شنبه 28 مرداد 1396 - 16:1
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

غلامعلي نقوي
كارشناس فرهنگي گروه مناطق ويژه

 

فرقۀ ضالّۀ بهائيت از آغاز تا دورۀ معاصر

 

تاريخچۀ فرقۀ ضالّۀ بهائيت

فرقۀ بهايي از ابتداي پيدايش در ميان مسلمانان به عنوان يک انحراف اعتقادي (فرقۀ ضالّه) شناخته شد.  فرقۀ بهائيه منشعب از فرقۀ بابيه است. بنيانگذار آيين بهائيت، ميرزا حسينعلي نوري معروف به بهاءالله است و اين آيين نيز نام خود را از همين لقب برگرفته است.

وي پس از ادعاي بابيت توسط سيد عليمحمد شيرازي، در شمار نخستين گروندگان به باب درآمد و از فعالترين افراد بابي شد و به ترويج بابيگري بويژه در نور و مازندارن پرداخت. برخي از برادرانش از جمله برادر کوچکترش ميرزايحيي معروف به «صبح ازل» نيز بر اثر تبليغ او به اين مرام پيوستند. پس از اعدام عليمحمد باب به دستور اميرکبير، ميرزايحيي ادعاي جانشيني باب را کرد. ظاهراً يحيي نامههايي براي عليمحمد باب نوشت و فعاليتهاي پيروان باب را توضيح داد. عليمحمد باب در پاسخ به اين نامهها وصيتنامهاي براي يحيي فرستاد و او را وصي و جانشين خود اعلام کرد. پس از باب عموم بابيه به جانشيني ميرزايحيي معروف به صبح ازل معتقد شدند و چون در آن زمان يحيي بيش از نوزدهسال نداشت، ميرزا حسينعلي زمام کارها را در دست گرفت.

اميرکبير براي فرونشاندن فتنۀ بابيان از ميرزا حسينعلي خواست تا ايران را به قصد کربلا ترک کند و او در شعبان 1267 به کربلا رفت؛ اما چند ماه بعد، پس از برکناري و قتل اميرکبير در ربيعالاول 1268 و صدارت يافتن ميرزا آقاخان نوري، به دعوت و توصيۀ اين شخص به تهران بازگشت.

در همين سال تيراندازي بابيان به ناصرالدينشاه پيش آمد و بار ديگر به دستگيري و اعدام بابيها انجاميد و چون شواهدي براي نقش حسينعلي در طراحي اين سوء قصد وجود داشت، او را دستگير کردند. حسينعلي به سفارت روس پناه برد و شخص سفير از او حمايت کرد.

سرانجام با توافق دولت ايران و سفير روس، ميرزا حسينعلي به بغداد منتقل شد و بدين ترتيب بهاءالله با حمايت دولت روس از مرگ نجات يافت. او پس از رسيدن به بغداد، نامهاي به سفير روس نگاشت و از وي و دولت روس براي اين حمايت قدرداني کرد. در بغداد کنسول دولت انگلستان و نيز نمايندۀ دولت فرانسه با بهاءالله ملاقات کردند و حمايت دولت­هاي خويش را به او ابلاغ کردند.

ميرزايحيي که عموم بابيان او را جانشين بلامنازع باب ميدانستند، با لباس درويشي مخفيانه به بغداد رفت و چهارماه زودتر از بهاءالله به بغداد رسيد. در اين هنگام بغداد، کربلا و نجف مرکز اصلي فعاليتهاي بابيان شد و روز به روز بر جمعيت ايشان افزوده ميشد. در اين زمان برخي از بابيان ادعاي مقام «من يظهر اللّهي» را ساز کردند. ميدانيم که عليمحمد باب به ظهور فرد ديگري پس از خود بشارت داده بود و او را «من يظهر الله» ناميده بود و از بابيان خواسته بود به او ايمان بياورند.

آدمکشيهايي که در ميان بابيان رواج داشت و همچنين دزديدن اموال زائران اماکن مقدّسه در عراق و نيز منازعات ميان بابيان و مسلمانان باعث شکايت مردم عراق و بويژه زائران ايراني گرديد و دولت ايران از دولت عثماني خواست تا بابيها را از بغداد و عراق اخراج کند. بدين ترتيب در اوايل سال 1280ق. فرقۀ بابيه از بغداد به استانبول و بعد از چهارماه به ادرنه (يکي از شهرهاي ترکيه) منتقل شدند در اين زمان ميرزا حسينعلي مقام «من يظهر اللّهي» را براي خود ادعا کرد و از همين جا نزاع اصلي و جدايي و افتراق در ميان بابيان آغاز شد.  بابيهايي که ادعاي او را نپذيرفتند و بر جانشيني ميرزايحيي صبح ازل باقي ماندند، ازلي نام گرفتند و پذيرندگان ادعاي ميرزا حسينعلي بهاءالله، بهائي خوانده شدند. ميرزا حسينعلي با ارسال نوشتههاي خود به اطراف و اکناف رسماً بابيان را به پذيرش آيين جديد فرا خواند و ديري نگذشت که بيشتر آنان به آيين جديد ايمان آوردند.

منازعات ازليه و بهائيه در ادرنه شدّت گرفت و اهانت و تهمت و افترا و کشتار رواج يافت و هر يک از دو طرف بسياري از اسرار يکديگر را باز گفتند. سرانجام حکومت عثماني براي پايان دادن به اين درگيريها، بهاءالله و پيروانش را به عکا در فلسطين و صبح ازل را به قبرس تبعيد کرد. بهاءالله در هفتادوپنج سالگي در 1308 قمري در شهر حيفا از دنيا رفت. ميرزا حسينعلي پس از اعلام «من يظهره اللّهي» خويش، به فرستادن نامه (الواح) براي سلاطين و رهبران ديني و سياسي جهان اقدام کرد و ادعاهاي گوناگون خود را مطرح ساخت. بارزترين مقام ادعايي او، ربوبيت و الوهيت بود. او خود را خداي خدايان، آفريدگار جهان، کسي که «لم يلد و لم يولد» است، خداي تنهاي زنداني، معبود حقيقي، رب ما يري و ما لايري ناميد.

 پيروانش نيز پس از مرگ او همين ادعاها را دربارهاش ترويج کردند و در نتيجه پيروانش نيز خدايي او را باور کردند و قبر او را قبلۀ خويش گرفتند. گذشته از ادعاي ربوبيت، او شريعت جديد آورد و کتاب «اقدس» را نگاشت که بهائيان آن را «ناسخ جميع صحائف» و مرجع تمام احکام و اوامر و نواهي ميشمارند. مهمترين کتاب بهاءالله «ايقان» بود که در اثبات قائميت سيد عليمحمد باب در آخرين سالهاي اقامت در بغداد نگاشت.

 

بهائيه پس از بهاءالله

پس از مرگ ميرزا حسينعلي، پسر ارشد او عباس افندي (1340ـ1260هـ.ق) ملقب به عبدالبهاء جانشين وي گرديد. در اواخر جنگ جهاني اول، در شرايطي که عثمانيها درگير جنگ با انگليسيها بودند و آرتور جيمز بالفور، وزير خارجۀ وقت انگليس در صفر 1336/ نوامبر 1917 اعلاميۀ مشهور خود مبني بر تشکيل وطن ملّي يهود در فلسطين را صادر کرده بود، مسائلي روي داد که جمالپاشا، فرماندۀ کل قواي عثماني، عزم قطعي بر اعدام عبدالبهاء و هدم مراکز بهائي در عکا و حيفا گرفت. برخي مورّخان منشاء اين تصميم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگليس که تازه در فلسطين مستقر شده بود، ميدانند. لرد بالفور بلافاصله به سالار سپاه انگليس در فلسطين دستور داد تا با تمام قوا در حفظ عبدالبهاء و بهائيان بکوشد. پس از استقرار انگليسيها در فلسطين، عبدالبهاء در سال 1340هـ.ق درگذشت و در حيفا بخاک سپرده شد.

عبدالبهاء در سفرهاي خود تعاليم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصاً تحت عناوين روشنگري و مدرنيسم و اومانيسم متداول بود، آشتي داد. البته بايد توجه داشت که خود بهاءالله نيز در مدّت اقامتش در بغداد با برخي از غربزدههاي عصر قاجار مثل ميرزا ملکمخان که به بغداد رفته بودند، آشنا شد. همچنين در مدّت اقامتش در استانبول با ميرزا فتحعلي آخوندزاده که سفري به آن ديار کرده بود، آشنا گرديد. افکار اين روشنفکران غربزده در تحولات فکري ميرزا حسينعلي بيتأثير نبود.

پس از عبدالبهاء، شوقي افندي ملّقب به شوقي رباني فرزند ارشد دختر عبدالبهاء، بنا به وصيت عبدالبهاء جانشين وي گرديد. برخي از بهائيان رياست شوقي را نپذيرفتند و شوقي به رسم معهود اسلاف خود به بدگويي و ناسزا نسبت به مخالفان پرداخت. نقش اساسي او در تاريخ بهائيه، توسعۀ تشکيلات اداري و جهاني اين آيين بود و اين فرايند بويژه در دهۀ شصت ميلادي در اروپا و امريکا سرعت بيشتري گرفت و ساختمان معبدهاي قارهاي بهائي موسوم به مشرق الاذکار به اتمام رسيد.

تشکيلات بهائيان که شوقي افندي به آن «نظم اداري امرالله» نام داد، زير نظر مرکز اداري و روحاني بهائيان واقع در شهر حيفا در اسرائيل که به «بيتالعدل اعظم الهي» موسوم است، اداره ميگردد. بنابر تصريح عبدالبهاء پس از وي بيست­وچهار تن از فرزندان ذکورش، نسل بعد از نسل با لقب ولي امرالله بايد رهبري بهاييان را بر عهده ميگرفتند و هر يک بايد جانشين خود را تعيين ميکرد. اما شوقي افندي عقيم بود و طبعاً پس از وفاتش دوران ديگري از دودستگي و انشعاب و سرگشتگي در ميان بهائيان ظاهر شد. سرانجام همسر شوقي افندي، «روحيه ماکسول» و تعدادي از گروه 27 نفري منتخب شوقي ملقب به «اياديان امرالله» اکثريت بهائيان را به خود جلب و مخالفان خويش را طرد و بيتالعدل را در 1963م. (1342 شمسي) تأسيس کردند.

گروه اياديان امرالله با کمک افراد منتخب بيتالعدل که به «مشاورين قارهاي» معروفاند، رهبري اکثر بهائيان را برعهده دارند. به موازات رهبري روحيه ماکسول، چارلز ميسريمي نيز ادعاي جانشيني شوقي افندي را کرد و گروه «بهائيان ارتدکس» را پديد آورد که امروزه در آمريکا، هندوستان و استراليا و چند کشور ديگر پراکندهاند. عدهاي ديگر از بهائيان به رهبري جواني از بهائيان خراسان، به نام جمشيد معاني که خود را «سماءالله» ميخواند، گروه ديگري از بهائيان را تشکيل دادند که در اندونزي، هند، پاکستان و آمريکا پراکندهاند.

 

 آيينها و باورهاي بهائيان

نوشته هاي سيد عليمحمد باب، ميرزا حسينعلي بهاءالله و عبدالبهاء، تا حدّي نيز شوقي افندي رباني، از نظر بهائيان مقدّس است، اما کتب باب عموماً در دسترس بهائيان قرار نميگيرد و دو کتاب اقدس و ايقان ميرزا حسينعلي نوري در نزد آنان از اهميت خاصّي برخوردار است.

تقويم شمسي بهائي از نوروز آغاز گشته به نوزدهماه، در هر ماه به نوزدهروز تقسيم ميشود و چهارروز (در سالهاي کبيسه، پنجروز) باقيمانده، ايام شکرگزاري و جشن تعيين شده است. بهائيان موظّف به نماز روزانه و روزه به مدّت نوزدهروز در آخرين ماه سال و زيارت يکي از اماکن مقدسۀ ايشان، شامل منزل سيد عليمحمد باب در شيراز و منزل ميرزا حسينعلي نوري در بغدادند. بهائيان همچنين به حضور در ضيافات موظّفاند که هر نوزدهروز يکبار تشکيل مي­گردد. در آيين بهايي نوشيدن مشروبات الکلي و مواد مضر به سلامت منع شده و رضايت والدين عروس و داماد در ازدواج ضروري شمرده شده است.

آيين بهايي از ابتداي پيدايش در ميان مسلمانان به عنوان يک انحراف اعتقادي (فرقۀ ضالّه) شناخته شد. ادعاي بابيت و سپس قائميت و مهدويت توسط سيد عليمحمد باب با توجه به احاديث قطعي پذيرفته نبود. ويژگيهاي مهدي موعود(ع) در احاديث اسلامي به گونهاي تبيين شده که راه هرگونه ادعاي بيجا را بسته است. در احاديث، ادعاي بابيت امام غايب به شدّت محکوم شده است. ادعاي دين جديد توسط باب و بهاءالله با اعتقاد به خاتميت پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله و سلّم) که توسط همۀ مسلمانان پذيرفته شده است، سازگار نبود. از اينرو عليرغم تبليغات گسترده، بهائيان در ميان مسلمانان و شيعيان جايگاهي نيافتند.

تاريخ پُرحادثۀ رهبران بهائي، نادرست درآمدن پيشگوييهاي آنان و منازعات دور از ادب از يکسو و حمايتهاي دولت­هاي استعماري در مواضع مختلف از سران بهايي و بويژه همراهي آنان با دولت اسرائيل از سوي ديگر، زمينۀ فعاليت در کشورهاي اسلامي، خصوصاً ايران را از بهائيان گرفت.

مؤلفان بسياري در نقد اين آيين کتاب نوشتند. علماي حوزههاي علميه شيعه و دانشگاه الازهر و مفتيان بلاد اسلامي، جدا بودن اين فرقه از امّت اسلامي را اعلام داشتند و آنان را مخالفان ضروريات اسلام معرفي کردند. بازگشت برخي مقامات و مبلّغان بهائي از اين آيين و افشاي مسائل دروني اين فرقه نيز عامل مهم فاصله گرفتن مسمانان از اين آيين بوده است.

 

آيا بهائيت يک دين الهي است؟

ما شيعيان با توجه به حروف مقطعۀ قرآن کريم توانستهايم جملهاي را بدون تکرار حروف مقطعه بسازيم که اين جمله از اين قرار است: «علي مع الحق والحق مع العلي». بهائيان اين جمله را که از قرآن کريم به دست آمده است را قبول دارند و آن را نشانهاي براي بزرگ دين بهايي که نامش علي است، ميدانند. که ما شيعيان و مسلمانان اين را نشانهاي از حکمت خداوند ميدانيم و اينگونه توصيف مينماييم که اگر مثلاً منظور خداوند از حروف مقطعه در قرآن کريم اين جمله بوده است، منظورشان علي بهايي ملعون نبوده است بلکه حضرت علي ابن ابي طالب (عليه السلام) بوده است.

 اگر به غير از اين بود، خداوند از حضرت علي(ع) در قرآن کريم تمجيد نميکرد؛ "اِنَّما وَلِيُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءامَنُوا الَّذِينَ يُقيمُونَ الصَّلواةَ وَيُؤتُونَ الزَّکواةَ وَهُم راکِعُونَ"(همانا ولي و سرپرست شما تنها خدا و رسول اوست و کساني که ايمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا ميدارند و در حال رکوع زکات ميدهند.)[1] شأن نزول اين آيه در مورد حضرت علي(ع) ميباشد که آن حضرت در حال رکوع بودند و وقتي يک سائل از کنار ايشان رد شد، آن حضرت در حال رکوع، انگشتر خود را در آورده و به آن فرد سائل ميبخشند. پس به اين ترتيب استفادۀ بهاييان از اين مورد براي اثبات دين خود قابل قبول نيست و اين مورد براي دين آنها صدق نميکند.

ما يکي از دلائلي را که براي اثبات دين خود يعني اسلام ميدانيم اين است که در همۀ اديان الهي هميشه خداوند به پيامبر آن دين بشارت دين و پيامبر بعدي را ميداده است. همانطور که حضرت عيسي(ع) بشارت ظهور حضرت محمد(ص) و آخرين دين يعني اسلام را داده است. خداي بزرگ در اين خصوص در قرآن کريم ميفرمايند: "وَإِذْقَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِيإِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْکُم مُّصَدِّقًا لِِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْريةِِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءهُم بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ"(و هنگامى که عيسى پسر مريم گفت: اى بنىاسرائيل! بيترديد من فرستادۀ خدا به سوى شمايم، و تورات را که مقابل من است، تصديق مي‏کنم و به رسولى که پس از من مى‏آيد و نامش احمد است بشارت ميدهم، ولي او که با دلايل روشن سراغشان آمد، گفتند: اين جادويي است آشکار!)[2]

پس اگر دين بهائيت الهي بود بايد از طرف يکي از پيامبران الهي بشارت داده ميشد ولي اينگونه نبود و حضرت محمد(ص) در روز غدير خم بشارتي را به کلّ جهان دادند که حضرت علي(ع) را به عنوان پيشواي بعد از خود و امام امّت اسلامي معرفي نمودند و اين امامت تا حضرت مهدي(عج) ادامه يافت که در اينجا بحث قائميت پيش خواهد آمد که بعداً در موردش صحبت خواهيم کرد.

مورد ظهور قائميت در بهائيت هم از همان جملهاي که از حروف مقطعۀ قرآن کريم به دست آمده است، ميباشد. بدين ترتيب که اگر حروف ابجد اين جمله را به دست آوريم، برابر با 1260 ميباشد، يعني همان سالي که باصطلاح پيامبر بهائيت ظهور کرد. اين مورد کاملاً منتفي است به چند دليل: بهائيان معتقدند که حضرت عيسي(ع) شهيد شدهاند و آن حضرت را شهيد ميدانند که خود مسيحيان حضرت عيسي(ع) را شهيد نميدانند و ميگويند که آن حضرت به آسمان­ها رفته است. در اين خصوص خدا در قرآن کريم ميفرمايند:

"وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَکِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَکٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا * بَل رَّفَعَهُ اللهُ إِلَيْهِ وَکَانَ اللهُ عَزِيزًا حَکِيمًا * وَإِن مِِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَيَوْمَ الْقِيَامَة يَکُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا"(و ادعايشان که: ما مسيح عيسى ابن مريم، پيامبر خدا را کشتهايم، در حالى که نه او را کشتند، و نه بر دار زدند، بلکه [حقيقت امر] بر آنها مشتبه شد؛ و کسانى که در بارۀ [قتل] او اختلاف کردند، قطعاً در مورد آن شک دارند، و به آن آگاهي ندارند و تنها از حدس و گمان پيروى مى‏کنند؛ و به يقين او را نکشتند! * بلکه خدا او را به سوى خود بالا برد، که خداوند تواناي حکيم است. * و هيچ کس از اهل کتاب نيست مگر آنکه پيش از مرگش حتماً به او [عيسي] ايمان مى‏آورد؛ و روز قيامت بر آنان گواه خواهد بود.)[3]

حال اگر بهائيان قرآن کريم را قبول داشته باشند بايد تمام آن را قبول داشته باشند و به آن عمل کنند و اگر هم که آن را قبول ندارند نبايد طبق حروف ابجد حروف مقطعه و مضرب ۱۹ حروف مقطعه، دين خود را اثبات کنند.

حضرت مهدي(عج) که آخرين ذخيرۀ الهي است، غيبت کردهاند. در تمام روايات اسلامي مربوط به ظهور حضرت قائم اين­گونه آمده است که وقتي حضرت قائم(عج) ظهور مينمايند، حضرت عيسي(ع) نيز در رکاب آن حضرت ظهور نموده و از ياران آن حضرت ميباشند. حال بهائيان پيامبر خود را قائم مينامند و ميگويند که او همان قائم است. اگر واقعاً چنين بود بايد حضرت عيسي(ع) نيز ظهور ميکردند و با وجود چنين تکنولوژي جهاني همه از ظهور اين پيامبر بزرگ الهي با خبر ميگشتند. پس پيامبر بهائي همان قائم نيست و اصلاً احاديث قائميت در موردش صدق نميکند.

يکي ديگر از دلايل اديان الهي، معجزات پيامبر همان دين است. همانگونه که حضرت موسي(ع) معجزۀ يد بيضا ـ تبديل شدن عصاي آن حضرت به مار وحشي و شکافتن آب رودخانۀ نيل براي عبور قوم بنياسرائيل ـ را داشتند، حضرت عيسي(ع) در گهواره سخن ميگفتند و بيماران کور را شفا ميدادند، حضرت محمد(ص) ماه را دو نيمه کردند (شق القمر) و بسياري از موارد ديگر که احتياج به گفتن نيست و همه ميدانند و احتياجي هم به منبع ندارد. حال ما از بهائيان ميخواهيم که فقط يک معجزه را از باصطلاح پيامبر خود به ما معرفي کنند که اثبات شده باشد. اگر واقعاً اينگونه باشد او نيز پيامبر است زيرا که معجزه فقط مخصوص پيامبران الهي است.

 

نقدي بر اين فرقۀ ضالّه

قريب يکصدوهفتاد سال قبل، ايران سرزمين پاکان شاهد ادعاي دروغين و بياساس يکي ديگر از مکذّبين و سوءاستفاده­کنندگان از احساسات و عواطف بسيط جامعۀ بشري بود. در کتاب «ديد» از کتب مقدّس هندوان آمده: «در آخرالزمان ملکي ظهور خواهد کرد که پيشواي مردم و مقتداي آنها خواهد بود و نامش منصور است و بر تمام اهل عالم چيره خواهد شد و تمام انسانهاي مؤمن و کافر را ميشناسد.»[4] و ما نيز با اين نام حضرت را در دعاي زيارت عاشوراء ميخوانيم.

 در کتاب «جاماسب» شاگرد زرتشت آمده: «...مردي ظهور خواهد کرد که بر دين جدّش ميباشد و زمين را پُر از عدل و داد خواهد کرد و از شدّت عدالت او گرگ و ميش با هم در يک ظرف تناول خواهند کرد.»[5] نظير همين تعابير در کتاب «زند» نيز موجود ميباشد.[6]

در کتاب آسماني «تورات» متعلّق به امّت يهود آمده است: «دربارۀ نسل اسماعيل نيز شنيدم و من نيز مبارک و خجسته ميدانم و از نسل آن پيامبر، دوازده امام و سيد بزرگوار ميآيند و آنها را امّتي بزرگ قرار ميدهم.»[7] در قرآن کريم نيز آيات و روايات فراواني دال بر اين موضوع وجود دارد: سورۀ مبارکۀ انبياء؛ آيۀ شريفۀ 105، سورۀ مبارکۀ نور؛ آيۀ شريفۀ 55، سورۀ مبارکۀ قصص؛ آيۀ شريفۀ 5، سورۀ مبارکۀ توبه؛ آيۀ شريفۀ 33.

در کتب برادران شريف اهل سنّت نيز اشارات زيادي شده است که از باب اختصار به چند کتاب اشاره ميشود: تفسير ابن کثير دمشقي؛ ج2؛ ص45 و ج3؛ ص401، تفسير قرطبي؛ ج8؛ ص111، الدر المنثور؛ سيوطي؛ ج7؛ صص483 و 484، روحالمعاني؛ آلوسي؛ ج7؛ ص111 و ج12؛ ص14 و ج13؛ ص171، المنار المنيف؛ محمد ابن ابي بکر ايوب الزرعي؛ ج1؛ ص155، فتح الباري؛ ابن حجر العسقلاني؛ ج7؛ ص169، الصواعق المحرقه؛ ابن حجر هيثمي؛ ج2؛ ص480، الفتوحات الاسلاميه؛ احمد زيني دحلان؛ ج2؛ صص299 و 300، التاج الجامع للاصول؛ شيخ منصور علي ناصف؛ ج5؛ صص341 و360، نور الابصار؛ محمد شبلنجي؛ ص189 و... که ذکر همۀ آنها در حوصلۀ اين مقال نميگنجد. اين اسناد و کتب گواه و شاهدي بر ظهور سيدي مطهر از ذريۀ  غضنفر و از احفاد ابي قاسم طوبي و نسل ابي شبير و شبر حضرت صاحب العصر والقدر ميباشند.

 نکته اي که در بحث و گفت وگوي منطقي با اتباع فريب خورده و معدود فرقۀ بهاييت به ذهن هر انسان ساده انديشي خطور ميکند آن است که: کدام کتاب آسماني و الهي مژده و بشارت به ظهور «بهاءالله» را داده است؟ «قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقين». بدون ترديد در کتب عهد عتيق موجود نميباشد و شايد در آينده با کمک بنياسراييل زمان در اين کتب ارجمند دستبردي شود و آياتي مفتريه ساخته شود که جاي تعجب نيز نميباشد چون محصول خودشان ميباشد.

جالب است به کجفهمي و عدم درايت اين فرقه در فهم بعضي از آيات کريمۀ الهي اشاراتي داشته باشيم.

سوءبرداشت از آيۀ شريفۀ 5 سورۀ مبارکۀ سجده:

بسيار تلاش نمودند تا بتوانند آيۀ شريفۀ پنجم از سورۀ مبارکۀ سجده را سند قرآني در بشارت به ظهور باصطلاح پيامبر خود قرار دهند: "يُدَبِّرُ الأمرَ مِنَ السَّماءِ إلَي الأرضِ ثُمَّ يَعرُجُ إلَيهِ في يَومٍ کانَ مِقدارُهُ ألفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَم"(او امر عالم را [نظام اکمل و احسن] از آسمان تا زمين تدبير ميکند سپس روزي که مقدارش به حساب شما بندگان هزارسال است، باز به سوي او برميگردد)/ ترجمۀ مرحوم الهي قمشهاي.

 فرقۀ بهاييت معتقد است با شهادت امام حسن عسکري(ع) به سال 259 قمري با استناد به اين شريفه، عدد 1259 حاصل ميگردد که به زعم آنها سال ظهور طلعت باب است. چرا با اين همه غفلت، دوران ولايت امام زمان(ع) را ناديده انگاشتيد و بشارت به ظهور کسي داديد که در هيچ کتاب آسماني و معتبر ارضي، وجودش قابل اثبات نيست؟

 در کتب تعليمي فرقۀ بهاييت در شرح و بررسي آيات شريفۀ 105 و 106 سورۀ مبارکۀ انبياء که مژدۀ به ارث بردن زمين توسط عباد صالح خداست آوردهاند: «از امام باقر عليه السلام نقل شده است مقصود از بندگان در اين آيه همان ياران مهدي موعود است و دليل درستي اين روايت اتفاق عامه و خاصه از فرق شيعي و سنّي است».[8]

 چگونه است در کتب سماوي بطور مباشر و غير مباشر به ظهور حضرت در آخرالزمان اشاره شده ولي فرقه بهاييت معتقد است تدبير و تنظيم عرش الهي بوسيلۀ محمد ابن عبدالله و يازده وصي او کامل شد و حال آنکه در ديگر کتب آورده­اند: «پيغمبر گفت: اگر نماند از دنيا مگر يک روز خداي آن روز را چنان درازش گرداند تا برانگيزد مردي صالح از اهل بيتم و آن مرد از اولاد فاطمه سلام الله عليها است.»[9]

کدام مفسّر و عالم علوم قرآن از صدر اسلام تا کنون از اين آيۀ شريفه برداشت بشارت به ظهور داشته که وي چنين برداشت نمود! نگارندۀ اين مقال که خداوند او را توفيق مطالعۀ هفتادونه دوره از کتب ارجمند تفسيري  شيعه و سنّي داده، تاکنون به چنين موضوعي برخورد نکرده است.

 

سوءاستفاده از واژۀ «خاتَم» و ارادۀ باطل از اين سخن حق

در آيۀ شريفۀ 40 سورۀ مبارکۀ احزاب اين واژۀ شريف آمده است و در فرهنگهاي لغت عربي مانند لسانالعرب ابن منظور آمده است: «ختَم يختِم ختماً و ختاماً و الختَم و الخاتِم و الخاتَم و الخاتام: من الحلي کأنّه اوّل وهله خُتم به» از زيبايي است گويا آن نخستين مرتبۀ چيزي است که بدان نيز پايان يافته است[10] اين معني را قواميس ذيل نيز آورده­اند:

 العين/ خليل ابن احمد، النوادر/ ابوزيد انصاري، جمهره اللغه/ ابن دريد، تهذيب اللغه/ ازهري، الصحاح/ جوهري، اساس البلاغه/ زمخشري، القاموس المحيط/ فيروزآبادي، تاج العروس/ زبيدي، مفردات القرآن/ راغب اصفهاني و بسياري از کتب لغت عربي و تفسيري که اين معني را تأييد نمودند. با اين معني، فرقۀ بهاييت که معتقد است اين واژه اسم فاعل نيست و معني پايانبخشي از آن اراده نميشود نه تنها اثبات ظهور نيست بلکه اثبات ختم نبوت است چون معتقديم پيامبر اعظم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) اول و آخر نبوت است و ساير انبياء و رسل(ع) از نور وجودي ايشان بهرهمندند.

در صورتي که اين معني را نپذيرند و اين واژه را به معني مُهر و انگشتر بدانند بازهم چنانکه بر جامعۀ بشري و مناسبات انساني و اجتماعي حاکم است مُهر را در پايان و ختم هر قرارداد و قانون ميزنند و سطور و مطالب بعد از آن فاقد هر گونه اعتبار است.

 چگونه است خطدهندگان فرقۀ ضالّۀ بهاييت، اين آيات الهي را در قرآن کريم نميبينند:

"إنَّ الدّينَ عِندَاللهِ الاِسلامُ..."[11]

"...رَضيتُ لَکُمُ الاِسلامَ ديناً..."[12]

"وَمَن يَبتَغِ غَيرَ الاِسلامِ ديناً فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ"[13]

"...اَليَومَ اَکمَلتُ لَکُم دينَکُم وَاتمَمتُ عَلَيکُم نِعمَتي..."[14]

 

عوامفريبي در نزد فرقۀ بهاييه

خداوند در قرآن کريم به اختلافات دو گروه يهود و نصاري اشاره دارد: "وَقالَتِ اليَهُودُ لَيسَتِ النَّصاري عَلي شَيءٍ وَقالَتِ النَّصاري لَيسَتِ اليَهُودُ عَلي شَيءٍ وَهُم يَتلُونَ الکِتابَ..."[15] اين دو گروه در حالي که صاحب شريعت الهي ميباشند، يکديگر را تحقير مينمودند.

فرقۀ بهاييت معتقد است: «بديهي است حلّ اين اختلافات و بيان حقيقت مسائل بايستي در اين جهان شود تا شايد سبب هدايت شود. اين کيفيت در ظهور اعظم الهي و نزول آيات محکمۀ شريعت بهايي به تمام معني تحقق يافت.»[16] و گفتهاند حلّ اين مشکلات در قرآن به قيوم قيامت موکول شد در حالي که در شريعت بهايي حل شد.

 

اي بهاء!

همين است که امروز شاهد هتاکي و بيحرمتي يهود و نصاري نسبت به هم نميباشيم. در يک انديشۀ عقلاني اين اختلاف موجود چگونه در فرقۀ بهاييت حل شده و کشور غاصب اسرائيل که به لحاظات مختلف مورد توجه اين فرقه است قادر به حل مشکلات فيمابين نميباشد؟ چگونه همين رژيم غاصب از تفکرات شما استفاده نميکند؟ پس همان پيش­بيني قرآني صحيح ميباشد.

 

 عرفان در نزد فرقۀ بهاييت

فرقۀ بهاييت در اين مورد ميگويد: «براي شناخت آن مراحل، شما را به مطالعۀ کتاب هفت وادي نازله از قلم حضرت بهاءالله!!! توصيه ميکنيم: وادي اول: طلب؛ دوم: عشق؛ سوم: معرفت؛ چهارم: توحيد؛ پنجم: استغناء؛ ششم: حيرت و هفتم: فناء في الله.»

اي بهاء!

اگر قريب 170سال قبل اين موضوعات در ديدگاه شما بکر و جديد و با استعانت حق با قلم شما نازل گرديد، بهتر است بدانيد و به اتباع خود بگوييد؛ طي 1200 سال قبل از ولادت خودتان عرفاء و حکماء اسلام شکل کاملتر آن را بيان نمودند که از باب اختصار نام چند تن از اين بزرگان را که هرگز مانند تو ادعايي ننمودند، يادآور ميشويم:

رابعه عدويه؛ سفيان ثوري؛ فضيل عياض؛ معروف کرخي؛ بايزيد بسطامي؛ سري سقطي؛ سهل ابن عبدالله تستري؛ جنيد بغدادي؛ شبلي؛ ابونصر سراج؛ ابوعلي دقاق؛ شيخ ابوالحسن خرقاني؛ شيخ ابوسعيد ابوالخير؛ خواجه عبدالله انصاري؛امام محمد غزالي؛ احمد غزالي؛ شيخ احمد جام؛ سنايي غزنوي؛ عبدالقادر گيلاني؛ شيخ شهابالدين سهروردي؛ ابوحفص سهروردي؛ شيخ عطار؛ ابن عربي؛ صدرالدين قونيوي؛ مولوي؛ حافظ؛ سعدي؛ محمود شبستري؛ صفيالدين اردبيلي؛ علاءالدوله سمناني؛ اوحدي؛ عماد فقيه؛ سيدقاسم انوار؛ جامي؛ شمسالدين لاهيجي؛ عثمان هجويري و...

 

نوروز در نزد بهاييان است؟!

در کتاب «اقدس» آنها آمده: «يا قلم الاعلي قل يا ملأالانشاء ...وجعلنا النيروز عيداً لکم بعد اکما لها»[17]

قطعاً ايرانيان پاکسرشت و فرّخنهاد و صاحب بيش از 7000 سال تمدّن و فرهنگ ميدانند چنانکه تمام ايرانشناسان فرهيخته نيز همچون پروفسور گوستاولوون و پروفسور آرتور کريستن سن و ريچارد و... نيک ميدانند نوروز و رسوم و آداب وابسته به آن قبل از ظهور بسياري از اديان الهي و حتّي دين مبين اسلام در ايران  اجراء ميشد و اينک نيز ميشود و در آينده نيز خواهد شد.

آيا نوروز متعلّق به تمام جهانيان است يا متعلّق به پارسيزبانان خوشگفتار؟ آيات و احکام يک دين متعلّق به بشريت است يا يک قوم خاص. اسلام نيز با آشنايي کامل از نوروز و اين سنّت حسنۀ ايراني، آن را تصديق کرد و بدان سفارش نمود. اين موضوع چه ارتباطي با اقدس دارد جاي بسي انديشه است. و اگر قرار باشد اين آيۀ الهي باشد بايد براي تمام آداب و سنن کشورهاي جهان آيه آيد و در آن صورت اقدس و کتب مشابه آن بايد چند صد جلد باشد و اين از خصايص کتب الهي دور به نظر ميرسد.

 

 ايرادات ادبي «اقدس»

 اشکالات صرفي و نحوي و زبانشناسي و بلاغي در کتاب اقدس که در ديدگاه آنان منزل الهي است، بسيار ديده مي­شود. چگونه تاکنون ابناءالبشر حتّي يک اشتباه قابل اثبات از قرآن کريم مطرح ننمودهاند ولي هر کسي تنها با مطالعۀ يک دورۀ زبان و ادبيات عربي متوجه بسيطترين اشکالات مذکور در اين کتاب خواهد شد. اگر آسماني است چگونه اين همه اشکال وجود دارد؟! آيا نعوذ بالله من الشيطان و شبهه، دانش خداوند به هنگام نزول اين کتاب دچار نوسان مي­شده؟! بنابراين خلاف اين مدعي به سهولت ثابت است.

 

 زبان «اقدس»

در قرآن کريم بيان شده: "وَما أرسَلنا مِن رَسُولٍ اِلّا بِلِسانِ قَومِهِ لِيُبَيِّنَ لَهم..."(و ما هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم...)[18] ميرزا حسينعليخان نوري مازندراني از توابع مازندران که افتخار علوي بودن و اولين نژاد ايراني در محبّت و عشق به اهلالبيت (عليهم السلام) را دارند ميبايست کتاب منزلش يا به لهجۀ مازندراني باشد يا به زبان فارسي. ولي چنانکه مشهود است به زبان عربي ميباشد. نيک ميدانيم تورات به زبان «عبري» و انجيل به زبان «سرياني» و قرآن کريم به زبان «عربي» و اقدس به زبان «عربي»! شايد شما نيز مانند نگارندۀ اين مقال گمان کنيد «مردم مازندران و به ديگر تعبير، ايرانيان پارسيگوي در 169 سال قبل عربي صحبت مينمودند و دوباره ايراني گشتند؟! و يا بايد و منطقاً به بطلان اين کتاب و ساير معتقدات اين فرقه معتقد باشيم.

 

 ردّ نبوّت بهاء از زبان فرزندش

عبدالبهاء غصن اکبر بهاءالله به ميرزاحسن نامي اطلاع داده است: «ما داعيه نداريم. ما که دعوي نبوت و امامت و رسالت نکردهايم چه سؤالي و چه جوابي؟ من بندهاي از بندگان جمال مبارکم. و در راه محبّت در بين بشر خدمت مي­کنم. آقاي ميرزاحسن اگر سؤالي دارد، علماء و فقهاء و حکماء در عالم بسيارند؛ مشکل غامضه و مطالب معضله حل ميکنند و ما که دعوي علم و دانش نکردهايم و به ما چه کار دارد.»[19] نوشتههاي عبدالبهاء و يارانش تناقض دارد و آنانکه سخن او و پدرش را وحي ميدانند، حکم دلسوزان مشفقتر از مادر دارند.

 

دعاي شگفتانگيز «خدا بودن (الوهيت)» بهاءالله در کتب فرقۀ ضالّۀ بهاييت

قبل از بيان اين بخش، استعاذه ميکنيم و ميگوئيم: اعوذبالله من الشيطان الرجيم و شبهه

ـ ميرزا حسينعليخان نوري معروف به «بهاءالله» در کتاب بديع گفته: «انني انا الله لا اله الا انا کما قال النقطه (ميرزا عليمحمد الشيرازي) من قبل و بعينه يقول من يأتي من بعد»(بدون ترديد من خدا هستم و خدايي جز من نميباشد چنانکه ميرزا عليمحمد شيرازي هم گفت خداست و بعد از اين افرادي مدعي اين مقام خواهند شد.)!!![20]

ـ عباس افندي در کتاب تاريخ صدر الصدور گفته: «مقام حضرت اعلي ميرزا عليمحمد الوهيت شهودي و مقام جمال اقدس و اقدم ميرزا حسينعلي احديت ذات هويت وجودي و رتبۀ اين عبد (عباس افندي) عبوديت حقيقي و هيچ تفسير و تأويلي ندارد.»!!! [21]

ـ جمال مبارک (ميرزا حسينعلي) در قصيده و رقاييه ميگويد: «کل الالوه من رشح امري تالهت کل الربوب من طفح حکمي تربت»(همۀ خدايان از اثر من به خدايي ميرسند و تمام پروردگاران از ريزش حکم من به مقام ربوبيت رسيدند.)!!![22]

ـ يکي از بهاييان از عبدالبهاء پرسيد: «مقصود از مالک دنيا در انجيل چيست؟» پاسخ داد: «مالک دنيا جمال مبارک (ميرزا حسينعلي) است.»!!![23]

ـ عباس افندي و خواهرش (ورقه عليا) بهاييان را به پرستش و بندگي و ستايش بهاءالله تشويق ميکردند و عبوديت اغنام در برابر بهاء را ميستودند و بهاييان را «بندگان جمال مبارک ابهي و بندگان صادق جمال مبارک» خطاب مي­کردند!!![24]

ـ «اسجدوا الله ربکم العلي الاعلي الذي کان في جبروت البقاء باسم البهاء وفي ملکوت السماء بالعلي مذکورا»(در برابر پروردگار علي اعلي سجده کنيد که در جبروت بقا آسمانها با نام بهاء است و در ملکوت اسما با نام علي خوانده مي­شود.)!!![25]

 

هويت بهاءالله با استفاده از کتب فرقۀ ضالّۀ بهاييت

ـ صفت و نعت «عِلّيه» از آنِ دولت ايران و صفت «فخيمه» از آنِ دولت بريتانيا و صفت و نعت «بهيه» از آنِ دولت روسيه بود. با قبول پناهندگي بهاء به سفارت روس، وي قول داد دينش را به پاسداشت خدمات آنها «بهايي» نامد و دخترش را «بهيه» ناميد. آواره مينويسد: «طاهره اولين کسي بود که ميرزا حسينعليخان را بهاء لقب داد.»[26]

ـ مورّخان بهايي معتقدند: لقب «بهاءالله» از روي قرعه در دشت بدشت انتخاب گرديد!!![27]

ـ شوقي افندي ميگويد: «هدف ما در تلاشهاي روس بهيه و انگليس فخيمه ايجاد دين و مذهب نبود.»[28]

ـ بهاء مشوّق معاشرت بهاييان با تمام اديان با روح و ريحان است الّا دربارۀ مسلک خود که هيچ بهايي حقّ تحري حقيقت را ندارد.

بندۀ مخلص ميرزا حسينعلي (بهاءالله) و آقاي عبدالبهاء که در عوامفريبي دست اسلافش را بسته و گوي سبقت را از ايشان ربود، افتخار کشور انگلستان بود و در ازاي خدمات صادقانهاش مورد توجه دولت انگليس قرار گرفت و مفتخر به لقب «سر عبدالبهاء» گرديد.[29]

 

 يک حرکت خزنده و فريبنده در فرقۀ بهاييت:

بهاييان در يک حرکت خزنده و حالتي حق به جانب قصد انتخاب دوست براي «بهاءالله» دارند و از تعابير خدعهآميز نظير «اعراض از آيات الهي ظلم است و معرضين به علّت انکار آيات، دلهايشان مختوم و گوشهايشان ناشنوا است و هرگز راه هدايت را نخواهند يافت»، استفاده ميکنند. جملات در ظاهر زيباست و بدون ايراد اما نيّت آنها در زير نهفته است و ميگويند يهوديان کتب بسياري را در ردّ عيسي ابن مريم (عليهما السلام) و عيسويان آثار زيادي را در ردّ پيامبر اسلام نگاشتند و مسلمين نيز ديباچههايي در ردّ بهاييت به زيور طبع رساندند.

به هوش باشيم:

اولاً: ميان پيامبران هيچ اختلافي نيست و هرچه هست متعلّق به پيروان کمدانش و متعصّب اديان قبل از اسلام است و به فرمودۀ خداوند در قرآن کريم:"...لانُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم..."[30]

ثانياً: شما نخست «نبوت» بهاءالله ملعون را با کتب آسماني ثابت کنيد سپس وارد اين تظلّم و دادخواهي شويد و به قول عامه: اول برادري را به اثبات برسان بعد ادعاي ارث نما!

ثالثاً: هيچ پيامبري، رسول قبل از خود را رد نکرد و پيامبر بعد از خود را نيز معرفي نمود و در ختم رسل بودن پيامبر عظيم­الشأن اسلام(ص) و ختم اوصياء بودن حضرت صاحبالعصر والزّمان(عج) نه تنها شکي نيست که هيچ مجالي براي بحث نميماند. از باب يادآوري به چند کتاب ديگر مراجعت مينماييم:

ـ در جزء دوم از کتاب پنجم (سفر خامس) تورات آمده:

«نابي أقيم لاهيم مقارب اجئهيم کاموخا ايلا وشيما عون» ترجمۀ عربي آن: «نبيّا أقيم لهم من وسط اخوتهم مثلک به فليؤمنوا» يعني: «از ميان خودتان پيامبري براي آنها انتخاب شده مانند خودت پس به او ايمان آوريد.»[31]

ـ در کتاب دانيال؛ ص1567؛ فصل 12؛ بند 31، کتاب اشعياي نبي؛ باب 59، کتاب حيقوق نبي؛ فصل 2؛ بند 3، و همان کتاب ص1220؛ فصل 11؛ بند 101 اشارۀ مستقيم به ظهور امام زمان(ع) در آخرالزّمان شده است.

ـ کتاب انجيل (متي)؛ باب 25؛ ص60؛ بندهاي 31/33، کتاب انجيل (لوقا)؛ باب 12؛ ص154؛ بندهاي 35/37، در کتاب انجيل (مرقس)؛ باب 13؛ بندهاي 32/37، در کتاب انجيل (يوحنا)؛ باب 5؛ بندهاي 26/28 نيز به ظهور آقا صاحب الامر(ع) در آخرالزّمان اشاره دارند.

ـ در کتب زند بهمن يسن؛ ص19 و جاماسبنامه؛ ص25 و بشارت ظهور؛ ص20 نيز با چنين مفاهيمي برخورد ميکنيم.

در مکتب ارجمند اهل البيت (عليهم السلام) نيز 148 روايت پيرامون ذريۀ امام حسين(ع) بودن و 147 روايت در فرزند امام حسن عسکري(ع) بودن و 39 روايت در اقتداي حضرت عيسي ابن مريم(ع) پيامبر محبّت به وجود نازنين امام زمان(ع) در زمان ظهور موجود ميباشد.

 اين کتب موجود است و فنآوري اطلاعات نيز پيشرفته است، حال نوبت شماست که «بهاءالله» خود را در کتب پيشين ثابت کنيد. ولن تفعلوا.

نگارنده قصد تبيين تاريخ پنهان را داشته و بنابر تعاليم زيباي قرآني "لا اِکراهَ فِي الدّينِ..."[32] نيّت دعوت نداشته و رجاي واثق دارد که با مطالعه و کنکاش، رهِ گمکردۀ خويش را بيابيد.

 

منابع ذيل براي مطالعة بيشتر معرفي ميگردد:

1ـ مطهري. مرتضي؛ مجموعة آثار؛ ج 19؛ انتشارات صدرا.

2ـ آيتي. عبدالحسين؛ کشف الحيل؛ (3 جلد در يک جلد)؛ چاپ 6؛ نقش جهان؛ تهران؛ 1336ش.

3ـ کيائي. سيدحسن؛ بهائي از کجا و چگونه پيدا شده؟؛ چاپ سوم، تهران، آذرماه 1355.

 

 

 

پي نوشت

1ـ سورۀ مبارکۀ مائده (5)؛ آيۀ شريفۀ 55.

2ـ سورۀ مبارکۀ الصف (61)؛ آيۀ شريفۀ 6.

3ـ سورۀ مبارکۀ نساء (4)؛ آيات شريفۀ 157 تا 159.

4ـ بشارات العهدين؛ ص245.

5ـ همان؛ ص258.

6ـ همان مصدر؛ ص238.

7ـ کتاب التکوين؛20: 17.

8ـ گلگشتي در قرآن مجيد؛ ص60؛ چاپ کانادا.

9ـ مسند احمد حنبل؛ ج1؛ صص99 و 376 و430 و المستدرک علي الصحيحين؛ ج4؛ص557.

10ـ ابن منظور؛ لسان العرب؛ ماده ختم.

11ـ سورۀ مبارکۀ آلعمران (3)؛ آيۀ شريفۀ 19.

12ـ سورۀ مبارکۀ مائده (5)؛ آيۀ شريفۀ 3.

13ـ سورۀ مبارکۀ آلعمران (2)؛ آيۀ شريفۀ 85.

14ـ سورۀ مبارکۀ مائده؛ آيۀ شريفۀ 3.

15ـ سورۀ مبارکۀ بقره (2)؛ آيۀ شريفۀ 113.

16ـ گلگشتي در قرآن مجيد؛ ص139؛ چاپ کانادا.

17ـ اقدس؛ ص15؛ بند 43.

18ـ سورۀ مبارکۀ ابراهيم؛ آيۀ شريفۀ 4.

19ـ خاطرات نُهساله؛ ص107.

20ـ بديع؛ ص154.

21ـ تاريخ صدر الصدور؛ ص207.

22ـ مکاتيب؛ ج2؛ ص254 و 255.

23ـ همان؛ ج3؛ ص404.

24ـ همان؛ ج2؛ صص12 و 14 و 33 و 37 و 56.

25ـ مبين؛ ص167.

26ـ کواکب؛ ج1؛ صص 257 و 271 و 272.

27ـ ظهور الحق؛ ص110 و کتاب بهاءالله؛ ص39.

28ـ کتاب خصايل اهل بهاء؛ ص91 و نظر اجمالي؛ ص115.

29ـ کواکب؛ ج2؛ ص296.

30ـ سورۀ مبارکۀ بقره (2)؛ آيۀ شريفۀ 136.

31ـ سموأل المغربي؛ افحام اليهود؛ ج1؛ ص113؛ تحقيق د. شرقاوي.

32ـ سورۀ مبارکۀ بقره (2)؛ آيۀ شريفۀ 256.

 

 

 

 


 

دوشنبه 25 بهمن 1389 - 13:7


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری