شنبه 30 شهريور 1398 - 2:50
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

بچه‌هاي زهرا (نمايشنامه)

 

بچه‌هاي زهرا (نمايشنامه)

عبدالرضا حياتي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به انتشارات اميركبير، 1389

شابك: 0-1297-00-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

«بچه‌هاي زهرا» يكي ديگر از سري كتاب‌هاي مجموعه روايت ديگر است؛ و ماجراي آن از اين قرار است كه چند تن از بچه‌هاي يك محل براي دوستشان اصغر كه پسر شهيد است در شب عاشورا نذر كردهاند كه تكيه‌اي بزنند و در آن عزاداري كنند تا امام حسين(ع) چشم‌هاي او را شفا بدهد...

وقتي درگير و دار تدارك تكيه هستند و آن را آماده مي‌كنند متوجه مي‌شوند دوستشان داود كه قرار بود امشب برايشان مداحي كند مريض است و نمي‌تواند بيايد در فكر اين مي‌افتند كه چه كسي را براي امشب بياورند، يكي از بچه‌ها پيشنهاد مي‌دهد سراغ سيدهاشم مداح اهل‌بيت بروند و مادر اصغر تأييد مي‌كند كه بسيار خوب است ولي بعد به اين فكر مي‌كنند كه او مداح سرشناسي است و سرش بسيار شلوغ، ممكن است قبول نكند ولي مادر مي‌گويد به امتحانش مي‌ارزد پس سراغ سيدهاشم مي‌روند اما او...

در ذيل به گفت‌وگوي بچه‌ها با يكديگر درباره آوردن سيدهاشم اشاره شده است:

رضا: كاشكي سيدهاشم مي‌اومد، ميگن خيلي با حال مي‌خونه، دو تا از نواراشو تو خونه داريم.

قاسم: اون هر شب ساعت ده تو مسجد امام حسين ميره منبر!

محمد: بابا اون وقت سر خاروندن نداره!

قاسم: تازه پول هم مي‌خواد!

علي: اين قدر مجالسش شلوغه كه جاي سوزن انداختن نيست. چي مي‌شه اگه مي‌تونست ده دقيقه‌اي برامون روضه بخونه!

مادر: فكر خوبيه!

محمد: چطور؟!

اصغر: يعني تو مي‌گي بريم سراغ سيدهاشم؟!

مادر: به امتحانش مي‌ارزه، تا حالا كه همه كارا رو آقا درست كرده، اين يكي هم توكل به خدا.

اصغر: اگه نيومد چي؟

رضا: باز آيه يأس خوندي؟!

مادر: پس عجله كنين تا دير نشده...

وقتي كه سيدهاشم دعوت بچه‌ها را قبول مي‌كند و مي‌رود در خواب مي‌بيند كه خانم فاطمه زهرا به خوابش آمده و گله‌اي از او دارد كه در ذيل قسمتي از آن را مي‌خوانيم:

شبيه زهرا: سيدهاشم... سيدهاشم!

سيد: كيه؟! شما؟! شما كي هستين؟!

شبيه زهرا: تو كه بايد منو خوب بشناسي پسرم؟!

سيد: (با تضرع) بي‌بي؟ شما هستين قربون قدم‌هاتون، خونه‌ام رو منور كردين!

شبيه زهرا: بلند شو پسرم. سيد تو سال‌هاست كه روضه‌خون مجالس حسين مني، مگه مي‌شه فراموشت كنم؟!

سيد: آخه من لياقت اين همه لطف و عنايت و ندارم بي‌بي!

شبيه زهرا: سيدهاشم، امشب اومدم از تو گله‌اي بكنم!

سيد: چه خطايي از من رو سياه سر زده بانو؟

شبيه زهرا: امشب وقتي تو تكيه بچه‌هام روضه مي‌خوندي منم تو مجلس نشسته بودم!

سيد: شما هم تو تكيه بچه‌ها بودين؟!

شبيه زهرا: خيلي خوشحال شدم كه دست رد به سينه بچه‌هام نزدي و دعوتشونو پذيرفتي؟!

سيد: افتخار من نوكري شماست بي‌بي!!

شبيه زهرا: امشب اومده بودم، مزدتو بهت بدم ولي تو قبلو نكردي!! چرا؟!

سيد: (شگفت زده) مزد منو؟... چطور بي‌بي؟

شبيه زهرا: چرا چايي كه تو مجلس حسين من برات ريخته بودن نخوردي؟!

و دور از چشم بچه‌ها اونو دور ريختي؟!

سيد: منو عفو كن بي‌بي... ببخشين.

شبيه زهرا: اگر مي‌خواي از تو راضي باشم، برو دل اون بچه‌ها رو به دست بيار پسرم.

بهشون بگو چرا چايي‌شونو نخوردي...

 

 

 

 

 

چهارشنبه 27 بهمن 1389 - 13:18


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری