جمعه 28 دی 1397 - 2:23
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

دلبستگي در سال‌هاي سخت

 

دلبستگي در سال‌هاي سخت (روايتي داستاني از زندگي شهيد آيت‌الله حسين غفاري)

علي‌الله سليمي

انتشارات سوره مهر، 1388

شابك: 7-821-506-964-978

قيمت: 2000 تومان

قصه مردان انقلاب از وقتي آغاز شد كه مردم اين ديار عليه ظلم به پا خاستند. آنان، از هر كوي و برزن، به ميدان مبارزه قدم گذاشتند و گوش به فرمان رهبري سپردند كه دور از وطن بود...

«دلبستگي در سال‌هاي سخت «چهاردهمين روايت از سري مجموعه‌ كتاب‌هاي قهرمانان انقلاب مي‌باشد كه نويسنده در 17 فصل به زندگي شهيد آيت‌الله حسين غفاري پرداخته است.

تولد در بيشه‌زارهاي سبز، مرگ پدر، روزهاي خوش مكتب‌خانه، ستاره‌هايي كه در دوردست‌ها سوسو مي‌زدند، سفر در سال قحطي، دنبال كار در شهر غريب، دوران كارگري در تبريز، روزگار خوش عنفوان جواني، هجرت به شهر قم، مهاجرت به تهران، عزيمت به محله‌ تهران نو، بستن باغ شارق، استيضاح انقلاب سفيد، افشاگري قيام 15 خرداد، هدايتگري در زندان قصر، در اتاق بازجو كوچصفهاني و مقاومت تا لحظه عروج عناوين فصل‌هاي كتاب مي‌باشند.

نويسنده فصل اور را به تولد آيت‌الله حسين غفاري اختصاص داده و درباره لحظه تولد او آورده است:

«... زن با تبسم گفت: اول مژدگاني بده تا بعد بگويم چه شد.

مشهدي عباس- پدر شهيد حسين غفاري- كه با ديدن خنده و تبسم زن، خيالش تا حدودي راحت شده بود، گفت: باشد مژدگاني شما محفوظ، حالا بگو حال مادر حسن چطور است؟ زن در حالي كه به طرف حسن مي‌آمد، گفت: خدا به حسن كوچولو يك دادش كوچولوي سالم و تپل داده.

مشهدي عباس، دست‌هايش را به سمت آسمان گرفت: خدايا شكر به درگاهت كه همه امور ما به دست تواناي توست...

مشهدي عباس سر در گوش نوزاد گذاشت و با صدايي كه همه مي‌شنيدند، اذان گفت. نگاهي به همسرش انداخت و با لحني كه نياز به تأييد نداشت گفت: اسم اين بچه را حسين مي‌گذارم. آرزو مي‌كنم مريد خوبي برا حسين‌بن علي(ع) باشد...»

نويسنده فصل دوم را به مرگ پدر- مشهدي عباس- اختصاص داده است و در فصل سوم به رفتن حسين به مكتب‌خانه مي‌پردازد:

«... حسن كه سرش پايين بود، به حسين نگاه كرد و گفت: به مادر بگو كه چه تصميمي گرفته‌اي. حسين سكوت كرد.

حسن گفت: حسين تصميم گرفته برود مكتب‌خانه ملاعلي و درس بخواند.

مادر هيجان‌زده گفت: خوب، اينكه بد نيست خيلي هم خوب است.

حسن، انگار كه كلافه باشد، گفت: مي‌دانم خوب است اما وضع ما با ديگران فرق مي‌كند، ما فعلاً فقط بايد كار كنيم چون پس‌اندازي نداريم.

مادر گفت: خدا كريم است، پسرم! وضع ما كه براي هميشه اينطوري نمي‌ماند. فردا كه شما بزرگ شديد، ما هم در خانه به يك نفر آدم باسواد نيازي داريم.

حسن، كه حالا دراز كشيده و چشم‌هايش را به تيرهاي چوبي سقف دوخته بود، با دلخوري گفت: من هم مي‌توانستم بروم مكتب‌خانه؛ اما نرفتم. حالا هم اگر حسين برود مكتب‌خانه، من دست‌ تنها مي‌مانم.

حسين، كه تا آن لحظه ساكت نشسته بود، گفت: من كه گفتم؛ هم درس مي‌خوانم، هم كار مي‌كنم.

حسن گفت: دست خودت كه نيست؛ خسته مي‌شوي و نمي‌تواني هر دو كار را به خوبي انجام بدهي. حسين با همان حالت كودكانه خود گفت: من مي‌دانم كه مي‌توانم خوب هم مي‌توانم...»

با قحطي و خشكسالي كه در روستا پيش آمده بود دو برادر تصميم گرفتند براي امرار معاش به شهر بروند و آنجا براي خود كاري دست و پا كنند كه مادر مخالفت كرد اما در پي اصرار حسن و حسين قانع شد كه بچه‌ها براي كار به تبريز بروند البته به آن‌ها تأكيد كرد كه اگر كاري پيدا نكردند هر چه سريع‌تر به روستا بازگردند و آن‌ها هم قبول كردند.

با ورود به شهر تبريز حسن و حسين به خيلي جاها سر زدند اما كاري پيدا نكردند و شب را در مسجدي سپري كردند تا روز بعد دوباره مشغول گشتن دنبال كار شوند. به هر حال بعد از چند روزي كه دنبال كار گشتند نزد پيرمرد نجاري مشغول به كار شدند و درآمد خوبي هم داشتند تا اينكه بعد از مدتي پيرمرد فوت كرد و دكان نجاري بسته شد حسن و حسين تصميم گرفتند با پس‌اندازي كه در اين مدت جمع‌آوري كرده بودند مغازه‌ كوچكي را اجاره كنند و با تهيه لوازم اوليه براي خودشان كار كنند اما مزاحمت‌ها و حسادت‌هاي پيرمرد بداخلاقي كه در نزديكي آن‌ها مغازه نجاري داشت مانع كار آن‌ها مي‌شد تا اينكه اين اشكال‌تراشي‌ها باعث شد حسن بر سر اينكه حسين نمي‌تواند ديگر درس بخواند با هم جر و بحث كردند: «... حسن كه فكر مي‌كرد بيش‌تر از حسين كار مي‌كند راضي نبود حسين بعد از آن به درس خواندن ادامه دهد. يك روز گفت: اين طوري كه نمي‌شود. تو از اول صبح مي‌روي با درس و كتاب‌ها ذهنت را مشغول مي‌كني؛ وقتي مي‌آيي اينجا، خسته‌اي و حوصله‌ كار كردن نداري. من كه نبايد جور تو را بكشم. يا درس خواندن را كنار مي‌گذاري يا ديگر شريكي كار نمي‌كنيم.

حسين گفت: اولاً من بعد از درس كه به دكان مي‌آيم، خيلي هم سرحال هستم و با ذوق كار مي‌كنم. ثانياً تو هم تا حالا هيچ‌وقت جور مرا نكشيده‌اي، هميشه بيل‌هايي را كه بايد دسته كنم، كنار مي‌گذاري و تا آن‌ها دسته نشوند، من حق خانه رفتن ندارم. تيرها را هم كه با يكديگر اره مي‌كنيم. بگو ببينم ديگر بايد چكار كنم؟

حسن، كه گويي نمي‌خواست از تصميمي كه گرفته بود كوتاه بيايد، گفت: ولي آخر درس و كار با هم جور درنمي‌آيند، آخرش بايد يكي را انتخاب بكني.

بحث‌هاي دو برادر درباره درس خواندن حسين روز به روز بيشتر شد. تا اينكه بعد از مدتي روابط كاري آن‌ها به كلي قطع شد. حسين، بعد از اينكه شراكت كاري‌اش با برادرش، حسن بهم خورد، ديگر از درس خواندن در شهر تبريز هم دل بريد و عازم زادگاهش، روستاي دهخوارقان شد. در آنجا مدتي به كار كشاورزي مشغول شد؛ كاري كه بيشتر حالت سرگرمي داشت تا شغلي كه درآمد داشته باشد...»

نويسنده در فصل‌هاي هشتم و نهم به سختي‌ها و مرارت‌هايي كه حسين در بازگشت به روستا ديد سخن مي‌گويد كه از جمله مي‌توان به از دست دادن مادر و خواهرش اشاره كرد.

بعد از فوت مادر و خواهرش حسين تنها شد و تصميم گرفت براي ادامه تحصيل به شهر قم برود و در اين مدت او با بيساري از مباحث درسي و مسايل اجتماعي روزگار خود آشنايي عميق‌تري پيدا كرد. اما تصميم گرفت براي ديدار از اقوام و آشنايان مدتي به روستا و زادگاهش بازگردد.

وقتي به روستاي دهخوارقان رسيد ديد كه برادرش همراه با همسر و فرزندانش در خانه پدري سكني گزيده‌اند و به اصرار برادرش حسن و زن برادرش تصميم گرفت كه ازدواج كند و تشكيل خانواده بدهد و به خواستگاري دختر ميرزاعلي، مشهور به مقدس تبريزي، كه به معيارهاي خود حسين نزديك‌تر بود رفتند و بعد از صحبت‌هاي اوليه عذرا پذيرفت كه همسر حسين بشود.

حضور عذار در زندگي حسين شور و شوق و تكاپوي تازه‌اي بخشيده بود كه دوران سخت و مشقت‌بار گذشته را كم‌كم به فراموشي مي‌سپرد.

بع از يكسال اولين فرزند حسين به نام هادي به دنيا آمد و حسين كه هنوز تشنيه درس خواندن و طلبگي بود تصميم گرفت همراه خانواده به قم مهاجرت كند و توانست به كمك پيرمردي مهربان خانه‌اي در قم اجاره كند و فصل تازه‌اي از زندگي‌اش را در آنجا آغاز كند.

«حسين از اطرفيانش شنيده بود كه كلاس‌هاي درس حاج‌آقا روح‌الله ويژگي خاصي دارد كه هر كسي در آن شركت مي‌كند به سختي مي‌تواند آن را ترك كند. بالاخره به خواسته دلش رسيد و توانست در محضر درس حاج‌آقا روح‌الله شركت كند. وقتي در محضر او حاضر شد و در اولين جلسه درس شركت كرد، احساس كرد گم شده‌اش را يافته است. سراپا شيفته گفتار، كردار و شخصيت استثنايي حاج‌آقا روح‌الله خميني شد. بدين ترتيب آشنايي نزديك شيخ حسين با حاج آقا روح‌الله در مسجد سلماسي صورت گرفت. شيخ حسين، آن روز، در بيان و گفتار حاج‌آقا، چنان استحكام و قاطعيتي ديد كه تا آن روز در كمتر كسي ديده بود...»

نويسنده در فصل دهم به مهاجرت حسين به همراه خانواده به تهران اشاره مي‌كند و بيان مي‌دارد كه شيخ حسين مدتي در ميدان شاپور اقامت گزيد و بعد اهالي تهران نو از شيخ حسين درخواست كردند تا امام جماعت مسجد خاتم‌الاوصياء را در محله‌شان به عهده بگيرد و شيخ حسين نيز پذيرفت.

از فصل دوازدهم تا شانزدهم مؤلف به مبارازات و اقدامات شيخ حسين عليه رژيم مي‌پردازد از جمله آنكه شيخ حسين به همراه مردم توانستند باغ شارق كه در نزديكي مسجد تهران نو قرار داشت را به علت فساد و شرابخواري اعضاي باغ كه وابسته به دولت بودند را تعطيل كنند.

در بخشي از كتاب درباره احضار شيخ حسين به كلانتري و درخواست آن‌ها از وي چنين آمده است:

«... من علاقه ندارم كه شما به دردسر بيفتيد و بهانه دست كسي نمي‌دهيد، چند نكته را بايد به شما گوشزد كنم: اول اينكه مراسم عزاداري، اعم از روضه‌خواني يا نوحه‌خواني، كاملاً غيرسياسي باشد و فقط درباره امام حسين (ع) و عاشورا صحبت كنيد. دوم به مقام شامخ سلطنت اعلي‌ حضرت شاهنشاه آريامهر، هيچ گوشه و كنايه‌اي نزنيد. و كلاً به دستگاه كاري نداشته باشيد. و سوم اينكه به امريكا و اسرائيل هم كاري نداشته باشيد و از آن‌ها بدگويي نكنيد؛ چون ما در حال وام گرفتن از آن‌ها هستيم... رئيس كلانتري بعد از گفتن اين موارد، اميدوارانه به آيت‌الله غفاري چشم دوخت و پرسيد: شما كه مشكلي با اين موارد نداريد؟

آيت‌الله غفاري گفت: من كاري به شاه و آمريكا و اسرائيل ندارم. من روضه امام حسين(ع) را مي‌خوانم. از مظلوميت او و ظلمي كه بر او رفت، سخن مي‌گويم. من از ظالماني كه به دشمني با امام برخاستند و خون او را ناحق بر زمين ريختند، سخن مي‌گويم. من به مردم خواهم گفت كه حادثه كربلا هميشه تكرار شدني است. در هر شرايط و در هر زمان ممكن است ظالماني مثل يزيد و ابن‌سعد پيدا شوند و سر حسين زمانه را از بدن جدا كنند. من از عدالتي مي‌گويم كه حسين(ع) در طلب آن جانش را فدا كرد. از ظلم ستيزي حسين خواهم گفت. از امر به معروف و نهي از منكر، كه هدف اصلي قيام او بود، مي‌گويم. من اين‌ها را خواهم گفت.

رئيس كلانتري كه متوجه كنايه‌هاي آيت‌الله غفاري شده بود، سعي كرد به روي خود نياورد و گفت: با اين حال، اگر مي‌خواهيد براي خود و خانواده‌تان مشكلي پيش نيايد پايين اين ورقه را امضاء كنيد. آيت‌الله غفاري بلافاصله دست دراز كرد و ورقه را پس زد: من پاي هيچ ورقه‌اي را امضاء نمي‌كنم.

لبخند ساختگي روي لب‌هاي رئيس كلانتري خشكيد: اما اين يك دستور است و شما مجبوريد پاي آن را امضا كنيد و تعهد بدهيد...»

در مدت مبارزات سياسي آيت‌الله غفاري ايشان بارها دستگير و زنداني شدند و هر بار كه آزاد مي‌شدند دوباره به بهانه‌اي ايشان را دستگير و زنداني مي‌كردند.

مؤلف در بخشي از كتاب درباره بازجويي بازجو كوچصفهاني از آيت‌الله غفاري چنين مي‌گويد:

«... سؤال‌هاي بازجويي را از قبل آماده كرده بود. اولي را پرسيد و از آيت‌الله غفاري خواست كه پاسخش را با دست خط خود بنويسد. سؤال اول درباره مشخصات كامل آيت‌الله غفاري بود. او نوشت، و سؤال‌هاي بعدي هم پشت سر هم پرسيده شد؛ كه براي هر يك از آن‌ها، آيت‌الله غفاري پاسخ مفصل و قانع‌كننده‌اي نوشت.

بازجو كاغذهاي پر شده را برداشت و خواند. هيچ يك از پاسخ‌ها آن چيزي نبود كه او مي‌خواست. دوباره سؤال‌هاي ديگري پرسيد كه، در واقع، همان سؤال‌هاي قبلي وي به شكلي ديگر بود.

آيت‌الله غفاري نيز اين موضوع را فهميد و سعي كرد با حوصله به سؤال‌ها پاسخ بدهد. به همان اندازه كه بازجوها در شگردهاي گوناگون بازجويي مهارت پيدا كرده بودند، آيت‌الله غفاري نيز در پاسخ دادن به سؤال‌هاي پيچيده آنان مهارت كسب كرده بود و اين موضوع به يكي از كابوس‌هاي مأموران شكنجه‌گر سازمان امنيت كشور تبديل شده بود.

آن‌ها به خوبي مي‌دانستند كه سال‌ها زندگي در زير انواع شكنجه‌هاي مأموران ساواك، از آيت‌الله غفاري، شخصيت مستحكمي ساخته كه زبده‌ترين مأموران شكنجه‌گر ساواك را هم به اظهار ناتواني در برابر اين شخصيت مقاوم انقلابي وادار خواهد كرد.

طراحي سؤال‌هاي تازه از طرف بازجو كوچصفهاني و پاسخ‌هاي هوشمندانه‌ آيت‌الله غفاري براي چندمين بار تكرار شد. تا اينكه بازجو كوچصفهاني كاغذهاي پر شده را از روي ميز جمع كرد. احساس كرد توانايي تحمل اين روند را ندارد. خود را شكست خورده حس مي‌كرد و مي‌خواست هر چه زودتر اين بازجويي بي‌ثمر و تكراري را به پايان برساند...»

فصل پاياني كتاب مربوط به محاكمه آيت‌الله غفاري در دادگاه و سرانجام شهادت‌ وي مي‌شود چنانچه در بخشي از اين فصل درباره محاكمه ايشان مي‌خوانيم:

«... رئيس دادگاه پرسيد: نظر شما درباره اعلي‌حضرت همايون شاهنشاه آريامهر چيست؟

آيت‌الله غفاري گفت: او و پدرش هر دو با كودتا و به كمك انگليسي‌ها بر سر كار آمدند. وقتي پدرش خواسته‌هاي آن‌ها را تأمين نكرد، او را برداشتند و پسرش را به جايش گذاشتند. الان هم آمريكايي‌ها حامي شاه هستند.

رئيس دادگاه با خشم داد زد: خفه شو!

آيت‌الله غفاري با خونسردي گفت: شما واقعاً مي‌توانيد مرا خفه كنيد؛ ولي با اين كار واقعيت تغيير نمي‌كند...»

آيت‌الله غفاري به 8 ماه زندان محكوم شد و در زندان‌ بارها از وي بازجويي كردند و شكنجه مي‌دادند ولي ايشان مقاومت مي‌كردند تا اينكه روزي به خانواده ايشان زنگ زدند و گفتند پدرتان در بيمارستان فوت كرده و بدون سر و صدا بيايند و جنازه‌اش را تحويل بگيرند و در همين بهشت زهرا بدون مراسمي او را دفن كنند. اما خانواده وي نقشه‌اي كشيدند و جنازه ايشان را با آمبولانس به سمت قم بردند و در آنجا دفن كردند:

«... جنازه را بر زمين گذاشتند، نزديكان شهيد غفاري دور تابوت حلقه زدند و آمبولانس زندان از بهشت زهرا بيرون رفت و سپس جنازه دوباره داخل آمبولانس ديگري گذاشته شد تا به طرف غسال‌خانه حركت كند؛ اما بر عكس، به طرف مسير شهر قم حركت كرد.

همراهان جنازه هم سوار اتوبوسي شدند و پشت سر آمبولانس به طرف قم حركت كردند. مأموران كه از اين حركت غافل‌‌گيركننده خانواده و اقوام شهيد شوكه شده بودند دنبال آن‌ها حركت كردند. نقشه فرزندان شهيد غفاري براي انتقال پيكر پدرشان به قم با موفقيت انجام شد. وقتي خبر آوردن پيكر شهيد غفاري در ميان طلاب شهر قم پيچيد، آيت‌الله قدوسي مدرسه حقاني را تعطيل كرد و طلب راهي قبرستان نو شدند. هر كسي خبر را مي‌شنيد، خود را به جمعيت عزادار مي‌رساند.

بعد از شستن و كفن كردن جنازه جمعيت حاضر در قبرستان پيكر شهيد را براي طواف دادن به دور حرم حضرت معصومه حركت دادند و هنگام خروج از حرم همه يكصدا فرياد مي‌زدند: در كنج زندان كشته شد. به خون خود آغشته شد.

جمعيت پيكر شهيد را تا قبرستان داراسلام تشييع كردند، آيت‌الله قدوسي تلقين را خواند و پيكر شهيد غفاري در خاك آرام گرفت...».

 

 

 

سه‌شنبه 3 اسفند 1389 - 14:24


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری