جمعه 2 فروردين 1398 - 5:6
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

تتمه المنتهي

 

تتمه المنتهي    (وقايع ايام خلفا )                                

حاج شيخ عباس قمي (ره)       

تصحيح و ترجمه : غلامحسين انصاري

نوبت چاپ اول- تابستان 1389

شرکت چاپ و نشر بين الملل

مترجم اين اثر در سطور نخستين کتاب مي نويسد: «يکي از کتب بسيار مفيد و معتبر که تاکنون کمتر به زيور طبع آراسته گرديده کتاب حاضر است که هم از جهت اهميت موضوع که تاريخ خلفا و وزراء و علماي معاصر ايشان (نويسنده) باشد و هم از جهت اتقان و اعتبار در ميان کتب فارسي بي نظير و بي مثال است. مخصوصاً نگارنده ي آن مردي متتّبع و محقّق و با ذوق بوده و مطالب آن را از مواضع کثيره ي جمع آوري نموده و در نهايت احکام و اتقان با رعايت اختصار موافق ذوق عموم نگاشته است ». وي در ادامه مي نويسد« اين کتاب با آنکه در حال اختصار است لکن محتوي بر مطالب بسيار سودمند و حکايات بسيار جذاب و داستانهاي دلپذير است که مي توان گفت خواننده همين که به قسمتي از آن شروع کرد چنان مفتون و مسخّر قلم نويسنده ي آن گردد که به اختيار نتواند رشته ي مطالعه را قطع بنمايد »

مجموعه حاضر در سه بخش کلي تنظيم شده است که عبارتند از: "ذکر خلفاي بني اميه"، "ذکر خلفاي بني عباس و نوادر ايام و سيرت ايشان و مختصري از مقاتل الطالبين و تواريخ و فيات اعيان، مشاهير و معارف روزگار که در ايام ايشان واقع شده"، و کتاب "طبقات خلفا و اصحاب الائمه و علما و شعرا".

در بخش اول اثر حاضر ضمن بررسي و شرح وقايع دوران خلفاي راشدين (ابوبکر و عمر و عثمان و حضرت علي (ع) )به رويدادها و جنگهايي که در زمان علي (ع) رخ داده ، پرداخته شده است: در زماني که عثمان کشته شد: زماني که عثمان کشته شد مردم بر بيعت امير المومنين (ع) اتفاق کردند پس از آن حضرت بعد آن شدايد و گرفتاريها، برمسند خلاف نشست و مدت خلافتش چهار سال و نُه ماه و چند روزي بود و در اکثر اين مدت با ناکثين و قاسطين و مارقين به قتال اشتغال داشت که شرح آن به طور اختصار در ادامه اين مبحث آمده است.

يکي از وقايع و رويدادي که در دوره ي خلافت امير المؤمنين (ع) اتفاق افتاد شهادت محمد بن ابي بکر و مالک اشتر است در اين خصوص مي خوانيم: در سال سي و هشتم هجري معاويه، عمرو عاص را عامل مصر کرده و جانب مصر فرستاد به همراه چهار هزار تن از لشکر. و از آن طرف علي (ع) محمد بن ابي بکر را عامل مصر فرموده و به مصر روانه داشت. اين دو عامل چون به جانب مصر حرکت کردند در موضع معروف به فشاه با هم تلاقي کردند و محاربه نمودند. لشکر محمد دست از ياري او برداشتند. لاجرم محمد هزيمت کرده در موضعي از شهر مصر مخفي گشت. لشکر عمر و عاص او را يافتند و در موضع معروف به «کوم شريک» او را در پوست حماري کردند و آتش زدند .

شهادت حضرت علي (ع)  و چگونگي و قوع اين حادثه از رويدادهاي اندوهبار اين بخش مي باشد: گروهي از خوارج در مکه با يکديگر جمع شدند و مذاکره نهروان نمودند و برکشتگان نهروان بگريستند و سه نفر با هم معاهده کردند که در يک شب امير المؤمنين (ع) و معاويه و عمر و عاص را بکشند. عبد الرحمن بن ملجم کشتن علي (ع) را بر ذمت نهاد و «برک» قتل معاويه را و «زاديه» قتل عمرو عاص را، و وعده در شب نوزدهم ماه رمضان شد پس ابن ملجم به جانب کوفه شد . . .

نيز ذکر خلافت امام حسن مجتبي و ذکر امارت و خلافت معاويه بن ابي سفيان و مختصري از حال والدين او موضوع ديگر اين بخش را تشکيل مي دهد. هم چنين ذکر امارت و سلطنت يزيد بن معاويه و مختصري از شنايع اعمال او و نيز خلافت معاويه بن يزيدبن معاويه و عبد الله بن زبير از مباحث مطروحه ديگر اين بخش مي باشد. در قسمتي از اين فصل مي خوانيم: پس از يزيد بن معاويه فرزندش معاويه به جاي وي نشست و مدت چهل روز در شام سلطنت کرده و سپس از آن بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و اعمال پدران خود را ياد کرد و موافق روايات کامل بهايي بر جد و پدر خود لعنت کرد و از افعال ايشان تبري جست و گريه شديدي نمود آنگاه خود را از خلافت خلع کرد.

در ادامه آمده است: چون خلافت از آل ابوسفيان با مردن معاويه بن يزيد بر طرف شد. منتقل گشت به آل حکم. اول کسي که از ايشان بر سرير سلطنت نشست مروان بن الحکم بود و مروان معروف بود به ابن الطريه (يعني فرزند شخص تبعيد شده) که وقايع ايام او در دنباله اين بخش آمده است.

نيز سلطنت عبد الملک بن مروان و مقتل مختار و مصعب و عبد الله بن زبير و وليد بن عبد الملک و رويدادهاي ايام آنها از موضوعات ديگري است که در اين بخش از کتاب مورد ارزيابي قرار گرفته است. يکي از وقايع اين دوران جنگ ميان مصعب برادر ابن زبير با مختار است که قسمتي از آن مرور را مي کنيم: و در سنه 67 مصعب بن زبير از جانب برادرش عبد الله به دفع مختار بيرون شد و در «حرورا» که قريه اي است در کوفه، بين او و مختار جنگ عظيمي واقع شد و جماعت بسياري کشته گشت و مختار منهزم شد و در قصر الاماره کوفه با جميع بسياري متحض گشت و لکن درهر روز به جهت محاربه با مصعب بيرون مي شد و جنگ مي نمود تا روزي از قصر الاماره بيرون شد در حالي که بر استر اشهبي سوار بود. عبد الرحمن بن اسد حنفي بر او حمله کرد و او را بکشت و سرش را جدا کرد و اين واقعه در چهاردهم ماه رمضان اتفاق افتاد.

به نقل از کتاب حاضر، در روز فوت وليد مردم با برادرش سليمان بن عبد الملک بيعت کردند و او مردي فصيح الّلسان بود، او پيوسته جامه هاي قيمتي و لطيف مي پوشيد و مسجد جامع اموي را که وليد بنا کرده بود اتمام کرد و نماز ها را در اوايل اوقات بجا مي آورد و در سابق خلفاء بني اميه تاخير مي انداختند و آخر وقت مي گذاشتند و سليمان مردي اکول و پرخور بوده و گفته شده که در هر روزي قريب به صد رطل شامي طعام مي خورده و گاهي طباخها جوجه مرغ براي او کباب مي کردند. همين که سيخهاي کباب را براي او مي آوردند او را فرصت نبود که سرد شود تا بتواند از سيخ بکشد لاجرم دست خود را در آستين مي کرد و با آن جامه قيمتي لطيف که داشت گوشتها را از سيخها مي کشيد و با آن حرارت در دهان مي گذاشت . . .

ذکر خلافت عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک و شهادت زيد بن علي بن علي بن الحسين و نيز ذکر دولت وليدبن يزيد و مقتل يحيي بن زيد، هم چنين ذکر خلافت يزيد و ابراهيم پسران وليد بن عبد الملک بن مروان و چگونگي سلطنت مروان بن محمد بن مروان و رويداد هاي زمان او از موضوعاتي است که در اين بخش دنبال مي شود. در آخرين بخش نيز، حاج شيخ عباس قمي سطوري را در پايان خلافت بني اميه و در رابطه با اين دودمان مطرح مي کند. در قسمتي از قيام زيدبن علي، آمده است: .... زيد به جانب کوفه رفت قرّاء و اشراف کوفه با او بيعت کردند. پس او خروج کرد و يوسف بن عمر ثقفي عامل عراق از جانب هشام، حرب او را آماده گشت، همينکه تنور حرف تافته شد، اصحاب زيد بناي غدر نهاده و نکث بيعت کرده و فرار کردند و زيد با جماعت قليلي باقي ماند. پيوسته قتال سختي کرد تا شب داخل شد و لشکريان دست از جنگ کشيدند و زيد زخم بسيار برداشت و تيري هم بر پيشاني اش خورده بود پس تا پيکان تير را از جبهه ي او بيرون کشيدند زيد دنيا را وداع گفت جنازه او را برداشتند و در جوي آبي ذفن کردند و قبر او را از خاک و گياه پر کردند و آب بر روي آن جاري نمودند. و پيمان گرفتند که اين مطلب را آشکار نکنند همين که صبح شد به يوسف خبردادند و موضع قبر زيد را نشان دادند. يوسف قبر زيد را شکافت و جنازه او را بيرون آورد. سر مبارکش را جدا کرد و براي هشام فرستاد. هشام او را مکتوب کرد که زيد را برهنه و عريان بردار کشد.

نگارنده در انتهاي اين بخش مي نويسد: چون دولت امويه به پايان رسيد شايسته ديدم که تذييل و تزيين کنيم اين مقام را به ذکر چند آيه و حديثي در مثالب بني اميه و اکتفا کنم به آنچه علماي اهل سنت نگاشته اند. بدانکه اميه بنابر مشهور پسر عبد شمس بن عبد مناف و برادر زاده هاشم و مطّلب و نوفل است و بني اميه دو فرقه اند: يکي اعياص که ابو العاص و عاص و ابولعيص و عيص و اولاد ايشان باشند و ديگري عنابس که اولاد حرب بن اميه باشند. چه اسم حرب غبسه بود و عثمان و آل حکم او اعياص شمرده مي شود و آل سفيان از غباس.

نيز در قرآن کريم اشاره به بني اميه شده از جمله اين آيه مبارکه است: «ما قرار نداديم خوابي را که تو ديدي مگر امتحان مردم و همچنين شجره ملعونه در قرآن را مي ترسانيم ما ايشان را و زياد نمي کند يعني فايده نمي بخشد ايشان رامگر طغيان بزرگ». مراداز شجره ملعوفه به تفسير عامّه مفسرين، بني اميه اند.

بخش دوم در خصوص ذکر خلفاي بني عباس و نوادر ايام و سيرت ايشان و مختصري از مقاتل الطالبين و تواريخ وفَيات اعيان، مشاهير و معارف روزگار که در ايام ايشان واقع شده مي باشد.

سفاح اولين خليفه عباسي است که خلافت او و رويدادهاي زمان او در اين بخش مطرح گرديده است. يکي از وقايع دوران او کشتارهاي زيادي از بني اميه بود که به دستور سفاح صورت گرفت: ابو العباس السغاح امر کرد که قبرهاي بني اميه را شکافتند و مردگان ايشان را از گور در آوردند و سوزانيدند. به دستور سفاح هر کس از بني اميه يافتند کشتند کسي سالم در نرفت جز اطفال شير خوار، و کساني که اندلس فرار کرده بودند پس کشتگان بني اميه را در راهها ريختند تا سگها ايشان را بخورند و هم پايمال مردم شدند .

نيز ذکر خلافت ابن جعفر عبد الله منصور و وقايع ايام شهادت عبد الله بن الحسن المثني و قتل پسران و اهل بيت او و ذکر شهادت عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علّي بن ابي طالب (ع) و مقتل اهل بيت او از ديگر موضوعات مورد بحث در اين بخش مي باشد . مخفي نماند که چون وليد بن يزيد کشته شد و سلطنت بني اميه روبه ضعف و زوال آورد جماعتي از بني عباس و بني هاشم که از جمله ايشان بود ابوجعفر منصور و برادران اوسفاح و ابراهيم بن محمد و عموي او صالح بن علي و عبد الله محض و . . . در ابواء جمع گشتند و اتفاق کردند که با پسران عبد الله محض (فرزند حسن بن حسن بن علي (ع) و مادرش فاطمه دختر سيد الشهداء (ع) بوده) بيعت کنند و يک تن از ايشان را به خلافت بردارند از آن  ميانه محمد بن عبدالله را اختيار کردند، چه او را مهدي مي گفتند و از خانواده رسالت گوشزد ايشان گشته بود که مهدي آن محمد (ع) همنام پيامبر است و مالک ارض شود، شرق و غرب عالم را پر از عدل و داد کند بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد، لاجرم ايشان دست بيعت با محمد دادند و با او بيعت کردند.

هم چنين در خصوص ذکر مقتل محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن بن علي بن ابي طالب (ع) ملقب به نفس زکيه و ذکر مقتل ابراهيم بن عبد الله بن الحسن بن الحسن بن علي (ع) معروف به قتيل باخمري، ذکر ايام خلافت مهدي عباسي محمد بن عبد الله المنصور و نيز ذکر احوال عيس بن زيد بن علي بن الحسين (ع) در ادامه اين بخش بحث شده است.

در قسمتي از اين بخش آمده است: . . . بالجمله محمد نفس زکيه در سنه 145 خروج کرد و به اتفاق 250 نفر در ماه رجب داخل مدينه شد و صدا به تکبير بلند کرد و رو به زندان منصور آوردند و در زندان را شکستند و محبوسين را بيرون کردند و رياح بن عثمان، زندانبان منصور را بگرفتند و حبس کردند. آنگاه محمد بر فراز منبر شد و خطبه بخواند و مقداري از مثالب و مطاعن و خبث سيره منصور را تذکره نمود. مردمان از مالک بن انس استفتاء کردند که با آنکه بيعت منصور در گردن ماست ما مي توانيم با محمد بيعت کنيم؟ مالک فتوي مي داد بلي، چه آنکه بيعت شما با منصور از روي کراهت بوده پس مردم به بيعت محمد شتاب کردند و محمد بر مدينه و مکه و يمن استيلا يافت. ابوجعفر منصور چون اين بدانست، براي محمد مکتوبي از در صلح و سلم فرستاد او را امان داد. محمد مکتوب او را جوابي شفاف نوشت و در آخر نامه رقم کرد که تو را کدام امان است که بر من عرضه داشتي؟ . . .

ذکر خلافت موسي بن المهدي ملقب به هادي، ذکر خلافت هارون الرشيد بن محمد بن المنصور و وقايع ايام او، نيز ذکر قتل جعفر برمکي و انقضاي دولت برامکه و ذکر خلافت ابوالعباس عبد الله بن هارون ملقب به مأمون و داستان ابو السرايا، هم چنين ذکر ابو السّرايا و مقتل بعضي از طالبين در ايام مأمون از مطالب خواندني ديگري است که در اين بخش مطرح گرديده است.

شيخ عباس قمي (ره) مي نويسد: همانا خالد بن برمک مردي بود به جودت رأي و کثرت بأس معروف و هيچکدام از اولاد او به مرتبه ي او نمي رسيدند، نه يحيي در رأي و تدبير، و نه فضل در جود و بخشش و نه جعفربن يحيي در کتابت و فصاحتش، و نه محمد بن يحيحي در رأي و همتش . . . چون نوبت خلافت به هارون الرشيد رسيد آل برامکه را مرتبتي رفيع داد و امر وزارت را به ايشان واگذاشت و امور مملکت و عيت را به ايشان تفويض نمود، رياست ايشان بي نهايت شد و امور ايشان مستقيم گرديد به حدي که گفتند روزگار ايشان دوراني زيبا و پر از سرور و شادماني دايم بود.

در ادامه اين مطلب مي خوانيم که هارون به نفوذ آنها در دربارش و شأن و منزلت روز افزون آنها حسادت کرده و جملگي آنان را هلاک مي سازد.

هم چنين ذکر خروج محمد بن الامام جعفر صادق (ع) و مآل کار او، ذکر خلافت ابو السحاق ابراهيم المعتصم و وقايع ايام او، ذکر اسيري ابو جعفر محمد بن قاسم الحسيني العلوي، ذکر خلافت ابو جعفر هارون الواثق و شرح ايام دولت جعفر بن محمد بن هارون ملقب به متوکل از موضوعات خواندني ديگر اين بخش مي باشد.

در خصوص مرگ واثق آمده است: وقتي واثق به مرض استسقاء مبتلا گشت اطباء اتفاق کردند بر آنکه بايد شکم او شکافته شود، آنگاه بنشانند او را در تنوري که تافته شده باشد به آتش زيتون و سرخ شده باشد، پس واثق را چنين نمودند و سه ساعت آب را از او منع نمودند و پيوسته او استغاثه مي کرد و طلب آب مي نمود، تا آنکه در بدنش آبله هايي پيدا شد و مثل خربزه شد پس او را بيرون کردند و او پيوسته گفت که مرا به تنور برگردانيد و اگر نه خواهم مرد. پس او را در داخل تنور کردند صدايش ساکت شد و آن ورمها منفجر شد و آبي از آنها بيرون آمد پس او را از تنور بيرون آوردند در حالتي که بدنش سياه شده بود و بعد از ساعتي هلاک شد و چون وفات يافت جامه اي بر روي او کشيدند و مردم مشغول شدند به بيعت کردن با متوکل، و از جنازه واثق غفلت نمودند. از بستان خانه چند موشي بيرون آمدند و چشمان واثق را بيرون آوردند و کسي نفهميد تا وقتي که او را غسل دادند.

در ادامه نيز به ذکر خلاف منتصر بالله، مستعين بالله، معتزّبالله، مهتدي بالله، معتمد علي الله، مکتفي بالله، جعفربن احمد مقتدر بالله، قاهر بالله و الرّاض بالله و حوادث ايام خلافت آنها پرداخته شده است: همانند قاهر بالله مردي بود متلوّن المزاج و شديد البطش و پيوسته با حربه بود و مونس خادم را با جماعتي از اهل دولت هلاک کرد. لاجرم بر او حيله کردند در روز چهارشنبه پنجم جمادي الاولي سنه 322 به خانه او ريختند و او را بگرفتند و چشمانش را کور کردند و از خلافت او را خلع نمودند و مدت خلافتش يک سال و شش ماه و شش روز طول کشيد.

در دنباله اين مطلب آمده است: و نقل شده از مردي که گفت: من در مسجد جامع منصوري در بغداد نماز مي خواندم که ناگاه مرد نابينايي را ديدم که جبّه اي کهنه در برداشت که از کهنگي و اندراس روي آن رفته بود همينقدر آستري از آن با قدري پنبه در آن مانده بود و مي گفت: ايها الناس برمن تصدق کنيد. همانا من ديروز امير المؤمنين بودم وامروز از فقراي مسلمين مي باشم. پرسيد م که کيست اين شخص؟ گفتند قاهر بالله عباسي است. بس است از براي عاقل دانا همين يک قضيه در بي اعتباري دنيا.

نيز در باب خلافت مستکفي بالله، مطيع لله فضل بن جعفر، و نيز ذکر سلطنت و دولت ديالمه، ذکر ايام خلافت عبد الکريم بن المطيع، قادبالله و قائم با مرالله، در همين بخش مطالبي آورده شده است.

در خصوص آل بويه آمده است: بدانکه اصحاب تاريخ گفته اند که بويه مردي فقير بود از اهل ديلم و کنيت او ابوشجاع بن فناخسرو بن تمام بوده، و صيد ماهي مي کرد و منسوب به فُرس بوده، و مي گفته که من از اولاد بهرام گورم. و او را پنج تن اولاد شد. دو تن از آنها بمردند و سه پسر ديگرش بماند، که يکي ابوالحسن علي بن بويه عماد الدّوله بوده که از همه بزرگتر بوده و ديگر رکن الدوله و سيم معزالدوله بود. و عماد الدوله سبب سعادت و سلطنت ايشان شد تا آنکه مالک عراقين و اهواز و فارس گشتند. و مدبر امور رعيت شدند . . .

در ادامه نيز نگارنده به ذکر خلافت مقتدي بامرالله، المستظهر بالله، المسترشدبالله، راشد بالله، المقتضي لاِمرالله، المستنجدبالله، مستضئي نبورالله، الناصرلدين الله، الظّاهر باالله، مستضر بالله و در آخر نير ذکر خلافت مستعصم بالله و زوال دولت عباسي، پرداخته است.

به نقل از کتاب حاضر، در سنه 640 که مستضر وفات کرد فرزندش ابو الحمد عبدالله مستعصم به جاي وي نشست و او آخر خلفاي بني عباس بود. که در عراق سلطنت کردند و مدت سلطنت بني عباس پانصدو بيست و چهار سال طول کشيد چون مستعصم بر سرير سلطنت مستقر شد تدبير مملکت را با وزير خويش علقمي واگذاشت و خود مشغول کبوتر بازي و لهوو لعب و لذت و طرب شد و هم در آن ايام ابوبکر پسر مستعصم بر محلّه کرخ بغداد که مسکن شيعيان بود غارت آورد و جماعتي بسيار از سادات را اسير کرد و به قولي هزار دختر او علويه و غير ايشان به غارت برد لاجرم علقمي در صدد زوال دولت بني عباس برآمد و خواست تا مگر يکي از اولاد امير المومنين (ع) را سلطان کند لاجرم پنهاناً با تاتار مکاتبه و مراسله کرد و ايشان را در اخذ بغداد و هلاک مستعصم تطميع کرد.

کتاب طبقات خلفاء و اصحاب ائمه و علما و شعراء آخرين بخش اين مجموعه را تشکيل مي دهد، که رويدادها و وقايع قرون اول تا سيزدهم در اين بخش فهرست و شرح شده است. خود نگارنده (شيخ عباس قمي (ره) ) در اين باره مي نويسد:

« . . . چون کتاب تتمه المنتهي في وقايع ايام الخلفاء مشتمل بود بر مطالب کثيره که از جمله تعيين طبقات خلفا و اصحاب ائمه و علما و شعرا و غير هم باشد، و دانستن طبقات خيلي مهم و لازم بود، لهذا داعي اين فهرست را براي آن کتاب نوشتم و چنان نگاشتم که خود آن بالاستقلال کتابي باشد در طبقات. لاجرم از بعد قتل مستعصم که سنه 656 باشد که کتاب تتمه المنتهي تمام شد اضافه کردم بر فهرست او طبقات علما را تا زمان خودم و در ترجمه هر کدام مختصري از حال ايشان نوشتم . . . »

در لابه لاي وقايع قرن هشتم در خصوص ابو حيان نحوي، مي خوانيم: وي از قطب هاي سلسله ي علم و ادب و داراي تصنيفات فراوان است. گويند: او به مذهب اهل ظاهر و محبت مولا علي (ع) گرايش يافت و هنگام تلاوت قرآن بسيار خاشع و گريان بود. او غير از ابو حيان توحيدي، علي بن محمد است که به گفته ي «ابن جوزي» متهم به زندقه و انحراف از دين است. ابن جوزي مي گفت: زنديقان اسلام سه تن هستند: ابن راوندي، ابوحيان و ابو العلاء معري و بدترين آنها براي اسلام، ابو حيان توحيدي است. ابو حيان توحيدي کتابي در نکوهش ابوالفضل بن عميد و صاحب بن عباد نوشت. يکي ديگر از کتابهايش که شبيه به نوشته هاي منصور حلاج درباره ي چگونگي حج فقيران است که از اختراعات خود وي بود و سبب قتل او شد.

مولف اين کتاب نظر کلي او به کتب صحيحه معتبره بوده به خصوص به کتابهاي اهل سنّت و جماعت، مانند اسد الغابه و تاريخ طبري و کامل ابن اثير و باقي تواريخ معتبر متقنه.

 

 

 

 

 

چهارشنبه 25 اسفند 1389 - 14:34


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری