سه‌شنبه 31 مرداد 1396 - 13:54
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

تصوير مبارزي زخم خورده و تنها

 

 

نقد يک فيلم مشهور تاريخ سينما : «اسب كهر را بنگر» (فرد زينه‌مان،1963)


فيلم‌ «اسب‌ كهر را بنگر» مانند بسياري‌ از فيلم هاي‌ فرد زينه‌مان‌ دربارهِ‌ شخصيتي‌ است‌ تنها و اصولگرا كه‌ در موقعيتي‌ بحراني‌ مورد آزمون‌ قرار مي‌گيرد و بر سر دوراهي‌ پايبندي بر اعتقاداتش‌ يا عدول‌ از آنها،  دچار ترديد مي‌شود. اين، يكي‌ از تمهاي‌ اصلي‌ فيلم هاي‌ زينه‌مان‌ است‌ كه‌ در شخصيت‌ گري‌ كوپر در فيلم‌ «ماجراي‌ نيمروز»، پل‌ اسكافيلد در «مردي‌ براي‌ تمام‌ فصول» و گريگوري‌ پك‌ در «اسب‌ كهر را بنگر» و بسياري‌ ديگر از فيلمهاي‌ زينه‌مان‌ شاهد آن‌ هستيم.

از سويي ديگر، گرايش‌ زينه‌مان‌ به‌ واقع گرايي‌ اجتماعي هم‌ در بسياري‌ از فيلم هايش‌ ازجمله‌ در اين‌ اثر به چشم مي خورد. هرچند وقتي‌ زينه‌مان‌»اسب کهر را بنگر» را مي ساخت، گفت‌ كه‌ قصد حمله‌ به‌ هيچ‌كس‌ و هيچ‌ گروهي‌ ازجمله‌ رژيم‌ فرانكو و كليساي‌ اسپانيا كه‌ از فرانكو حمايت‌ مي‌كرده، را نداشته‌ است‌ و همين‌ سخن او موجب‌ دلسردي‌ مردم‌ و منتقدين‌ شد.

شايد به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ اندرو ساريس‌ فيلم‌ را استعارهِ‌ سياسي‌ بي‌درد خوانده‌ است. اما، ما در «اسب کهر را بنگر»‌ خلاف‌ اين‌ اظهار نظر زينه مان را در مورد فيلم شاهد هستيم، چرا كه‌ زينه‌مان‌ با شخصيت‌ اصولگراي‌ ضد رژيم‌ فرانكو، يعني‌ مانوئل‌ آرتيگز همدردي‌ كرده‌ و از رئيس‌ پليس‌ رژيم‌ فرانكو يعني‌ كاپيتان‌ وينولاس‌ شخصيتي‌ منفور مي‌سازد.

فيلم‌ با تصاويري‌ از مستند معروف‌ فردريك‌ روسيفِ فرانسوي‌ با نام‌ «مردن‌ در مادريد» كه‌ در سال‌ 1963 دربارهِ‌ جنگهاي‌ داخلي‌ اسپانيا ساخته‌ است، شروع‌ مي‌شود. بعد صحنه‌اي‌ پس‌ از پايان‌ جنگهاي‌ داخلي‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ مبارزين‌ شكست‌ خورده‌ ضد فرانكو در مرز فرانسه‌ اسلحه‌هايشان‌ را تحويل‌ مي‌دهند تا در فرانسه‌ به‌ تبعيد بروند. گويي‌ اين‌ صحنه‌ هم‌ ادامهِ‌ همان‌ فيلم‌ مستند است؛ با كنتراستي‌ بالا و تصاويري‌ با گرين(دانه)‌ درشت. مبارزان، به‌ ترتيب‌ صف‌ كشيده‌اند و جلو مي‌آيند و اسلحهِ‌ خود را تحويل‌ مي‌دهند. تا اينكه‌ نوبت‌ به‌ مانوئل‌ آرتيگز (گريگوري‌ پك)، مبارز معروف‌ مي‌رسد.

بازي‌ پك‌ در اين‌ صحنه‌ بسيار زيباست؛ او مي‌ايستد در حالي‌ كه‌ صورتش‌ ثابت‌ است، نگاهش‌ را به‌ اطراف‌ مي‌چرخاند و به‌خوبي‌ مردد بودنش را در پذيرش‌ شكست‌ نشان‌ مي‌دهد. سپس‌ برمي‌گردد و از تحويل‌ دادن‌ اسلحه‌اش‌ خودداري‌ مي‌كند، اما دوستانش‌ اطرافش‌ جمع‌ مي‌شوند و شكست‌ را به‌ او مي‌قبولانند. تيتراژ روي‌ تصاويري‌ با حركت‌ دوربين‌ به‌ عقب‌ از روي‌ صورت‌ مبارزين‌ افسرده‌اي‌ كه‌ در صف‌ ايستاده‌اند، نقش‌ مي‌بندد. اين‌ تصاوير به‌ خوبي‌ تلخي‌ شكست‌ مبارزين را به‌ تماشاگر القا مي‌كنند.

بيست‌ سال‌ بعد، آرتيگز را با چهره‌اي‌ بي‌انگيزه‌ و افسرده‌ روي‌ تخت‌ مي‌بينيم‌ كه‌ پسربچه‌اي‌ به‌ نام‌ پاكو از او مي‌خواهد انتقام‌ پدرش‌ را كه‌ به‌ دست‌ رژيم‌ فرانكو كشته‌ شده‌ بگيرد. آرتيگز جواب‌ منفي‌ مي‌دهد. اين‌ نما، نمايي‌ است‌ هاي‌ انگل‌ (نماي‌ سرازير) از گريگوري‌ پك‌ كه‌ روي‌ تخت‌ خوابيده‌ و با پسر صحبت‌ مي‌كند.  انتخاب چنين‌ زاويه‌ دوربيني،‌ اين‌ احساس‌ كه‌ او فردي‌ ضعيف‌ و بي‌تفاوت‌ براي‌ ادامهِ‌ مبارزه‌ شده‌ است‌ را تقويت‌ مي‌كند. آريتگز در جواب‌ پسر كه‌ مي‌گويد پدرم‌ به‌ خاطر فاش‌ نكردن‌ نام‌ تو كشته‌ شده، پس‌ تو بايد انتقام‌ او را بگيري‌، مي‌گويد: «كاري‌ كه‌ پدرت‌ كرد به‌ خودش‌ مربوط‌ بود و كارهاي‌ من‌ هم‌ به‌ خودم‌ مربوط‌ است.»

در اوايل‌ فيلم‌ كاپيتان‌ وينولاس‌ (آنتوني‌ كويين) در صحنه‌اي‌ به‌ كليسا مي‌رود و با روشن‌ كردن‌ شمع‌ دعا مي‌ خواند تا بتواند آرتيگز را از بين‌ ببرد و به‌ نزد همسرش‌ بازگردد. ولي‌ در پايان‌، وقتي كه‌ به‌ هدف‌ خود مي‌رسد در عين شگفتي، همسرش‌ را فراموش مي کند. اين‌ صحنه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ رژيم‌ فرانكو به‌ خرافه‌ اعتقاد داشت‌ تا دين اصيل و‌ واقعي،‌ و كليساي‌ اسپانيا صرفاً دست‌آويزي‌ بود براي‌ ظلم‌ به‌ مردم‌ اسپانيا و حکومت بر آنها.

 از سويي‌ ديگر زينه‌مان‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ عملكرد سياسي‌ كليساي‌ اسپانيا ربطي‌ به‌ تمام‌ كشيش هاي‌ اسپانيايي‌ و اصولاً اعتقادات‌ ديني‌ مسيحيت‌ ندارد. اين‌ مسئله‌ در شخصيت‌ پدر فرانسيسكو (عمر شريف) مشهود است. او وقتي‌ به‌ بستر مادر بيمار آرتيگز مي‌رود و مادر، به‌ او هويت خود را فاش مي کند، پدر فرانسيسكو واكنش‌ تندي‌ نشان‌ نمي‌دهد و مي‌گويد كه‌ در نزد خداوند همگي‌ يكسان‌ هستيم. حتي‌ وقتي‌ آرتيگز با پدر فرانسيسكو بدرفتاري‌ مي‌كند، او واكنش‌ تندي‌ نشان‌ نمي‌دهد و در حتي، با رساندن‌ خبر فوت‌ مادر آرتيگز و هشدار دادن‌ به‌ او عملاً جان‌ خود را به‌ خطر مي‌اندازد.

 پدر فرانسيسكو با وجود اينكه‌ شخصيتي‌ فرعي‌ در فيلم‌ است، باز هم‌ از جمله شخصيت هاي‌ اصولگراي‌ زينه‌مان‌ به‌ شمار مي‌ آيد كه‌‌ حتي براي‌ حفظ‌ جانش‌ حاضر نمي شود به‌ پليس‌ دروغ‌ بگويد. در پايان‌ فيلم‌ هم‌ سرانجام، آرتيگز ترجيح‌ مي‌دهد كارلوس‌ خائن‌ را بكشد تا كاپيتان‌ وينولاس‌ را؛ چرا كه‌ خيانت‌ و پشت‌ كردن‌ به‌ اصول‌ از سوي‌ يك‌ دوست و همرزم‌، غيرقابل‌ بخشش‌تر است‌ از خصومت‌ دشمنان.

در صحنه‌  تيراندازي به کارلوس هم‌ گريگوري‌ پك‌ بازي‌ قدرتمندانه‌اي‌ دارد. او با تفنگ‌ پنجره‌ را هدف‌ گرفته، و در يك‌ لحظه‌ چهرهِ‌ متفكرش‌ به‌ زيبايي‌ القا مي‌كند، كه‌ مردد است‌ كداميك‌ را بكشد. پس‌ از لحظه‌اي‌ مكث، جديتي‌ در صورتش‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ نشان‌ از تصميم‌ او براي‌ كشتن‌ فرد خائن‌ دارد.

 مرگ‌ آرتيگز هم‌ از صحنه‌هاي‌ ديدني‌ فيلم‌ است. آرتيگز كه‌ تيرخورده‌ به‌ زمين‌ مي‌افتد و چشمانش‌ را مي‌بندد و اين‌ صحنه‌ ديزالو مي‌شود به‌ نمايي‌ اسلوموشن‌(حرکت آهسته) كه‌ پاكو (پسربچهِ‌ آغاز فيلم) در نمايي‌ لوانگل‌ (نماي‌ سربالا) توپ‌ را در هوا مي‌گيرد و شوت‌ مي‌كند. اين‌ زاويه‌ دوربين‌، به نظر نگارنده‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌ نسل‌ قدرتمند و آيندهِ‌ اسپانيا اوج خواهد گرفت و به‌ ظلم‌ در اين‌ كشور پايان خواهد داد. (مسئله اي که در سال هاي بعد محقق شد.) از طرفي‌ رها شدن‌ توپ‌ در هوا مي تواند تمثيلي باشد‌ از عروج‌ آرتيگز، و سرانجام‌ هم‌ جسد آرتيگز را كنار جسد مادرش‌ قرار مي‌دهند، گويي‌ روح‌ ناآرام‌ و بي‌قرار او در كنار مادر كه‌ نمادي‌ از مهر و امنيت‌ است‌، به‌ آرامش‌ مي رسد.

اما تصميم ناگهاني‌ آرتيگز در انتهاي‌ فيلم‌ و اقدام قهرمانانه اش، که با وجود اينكه‌ مي‌داند براي‌ او تله‌ گذاشته‌اند و مادرش‌ هم‌ مرده، به مسلخ مي رود چندان‌ قابل‌ توجيه‌ نيست. تنها يك‌ نگاه‌ به‌ عكس‌ دوران‌ جواني‌ نمي‌تواند عامل‌ تحول‌ او باشد. همين طور صحنهِ‌ نماديني‌ كه‌ او توپ‌ را به‌ وسط‌ كوچه‌ پرتاب‌ مي‌كند، هرچند از نظر بصري‌ زيباست‌ ولي‌ تنها، مي تواند نشانهِ‌ تحول‌ او  باشد و نه‌ دليل‌ آن.

همچنين‌ نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ راسخ‌ بودن‌ پدر فرانسيس‌ در عقايدش‌ و فداكاري‌ او براي‌ آرتيگز هم‌ تأ‌ثير متحول‌كننده‌اي‌ داشته‌ است، زيرا با وجود اينكه‌ آرتيگز، در انتها اندكي‌ با پدر فرانسيس‌ صميمي‌ شده، اما وقتي‌ پدر فرانسيس‌ موقع‌ رفتن‌ از داخل‌ كوچه‌ برايش‌ دست‌ تكان‌ مي‌دهد، آرتيگز با بي‌ميلي‌ جواب‌ او مي‌دهد.

 فرد زينه‌مان‌ در مورد جواب‌ اين سؤ‌ال‌ كاپيتان‌ وينولاس‌ كه‌ در انتهاي‌ فيلم‌ مي‌پرسد: «چرا آرتيگز بازگشت؟» مي‌گويد: «فكر مي‌كنم‌ هركس‌ دوست‌ دارد به‌ اين‌ پرسش‌ به‌ سبك‌ خودش‌ جواب‌ بدهد. بعضي ها معتقدند برگشت‌ تا مردي‌ كه‌ او را لو داده‌ بود بكشد. عده‌اي‌ هم‌ معتقدند او برگشت‌ چون‌ كار ديگري‌ نمي‌توانست‌ بكند.» ولي‌ از نظر نگارنده‌ پاسخ‌ زينه‌مان‌ منطقي‌ نيست، چرا كه‌ كشتن‌ يك‌ خائن‌ نمي‌تواند بهانه‌اي‌ براي‌ تحولي‌ به‌ اين‌ بزرگي باشد و اين‌ اتفاق‌ جرقه‌وار، كوچكتر از آن‌ است‌ كه‌ او را متحول‌ كند و به‌ هيأ‌ت‌ مبارز سابق‌ بازگرداند.

 از سويي‌ ديگر، زينه‌مان‌ خود جواب‌ اين‌ توجيه‌ را در متن فيلم به خودش مي دهد: زماني‌ كه‌ كاپيتان‌ وينولاس‌ در فيلم مي‌گويد آرتيگز براي‌ كشتن‌ جاسوس‌ آمده‌ بود، خبرنگاري‌ در جوابش‌ مي‌گويد: «او مي‌توانست‌ كارلوس‌ را بدون‌ آمدن‌ به‌ اينجا بكشد.» از طرف‌ ديگر، اين‌ توجيه‌ كه‌ او برگشت‌ چون‌ كار ديگري‌ نمي‌توانست‌ بكند، هم‌ قابل‌ قبول‌ نيست. چرا که اين‌ سؤ‌ال‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ چرا اين‌ تغيير و اين تصميم، در دوران‌ فترت‌ بيست‌ساله‌اش‌ در تبعيد رخ‌ نداده‌ است؟ بنابراين‌ در بافت علت و معلولي‌ فيلمنامهِ‌، عاملي‌ براي‌ اين‌ تحول‌ ناگهاني‌ نمي‌يابيم.

در صورتي‌ كه‌ پافشاري‌ روي‌ اصول‌ و به‌ آغوش‌ مرگ‌ رفتن‌ در فيلمنامه‌هاي‌ دو فيلم‌ «ماجراي‌ نيمروز» و «مردي‌ براي‌ تمام‌ فصول» پرداختي‌ بسيار منطقي‌تر و ظريف تر‌ دارد. اما سؤ‌ال‌ اصلي‌ اينجاست: «پس‌ چرا تماشاگر تاحدودي، و البته‌ به‌ صورتي‌ ناخودآگاه‌ اين‌ تحول‌ را مي‌پذيرد؟» جواب‌ اين‌ است: اين‌ مسئله‌ به‌ بازي‌ زيباي‌ گريگوري‌ پك‌ باز مي‌گردد. بايد اشاره‌ كنم‌ به‌ كلوزآپ‌(نماي نزديک) چهرهِ‌ گريگوري‌ پك‌ كه‌ روي‌ تختخواب‌ خوابيده،‌ و متفكر و مردد است.

او مدتي‌ فكر مي‌كند و ناگهان‌ برق‌ دوران‌ مبارزه‌ در چشمانش‌ مي‌درخشد. اين‌ تغيير استادانه‌ در حالت‌ چهره، تحول‌ ناگهاني او‌ را تا حدي‌ قابل‌ پذيرش‌ مي‌كند. اين‌ از آن‌ مواردي‌ است‌ كه‌ بازي‌ خوب‌ بازيگر، ضعف هاي‌ فيلمنامه‌ را كمرنگ‌ مي‌كند و تاحدود زيادي‌ مسئله‌ را براي‌ تماشاگر منطقي‌ نشان‌ مي‌دهد.

البته‌ بايد به‌ اين‌ نكته‌ مهم‌ هم‌ توجه‌ كنيم‌ كه‌ اصولاً فيلم‌ استوار بر بازي‌ درخشان‌ پك‌ است و نيز بازي‌ خوب‌ عمر شريف‌ در نقش‌ فرعي‌ فيلم‌ در قالب‌ كشيشي‌ متعهد كه‌ عشق‌ به‌ خدا و به‌ تبع‌ آن‌ عشق‌ به‌ انسان ها را در چشمان‌ مهربانش‌ با آن‌ نگاه‌ خيره‌ و آرام‌، مي‌توان‌ دريافت.

 درمجموع، «اسب کهر را بنگر» در مقايسه‌ با فيلم هاي‌ درخشان‌ زينه‌مان‌ مانند «ماجراي‌ نيمروز» و «مردي‌ براي‌ تمام‌ فصول»، از آثار شاخص‌ زينه‌مان‌ نيست. اما به‌ هر حال‌ اين‌ گريگوري‌ پك‌ است‌ كه‌ با بازي‌ خوبش‌ ‌ (كه‌ البته‌ بازيهاي‌ قدرتمندانه‌ اش در فيلم هاي«كشتن‌ مرغ‌ مقلد» و «تعطيلات‌ رُمي» را هم به‌ ياد داريم)، «اسب‌ كهر را بنگر» را از فيلمي‌ متوسط، به‌ حد بالاتري‌ ارتقاء مي‌دهد و اين‌ از اعجاز بازيگران‌ بزرگ‌ است. بازيگر قدرتمند و فقيدي‌ كه‌ شمايل‌ ماندگار او تا ابد در ذهن‌ دوستداران‌ سينما نقش‌ خواهد بست.

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 11 اسفند 1389 - 9:58


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری