دوشنبه 25 شهريور 1398 - 9:9
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

سه پاس از حيات طيبه نوجوان نجيب و زيبا

 

سه پاس از حيات طيبه نوجوان نجيب و زيبا (نمايشنامه)

عليرضا نادري نجف‌آبادي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به انتشارات اميركبير 1388

شابك: 2-1248-00-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

«سه پاس از حيات طيبه نوجوان نجيب و زيبا» دومين نمايشنامه از سري مجموعه كتاب‌هاي روايتي ديگر به قلم عليرضا نادري مي‌باشد.

فرهاد مهندس‌پور درباره كتاب نادري مي‌گويد: «رئاليسم يا واقع‌گرايي بر اساس يك قرارداد ادبي، واژه‌اي است براي دسته‌اي از نمايشنامه‌ها، و جز اين، هوشمندانه‌تر است اگر بگويم كه واژه رئاليسم دلالتي بر واقع‌گرايي يا واقع‌نمايي نيست.

در نمايشنامه عليرضا نادري، كسي كه همه بايد مفتخر باشيم از اينكه با او در يك دوره زيسته‌ايم، هميشه با گونه‌اي از واقعيت روبه‌رو هستيم ولي در «سه پاس از حيات طيبه نوجوان نجيب و زيبا» رويداد تاريخي جنگ، با خيال و شاعرانگي درهم تنيده شده‌اند؛ جهاني درافتاده در «جنگ» با جهاني سرشار از «نجابت» عليرضا كه اين بار شخصيت نمايشنامه است.

عليرضا در برابر بزرگي يك پديده تاريخي با همه نجابت‌اش ايستاده است و از همين جاست كه در اين نمايشنامه با دو «زمان» روبه‌روييم، با چرخش ناهموار و دوگانه زمان: گذر زمان براي عليرضا و زماي كه از آن ديگران است.

در پرتو همين دوگانگي زمان است كه مفاهيم پوست مي‌اندازند و ما در جايگاه خواننده يا بيننده از واقعيتي مفروض به واقعيتي محتمل مي‌رويم.

در اين نمايشنامه كه ناچاريم (وهم‌گونه) نام رئاليسم بر آن بگذاريم، پاره‌اي از تاريخ با پاره‌اي از يك رفتار ساده و باشكوه در كنار هم گذارده شده‌اند...»

در پاس اول نمايشناماه به گفت‌وگوي بين مادر و محسن اشاره شده است:

مادر: قيافه‌ من به نظرش آشنا مي‌آد؟

محسن: من چي؟ خيلي... نه؟ تو منو هر روز مي‌بيني، اولش نمي‌شناسيم.

مادر: اونا دير نمي‌شه.

محسن: مي‌ترسم پشيمون بشه. خودت زن عمو رو مي‌شناسي كه. ميرم و برمي‌گردم.

مادر: نري، نماز كه تموم شد برگردي. ميدوني سابقه خوبي نداري تو قول دادن...

نويسنده در پاس دوم به اصرار مادر براي ازدواج عليرضا اشاره مي‌كند و عليرضا حاضر به انجام اين كار نمي‌باشد:

... مادر: سينه ريز ياقوته. از مادر مادر پدرت رسيده. گذاشتم سر عقد بدم به عروسم.

عليرضا: چقدر خوشحال ميشه عروست از اين.

مادر: گردن‌بند به گردن عروس، اوايل آره، اما بعد عادي مي‌شه، تو ارزشت زياده، عروسم از داشتن تو...

عليرضا: من زن نمي‌گيرم مامان.

مادر: دختره پسنديده‌ات.

عليرضا: من زن نمي‌گيرم مامان...

مادر: يه همدم.

عليرضا: من حاضر نيستم...

در پاس سوم نويسنده به رضايت عليرضا در ازدواج اشاره مي‌كند اما گويي عليرضا در وهم و خيال خودش و دوران جنگ انقلاب سير مي‌كند.

 

 

 

سه‌شنبه 10 اسفند 1389 - 11:4


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری