سه‌شنبه 31 ارديبهشت 1398 - 1:50
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

سياه چمن

 

سياه چمن (رمان)

اميرحسين فردي

انتشارات سوره مهر، 1387

شابك: 2-417-506-964-978

قيمت: 1800 تومان

اميرحسين فردي متولد مهرماه 1328 اردبيل مي‌باشد. او از بنيانگذاران حوزه انديشه و هنر اسلامي، بنيانگذار جريان ادبي بچه‌هاي مسجد، بنيانگذار شوراي نويسندگان مسجد جوادالائمه(ع)، مؤسس و مديرمسئول كيهان علمي و هم‌اكنون نيز- بالغ بر ربع قرن- مديرمسئول و سردبير مجله هفتگي «كيهان بچه‌ها» است.

وي داوري كتاب سال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس، ادبيات داستاني بسيج را طي سال‌هاي متعدد و همچنين دبيري دائمي جايزه كتاب سال شهيد غني‌پور را بر عهده داشته است.

از رمان‌هاي قابل توجه فردي مي‌توان به سياه‌چمن، آشيانه در مه، كوچك جنگلي و اسماعيل اشاره كرد.

«سياه‌چمن» رماني است كه در صدد معرفي آن برآمديم؛ خود اميرحسين فردي درباره رمانش چنين مي‌گويد: «قرار نبود سياه‌چمن به اين شكل نوشته شود. نوروز 1363 كه به روستاهاي اطراف درياچه هامون رفتم، ديدار مردمان آن ديار يكي از حوادث به يادماندني زندگي‌ام شد. تصميم گرفتم تا گزارشي از آن ديدار براي روزنامه كيهان بنويسم. وقتي شروع به نوشتن كردم، ديدم نمي‌توانم گزارش بنويسم. ميل شديدي به داستان نوشتن دارم. تا آن روز دو داستان كوتاه بيشتر ننوشته بودم و هنوز تصميمي جدي براي نوشتن نداشتم. خيلي نتوانستم مقاومت كنم، حوادث مرا با خود بردند...

سياه‌چمن هر چه كه هست، اولين رماني است كه در اردگاه نويسندگان متعهد، درباره تأثير انقلاب اسلامي بر زندگي مردمان يكي از محروم‌ترين نقاط ايران نوشته شد. اين فضل تقدم يكي از ويژگي‌هاي برجسته سياه‌چمن است.

اگر چه نقدهاي متعددي مي‌تواند بر سياه‌چمن وارد باشد، با اين حال نمي‌توانم اين اثر را دوست نداشته باشم. چرا كه سياه‌چمن يادگار روزهاي پر تب و تاب انقلاب اسلامي است و بالاتر از همه ترجمان اين جمله كه انقلاب به فرزندان خود اعتماد به نفس مي‌دهد.»

رمان «سياه چمن» ماجراي روستايي را دربردارد كه مردم آن مورد ظلم قرار گرفته‌اند و به جريان انقلاب اسلامي مي‌پيوندند.

زمان وقوع حوادث داستان حدود بهار سال 1358 است؛ زماني كه انقلاب اسلامي در جمهوري اسلامي ايران به پيروزي و كم‌كم دوران ثبات خود را آغاز كرده و اين در حالي است كه در موقعيت مكاني وقوع حوادث داستان سياه‌چمن (مناطق روستايي اطراف شهرستان كهنوج در جنوب شرق كشور) هنوز نشانه‌هايي از بازماندگان ارباب‌ها و خان‌ها و ظلم و ستم آن‌ها به مردم فقير روستايي ديده مي‌شود.

ماجراي داستان از جايي شروع مي‌شود كه در صبح بهاري خيرمحمد (پيرمرد روستايي) امان داد (فرزندش) را با گوسفندها به سياه‌چمن روانه مي‌كند. ميردادخان پيغام مي‌آورد كه به دستور سيف‌الله‌خان، از فردا گله را به سياه‌چمن نبرد. فرداي آن روز ميردادخان، امان داد را در سياه‌چمن شلاق مي‌زند. شب، يارمحمد، برادر بزرگتر متوجه اين موضوع مي‌شود و به فكر مي‌رود و به ياد تظاهراتي مي‌افتد كه در شهر يزد ديده و شنيده بود كه براي مبارزه با شاه و خان‌ها است.

از روز بعد، خان، سياه‌چمن خيرمحمد را براي گله خودش قُرق مي‌كند، خيرمحمد به ناچار يارمحمد را با گوسفندها به كوهستان مي‌فرستد.

در راه بيشتر گله تلف مي‌شود و يار محمد به دشت برمي‌گردد، و ميرداد را موقع آبياري سياه‌چمن، تا حد مرگ كتك مي‌زند. سيف‌الله خان، به تلافي، شبانه به كپر خير محمد حمله مي‌كند، يارمحمد پا به فرار مي‌گذارد. خيرمحمد كشته و كپرش به آتش كشيده مي‌شود.

يارمحمد بعد از خاكسپاري جنازه پدر، همراه عزيز، پسرعمو و نامزد خواهرش، به كپرهاي سيف‌الله خان نزديك مي‌شود.

عزيز كشته مي‌شود و يارمحمد پايش آسيب مي‌بيند، و چند روز بعد، همراه قادر براي مداوا به كهنوج مي‌رود. شب، در قهوه‌خانه، از زبان جمعه- شاگرد قهوه‌چي- متوجه مي‌شود كه در كشور حكومت اسلامي برپا شده است و...

در ذيل به قسمتي از رمان كه گفت‌وگوي بين خيرمحمد و پسرش يارمحمد درباره غصَب سياه‌چمن توسط خان است اشاره شده است:

«... چند لحظه‌اي به سكوت گذشت، سپس صداي يارمحمد شنيده شد: مي‌گويي اگر جلو آن‌ها بايستيم نابود مي‌شويم؟ مگر متوجه نيستي پدر، حالا هم نابود هستيم. وقتي آن يك تكه چراگاه نباشد، گوسفندهاي ما مي‌ميرند. مگر نمي‌بيني امسال خشكسالي است. چقدر حيوان در اطراف تلف شده؟ سيف‌الله‌خان اين را مي‌داند براي همين هم دندان تيز كرده. پدرش گفت: نه نه سياه‌چمن مال ماست يعني هميشه مال ما بوده. به سيف‌الله خان مي‌گويم او حاضر نمي‌شود ما خانه خراب بشويم. تو هم ديگر ميرداد را فراموش كن. شر به پا نكن! صداي يارمحمد اين بار بيشتر اوج گرفت: من با آن‌ها چكار دارم؟ من كه راه آن‌ها را نگرفته‌ام. آن‌ها راه‌ها را گرفته‌اند. آن‌ها زمينم را گرفته‌اند. آن‌ها برادرم را به اين روز انداخته‌اند. من فقط يك حرف مي‌خواهم به پسر خان بگويم، كار ديگري هم با او ندارم. بالاخره اين‌ها بايد بفهمند كه ما هم انسانيم...»

نويسنده در قسمتي از رمان درباره بي‌رحمي خان و التماس خيرمحمد به وي براي اينكه گوسفندهاي او هم در سياه‌چمن باشند چنين آورده است:

«... سيف‌الله خان با ناراحتي جواب داد: مي‌گويي چه بكنم؟ خودم را علف كنم و بدهم دم دهان گوسفندهايت تا بخورند. خودت يك فكري بكن. من كه نمي‌توانم بگذارم گوسفندهايم تلف بشوند. من به سياه‌چمن احتياج دارم فهميدي؟ لازمش دارم. خلاصه كلام!

خيرمحمد لب بر لب گذاشت و به فكر فرو رفت. همه چيز در ذهنش در حال سوختن و فرو ريختن بود گوش‌هايش سوت مي‌كشيد و سرش گيج مي‌رفت. احساس كرد كه شاخه‌هاي بلند نخل‌ها دور سرش مي‌چرخند در همان حال دهان باز كرد و گفت: خانه‌ام خراب مي‌شود خان، مي‌سوزم و خاكستر مي‌شوم. دار و ندارم همين چند تا گوسفند است، اگر آن‌ها هم تلف بشوند، خودم و زن و بچه‌هايم هم بايد بميريم. يكبار ديگر آقايي كنيد و اجازه بدهيد لااقل گوسفندهاي ما هم داخل گله شما بشود و طوري امسال بگذرد، براي سال‌هاي ديگر خدا بزرگ است. خان به من رحم كنيد!

سيف‌الله خان از جا برخاست و چند مشت به قفسه سينه ستبرش كوبيد و نيمه خميازه‌اي كشيد و گفت: كاري نمي‌توانم برايت كنم، برو خودت چاره‌انديشي كن...»

 

 

 

 

 

دوشنبه 16 اسفند 1389 - 10:44


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری