پنجشنبه 2 خرداد 1398 - 1:18
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

مهتابي (نمايشنامه)

 

مهتابي (نمايشنامه)

محمدمهدي خاتمي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به انتشارات اميركبير، 1389

شابك: 4-1301-00-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

محمدمهدي خاتمي متولد 1348 تربت حيدريه و دانش‌آموخته مهندسي اصلاح نباتات از دانشگاه فردوسي مشهد مي‌باشد.

وي داراي آثار متعددي از جمله مرا فرياد كن، شب‌هاي حرم، مردي ديگر، مجنون، گلايه، روزگاران، سهرابي ديگر، عروس و... مي‌باشد؛ خاتمي همچنين در سال‌هاي 73-76-78 و 83 به عنوان نويسنده برگزيده استان و كشوري انتخاب شده است و در سال 1387 كارگردان برگزيده سوم كشور به خاطر اثر به آسمان نگاه كن معرفي شد.

نمايشنامه «مهتابي» يكي ديگر از آثار خاتمي مي‌باشد، داستان درباره زن و شوهري به نام‌هاي مهدي و زهره است كه به قصد زيارت حضرت امام خميني چهل روز پياده رفته و چهل شب غفيله خوانده‌اند.

شب چهلم به بالاي يك بلندي رسيده‌اند كه گلدسته‌هاي حرم امام ديده مي‌شود و اين مسئله آن‌ها را ذوق زده كرده است. آن‌ها در زير نور مهتاب و در فاصله‌اي اندك تا حرم امام به مرور خاطرات سال‌هاي جنگ مي‌پردازند و...

در ذيل به بخشي از گفت‌وگوي بين مهدي و زهره اشاره شده است:

«زهره: دِ بجنب، زودباش! بيا ببين مهدي!

مهدي: صبر داشته باش، اومدم! بالاخره رسيديم.

زهره: مي‌دونستم.

مهدي: من كه باورم نميشه.

زهره: باور كن. چي شد؟ باز چرا ولو شدي؟

مهدي: چند دقيقه تاب بيار!

زهره: من ميرم، باز عقب ميموني و مي‌بازي‌ها! تا اينجاي كار رو كه باختي!!...

... زهره: حالا كه اينطوري شد، اول شام يا نماز؟

مهدي: غفيله چهلم رو كه نيم ساعت پيش بين مغرب و عشا جا دادين رفت، منظورتون چيه؟

زهره: راست مي‌گي، اصلاً حواسم نبود. امشب يه حال خاصي دارم، اسم خودم رو فراموش نكنم خيليه، خب پس بفرمائين شام چي ميل دارين؟ سيب‌زميني آب‌پز، نون، گوجه‌فرنگي و نمك.

مهدي: همه‌اش رو بيارين لطفاً! مي‌خوام يه ضيافت حسابي به پا كنم...»

در بخشي از نمايشنامه زهره و مهدي به مرور خاطرات خود از جنگ مي‌پردازند و با هم گفت‌وگو مي‌كنند:

«مهدي: فكرش رو مي‌كردي تو جبهه شوهر كني؟

زهره: تو چي؟

مهدي: چرا نه؟ جنگ قسمتي از زندگيمون بود، جزيي از روزمرگي‌مون.

زهره: من نه اصلاً اگه بهت بگم نيم ساعته نشستيم به حرف زدن باورت مي‌شه؟

مهدي: چرا نشه؟ همون‌طور كه بايد باور كنم از اون شب چند سال مي‌گذره. همون‌طور كه بايد باور كنم رفتن بچه‌ها رو، رفتن حاجي رو.

باشه، بريم، ميدونم حوصله‌ات رو سر بردم پاشو بريم.

زهره: بدجوري تشنه‌ام. هر چي مي‌خوام بهش فكر نكنم نمي‌شه.

مهدي: آخه من كه گفتم بذار برم آب بيارم، تعارف مي‌كني ديگه.

زهره: حتماً جلوتر آب پيدا مي‌كنيم.

مهدي: شايد نباشه من مي‌رم زود برمي‌گردم...»

 

 

يكشنبه 22 اسفند 1389 - 10:40


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری