يكشنبه 4 تير 1396 - 3:8
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

ميلاد بهاري

 

اهميت از آنِ وقايع است

 

گفتگو با هدايت الله بهبودي درباره سفرنامه حج «سفر به قبله»

 

سنت سفرنامه نويسي از دير باز، به شکل محدود، ميان اقوام و ملل دنيا مرسوم بوده، ليکن در دو قرن اخير توسعه و رواج قابل توجهي يافته است. سفرنامه نويسان هر يک با تخصص ها و گرايش هاي فکري خود تلاش کرده اند تا آداب ورسوم مردم در شهرها و روستاها را بازگو نموده، به تشريح و توصيف اماکن و آثار تاريخي و حوادث و رويدادهاي ميان راه بپردازند. سفرنامه ها به عنوان يکي از مهمترين رسانه هاي بين فرهنگي ،حاصل کنجکاوي ها و تلاشهاي شخص سفرنامه نويس هستند و در نهايت در زمان خود سبب مي شده اند که عميق ترين و گسترده ترين تجربه هاي بين فرهنگي، از يک فرهنگ غريب و بيگانه به فرهنگ خودي سفرنامه نويس انتقال يابند.به عبارت ديگر سفرنامه ها يکي از مهمترين محمل هاي آگاهي از ساير فرهنگ ها بوده اند.براي مثال با خواندن سفرنامه ناصر خسرو مي توان به خوبي به اوضاع و احوال مردمان روزگار ناصر خسرو واقف شد.

در ميان سفرنامه ها، سفرنامه هاي مربوط به حج از اهميت و جاذبه ويژه اي برخوردار است. نويسندگان چنين آثاري تلاش کرده اند تا چگونگي حج گزاري مسلمانان، شيوه رفتار آنان با يکديگر، سختي ها و دشواري هاي گوناگون ميان راه، کمبود و يا نبودن امکانات مادي و رفاهي و ويژگي هاي هر يک از آثار ديني و مذهبي شهرهاي بين راه و به ويژه حرمين شريفين را تشريح و ترسيم کنند. «خسي در ميقات» جلال آل احمد اتفاقا نمونه اي به ياد ماندني از سفرنامه حج است و سفرنامه نويسان بعدي هر کدام اگر خواستند سفرنامه حج بنويسند گوشه چشمي هم به همين سفرنامه جلال داشتند و سنت جلال نويسي، سنتي رايج در سفرنامه نويسي حج گشته بود.

يکي از نمونه هاي خوب سفرنامه حج که در سال هاي اخير منتشر شده و مورد استقبال مخاطبان قرار گرفته سفرنامه حج «سفر به قبله» هدايت الله بهبودي است که نويسنده در آن به خوبي توانسته حال و هوايي دروني خود را در کنار توصيفات دقيق به نگارش درآورد و همين باعث شده که با نمونه در خوري از سفرنامه حج مواجه باشيم.فرصتي دست داد تا با مدير دفتر ادبيات انقلاب اسلامي درباره اين کتاب گفت و گويي داشته باشيم که مي خوانيد.

 

ارتباط سفرنامه با جهان پيشامدرن غيرقابل انکار است. وقتي رسانه‌اي (چه براي ثبت و ضبط و چه براي خبرساني ) وجود نداشت، سفرنامه در هيأت يک رسانه عمل مي‌کرد. به اين معني که مخاطبان با خواندن سفرنامه از موقعيت زيستي و فرهنگي بلاد غريب آگاهي مي‌يافتند و جغرافياي آن را در ذهن خود ترسيم مي‌کردند. حال، با پيشرفت تکنولوژي پديده سفرنامه نويسي را از بين خواهد برد؟

پرسش شما درست است. اما توجه به اين موضوع ضروري است كه يك كاركرد سفرنامه‌نويسي اطلاع‌رساني بوده، وجوه ديگري هم دارد. شما دستاورد سفرهاي سعدي را نمي‌توانيد اطلاع‌رساني بناميد؛ نيز ناصرخسرو را. اكنون بخشي از تاريخ و ادبيات ما در همين سفرنامه‌ها خلاصه مي‌شود. نكته دوم اينكه روح نهفته در سفرنامه‌ها را نمي‌توان با ابزار جديد رسانه‌اي منعكس كرد. نگاه ريزبافت نويسنده چطور با محصول يك دوربين‌چي و خبرنگارش، كه برگه مأموريت در جيب دارد، قابل مقايسه است؟ او آمده از سر بگذراند، اما نويسنده مي‌خواهد از سر بگيرد. اين را با پوزش از همه طرفداران ابزار جديد رسانه‌اي مي‌گويم كه، تمدن جديد با همه مظاهرش، به توسعه اطلاعات در واحد سطح انجاميده، نه در واحد عمق. اين اثاثيه‌هاي ديجيتال، شما را از سطح وقايع در كمترين مدت آگاه مي‌كنند، اما هرگز نمي‌توانند، ‌با همان تندي، من و شما را از عمق حكايات باخبر كنند. پس اجازه بدهيد بگويم كه پيشرفت تكنولوژي كاري به كار سفرنامه‌نويسي ندارد. مضاف بر اينكه دنيا اين اندازه هم كوچك نيست كه اين دو نتوانند، با يك فاصله‌اي، بمانند و كار خود را بكنند. قرار نيست با مرگ ماركوپولو سفرنامه‌ها هم بميرند.

 

اگر نقاشي، راه خود را همچنان در مسير ثبت لحظات طبيعي حفظ مي‌کرد و از اين مسير دور نمي‌شد، با ورود عکاسي نابود مي‌شد. چنين موقعيتي در مورد سفرنامه و سفرنامه نويسي نيز صادق است. به نظر حقير، سفرنامه نويسي در عصر حاضر يا بايد رنگ عوض کند و يا محتوم به نابودي است. چنانچه سفرنامه‌اي بر توصيف موقعيت جغرافيايي تأکيد کند و در شکل رسانه عمل کند، شکست خواهد خورد چراکه چنين کاري را رسانه‌هاي ديگر با قابليت‌هاي بالاتر انجام مي‌دهند. بنابراين سفرنامه بايد چيزي عرضه کند که رسانه‌هاي ديگر قادر به عرضه آن نباشند. چنانچه با اين گفته‌ها موافق هستيد، آن چيزي که سفرنامه بايد عرضه کند که در رسانه‌هاي ديگر يافت شدني نيست، چيست؟

خوب است سفرنامه را تعريف كنيم. از نظر من سفرنامه‌نويسي زيرمجموعه گزارشگري است. گزارشگري نه به مفهوم رايج روزنامه‌اي يا رسانه‌اي آن، بلكه به معني مستندنگاري. سفرنامه‌نويس، مستندنگار است. او مشاهدات خود را از درون پر پيچ و خم انساني خويش رد مي‌كند و روي صفحه سفيد كاغذ مي‌آورد. او به وقايع مفهوم و جهت مي‌بخشد؛ البته نه به سمت جدا كردن وقايع از اصل خود، بلكه براي نزديك كردن واقعيت به حقيقت. حال از شما مي‌پرسم: دوربين اين كار را مي‌تواند بكند؟ عمق نفوذ دوربين تا كجاست؟ به نظر من قابل قياس با خامه يك نويسنده نيست. بله، اگر كلام را به كمك دوربين بياوريد، موضوع فرق مي‌كند. يعني باز اين قلم است كه عصاي زير دست دوربين مي‌شود. سفرنامه چيزي عرضه مي‌كند كه رسانه‌هاي ديگر ارائه نمي‌دهند. چه‌بسا مقايسه و تأكيدي هم كه شما ميان اين دو پديده داريد، چندان درست نباشد. شايد سفرنامه اطلاع‌رساني بكند، اما دست خواننده را مي‌گيرد و به ديدن حقايق مي‌برد. پيشنهاد مي‌كنم به سفرنامه به عنوان يك رسانه نگاه نكنيد.

 

بنده سفرنامه شما را «سفر به قبله» را با پيش فرض‌هايي که گفتم برداشتم و احتمال مي‌دادم نوشته‌اي ملال آور بخوانم. اما در همان صفحات اول بينشي در آن ديدم که به نظرم يک سفرنامه (در عصر حاضر) بايد داشته باشد. به اين نکته رسيدم که شما از توصيف موقعيت جغرافيايي به سمت توصيف لحظات دروني رفته ايد. يعني سعي کرده‌ايد موقعيت جغرافيايي را از فيلتر لحظات رواني و دروني خود عبور دهيد. حتي گاهي طنازانه از شرح موقعيت دست کشيده‌ايد و تنها به ثبت لحظات دروني پرداخته‌ايد (مثل جايي که درباره قبرستان بقيع صحبت مي‌کنيد). آيا چنين اقدامي آگاهانه بود؟

نوشتن گزارش براي من، به‌ويژه تا چهل‌سالگي، ‌امري مزمن تلقي مي‌شد. نمي‌توانستم ننويسم؛ به‌ويژه وقتي آدمي در محيط، زمان و هنگامه‌اي قرار مي‌گيرد كه مشابهي در ذهن براي آن ندارد. آدم‌ها متفاوت‌اند. برخي در چنين موقعيتي تعجب مي‌كنند، برخي محو مي‌شوند و بعضي شايد نبينند. اما من نوشتنم مي‌گيرد. كتاب «سفر به قبله» از اين بابت كه آفريده من است، اهميت ندارد، از اين جهت كه مي‌گويد در آن زمان و مكان چه مي‌گذرد، مهم است. اهميت از آنِ وقايع است. حال، من اگر به عنوان يك انسان، كوك باشم و قطب‌نماي حقيقت‌يابم درست كار كند، اين وقايع را به حقيقت آن نزديك مي‌كنم. البته اينجا، هنر ذاتي يا اكتسابي رفاقت با واژه‌ها و به‌كارگيري آن‌ها هم موضوعيت پيدا مي‌كند. اگر بتوان فرقي ميان آگاهي عقلي و يقظه دلي گذاشت، بايد بگويم اين كار كه توأم است با ثبت لحظات دروني، ناشي از شق دوم است. در اين حالت تو، نويسنده نيستي، بلكه مترجم وقايع و چشم‌اندازي هستي كه به تو هجوم مي‌آورند.

 

يکي از محسنات «سفر به قبله» دوري از توصيفات است؛ چه توصيف سرد و خالي از قضاوت و چه توصيف رمانتيک و شعارگونه. به غير از شعر پاياني که به نظر مي‌رسد کمي در نوشتن آن احساساتي شده ايد. شعر پاياني به استراتژي شما در نوشتن «سفر به قبله» لطمه زده. وقتي از ابتدا چندان در پي قضاوت‌هاي تند و صريح نيستيد و همچنين ثبت احساسات زودگذرتان را هم کنار گذاشته‌ايد و يا به حداقل رسانده ايد، چرا ناگهان در پايان با شعري اينچنين استراتژي را به هم زديد؟

اگر شما دو جزوه ديگر، يعني «سفر به روسيه» و «سفر به حلبچه» را مي‌خوانديد بيشتر مي‌توانستم توضيح بدهم. گزارشگري يعني لحظه‌نگاري. ثبت آنات و حالات آن لحظه مهم است؛ يعني همان حسي كه از درون مي‌جوشد و قل‌قل‌كنان راه قلم مي‌گيرد. اگر سرد است، مربوط به همان حالات است و اگر گرم است، در نسبت با همان آنات است. آن شعري كه اشاره مي‌كنيد، شعر نيست. توهين به شعر است. يك قطعه ادبي است. چون قرار بود از يك رسانه رسمي و چارچوب‌دار پخش شود، به همان نسبت جنبه كوششي پيدا كرد و از جنس آن قل‌قل و جوشش نبود. قضاوت، كار گزارشگر نيست. ما متكلم نيستيم. مخصوصاً گزارشگري كه دستي هم به تاريخ داشته باشد، نمي‌تواند قضاوت كند. هر چند، معتقدم داوري در بافت و جان چنين گزارش‌هايي كه همخوان و همسو با باورهاي نويسنده است، وجود دارد. اما خوب است وقايع‌نگاري به نحوي برگزار شود كه داوري به عهده خواننده باشد.

احتمالاً در عصر حاضر اگر قرار باشد سفرنامه نويسي به عمر خود ادامه دهد، آن کسي که قرار باشد دست اين ژانر را بگيرد و دم مسيحايي به کالبدش بدمد تنها و تنها هنرمند (و به خصوص نويسنده) است و بس. با اين نظر موافقيد؟

بله، همين‌طور است. دوره‌اي كه ناصرالدين شاه سفرنامه بنويسد يا رضاخان در توافق با انگليس براي يكسره كردن كار شيخ خزعل، سفرنامه خوزستان را برايش بنويسند و... گذشته است. از عمر سفرنامه‌نويسي مي‌گوييد. ببينيد! اين نوع نگاشته گونه پررونقي نيست و در گذشته هم نبوده. امروز اين حوادث هستند كه به توليد سفرنامه مي‌انجامد، نه سفر و روايت منازل. براي من كه اين‌گونه جا افتاده. اگر در حلبچه آن حادثه دردناك رخ نمي‌داد، كتاب «سفر به حلبچه» هم نگاشته مي‌شد، وزني پيدا نمي‌كرد. يا اگر دست به دست شدن نظام كمونيستي شوروي به سرمايه‌داري در اوايل دهه نود اتفاق نمي‌افتاد، كتاب «سفر به روسيه» جلوه‌اي نداشت. اين بزرگي وقايع است كه به سفرنامه‌ها ارج مي‌دهد. البته به يك موضوع نسبتاً فرعي هم اشاره كنم كه توليد سفرنامه در مملكت ما كم است؛ چون مسافرت اهل قلم كم است. مسافرت از ضروريات نويسندگي است؛ به‌ويژه اگر سفر داوطلبانه و آزاد باشد، نه مأموريتي و اداري. هر چند در اين دومي هم اگر مديريتي در كار باشد كه قلمران‌هاي كاربلد را به سفرهاي فرهنگي هدايت كند، بر حجم سفرنامه افزوده مي‌شود.

 

به نظر مي‌رسد يکي از مسائلي که برخي نويسندگان و هنرمندان موسوم به متعهد را به نوشتن سفرنامه وا مي‌دارد، تبِ «جلال شدن» و «خسي در ميقات نوشتن» است. چقدر با اين گفته موافقيد؟

منظورتان را مي‌فهمم. چه اشكالي دارد؟ تلاش براي شبيه جلال شدن چه اشكالي دارد؟ شبيه جلال بهتر از شبيه هيچ است. يك روز مرحوم نادر ابراهيمي آمد دفتر. آن موقع دفتر ادبيات انقلاب اسلامي در خيابان رشت بود. همين جايي كه الان بازسازي شده و انتشارات سوره مهر است. رفت و آمد جناب ابراهيمي هم آن موقع براي نگارش رمان «سه ديدار» بود. كتاب «سفر به قبله» را هديه كردم به ايشان. گرفت و لاي بقيه مطالب و نوشته‌هاي توي كيفش جا داد. بار ديگر كه همديگر را ديديم درباره‌اش حرف زد. آقاي ابراهيمي در ابراز نظر بي‌رحم بود؛ يعني، ملاحظه احساس كه چه عرض كنم، ملاحظه هيچ جايي از روح را نمي‌كرد و حرفش را مي‌زد. گفت كه خواسته‌اي اداي جلال را درآوري. بعد شروع كرد به شمردن واژه‌هاي بيگانه‌اي كه به كار برد‌ه‌ام. خوب تحقير كرد و البته از چند جايش هم به نيكي گفت. من نتوانستم حرفي بزنم. يعني قرار نبود بزنم. اما دلم مي‌خواست به جناب ابراهيمي بگويم كه من «خسي در ميقات» را نخوانده‌ام. الان هم، كه بيش از پانزده سال از آن ديدار مي‌گذرد، نخوانده‌ام. نمي‌دانم چه شباهت‌هايي بين آن كار، كه بي‌شك بنا به گفته دوستان بخشي از تاريخ ادبيات معاصر ايران است، و اين جزوه شصت‌صفحه‌اي وجود دارد. اكنون كه در پنجاه سال دوم زندگي به سر مي‌برم، خوب مي‌دانم كه هر كس بايد شبيه خودش باشد، حتي اگر اين خود، محرَّر يك دفترخانه در طبقه دوم يك ساختمان كلنگي باشد.

 

تبي که گفتم در مورد کتاب شما صدق نمي‌کند و شايد يکي از دلايل آن اين باشد که من تصنعي در کار شما نديدم اما يکي از نکات مشترک بين «خسي در ميقات» و «سفر به قبله»، شوخ طبعي است. «جلال» در سفر حج هم شوخ طبعي خود را از دست نمي‌دهد و سعي مي‌کند جذابيت‌هاي اينچنيني را همچنان حفظ کند. اين مهم را در «سفر به قبله» هم ديدم و به نظرم يکي از موفقيت‌هاي اين سفرنامه است. نظر شما در اين باره چيست؟

غم و شادي، گريه و خنده، عروسي و عزا، بيماري و سلامتي و بالاخره مرگ و زندگي همان حركت سينوسي و بالا و پايين عمر ماست؛ از همديگر جدا نيستند. حج يك سفر معنوي است. جهان معنا هم بخشي از عمر ماست. در ثاني «سفر به قبله» ريخته خامه يك گزارشگر است، نه زاهدي كه زاويه نگاهش در چارچوب قوانين، و چه‌بسا عرف، باقي مانده است. از من و هم‌قطاران من شايد گذشته باشد، اما اگر قلمرانان جوان بخواهند به تب جلال شدن دچار شوند، بهتر است بدانند كه جلال افتخار ادبيات دهه چهل است؛ بهتر است آنان تبديل به افتخار ادبيات دهه هشتاد شوند.

 

شايد يکي از راه‌هاي ديگر جلوگيري از انقراض سفرنامه‌نويسي، قرابت با ژانرِ همچنان موفقِ رمان باشد. با توجه به اينکه خودتان هم در اين زمينه کار کرده‌ايد، آيا تا به‌حال به چيزي شبيهِ سفرنامه-رمان فکر کرده‌ايد؟ من خاطره-رمان‌هاي موفقي خوانده‌ام اما در مورد سفرنامه-رمان تا به حال به نمونه‌اي برنخورده‌ام و يا لااقل در حال حاضر حضور ذهن ندارم. به نظر شما اين ژانر ترکيبي چقدر قابليت جايگزيني به جاي ژانر قبلي را دارد؟ آيا اصلاً شدني است؟ آيا نمونه‌هاي اينچنيني ديده‌ايد؟

به همان دليلي كه گفتم گونه سفرنامه ـ رمان نمي‌تواند خلق شود. شايد بتوان اين دو را در زيرمجموعه ادبيات زير هم قرار داد، اما نوع آن‌ها فرق مي‌كند. سروكار سفرنامه و گزارش‌هاي سفري با مستندات است و سر و كار رمان با خيال. وجه مشترك هر دو آن‌ها گفتن از زندگي است، اما يكي از منظر وقايع و ديگري از چشم‌انداز خيال. اين دو را نمي‌توان هم‌دوش و رفيق كرد. خاطره ـ رمان هم نداريم؛ اگر باشد، اشتباه است. خاطره نمي‌تواند بدون شخص واقعي، زمان و مكان خلق گردد؛ اما رمان مي‌تواند. البته مي‌توان نگارش سفرنامه يا خاطره را ادبي كرد و با ادبيات درآميخت. اما نمي‌توان آن را از مرز خيال عبور داد و به آن طرف برد. سر و كار سفرنامه و خاطره با درست‌‌نويسي است. حالا اگر اين درست‌نويسي با خوب‌نويسي هم همراه شود، كاري به دست داده مي‌شود كه به آن مستند ادبي مي‌گوييم. خاطره و سفرنامه مي‌توانند مستند ادبي باشند. اين حداكثر سقف پرواز آن‌هاست.

 

 

 

 

 

چهارشنبه 4 اسفند 1389 - 13:45


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری