پنجشنبه 28 شهريور 1398 - 4:40
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

صندلي(نمايشنامه)

 

صندلي(نمايشنامه)

عبدالرضا حياتي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به انتشارات اميركبير، 1389

شابك: 8-1303-00-964-978

 

سي و پنجمين نمايشنامه‌ مجموعه روايت ديگر به قلم عبدالرضا حياتي با عنوان «صندلي» مي‌باشد. و داستان آن درباره مرد جواني است كه به تازگي رئيس اداره‌اي شده كه قرار است بازرس براي بازديد به آنجا بيايد و پيرمردي كه خود را آبدارچي اداره معرفي مي‌كند به مرد جوان مي‌گويد كه بايد چه كارهايي بكند تا بازرس خوشش بيايد و او را تأييد كند مرد جوان همراه پيرمرد در حال آماده‌سازي كارها بودند كه ناگهان پيرمرد غيبش مي‌زند و بازرس سر مي‌رسد و... نويسنده آشنايي رئيس با پيرمرد را چنين بازگو مي‌كند:

... رئيس: اسمت چيه پيرمرد؟!

پيرمرد: اسم؟! هر چي مي‌خواي صدام كن.

رئيس: (متعجب) يعني چه؟!

پيرمرد: مش ايمان چطوره؟!

رئيس: اسم با مسمائيه. مش ايمان! (مكث) به نظر تو رئيس قبلي چرا اينقدر كند بالا آورد؟!

پيرمرد: براي اينكه رؤساي قبلي از اونم كند بالا آورده بودن.

رئيس: (با خشم دروغين) بر پدر آدم‌هاي نمك‌نشناس لعنت.

حالا چقدر به جيب زده بود؟!

پيرمرد: مگه مهمه؟!

رئيس: پول بيت‌الماله، مهم نيست؟!

پيرمرد: تو هم نفست از جاي گرم بلند مي‌شه!

رئيس: منظور/!

پيرمرد: آخه اين اتفاقات براي آدمي مثل من عادي شده.

رئيس: آره مي‌فهمم، چه آدم‌هايي پيدا مي‌شن، تف به گور پدرشون كردن.

پيرمرد: (با زخم زبان) اتفاقاً رئيس قبلي هم همين حرفا رو مي‌زد...

در ادامه نويسنده به راهنمايي‌هايي كه پيرمرد درباره ظاهر رئيس به او گوشزد مي‌كند، اشاره مي‌كند:

... رئيس: تو رو خدا هر طرح و نقشه‌اي داري، يه كم زودتر، وقت تنگه.

پيرمرد: خوشم مياد، خيلي وسع داري. تو خيلي ظاهر جلفي داري.

رئيس: بده آدم خوش قيافه باشه مشتي؟!

پيرمرد: اگه مي‌خواي رئيس بموني بايد ريا كني.

رئيس: من و ريا؟!

پيرمرد: كت و شلوار ساده‌اي بپوش، بذار بفهمي نفهمي ريشات تو صورتت گل بندازه، دست محبتي هم به موهات بكش، اون وقت مي‌شي باب دندون آقاي بازرس!

رئيس: خوب اينا درست مشتي، اومديم و طرف اهل اين بازيا نبود، انوقت؟!

پيرمرد: دندون رو جيگر بذار، اگه يه تسبيح هم دستت بگيري و يه كم از پاي راست بلنگي، بازرس چه عرض كنم، اگه جد و آبادش بياد تو نمي‌تونه تو خلوص و پاكي تو شك كنه.

رئيس: بدم نمي‌گي مشتي!

پيرمرد: پس تا دير نشده دست به كار شو، منم برم برات يه چيزايي جور كنم...

بعد از صحبت‌هايي كه بين رئيس و پيرمرد درباره ظاهر وي رد و بدل شد بازرس از راه رسيد اما رئيس جوان در كمال تعجب ديد بازرس چقدر شبيه به پيرمرد است و...

 

 

 

سه‌شنبه 17 اسفند 1389 - 13:38


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری