستي شناسي علم و از نتايج مطالب پيشين به شمار مي آيند. هم چنين در پايان اين بخش نيز ارتباط وجودي ارکان معرفت (علم، عالم، معلوم) يا نظريه ي اتحاد عاقل و معقول به بحث نهاده شده که طبق سخن ملاصدرا، يکي از مواضعي است که پاي بسياري از مصدقين و محققين در آن لغزيده اما ملاصدرا با عنايت الهي به تبيين و حل آن نائل شده است.

گفتار اول اين بخش در خصوص نفس است که عالم، پيشينه نفس در حکمت اسلامي و نفس در حکمت متعاليه و اهميت شناخت نفس، جايگاه نفس در هستي، دليل بحث از نفس در طبيعيات، تعريف و ماهيت نفس، و . . . از مباحثي است که در اين گفتار بررسي شده است سير نفس در مراتب هستي، هويت نفس، تجرد محور سنخيت عالم و علم و معلوم، تجرد و براهين تجرد نفس، قواي نفس و علم نفس به قواي خود از ديگر مباحث مطروحه در اين گفتار مي باشد ارکان معرفت، عوامل و عناصر توليد کننده و حفظ کننده معرفت،

هويت دروني معرفت و نيز معلوم يا متعلق معرفتند به عبارتي وجود معرفت وابسته به سه رکن علم، عالم ومعلوم است با توجه به نتايج بدست آمده از دلايل تبيين شده در مبحث هويت معرفت به بررسي ارکان ديگر معرفت يعني عالم و معلوم پرداخته شده است. ارکان معرفت عبارتند از عالم و معلوم  و علم. هم چنين قواي ادراکي مشترک انسان و حيوان، قواي ادراکي نفس انساني، تعدد حواس ظاهري، اختصاص تعدد قوا به ادراک حسي، ويژگي هاي حواس ظاهري، حواس باطني و تفاوت آن با حواس ظاهري، از ديگر موضوعاتي است که در اين گفتار به آنها اشاره شده است

در قسمتي از اين بحث مي خوانيم: نفس حيواني و انساني در ابتداي تقسيم قوا به مدرکه و محرکه مشترکند يعني اين دو قسم از قوا در حيوان نيز وجود دارند و انسان نيز آنها را واجد است اما انسان علاوه بر آنکه داراي قوه ي متعالي تر و ويژه ي به خود به نام عقل است. قواي ادراکي مشترک ميان نفس انساني و حيواني عبارتند از حواس ظاهري و حواس باطني، حواس ظاهري عبارتند از باصره، سامعه، ذائقه، شامه و لامسه و حواس باطني حس مشترک، خيال، متصرفه، واهمه و ذاکره (حافظه) هستند.

همچنين عقل نظري و عقل عملي و اتحاد آنها، درجات عقل نظري (عقل هيولائي، عقل بالملکه, عقل بالفعل ، عقل متضاد) اثبات وجود عقل در انسان، اتحاد قوا با نفس، نفس واحد و ادراکات کثير، نفس مبدا فاعلي ادراک و ارائه براهين آن، از مباحث ديگر اين گفتار است.

در قسمتي از اين گفتار ضمن اشاره به اين نکته که نفس داراي دو سمت است که هر يک قوا و ابزارهاي ويژه اي مي طلبد به توصيف نفس توسط ملاصدرا مي پردازد: نفس در وجود انسان که همان کمال اول متعلق به جسم طبيعي آلي زنده بالقوه مي باشد، قادر است امور کليه را ادراک کند و به اعمال فکري بپردازد لذا ويژگي اين نفس اين است که علوم را از مافوق خويش مي پذيرد و قدرت تدبير و تصرف در موجودات مادون خويش را دارد بدين اعتبار نفس انساني داراي دو قوه مختص به اوست. عقل نظري و عقل عملي يا قوه علامه و قوه عماله . . .

در انتهاي اولين گفتار از بخش چهارم، مباحثي نظير, علم حضوري نفس به قواي خود، نياز نفس به ابزارهاي ادراکي ، حرکت نفس در مراتب ادراکات و چگونگي مدرکيت نفس، بررسي و تبيين شده است: اين که نفس قواي خود را ادراک مي کند فرع بر اين است که خود خويشتن را نيز ادراک کند.

اين ادراک از قسم ادراک حضوري است زيرا اين امر در جاي خود برهاني شده است که هر گونه وجودي تنها با حضور وجود خارجي آن ادراک شدني است نه با مثال يا صورت ذهني اش. زيرا اساسا آنچه با صورت و مثال در ذهن قرار مي گيرد، ماهيت و مفاهيم هستند نه وجودها. از سوي ديگر صورت ذهني هميشه کلي است حال آنکه هويت انسان با کشف حضوري و نيل به عينين آن درک مي گردد.

در گفتار دوم اين بخش که با عنوان معلوم مطرح شده است مواردي نظير چيستي معلوم و اقسام آن، چيستي معلوم با لذات، فراگيري علم حضوري، پيشينيه ي معلوم با لذات و عينيت علم و معلوم با لذات، هستي علم معلوم با لذات و . . . مباحثي ارائه گرديده است.

در قسمتي از مقدمه اين گفتار آمده است: رکن سوم معرفت، معلوم يا متعلق معرفت است که نزد عالم حضور مي يابد معلوم به معناي نقطه ي مقابل مجهول است بنابر نظر ملاصدرا، معلوم همانند علم به اقسام مختلفي از جمله حسي، خيالي و عقلي تقسيم مي شود. البته در تحليل آتي روشن خواهد شد که علم و معلوم در حقيقت يک چيزند.

نگارنده در مبحث مربوط به چيستي معلوم بالذات همان صورت حاضر در نزد مدرک است که حضورش يا حقيقي است و يا حکمي و البته علم و معلوم بدين اطلاق ذاتا متحدند ولي اعتبارا مختلف مي باشند. به عبارت ديگر معلوم با لذات در علم حصولي (انطباعي) همان امر ذهني (صورت حاضر نزد ذهن) است که از معلوم بالعرض يعني موجود خارجي حکايت مي کند. بدين ترتيب شان معلوم بالذات و وجود آن چيزي غير از وجود حاضر براي مدرک نمي باشد به تعبير ديگر معلوم بالذات آن است که صورت عينيه اش بعينها صورت علميه اش باشد و به تعبير سوم، معلوم بالذات از هر چيزي جز صورت ادراکي آن چيز که قائم به نفس و متحد با آن است، نمي باشد. نيز موضوعاتي از قبيل معلوم بالذات و علم واجب تعالي، وجود يا ماهيت بودن معلوم بالذات، مساوقت وجود و علم در معلوم بالذات، ويژگي هاي معلوم بالذات، اقسام حضور معلوم براي عالم، تقسيم معلوم به تقسيم علم و بر حسب شدت وجود، هويت معلوم و هويت معلوم در اين گفتار بررسي شده است.

به نقل از نوشتار حاضر, معلوم بالذات همان صورت ذهني است حاکي از موجود خارجي يا معلوم بالعرض است البته معلوم بالعرض بودن معلوم بالعرض يا موجود خارجي وصف ماهيت نيست بلکه صفت وجود خارجي است زيرا وجود خارجي به دليل اينکه خارجيت عين ذات آن است هرگز با کنه و حقيقت خود معلوم ذهن و وارد قلمرو ذهن نمي گردد و تنها به تبع اتحادي که با ماهيت دارد معلوم شمرده مي شود بنابراين اينکه گفته شود ذهن مطابق خارج است مسامحه آميز است و سخني است که در ابتداي سير علمي مطرح مي گردد و گرنه آنچه مدرک ذهن است همان ماهيت است که نسبت آن با ذهن و خارج و حال و آينده و گذشته يکسان است .

رابطه معرفت با عالم و معلوم گفتار آخر از بخش آخر اين نوشتار مي باشد که در آن رابطه علم با معلوم و با عالم، پيشينه اتحاد عاقل و معقول، اصول و مباني اتحاد عاقل و معقول و چيستي عاقل و معقول ، اقسام اتحاد و . . . دنبال مي شود: معرفت محصول رابطه  عالم و معلوم است پس بايد از چگونگي رابطه معرفت با آنها پرسيد بدين ترتيب پرسش اين گفتار اين است که معرفت با عالم و معلوم، که هر دو مبدا وجودي معرفت به شمار آمدند چه ارتباط متقابلي دارد به عبارتي اين دو پرسش مطروحه دو مبحث جداگانه را تشکيل مي دهد. نخست بررسي رابطه ي علم با معلوم و دوم رابطه علم با عالم. طبق نظر ملاصدرا همه ارکان معرفت(علم ، عالم، معلوم) از حيث وجودي و تحقق عيني، وجودي متحد و يگانه دارند و تنها در مقام تحليل عقلي و انتزاعي است که ميان آنها تفاوت و تمايز ايجاد مي گردد اين نظريه همان قاعده و اصل معروف اتحاد عاقل و معقول است که در پايان به عنوان نتيجه اين مبحث تبيين و اثبات شده است. نيز در ادامه، حصول عقل فعال در نفس ناطقه، براهين اتحاد عامل و معقول و همچنين نظر بوعلي در اين خصوص و نقد اين نظر، مطرح و ارزيابي شده است. مطلب ديگري که صدرا در تکميل نظريه اتحاد عاقل و معقول مطرح کرده و بدون آن نظريه ي ياد شده به سر منزل مقصود نمي رسد، اتحاد نفس ناطقه با عقل فعال است بدين معنا که از آنجا که طبق نظر ملاصدرا تعقل و حصول ادراک براي ما به ارتقاي نفس در مراتب هستي است بايد چگونگي و مقصد اين ارتقا و تعالي تبيين گردد .

نويسنده کتاب حاضر عبدالحسين خسروپناه متولد 1345 در شهر دزفول است که علاوه بر تدريس در مراکز مختلف حوزه ي و دانشگاهي در قم، تهران، اهواز و . . . و حضور در جلسات مختلف علمي، تاکنون به تاليف بيش از بيست جلد کتاب در سطوح تخصصي رشته هاي مختلف علمي پرداخته است برخي از آثار او عبارتند از: اصطلاح نامه فلسفه، کلام جديد، جامعه مدني و حاکميت مدني، گفتمان مصلحت در پرتو شريعت و حکومت, انتظارات بشر از دين و . . .

وي در اثر حاضر کوشيده است تا ديدگاه حکماي مسلمان و به ويژه صدرالمتالهين را درباره مسائل ياد شده در ساختاري منسجم و نظام مند پيش روي ارباب تحقيق، فرهيختگان و علاقه مندان علوم عقلي قرار دهد، تا در حد توان، زمينه اي مهم و مبنايي از سازمان منسجم و مستحکم حکمت اسلامي را بنماياند.

 

 

چهارشنبه 25 اسفند 1389 - 14:53


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری