چهارشنبه 29 آبان 1398 - 9:38
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

فرشته‌اي با بال شكسته (نمايشنامه)

 

فرشته‌اي با بال شكسته (نمايشنامه)

عبدالرضا حياتي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به انتشارات اميركبير، 1389

شابك: 0-1284-00-964-978

قيمت: 1700 تومان

 

«فرشته‌اي با بال شكسته» شانزدهمين نمايشنامه از سري مجموعه كتاب‌هاي روايت ديگر مي‌باشد. داستان درباره دختربچه‌اي يازده ساله به نام معصومه است كه پدر و مادرش به علت فقر شديد مي‌خواهند او را به عقد مردي ميانسال كه صاحبخانه آن‌ها است دربياورند و دراين بين معصومه در روياهايش فرشته‌اي را مي‌بيند كه براي اينكه او را از تنهايي دربياورد به ديدنش مي‌آيد ولي يك روز فرشته واقعاً به ديدار معصومه مي‌آيد و او از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجد، اما پدر و مادر معصومه براي فرشته نقشه‌هايي دارند...

مؤلف در قسمتي از نمايشنامه درباره ورود فرشته نزد معصومه و باور نكردن پدر و مادرش چنين آورده است:

زن: تو... تو اين بارون كجا بودي دختر؟

معصومه: اون بيرون... يه كسي افتاده توي آب... كمك مي‌خواد.

مرد: بفرستش تو كه حرفامونو تموم كنيم.

زن: حالا ديگه برو تو، مگه خوابت نمياد، سرت هم خيسه تا سرما نخوردي، خشكش كن.

معصومه: مادر من اون بيرون يه فرشته ديدم.

مرد: باز شروع كردي؟

معصومه: باور كنين، بالش شكسته، تو رو خدا كمكش كنين!

مرد: تو كي مي‌خواي دست از فرشته بازيات برداري؟

زن: (به مرد چشم غره مي‌رود) ديگه بسه. پيشونيت داغه حالا برو تو زودباش تا سرمانخوردي.

معصومه: چرا حرفام رو باور نمي‌كنين او بيرون...

در قسمت ديگر نويسنده به گفت‌وگوي بين معصومه و فرشته چنين آورده است:

معصومه: دستت رو بزار رو شونه‌هام، همه جات خيسه.

فرشته: خيلي توي بارون موندم.

معصومه: بدنت داره مي‌لرزه.

فرشته: خودت رو ناراحت نكن.

معصومه: مي‌بخشي دير كردم. گذاشتم تا خوابشون ببره. آخه اونا حرفم رو باور نكردن.

فرشته: تو خيلي مهربوني.

معصومه: بالت چطوره؟!

فرشته: ديگه واسم بال نمي‌شه، شكسته.

معصومه: آخه چطوري

فرشته: بارون سختي بود، پايين كه مي‌اومدم محكم خوردن به يه برج بلند...

صبح روز بعد پدر و مادر معصومه كه از ديدن فرشته تعجب كردند خيال كردند كه او انساني است كه بال دارد و خواستند از اين قضيه به نفع خود كار كنن و پولي به دست بياورند و به فكرشان رسيد كه در ازاي گرفتن پول از مردم فرشته را در معرض ديد آن‌ها قرار بدهند:

معصومه: اون رو اذيت نكنين، گناه داره.

مرد: الانه كه صبح بشه زن، همين جوري بر و بر نيگام نكن، بيا كمك!

زن: من كه عقلم به جايي نمي‌رسه. مي‌گم چه عجله‌اي واسه بيرون كردنش داريم.

مرد: چي مي‌گي زن! نكنه زده به سرت مرد غريبه‌اي توي خونه‌ست. مي‌فهمي.

زن: آره اما نه يه مرد معمولي، بال دارش.

مرد: منظورت چيه؟!

زن: هموني كه گفتم چرا متوجه نيستي براي خيلي‌ها تازگي داره. به درد باغ وحش مي‌خوره.

مرد: بدم نگفتي... اصلاً... چرا... چرا... خودمون نمايشش نديم.

زن: وا مگه مي‌شه؟

مرد: چرا كه نه، همين جا، توي خونه، چي‌ميگي؟

زن: توي خونه، چه حرفا مي‌زني.

مرد: به امتحانش مي‌ارزه همين كار رو مي‌كنيم.

معصومه: چه بلايي مي‌خواين سرش بيارين، به منم بگين...

 

 

 

چهارشنبه 27 بهمن 1389 - 13:11


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری