سه‌شنبه 26 شهريور 1398 - 6:43
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

هُنر و تجربه ديني

 

هُنر و تجربه ديني         

انتشارات سوره ي مهر

نوشته ي اِف. ديويد مارتين                         

ترجمه: مجيد داودي                     

چاپ اول 1389

 

موضوع اصلي اين مطالعه، تجربه اي است مشارکتي در باب هنر به منزله راه اصلي به ژرفاي بُعد مذهبي,که در شش فصل تنظيم شده است.

فصل اول نوشتار حاضر شماي کلي تجربه ي مشارکتي و تجربي ديني را ترسيم مي کند در اين اثر نگارنده فلسفه مارتين هايدگر را به منزله مبناي تحليل به کار برده است.

زيبايي شناسي درتجربه ديني اولين فصل ازکتاب حاضر را تشکيل مي دهد. در مقدمه اين فصل آمده است: ويليام جيمز، تجربه هاي ديني را به شکلي شگفت انگيز متنوع مي داند اما حتي جيمز تکثرگرا نيز در بين اين تجربه ها هسته اي مشترک مي يابد: بي تابي و آرامش پس از آن. او مي نويسد: بي تابي به معناي مصطلح کلمه، به اين معناست که در مورد وضعيت فعلي ما چيز اشتباهي وجود دارد. هم چنين معناي آرامش را اينگونه تعبير مي کند که ما به وسيله ارتباط برقرار کردن با نيروهاي برتر، از اين وضعيت اشتباه نجات مي يابيم.

نويسنده معتقد است که عقيده جيمز درباره هسته تجربي ديني بايد در مواردي بازبيني شود نظير: آگاهي بي تابانه ي انسان از محدوديت هاي قواي اخلاقي يا نظري او بخصوص وقتي واقعيت منحصر به ادراکات حس قلمداد شود. آگاهي حيرت افزا از واقعيت ماورائي يا واقعيت دروني، اعتقاد به اينکه مشارکت در اين واقعيت ماورائي از اهميت زيادي برخوردار است. نگارنده تلاش دارد نشان دهد که آگاهي از زمينه هاي تجربي از خلال نوع خاصي از تجربه زيباشناختي محقق مي شود، چيزي که آن را تجربه مشارکتي مي نامند.

وي مي نويسد: در تجربه مشارکتي خود آگاهي از بين مي رود وکاملاً در زمينه هاي تجربي جذب مي شود تنها دسترسي مستقيم ما به واقعيت ماورائي از خلال اين مشارکت روي مي دهد در واقع، بدون تجربه مشارکتي ، تجربه ديني ناممکن است.

به علاوه تجربه عميق مشارکتي، آگاهي حيرت افزا از واقعيت ماورائي است و اين آگاهي ناگزير با باور به لزوم مشارکت جستن در اين واقعيت ماورائي و حس پروا، خشيت و صلح همراه است. اما تجربه ديني کامل از تجربه مشارکتي گسترده تر است البته نمي توان با يک مرزبندي دقيق اين دو را از هم تفکيک کرد، زيرا تجربه ديني کامل انواع بروز نظري, عملي و جامعه شناختي را دربر مي گيرد يا به بيان ديگر، تجربه مشارکتي عميق بدون حضور صور بياني نظري وعملي و جامعه شناختي يک تجربه ديني ناقص است. برعکس، يک تجربه عميق مشارکتي که به يک فهم شناختي از امر قدسي و تعهد غائي اخلاقي و جامع مؤمنان متصل باشد يک تجربه ديني کامل است.

در دامه نوشتار حاضر، معناي اصطلاحي تجربه ديني و ارتباط آن با بقيه تجربه ها بخصوص تجربه زيبايي شناختي و هنري، نيز تجربه ديني نيز بررسي وتبيين مي شود. نويسنده هم چنين در خصوص واقعيت و هستي مي نويسد: «به تبعيت از هيدگر، که عقايدش، بخصوص پس از کتاب هستي و زمان تعديل شده ترند از اين پس داده هاي حسي و اشيا را «موجودات» يا چيزها مي نامم و جهان موجودات يا چيز ها را واقعيت انتيک مي نامم. اين نوع از واقعيت را مي توان تابع ساز و کارها و استفاده هاي علمي کرد و آن راهم در رشته هاي عملي و تکنولوژيک و هم در رشته هاي نظري به کار برد. از سوي ديگر، واقعيت آنتولوژيک از هستي تشکيل شده است که  خود را نه به عنوان يک چيز، به عنوان حضور که در تجربه ي ما وجود دارد آشکار مي کند. هستي واقعيت زمانمند در حال مستمر است. صيرورت مدام و زايش بي پايان که زمينه يا سرچشمه ي اشيا است با اين حال خود شيء نيست. هستي يک داده حسي نيز نيست، زيرا هستي يک شبکه و نيروي نامحسوس است که وجود هر داده حسي را ممکن مي سازد. هستي نام مشترک نيست که به همه موجودات اتلاق شود بلکه هستي به بودن هر آنچه هست و در حس نمايان مي شود، ارجاع دارد . . . »

به باور وي هنگامي که آگاهي حيرت افزا به آگاهي انتولوژيک افزوده مي شود. ويژگي مذهبي تجربه عميق تر مي شود. عقيده يا باور مشارکت با واقعيت انتولوژيک از اهميت فوق العاده برخوردار است در اين هنگام آنچه من هستي استعلائي مي نامم در معرض آگاهي قرار مي گيرد .

نيز بحث و بررسي در خصوص تجربه انتيک، هستي استعلائي و عقيده اگزيستاليستان در اين زمينه در ادامه همين بخش دنبال مي شود.

در قسمتي از اين بخش مي خوانيم تجربه اي که در اين موجودات در معرض آگاهي آشکار قرار مي گيرند, دنيوي يا انتيک است. تجربه اي که در آن هستي انضمامي در معرض آگاهي آشکار قرار مي گيرد به بعد مذهبي يا انتولوژيک وارد مي شود، اما مذهبي نيست هنگامي که آگاهي حيرت افزا از هستي انضمامي به وجود آيد. آن گاه هستي استعلايي کم و بيش به شکل مبهم به عنوان منبع اين تجربه نمايان مي شود اين تجربه به نحو تلويحي مذهبي است.

هم چنين بررسي و تبيين واقعيت انتيک و تکنولوژي در راستاي بحث کلي اين کتاب در دنباله اين فصل مورد تدقيق قرار گرفته است:

ذهني که از تکنولوژي آکنده شده است، طبيعت را به منزله فضايي خالي و درک ناپذير مي بيند که اشخاص را به منزله واحدهايي که بايد کنترل شوند در برمي گيرد. و بقيه موجودات ماده خاصي هستند که بايد روي آنها کارکرد تا به شکل مفيد در آيند.

در قسمت ديگر از اثر حاضر آمده است :  با وجود اين واقعيت انتولوزيک هميشه در آستانه ي آگاهي ما قرار داشته و هميشه اقتضائات خود را دارد گاهي هستي به جدا افتادگي قائم به ذات ما پا مي گذارد هر چند ممکن است اين اتفاق درهر شرايطي روي دهد بعضي از تجربه ها بهتر مي توانند ما را به سوي هستي باز گردانند براي مثال، به نظر کيرکگور، اين تجربه سکوت است. داستايفسکي آن را رنج کشيدن و گناه مي داند, «يا سپرس» آن را ناکامي مي داند. هايدگر آن را کسالت، يأس و آگاهي از مرگ مي داند در ميان اين تجربه هاي متنوع، دو نوع خاص از تجربه وجود دارد. که براي بازگرداندن ما به سوي هستي مفيدند: اول تجربه امور تراژيک و اضطراب است چيزي که به اصطلاح سارتر«موقعيت حاد» ناميده مي شود و دومي تجربه زيبايي شناختي است.

در قسمت بعدي اين بخش تجربه زيبايي شناختي و زيبايي شناختي مشارکتي به عنوان درک بهتر و وسيله اي براي بازگرداندن ما به سوي هستي، تبيين و بررسي مي شود.

تجربه زيبايي شناختي در حالت خالص خود عبارت است از, تجربه توجه تزلزل ناپذير به يک شئ حاضر.

به نقل ازکتاب حاضر ما در تجربه زيبايي شناختي به علت ارزش دروني اشيا به آنها توجه مي کنيم نه به علت ارزش بيروني آنها.

نکته اي که به نظر جالب توجه مي رسد اينکه لذت جزئي از يک اثر هنري با لذتي که به مخاطب دست مي دهد اثر هنري را دربر مي گيرد و در سطح آنها جاري مي شود هر چند هرگز به محتواي آنها نمي رسد. اين نوع تجربه زيبايي شناختي تأثير بلند مدتي دربر ندارد. اما تجربه کامل يا تجربه زيبايي شناختي مشارکتي از اثر هنري، آگاهي از محتواي اثر هنري را دربر مي گيرد، بينشي که حيات را از نو مي زايد زيرا چيزي از عمق واقعيت را مي بيند. به علاوه تجربه مشارکتي زيبايي شناختي تجربه اي فراشيئي، شخصي، در اماتيک, احساس برانگيز و حيرت انگيز است, حيرتي که به امتنان تبديل مي شود. نيچه مي گويد: چشمان سرد خاکستري، ارزش چيزها را نمي داند. تجربه مشارکتي، صرفاً تجربه اي عقلاني، عاطفي، ارادي يا شهودي نيست بلکه تجربه اي است جامع که همه اين عوامل را با عنصر آگاهي از هستي پيوند مي دهد, عنصري که تنها در تجربه اي کاملاً جامع نمودار مي شود.

بر اين اساس ارتباط و تعامل تجربه ديني و تجربه مشارکتي، موضوعي است که درهمين بخش دنبال مي شود: تجربه ديني و تجربه مشارکتي هر دو از بستر هايي تجربي سر بر مي آورند. هر دو عشق به هستي را در خود مي پرورند. هر دو دروني و غائي هستند. هر دو به گرايش ما نسبت به امور مرتبط اند و .. .

در بخش بعدي اين اثر، تجربه مشارکتي بررسي مي شود: درتجربه مشارکتي اشياء در آگاهي تحقق مي يابند به گونه که فرد مي تواند بگويد «شيء درفن مي انديشد».

در فصل اول اين بخش، نظريه ادراک وايتهد، به طور خلاصه بررسي مي شود و در فصل بعدي اين بخش نگارنده از بينش هاي اين نظريه استفاده کرده است تا شرايط شکل گيرد و عملکرد تجربه مشارکتي را روشن سازد. نويسنده در ادامه به اين نکته اشاره مي کند که : «مي خواهم از فلسفه ي اين دو به منزله پايه اي استفاده کنم تا با روش خود پديده تجربه مشارکتي را توضيح دهم در اين صورت در فصول بعد خواهيم توانست مسئله چگونگي عملکرد زبان هنر در نمادينه کردن هستي و نقش هنر در تجربه ديني را با دقت بيشتري مطالعه کنيم.»

بر اين اساس مي خوانيم: وايتهد معتقد است يک ماهيت بالفعل، موقعيتي است براي تجربه کردن، و تجربه يک جريان خنثي نيست بلکه گذاري است آهنگين از يک موقعيت به موقعيتي ديگر، موقعيت تجربه کردن، فرآيند وحدت يافتن سوژه با ابژه ها است. اين در آميختن چنان يک پارچه است که تنها پس از تکميل فرآيند مي توان ابتداء ميانه و انتهاي آن را تشخيص داد .

نيز در مقدمه فصل بعدي آمده است: در ادراک، به نحو تاثير پذيري علّي، ابژه يا داده مادي به سوژه غالب است اما در بهترين حالت فقط ميزان بسيار اندکي از آگاهي وجود دارد از طرف ديگر، تجربه ي مشارکتي ميزان زيادي آگاهي در بر دارد. در ادراک به نحو بازنمايانه، تنها روي داده ي حسي تمرکز مي شود و به شيء مادي که داده حسي از ان انتزاع شده است توجه نمي شود گرچه اين تجربه کاملاً آگاهانه است، تجربه مشارکتي به حساب نمي آيد زيرا به نظر نمي رسد داده به تجربه غلبه داشته باشد.

در ادامه نيز ضمن مطرح کردن اين پرسش که چرا تجربه مشارکتي براي بيشتر ما؛ ندرتاً اتفاق مي افتد، به نظريه او که سه عملکرد بنيادين تجربه را بر مي شمارد که اينها مانع مشارکت مي شوند، مي پردازند. يکي از آنها اين است که هيچ سوژه اي نمي تواند نسبت به کليت داده مادي، که درک مي شود حساس باشد. اگر ابژه کاملاً به سوژه غلبه کند فرديت سوژه خدشه دار مي شود .

در ادامه نيز ضمن بررسي نظر هيدگر درهستي و زمان، که مسئله دازين مطرح شده است به هنر در رابطه با تجربه مشارکتي پرداخته شده است: هنر موهبتي است که در تجربه مشارکتي از هر چيز ديگر براي مامهمتر است زيرا واقعيت در هنر به صورتي نمايان مي شد که به مقولات و کاربردها ي امر انتيک، قابل تقليل نيست. هنر به هستي و پوسته ي انتيک آن دريچه هاي متعدد مي گشايد. جهان هاي نو، به واسطه آن دريچه ها مشکوف مي شوند. اما آن دريچه ها نيمه مات اند و کاملاً شفاف نيستند، زيرا افق هاي وسيع را تنها به وسيله عدسي دوربين هنر مي توان رصد کرد.

هم چنين دربخش بعدي اين اثر موسيقي و فرآيند آن بررسي مي شود: هيچ هنر ديگري وجود ندارد که بتواند به اندازه موسيقي روي مخاطبان تاثير بگذارد، مستقيماً ما را درگير تجربه مشارکتي کند و ما را از مخاطب به سمت تجربه اشتراکي کشاند. موسيقي بيش از هر هنر ديگر ما را وا مي دارد تاثير پذيري علّي، شکل گيري فرايند، کنترل غالب داده جسماني بر امکانات به واسطه تحقق تجربه را حس کنيم. فرم موسيقي گذشته و حال و آينده را چنان به يکديگر متصل مي کند که ما به هنگام گوش سپردن به موسيقي از حالت معمولي تجربه خارج مي شويم.

نيز در قسمتي ديگر ازاين بخش آمده است: حالت اضطرار آميز فرايند در موسيقي ما را نسبت به هستي مي گشايد. رابطه شمايلي ساختار موسيقي، هستي را تفسير مي کند. موسيقي، که به شکل تلويحي و مذهبي است در زمينه اي حيرت افزا هستي را تفسير مي کند. اما موسيقي، که آشکارا مذهبي است، برنامه اي مبتني بر نمادهاي قرار دادي به آن مي افزايد. يک برنامه مذهبي با ارجاع به زمانها و مکان هاي خاص، دلالت هاي مضمر در تفسير موسيقي از هستي و از احساسات ما در مورد هستي را روشن مي کند، اما ممکن است امکان گشوده شدن ما در مقابل هستي را از ما سلب کند.

در آثاري که برنامه با نمادهاي شمايلي موسيقي  هارموني پيدا مي کند؛ مثلاً در مرتبه جنگ اثر بريتن، اين خطر کاهش مي يابد. اما در تحليل نهايي، همه اين برنامه ها به جادوي فرايند موسيقي وابسته اند، جادويي که ما را به آگاهي آشکار از زمانمندي برون فکنانه مي رساند، اين زمانمندي هستي موجودات است، اين زمانمندي تپش هستي درماست. هم چنين دربخش بعدي نقاشي و رابطه با ز نمايانه با تجربه ديني بررسي و تبيين مي شود که نقاشي انتزاعي در فصل اول اين بخش و نقاشي بازنمايانه در فصل دوم بررسي مي شود: نقاشي ما را با شوريدگي کار برد ها مسحور مي کند. نسبت نقاشي به موسيقي مانند نسبت زن به مرد است. نيروي محرک نقاشي ما را از زمان بيرون کشيده با زمانمندي پيوند مي دهد اما کثرت در وحدت در نقاشي ريال، با تأکيد بر رابطه ي بازنمايانه، ادراک ما را از زمان و زمانمندي رها مي کند از اين رو، ارتباط نقاشي با هستي، با ارتباط موسيقي با هستي متفاوت است. نويسنده بر اين باور است که مرزبين امر متناهي و امر نامتناهي هميشه به سادگي مشخص نمي شود. مانند نقاشي اندوه اثر گورکس. اما تمايز قابيل شدن بين نقاشي انتزاعي و نقاشي باز نمايانه مفيد است. زيرا يک واقعيت مهم پديدار شناسانه را نشان مي دهد در نقاشي انتزاعي اشيا و امور به منزله بخش از محتوا مورد دلالت قرار نمي گيرند، اما در نقاشي بازنمايانه اشيا و امور به منزله بخشي از محتواي نقاشي مورد دلالت قرار مي گيرد. از اين رو، انتزاع ما را نسبت به هستي مي گشايد و هستي را به شکلي متفاوت از چيزي که در نقاشي بازنمايانه مي بينم تفسير مي کند.

هم چنين در قسمت ديگري از اين مبحث آمده است در تجربه اي مشارکتي مبتني بر نقاشي بازنمايانه، حس ارتباط بازنمايانه ي بي واسطه، چنان در تجربه ي مشارکتي هنر انتزاعي به چشم مي خورد که به نوعي ضعيف مي شود. نقاشي بازنمايانه نمادها يا دال هايي در خود دارد که امر محسوس را در اشيا و رويدادهاي خاص متعين مي سازد اگر اين دلالت ها را تعمداً ناديده نگيريم، آنها زمان و مکان را به لوازم ذاتي نقاشي تبديل مي کنند .

ادبيات و ياد آوري انضمامي, بخش ديگر نوشتار حاضر را تشکيل مي دهد. اين موضوع که چگونه ادبيات حساسيت انتولوژيک ما را صيقل مي دهد، موضوع بخش اول اين فصل است و اينکه ادبيات چگونه هستي را تفسير مي کند، موضوع فصل بعدي اين بخش مي باشد.

به نقل از کتاب حاضر، آنچه در هر اثر هنري درک مي شود مبتني است بر بي واسطگي با واسطه. آنچه مستقيماً به حس هاي ما داده مي شود بي واسطگي است يعني داده جسماني، که در ادبيات عبارت از شکل، صدا، ريتم کلمات و حس کردن امور ادراکي و ارجاعات تجسم يافته آنها. آنچه به شکل غير مستقيم داده مي شود «يا واسطه» است، يعني داده تخيلي، که در ادبيات عبارت است از ارجاع دلالتي کلمات. در تجربه مشارکتي با اثر هنري، امور بي واسطه و با واسطه با هم تنيده شده اند، زيرا تنها از طريق توجه حسي به امر بي واسطه مي توانيم به امر با واسطه برسيم. نيز در ادامه اين بحث تعدادي اثر ادبي از نويسندگان جهان در خصوص ادبيات در رابطه با امر قدسي و تجربه ديني بررسي شده است.

آخرين بخش اين مجموعه به معماري و والايي اختصاص دارد که در قسمتي از آن آمده است: هنگامي که معمار به شکلي مذهبي به هدايت يک فضاي خاص مي پردازد، پناهگاهي مي سازد که به خانه ي هستي تبديل مي شود در اين صورت آثار هنري، مناسب ترين مکان براي سکني گزيني هستند. به اين ترتيب زبان هاي قدسي به هماهنگي لازم دست مي يابند. دوران ما، جاي وحدت را گم کرده است اما شايد دوران ما، بهتر از ادوارديگر، بي ثمري  زندگي اي را که در آن هستي فراموش شده است آشکار مي سازد .

موسيقي ساختار زمانمندي، يعني گذشته و حال و آينده را به منزله ي اموري ذاتاً به هم پيوسته نشان مي دهد و بر آينده تأکيد مي کند. نقاشي بر زمان حال تاکيد مي کند. ادبيات برگذشته تأکيد مي کند. معماري، بر خلاف موسيقي محض، ساختار زمانمندي را در ارتباط با اشيا نشان مي دهد. معماري مي تواند بر خلاف موسيقي نقاشي يا ادبيات روي هر يک از مرحله هاي سه گانه زمانمندي تاکيد کند در معماري هر سه اين مراحل هميشه به شکل تفکيک ناپذيري آشکارند و هميشه به آنها شکل نسبتاً مساوي تأکيد مي شود.

توماس جي . جي. التيزر در خصوص اين کتاب مي نويسد: در اين کتاب، خواننده نه تنها با تحليل جامع مذهبي و فلسفي هنرها آشنايي تحليلي را کشف مي کند که پرسش هاي غائي را به زمينه ي واقعي آثار هنري مي کشاند تا معاني که تاکنون در نظر گرفته نمي شده اند آشکار گردند. گرچه اين کتاب به پرسش هاي مذهبي ما پاسخ نمي دهد. مي تواند آنها را به شيوه اي نو مطرح کند. در اين کتاب به روشني نشان داده مي شود که چگونه در دوران ما تلاشي کاملاً مذهبي مي تواند به وراي مرزهاي الفاظ مذهبي، که در خاطر داريم. رهنمون گردد.

 

 

 

 

چهارشنبه 25 اسفند 1389 - 14:51


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری