سه‌شنبه 28 اسفند 1397 - 18:47
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

به رنگ حماسه (نمايشنامه)

 

به رنگ حماسه (نمايشنامه)

عبدالرضا حياتي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به انتشارات اميركبير، 1389

شابك" 9-1294-00-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

بيست و ششمين نمايشنامه از سري مجموعه كتاب‌هاي روايت ديگر «به رنگ حماسه» به قلم عبدالرضا حياتي است.

ماجرا درباره يك خانواده جنوبي كه در بدو شروع جنگ در شهرشان محاصره شدند و مادر خانواده پيرزني است كه دو دختر و يك پسر دارد، فاخر- پسر خانواده مي‌فهمد كه شوهر خواهرش رافع به عراقي‌ها كمك مي‌كند و با آن‌ها دست دوستي و همكاري داده است و تصميم مي‌گيرد او را بكشد و در حين كشتن رافع خودش نيز شهيد مي‌شود عراقي‌ها به خانه پيرزن مي‌روند و به او هشدار مي‌دهند كه كسي حق ندارد جنازه فاخر را دفن كند و جنازه بايد همان وسط خيابان بماند اما حليمه يكي از دختران پيرزن تصميم مي‌گيرد برود و جنازه برادرش را دفن كند ولي او هم توسط عراقي‌ها شهيد مي‌شود و دو جنازه همان جا وسط خيابان مي‌ماند. حكيمه كه از كرده شوهرش رافع ناراحت بود و مي‌خواست به طريقي كارش را جبران كند به مادر مي‌گويد كه مي‌خواهد برود و جنازه خواهر و برادرش را به خانه بياورد و آن‌ها در خانه دفن كند وقتي حكيمه به سوي عراقي‌ها مي‌رود او را بازداشت مي‌كنند و در عين ناباوري مي‌بيند كه جنازه‌ها آنجا نيستند سال‌ها بعد از اتمام جنگ افسر عراقي كه مسئول انجام اين كارها بوده به خرمشهر آمده و نزد پيرزن مي‌رود و به او مي‌گويد كه در اين سال‌ها چه عذابي را متحمل شده و چقدر از سوي افسران رده بالا شماتت شده كه دو جنازه را از دست دادند و در پي جواب اين سؤال كه پيرزن چگونه توانسته در جلوي چشمان آن‌ها جنازه‌ها را بردارند و خاك كنند آمده بود اما...

نويسنده در ابتداي نمايشنامه به گفت‌وگوي بين پيرزن و فارخ و حليمه (درباره خيانت كشتن رافع اشاره كرده است:

«... فاخر: لجاجت؟! مو از همو اول ميدونستم كه يه ريگي تو كفش رافع نامرده.

حليمه: چي شده فاخر، نكنه باز شوهر خواهرمون دسته گلي به آب داده؟!

پيرزن: ها فاخر؟! كاري كرده رافع؟!

فاخر: به خدا اگه اي خجالت بميريم، حقمونه! رافع شده بلد عراقي‌ها.

حليمه: ووي!... خاك بر سرم، راست مي‌گي؟!

پيرزن: اي ننگو كي تحمل مي‌كنه يوما؟!

فاخر: خدا شاهده بعثيا با شرف‌تر از اي نامردن.

پيرزن: پس حكيمه چي يوما؟

فاخر: ديگه چيزي ازم نپرس، رافع بي‌شرف، ننگ عربه...»

در بخشي از نمايشنامه نويسنده درباره رفتن حليمه براي آوردن جسد برادرش اين چنين آورده است:

«... پيرزن: اونا، فرداي آن روز همان‌طور كه گفتن با تشريفات كامل رافع رو به خاك سپردن و به حكيمه هم يه مدال افتخار دادن. همون شب نعش خون‌آلود فاخر و تو كوچه‌ها ول كردن تا...

حليمه: يوما، مو ديگه طاقت ندارم، مي‌خوام برم هر طور شده نعش فاخر و با خودم بيارم خونه.

پيرزن: تو زده به كله‌ات؟! خودتو به كشتن ميدي يوما؟!

حليمه: (با بغض و خشم) پس ميگي دست رو دست بزارم تا اون بي‌پدر و مادرا به منظورشون برسن؟! مگه مو مرده باشم.

پيرزن: (او را در آغوش مي‌گيرد) ميدونم چه داغي تو دلته، اما...

حليمه: تو رو خدا جلومو نگير يوما، دق مرگم مي‌كني.

پيرزن: آخه تو نميگي مو از داغ شما چه خاكي به سر كنم؟!...»

مؤلف قسمت پاياني نمايشنامه را به بازگشت افسر عراقي و پرسش‌هاي مختلف از او پيرزن اختصاص داده و چنين آورده است:

«... افسر عراقي: مگه چيزي ازم مونده؟! بعد از سال‌ها اومدم جوابمو بگيرم.

مدت‌ها اين سؤال مثل خوره به جونم افتاده، حالا كه جنگ تموم شده، منم ديگه اون نظامي سابق نيستم، ميدوني با خاك كردن بچه‌هات خوارم كردي، ابهتم را شكستي، ميد‌ونم اين خواهش بزرگيه، اومدم تلافي كني، تو رو خدا حرفي بزن، چيزي بگو، به پات ميفتم، منو از بلاتكليفي دربيار، بگو چطوري آن شب بچه‌هاتو از جلوي چشماي سربازاي من دزديدي؟! تا خوار و ذليل بشم، وقتي تمام درجه‌هامو گرفتن فهميدم كه چه بلايي سرم آوردي.

پيرزن: تو هنوز همون احمق سابقي، حالا بگو چه بلايي سر دخترم حكيمه آوردي؟!

افسر عراقي: حكيمه؟! اگه تو نگي چطوري اون جنازه‌ها رو خاك كردي، منم نمي‌گم حكيمه كجاست.

پيرزن: اون دو تا عزيزمو تو به كشتن دادي حالا چه فرقي مي‌كنه كه كي اونارو خاك كرده؟!

افسر عراقي: پس منم نم پس نمي‌دم.

پيرزن: مو ميد‌ونستم چه آتيشي به جونت زدم، مي‌دونستم بالاخره يه روزي برمي‌گردي سراغم...

 

 

 

 

دوشنبه 16 اسفند 1389 - 10:38


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری