چهارشنبه 3 بهمن 1397 - 11:51
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

كاش اينجا سقف نداشت

 

كاش اينجا سقف نداشت (نمايشنامه)

عبدالرضا حياتي

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به اميركبير، 1389

شابك:5-1292-00-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

جنگ كه آغاز شد جوانان داوطلب براي دفاع و دفع تجاوز دشمن تا دندان مسلح به سوي جبهه‌هاي جنگ شتافتند، و آن‌ها كه ذوق و شوقي براي نوشتن در خود ديدند از همان آغاز جنگ قلم به دست گرفتند و بدون برنامه از پيش تعيين‌شده نخستين داستان‌هاي جنگ تحميلي و دفاع مقدس را آفريدند.

نوقلمان جوان جنگ ديده از نخستين ماه‌هاي وقوع تجاوز به خاك ايران اسلامي به سوي تجربه‌اي عظيم و فراسوي حيات متعارف پرتاب شدند، و نخستين گام‌ها را براي خلق داستان در اين تجربه سترگ و در اين وادي كشف و شهود معناها و شعور ايماني و آرماني در زندگي فردي و جمعي خود در جبهه‌ها برداشتند. بخش بزرگي از شبه داستان‌ها، داستان‌هاي كوتاه و بلند در آن روزگار و به اقتضاي برخي الزام‌هاي برآمده از غيرت ديني و ميهني نوشته مي‌شد، در تناسب ميان شتاب وقوع بي‌وقفه حوادث و ضرورت پاسخ‌گويي به نيازهاي فرهنگي، در چهارچوب ساده‌ترين تعريف‌هاي داستان محدود مي‌ماند تا با رجوع به تنها يك هدف يعني رساندن «پيام» وظيفه نويسنده عجالتاً انجام شود.

اكنون با گذشت آن روزها و فاصله گرفتن از آن دوران مجال لازم براي رويت كل مجموعه آن رويداد بزرگ و درك هر چه دقيق‌تر و روشن‌تر جزءبه جز آن حماسه عظيم فراهم آمده است.

مجموعه «روايت‌ ديگر» با ورود به حوزه داستان، داستان كوتاه، نمايشناه، فيلمنامه و نقد ادبي دفاع مقدس پنجره‌اي تازه در مقابل خواننده مي‌گشايد تا نويسندگان جنگ ديده را در كنار نوقلمان و جوانان نويسنده امروزي قرار دهد.

«كاش اينجا سقف نداشت» بيست و چهارمين نمايشنامه از اين مجموعه به قلم عبدالرضا حياتي مي‌باشد.

داستان درباره رزمنده‌اي نقاش است كه در جنگ آسيب ديده بود و همه دوستانش به شهادت رسيده بودند و او تنها مانده بود و به كشيدن نقاشي روي آورده بود ولي هميشه دوست داشت نقاشي از صحنه كربلا بكشد شبي با خودش خلوت كرده بود كه زن يكي از دوستان شهيدش به سراغ او مي‌آيد و از او مي‌خواهد كه عكسي را براي او نقاشي كند و در پي نقاشي عكسي كه داخل پاكت بود تماس‌هايي به او مي‌شود كه او لياقت كشيدن اين عكس را ندارد با اين وجود رزمنده تصميم مي‌گيرد عكس را بكشد اما...

در ذيل به گفت‌وگوي بين نقاش و زن درباره كشيدن تابلو اشاره شده است:

«... نقاش: شما كي هستين خانم، شما در اين منو به شك ميندازين.

زن: خواهش مي‌كنم ادامه بدين قول مي‌دم كم‌كم منو بشناسيد...

از اول بيسيم‌چي و اون رزمنده روستايي كه اون شب همراهتون بودن خبري داري؟!

نقاش: گفتم كه يكي دوبار به خونه اون رزمنده روستايي سر زدم تازه عروسي كرده بود اما شنيدم كه اون بسيم‌چي شهيد شده.

زن: حيف؟!

نقاش: واقعاً جنگ براي نسل ما قطعه‌اي از بهشت بود. امرتون چيه؟!

زن: من يه عكسي رو همراهم دارم، مي‌خواستم اگه زحمتي نيست اونو برام نقاشي كنين.

هرچي هم مزدش باشه دريغ نمي‌كنم.

نقاش: حالا چي رو بايد نقاشي كنم.

زن: تو اين پاكته اما به شرطي كه غير از شما كسي اونو نبينه.

نقاش: پس بايد خيلي براتون مهم باشه؟!

زن: اون باور منه...»

نويسنده در ادامه به عكس داخل پاكت اشاره مي‌كنه و اينكه به نقاش مي‌گويند نبايد اين نقاشي را بكشد چون لايق آن نيست.

نقاش مي‌خواهد عكس را از پاكت بيرون بياورد، موبايلش زنگ مي‌زند:

«نقاش: الو بفرمائيد؟!

صدا: شما نبايد اون نقاشي رو بكشين.

نقاش: منظورتون كدوم نقاشيه آقا؟!

صدا: هموني كه زن شهيد بهتون داد.

نقاش: ولي اين به شما چه مربوطه؟!

صدا: آخه شما لياقت كشيدن اون عكس رو نداري.

نقاش: شما كي هستين؟

صدا: من همون بيسيم‌چيم.

نقاش: چي؟! اون كه شهيد شده؟! الو... الو...

وقتي كه نقاش مي‌خواهد در پاكت را باز كند پسربچه‌اي وارد مي‌شود...

پسربچه: اجازه هست بيام تو؟

نقاش: بفرما.

پسربچه: اومدم بگم اين عكس رو نقاشي نكنين.

نقاش: ولي آخر چرا؟!

پسربچه: آخه با اين نقاشي‌هايي كه شما كشيدين جور درنمي‌ياد!

نقاش: مگه من چي كشيدم؟!

پسربچه: خودتون بهتر مي‌دونين... كاش اون شب باهام تماس نمي‌گرفتين؟

نقاش: كدوم شب؟!

پسربچه: همون شبي كه سه نفري تو جبهه‌ها راه رو گم كرده بودين.

نقاش: تو؟

پسربچه: اون شب من از كربلا با شما حرف زدم.

نقاش: ولي؟!

پسربچه: اون زنيم كه اين عكس رو بهتون داد نقاشي كني، بعد از شهادت شوهرش نتونست جدايي شوهر رو تحمل كند و بعد از مدتي خودش هم از دنيا رفت. نور به قبرشون بباره.

نقاش: مگه ممكنه؟!...

 

 

 

دوشنبه 18 بهمن 1389 - 11:55


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری