دوشنبه 25 آذر 1398 - 3:49
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قصه‌هاي جنگ

 

قصه‌هاي جنگ

حسين فتاحي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به انتشارات اميركبير، 1389

شابك: 9-1265-00-964-978

قيمت: 2500 تومان

 

«قصه‌هاي جنگ» هشتمين نمايشنامه از سري مجموعه كتاب‌هاي روايت ديگر به كوشش حسين فتاحي مي‌باشد. كتاب حاضر شامل 12 داستان كوتاه از مطرح‌ترين نويسندگان كودك و نوجوان مي‌باشد كه از جمله آن‌ها مي‌توان به نويسندگاني همچون مصطفي رحماندوست، رضا رهگذر، حسين فتاحي، اميرحسين فردي و... اشاره كرد.

تمام داستان‌هاي اين كتاب در اولين سال‌هاي جنگ نوشته شده‌اند، حدود سال‌هاي 60 تا 64 و هر كدام تصويري است از آنچه كه در آن سال‌ها جريان داشت.

«مرد كوچولو» يكي از داستان‌هاي اين مجموعه به قلم مصطفي رحماندوست مي‌باشد. داستان درباره نوجواني سيزده ساله به نام محمدتقي است كه دوست داشت به جبهه منتقل شود ولي به خاطر كمي سنش او را قبول نمي‌كردند اما او با شناسنامه برادر بزرگش در تمام كلاس‌هاي آموزشي و دفاعي شركت كرد و نمره قبولي گرفت و با رضايت پدرش به جبهه‌ها اعزام شد اما در آنجا هم به خاطر جثه كوچكش مسئول تداركات شد ولي احساس رضايت نمي‌كرد و بعد از چند وقت كمك بيسيم‌چي شد و در آنجا بود كه فكري به ذهنش رسيد و خواست ثابت كند كه ديگر كوچك نيست و نقشه‌اي را كه به ذهنش رسيده بود عملي كرد...

در قسمتي از داستان چنين آمده است:

«... توي جبهه هيچ كس را با شناسنامه‌اش نمي‌شناختند. همه براي هم برادر بودند. با وجود اين، توي جبهه دوباره مشكل «كوچكي» به سراغم آمد و هيچكس باور نكرد كه از دست من هم كاري ساخته است. به من گفتند كه بايد پشت جبهه در كار تداركات باشم. مدتي هم مشغول تداركات بودم، اما دلم راضي نمي‌شد. بايد كاري مي‌كردم. بايد حركتي مي‌كردم كه كسي به قيافه كوچكم نگاه نكند. فتوكپي شناسنامه برادرم توي جيبم بود. سعي مي‌كردم به هر مناسبتي آن را به ديگران و به فرماندهانم نشان بدهم تا بدانند كه من 15 ساله هستم. وقتي مي‌ديدم برادري مجروح را به پشت جبهه انتقال مي‌دهند يا شهيدي را با آمبولانس به شهرش برمي‌گردانند، دلم آتش مي‌گرفت. احساس مي‌كردم سنگر آن برادر مجروح يا شهيد خالي شده و من حتماً بايد به خط مقدم جبهه بروم و به جاي او بجنگم. اما به هر كسي مراجعه مي‌كردم كه مرا به خط مقدم بفرستند مي‌گفتند كوچكي...»

«علي و ستاره‌اش» يكي ديگر از داستان‌هاي قصه‌هاي جنگ، نوشته حسين فتاحي مي‌باشد.

ماجرا درباره پسر كوچكي به نام علي است كه در روزهاي ابتدايي جنگ مريض مي‌شود و پدرش او در شهر ديگر در بيمارستاني بستري مي‌كند و به او مي‌گويد كه بعد از چند روز مي‌آيد و او را با خود مي‌برد اما هفته‌ها مي‌گذرد و پدر علي براي بردن او نمي‌آيد و علي هر روز با ستاره‌اي كه در آسمان پيدا كرده حرف مي‌زند و از او مي‌پرسد كه پدرش كي براي بردنش مي‌آيد تا اينكه بعد از گذشتن چند هفته دكتر علي را صدا مي‌زند تا مطلبي را به او بگويد...

در قسمتي از داستان چنين آمده است:

«... دكتر گفت: ببين علي جان، حال تو ديگر خوب شده است. بيمارستان جاي مريض‌هاست، ما براي مريض‌هايمان تخت خالي نداريم، خودت كه مي‌بيني جنگ است و ما بايد زخمي‌ها را زود زود مداوا كنيم تا به جبهه‌ برگردند و صدام را شكست بدهند، آن وقت تو يك تخت را گرفته‌اي و...

علي كه از شنيدن اين حرف‌ها گريه‌اش گرفته بود، گفت باشد من در راهرو، جلوي در مي‌خوابم و همان جا منتظر آمدن پدرم مي‌شوم.

با شنيدن اين حرف، خانم پرستار دستهايش را جلوي چشمانش گرفت و در حالي كه گريه مي‌كرد از اتاق خارج شد. آقاي دكتر هم با دستمال اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: در راهرو كه نمي‌شود خوابيد، بايد حتماً به جايي بروي كه بچه‌هاي ديگر هم هستند و تو مي‌تواني با آن‌ها بازي كني...»

«... آقا رضا همه دارايي‌اش را در راه اسلام و انقلاب داده بود. خودش مانده بود و يك مشت بدهي و زن و دو دختر كوچكش. چند روز پيش شنيدم كه كرايه خانه‌شان را هم به زحمت مي‌داده است. و حالا، آقا رضا، آخرين هستي‌اش را هم برده كه در راه انقلاب بدهد، جان شيرينش را. شنيده‌ام آقا رضا را به جبهه‌ جنوب برده‌اند. زن و بچه‌اش اينجا هستند. راستي زن آقا رضا ديروز زاييد. يك پسر تپل مپل و ماماني به دنيا آورد. اما آقا رضا هنوز پسر كوچكش را نديده است من هميشه سر نماز دعا مي‌كنم كه هر چه زودتر صدام سرنگون شود و جنگ به پايان برسد. دعا مي‌كنم آقا رضا هم سالم برگردد تا پسر كوچكش او را ببيند.

بچه‌ها، شما هم دعا كنيد، آخر حيف است بچه‌ آقا رضا پدرش را نبيند.»

خطوط بالا قسمتي از داستان «بچه‌ها، شما هم دعا كنيد» به قلم رضا رهگذر مي‌باشد كه درباره مردي به نام رضا است كه از دوران شاه در صف انقلابيون جنگيده و حالا هم به جبهه رفته تا در مقابل دشمن جانفشاني كند و دوستش كه از رفتن او ناراحت است زندگي او را به طور مختصر براي خواننده تعريف مي‌كند.

دهمين داستان از مجموعه قصه‌هاي جنگ «نامه‌ها» نام دارد كه اميرحسين فردي آن را نوشته است. داستان درباره پسري به نام رحمان است كه قصد عزيمت به جبهه را دارد و با اصرار از پدرش رضايت‌نامه مي‌گيرد و موقع رفتن به خواهرش عاطفه قول مي‌دهد كه برايش نامه بنويسد و قسمتي از داستان مربوط به نامه‌هايي مي‌شود كه رحمان و عاطفه براي يكديگر مي‌نويسند و تا اينكه در آخرين نامه رحمان از عاطفه مي‌خواهد كه ديگر برايش نامه ننويسد چون بدليل شروع عمليات آن‌ها مجبورند به خط مقدم بروند و ديگر نامه‌ها به دستش نمي‌رسد، عاطفه نيز به حرف برادر گوش مي‌كند و يكروز در حال دانه دادن به كبوترهاي برادرش بود كه...

در ذيل يكي از نامه‌هايي كه عاطفه و رحمان براي يكديگر نوشته‌اند آمده است:

بسم‌الله الرحمن الرحيم

«پس از حمد و سپاس خداوند، حضور پدر و مادر خود سلام مي‌رسانم. پدر و مادر عزيز من حالم خوب است و فعلاً در پادگان هستيم. بنابراين از طرف من هيچ گونه نگراني نداشته باشي و اما تو عاطفه كه اين نامه را براي بابا و مامان مي‌خواني، به آن‌ها بگو هنوز خبري نيست. ما در پادگان هستيم و آموزش مي‌بينيم. من خيلي از اين زندگي خوشم مي‌آيد. خدا مي‌داند كه زندگي در اين محيط چقدر با زندگي در مدرسه و خانه فرق دارد و چقدر براي آدم مفيد است. درس‌هايي كه ما در اينجا ياد مي‌گيريم، در هيچ مدرسه‌ و دانشگاه ديگري نمي‌توانم ياد بگيريم. عاطفه به اميد خدا ما شكست نخواهيم خورد. هزاران هزار انسان عاشق شهادت در جبهه‌هاي ما حضور دارند، آن‌ها به جز خدا، از هيچ چيز ديگري نمي‌ترسند. راستي من اينجا تنها نيستم چند نفر از بچه‌هاي محل هم در گروهان ما هستند و ما با هم زندگي مي‌كنيم. امام را دعا كن.»

اهواز، بيست و هشتم تير 1360

و عاطفه در جواب برادرش چنين مي‌نويسد:

بسم‌الله الرحمن الرحيم

«حضور برادر عزيزم سلام عرض مي‌كنم. رحمان جان، حال من خوب است، فقط نگران تو بوديم. مخصوصاً مامان، او همه‌اش به ياد توست. من هر شب تلويزيون نگاه مي‌كنم، خيلي دلم مي‌خواهد تو را هم بين رزمنده‌ها ببينم. مامان مي‌گويد كه مواظب خودت باش، آنجا هوا گرم است خداي نكرده گرما‌زده نشوي.

رحمان براي ما نامه بنويس، مي‌داني كه خيلي نگران هستيم. اگر به پول و لباس احتياج داشتي به ما خبر بده تا برايت بفرستيم. ديگر حري ندارم تو را به خدا مي‌سپارم.»

خواهرت عاطفه

تهران، پنجم مرداد 1360

دشمن آن بالا منتظر است، نخل پير خانه ما، دفاع مقدس، داوطلب، بسيجي نمونه، تو بگو كي بهار مي‌آيد؟ برف پارو مي‌كنيم و قصه‌ خانه ما هشت عناوين ديگر اين مجموعه هستند كه به قلم نويسندگاني همچون؛ مهدي حجواني، سرور كتبي، شهيد يوسف ملك‌شامران، شهيد عليرضا شاهي، فريدون عموزاده خليلي، فروزنده خواجو، سيدحبيب‌الله لزگي و محمد ميركياني مي‌باشد.

 

 

 

 

سه‌شنبه 10 اسفند 1389 - 11:6


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری