چهارشنبه 1 شهريور 1396 - 3:13
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان گيلان

 

گذري بر سيره علمي امام رضا(ع)

 

 

دوراني که امام رضا(ع) در آن مي زيست عصر شکوفايي علم و سرازير شدن علوم مختلف ملل سرزمين ها و تداخل فرهنگي مردمان آن روزگار بود. در اين زمان پيشرفت علوم باعث پيدايش افکار و عقائد انحرافي و مشرب هاي فکري گوناگون کلامي و فلسفي شده بود که همين امر چالشي جدي دربرابر عقائد و آموزه هاي ناب اسلامي و شيعي به شمار مي رفت. امام رضا(ع) با درک اين خطرات و تهديدها از فرصت پيش آمده نهايت بهره برداري رابه عمل آورد و به روشنگري هاي فراوان در زمينه تبيين عقائد اسلامي و نماياندن راه مستقيم الهي اقدام نمود که در مقاله حاضر به گوشه هايي ازآنها پرداخته شده است.اينک با هم آن را ازنظر مي گذرانيم  .

عصر رونق علمي
در روزگاري که امام رضا عليه السلام مي زيست مسائل علمي خاص رونق گرفته و با امور سياسي و اجتماعي به هم تنيده بود. امام در اين زمان ازنظر سياسي کاملاً محدود و قيام هاي اجتماعي عليه حاکمان عباسي روبه فزوني گذاشته و بحران هاي فکري و سياسي بر جامعه حاکم بود.
عوامل مختلفي در نشاط علمي عصر امام رضا(ع) مؤثر بود ازجمله بحران هاي فکري و ورود ملل مختلف به اسلام و وجود فرقه هاي مذهبي که با افکار مختلف سؤالات خود را به ساحت اسلام عرضه مي کردند. ازطرفي سرزمين اسلامي وسيع بود و مهاجرت ها از مليت هاي مختلف در اين جغرافياي بزرگ آزاد بود، که سبب تبادل افکار به شکل گسترده اي مي شد. اين افکار براي پاسخ يافتن، بيشتر به مکتب ائمه(ع) رجوع مي کرد و پاسخ مي گرفت و از سرچشمه علوم به توليد علوم مختلف منجر مي شد. چنانکه در صدر اسلام پس از پيامبر(ص) امير مؤمنان(ع) تنها فردي بود که از عهده پاسخ واقعي پرسشگران برآمد.

در دوره عباسيان بيان مسائل کلامي و عقلي و فلسفي پررونق و گرايش عمومي در جامعه به عقل گرايي بيشتر بود. معتزله در اين بستر اجتماعي شکل گرفت و مورد حمايت خليفه عباسي واقع شد. اين گرايشات، جامعه را نيز تحت تأثير قرار مي داد تا مردم نيز به اين علم گرايش داشته باشند. امام رضا(ع) نيز در اين دوره شيعه را از جهات تعقل، تقويت مي کرد.
از عبدالسلام هروي نقل شده که به مأمون اطلاع دادند، امام رضا(ع) مجالس کلامي تشکيل داده و بدين وسيله مردم شيفته آن بزرگوار مي شوند. مأمون به محمدبن عمر طوسي مأموريت داد تا مردم را از مجلس آن حضرت طرد نمايد. پس از اين قضيه امام به مأمون نفرين کرد .
از مسائل مهم انديشه علمي اسلام که قرن ها برسر آن،ميان علما اختلاف بود، عقل گرايي در مسائل ديني است که سبب پيدايش فرقه هاي متعددي در جهان اسلام شده است. در عصر امام رضا(ع) نيز منازعات معتزله و اشاعره و فرقه هاي ديگر رواج داشت، بيت الحکمه تأسيس و باترجمه آثار يونانيان افکار فلسفي و عقلي به جهان اسلام وارد شد و همين امر علماي اسلامي را به تکاپو واداشت تا پاسخ اين شبهات و سؤالات را بيابند.

دوره مأمون اوج منازعات کلامي بود. بعد ازمأمون نيز اين بحث ها تا قرن ششم و هفتم در بين علما و دانشمندان وجود داشت. معتزله تأثيرات علمي و فکري در جهان اسلام به وجود آوردند، عقل گرايي معتزلي به نوبه خويش جامعه اسلامي را در مقابل افکار وارداتي مسلح نمود، اگرچه افراط و تفريط نيز در کار آنها سبب مي شد آسيب هاي فکري داشته باشند. در کل رويکرد مناسبي در مقابل سلفي گري خشک و متصلب و قشري گري در اسلام بود و بهترين پاسخي بود که در اين زمان از سوي جمعي از دانشمندان اسلامي براي رويارويي با اين جريان انجام گرفت. درواقع اعتزال در جهان اسلام واکنشي براي رفع نيازهاي زمان بود.
اما حقيقت اين است که جهت گيري عملي و علمي ائمه بود که با انديشه هاي سلفي و انحرافي به شدت برخورد و مبارزه مي کرد. امام رضا(ع) در اين دوره از اسلام اصيل و انديشه هاي ناب پيامبر اکرم(ص) دفاع کرد، و با استفاده از ابزارها و مقتضيات زمان، اين وظيفه الهي خود را عملي کرد. انديشه هاي کلامي (مثل اعتزال) در اين دوره رواج و رونق داشت، اما انحرافات فراوان در آنها وجود داشت که به نام دين تمام مي شد، لذا امام با اين زمينه مي خواست تصوير روشني ازاسلام ناب براي مردم ارائه کند، که ازچند روش بهره برد:
الف- روش علمي:1-پاسخگويي به شبهات علمي و عقيدتي مردم در زمينه هاي مختلف 2-برگزاري جلسات علمي و تربيت شاگردان و نخبگان که حافظ و ناشر ميراث علمي و عملي معصومان بودند 3-شرکت در مناظرات علمي و کلامي که با حضور رهبران مذاهب و اديان فراهم مي شد.(2)
ب) روش عملي: 1-دفاع از امامت در برابر واقفيان (کساني که امامت امام رضا را قبول نکرده و باور به زنده بودن امام کاظم(ع) داشتند) 2-مواضع کلامي در برابر مأمون 3-ارتباط با مردم و حضور در جمع آنها. آنچه منظور نظر اين نوشته است نقش امام رضا(ع) در ترويج عقائد کلامي است که به نکاتي در اين خصوص اشاره مي شود:

مباحث کلامي امام رضا(ع)

آفرينش
برخي از ماديون براي آفرينش، آفريننده اي قائل نيستند و اساس افکار آنها بر روي همين فکر و انديشه شکل مي گيرد لذا درباره تمام مسائل بر محور مادي بحث و نظر مي دهند چنانکه مکاتب سرمايه داري امپرياليستي امروز نيز چنين تحليلي از هستي دارند.
در عصري که آن حضرت زندگي مي کرد عده اي بر اين نظريه معتقد بودند. لذا مباحثي پيشامد مي نمود و آن حضرت نظر خود را درباره مبادي جهان و علل حدوث و آفرينش بيان مي فرمودند، اين گروه در آن دوره به زنادقه معروف بودند.
روزي جماعتي از زنادقه به حضور حضرت رسيدند و درباره خداوند سؤال کردند و حضرت آنها را مجاب فرمود و درباره مسائل فلسفي نظير اين و کيف و ادراک و حس، درمورد خداوند بحث و درباره نظم حاکم بر آفرينش و وجود انسان و کهکشان سخن گفتند.
فردي درباره حدوث عالم در آفرينش سؤال کرد آن حضرت پاسخ داد تو پيش از اين نبودي و خود مي داني که خودت را هستي ندادي و وجود خود را مديون کسي هستي که او نيز محتاج به يک آفريننده است.
مسائلي ازاين قبيل درباره آفرينش و خلقت و حدوث و قدم عالم سؤال مي کردند و آن حضرت پاسخ مي داد اينها از مسائل عقلي و فلسفي بودند که براثر ترجمه دانش هاي يوناني در جامعه بروز کرده بود و براي مردم تازگي داشت، اگرچه اين مباحث در کلام معصومين پيشين وجود داشت ولي چندان مطرح نبود و امام همه را احيا کرد.

رؤيت خدا
درباره رؤيت خداوند نيز که از مباحث جدي و پرسرو صداي فرق مختلف بود. رواياتي از حضرت نقل شده ازجمله ابومره روزي به حضور حضرت رسيد و سؤال کرد: ما رؤيت خداوند وکلام او را تقسيم کرديم بين انبياء: موسي و محمد.
حضرت فرمود: اين ايده، هرگز درست نيست، او را چشم ها نبيند و علوم نتواند احاطه کند.
با استناد به آيه 109 سوره طه، فرمود: اگر چشم، او را ببيند ماهيت بايد داشته باشد، يعني علوم او را احاطه خواهد کرد، چشم بايد او را هرگز نبيند بلکه با قلبش آياتي از خداوند را مشاهده نمايد.
در اين بحث آن حضرت به ماهيت با عبارت (صورت البشر) و احاطه علم به کيف و اين اشاره فرموده است. امام با استدلال برهاني بر اينکه اگر خداوند به چشم ديده شود لازم مي آيد که محدود به زمان و مکان باشد و خدائي که محدود و داراي جسم باشد، بايد عوارضي که بر جسم عارض مي شود مثل پيري و مرگ به او نيز وارد شود، در اين صورت با انسان فرقي نخواهد داشت. بنابر اين ذات از اين نسبت ها پاک است. چون چيز قابل مشاهده داراي ماهيت مي شود که بايد عوارض ماهيت بر او عارض گردد، لازمه ديگر جسمانيت و رؤيت، شرک است که بايد خداوند شريکي داشته باشد در حالي که قرآن کريم و معارف ديني، خداوند را بري از شرک و جسمانيت و رؤيت دانسته اند، بنابر اين افکار قائلين به رؤيت خداوند باطل و خرافه و نقيض قرآن و سيره و گفتار نبوي است.
امام رضا با اين موضع گيري با استدلال و برهان فلسفي و کلامي به ابطال اين نظريات پرداخت.

نادرستي تصور جسم و مکان براي خداوند
برخي از فرقه هاي کلامي اهل سنت، مثل اهل حديث مي گفتند خداوند در عرض نشسته و مقداري نيز جاي (به اندازه چهار انگشت) براي پيامبر در کار خدا باقي مي ماند تا در آن بنشيند. اين نظريه را ابومسلم از اهل حديث ارائه مي کرد که نمونه اي از عقايد سخيف بود.
درباه عرش خداوند نيز نظريه خاصي داشتند. وقتي اين مسائل در محضر حضرت رضا (ع) مطرح شد، به شدت برخورد کرد و فرمود: «من شبه الله بخلقه فهو مشرک و من و صفه بالمکان فهو کافر و من نسب اليه ما نهي عنه فهو کاذب» (7) هر کس خدا را به مردم شبيه کند مشرک است و هر کس براي او مکان قرار دهد کافر و هر کس به او نسبت هاي ناروا بدهد دروغگو است.
در پايان کلام نيز با تلاوت آيه 105 سوره نحل به قرآن کريم استناد فرمود.
يکي از شيوه هاي پاسخگويي به شبهات که امام رضا به کار مي گرفت استناد به قرآن و کلمات و سيره پيامبر اکرم (ص) و خطبه هاي اميرالمؤمنين (ع) بود که براي سؤال کننده قانع کننده و قابل قبول بود.اهل حديث براي خداوند اعضا تصور مي کردند، امام عليه (عليه السلام) با رد اين تصورات تفسير درستي از مسئله رؤيت ارائه کرد که اگر مخالفت امام نبود اسلام نيز مثل دين مسيح منحرف مي شد و پيامبر مثل مسيح، پسر خدا ناميده مي شد. (ريشه هاي بت پرستي در اسلام توسط ائمه خشکانده شده است

قضا و قدر و جبر و اختيار
اين مسئله، از جمله مسائل مهم و ريشه دار دوره امام رضا (ع) بود که از صدر اسلام وجود داشت. امويان جبر را توسعه مي دادند و طرفدار جبر بودند، لذا اهل حديث نيز که ريشه آنها در زمان امويان شکل گرفته بود غالبا طرفدار اين انديشه بودند.
معتزله در مقابل آنها قائل به تفويض و اختيار کامل بودند، امام (ع) در اين خصوص، به حديثي از امام سجاد و موضع امام صادق (ع) استناد کرد و ديدگاه اهل بيت را مطرح و مفهوم آنرا براي آنان بيان کرد.
محمد بن ابي نصر بزنطي پرسيد، برخي از شيعه قائل به جبر و برخي به تفويض (اختيار) شده اند، حضرت در پاسخ به او فرمود بنويس : «به نام خداوند بخشنده مهربان. فرمود: علي بن الحسين. اي فرزند آدم به مشيت من و به قدرت من فرائض را انجام مي دهي و با نعمتي که به تو داده ام (قدرت) به گناه من اقدام مي کني تو را بينا و شنوا قرار داده ام، گناهان از تو و به اختيار توست، نيرويي که به تو دادم حسنات را بوسيله آن انجام مي دهي و نسبت دادن کارهاي نيک به شايسته است چون من قدرت را در تو براي اعمال خير داده ام تا بوسيله نيروي الهي به تعالي برسي و به غايت آفرينش راهي يابي نه اينکه با معاصي از هدف و غايت آفرينش باز ماني...»
امام (ع) در مقابل جبريه موضع سرسخت مي گرفت و مي فرمود: «کساني که جبري هستند به آنها زکات و صدقات ندهيد و شهادتش را نپذيريد.»
و در کلامي ديگر مي فرمايد: هر کس قائل به جبر و تشبيه باشد (مشبهه)، کافر و مشرک است ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم. به خاطر اينکه اينها فاسد العقيده مي شوند، لذا شهادتشان مشروع نيست از اينرو شهادت آنها باطل است.

فلسفه موضع گيري ائمه در برابر افکاري نظير جبر اين است که انسان را از حالت انفعال و سازش با ظلم و زندگي ذلت بار خارج مي کند و لذا مي کوشيدند بفهمانند که انسان برسرنوشت خود، مختار و در دگرگون ساختن جامعه و پيشرفت آن. نقش مستقيم دارد که مضمون آيه کريمه :«ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا مابانفسهم... (رعد) مي باشد. با در نظر گرفتن پيامدهاي سياسي و اجتماعي جبر براي انسانيت با آن مخالفت مي کردند.
در زمينه جبر و تفويض دهها روايت مهم که در بردارنده مواضع امام رضا (ع) در مقابل اين انديشه است به ما رسيده است. اگر روشنگري هاي امام نبود، نه تنها اسلام از بين مي رفت، بلکه با تفاسير غلط، قرآن نيز در معرض تحريف قرار مي گرفت.
بدين سان مي بينيم تمام اصول مسلم اسلام از توحيد و قرآن و نبوت و معاد توسط ائمه حراست شد در حالي که هيچ يک از مدعيان خلافت پيامبر اين وظيفه را انجام نداده و نمي توانستند انجام بدهند، چون توانايي نداشتند، لذا خلفاي واقعي پيامبر ائمه اند، که اگر در راس حکومت و سياست بودند، مسلما جهان اسلام گرفتار اين همه معضل و بحران نبود.
علوم ائمه نيز با محدوديت کامل ترويج مي يافت، چون از طرف حکومت ها محصور بودند و هيچ کس با آزادي نمي توانست به حضور آنها برسد و سوالات ديني خود را پاسخ بگيرد، همه ائمه تحت نظارت شديد و مراقبت هاي خلفاي اموي و عباسي بودند. علت غيبت امام زمان (عج) همين جو اختناق بود. لذا از ولادتش جز معدودي آگاه نشدند.

ايمان و کفر و مراتب ايمان
يکي از مباحثي که در عقايد فرقه ها مطرح شده و آنها بدون توجه به فضيلت ايمان، با علوم ناقص خود درباره آن نظر داده اند، مسئله ايمان است. برخي گفته اند بين ايمان وکفر جايگاهي است که نه کفر است نه ايمان. برخي گفته اند ايمان داراي مراتب و برخي آن را غير قابل ترقي و نقصان دانسته اند. از اينرو ائمه عليهم السلام هر يک به مناسبت ضرورت و اقتضاي حال، در اين باره روايات فراواني ذکر کرده اند که در منابع شيعه، اين بحث بعنوان يک باب مجزا و يک بخش مهم ذکر شده است.
مرحوم مجلسي بخش هايي از بحار الانوار خود را به اين موضوع اختصاص داده است.
تاريخچه ورود اين مباحث بصورت مجادله از مرجئه شروع شده، آنها بدون تامل در آيات قرآن گرفتار تناقض در اين مسئله و تاخر عمل از ايمان و مباحثي از اين قبيل شدند، لذا اين مسئله يک بحث دامنه داري در انديشه اسلامي شد و هر يک از فرقه ها، در اين زمينه به ارائه نظريات خود پرداختند.
رواياتي نيز از امام رضا(ع) درباره اين بحث وارد شده که شيعه و مسلمانان را به رأي صواب در اين مسئله هدايت فرمودند، آن حضرت، ايمان را مقدم و افضل از اسلام و داراي درجاتي دانسته که براي کسب هريک از درجات، عمل لازم است. ذکر خصايص مؤمن و کسي که به درجه ايمان رسيده ازجمله مواردي است که براي تبيين ايمان و درجات آن بکار برده شده. حضرت در تعريف ايمان با استناد به روايات رسول الله (ص) چنين فرمودند: ايمان شناخت قلبي و اقرار زباني و عمل به ارکان است

نبوت
يکي از موضوعات و مباحث مهم علم کلام پس از مباحث توحيد، نبوت است که علماي اسلام در آن آراي مختلف داشته اند، مباحث کلامي امام در اين باب دو دسته است: 1-نبوت عامه 2-نبوت خاصه. در بحث عامه از مسائلي نظير وجود نبي، تعريف نبي، عصمت نبي، نبوت عامه و نبوت خاصه، معجزات پيامبران و نسخ اديان و مسائل ديگر بحث مي شود.
از مهمترين مسائل کلامي که مورد اختلاف بين فرقه هاي اسلامي است «عصمت» انبياء است، معتزله درباره عصمت انبياء معتقدند که انبيا در دوره قبل از بعثت، گناه کبيره انجام مي دهند و برخي از معتزله عقيده دارند که گناه صغيره را پس از بعثت نيز مجازند مرتکب شوند.
ازجمله بزرگان معتزله ابوعلي جبائي و قاضي عبدالجبار هستند که طرفدار اين نظريه ها مي باشند اشاعره که قوشجي از بزرگان آنهاست عقيده دارند که انبياء پس از بعثت از ارتکاب معاصي کبيره و صغيره منع شده اند. ولي گناهان صغيره غيرعمدي از آنها پس از بعثت ازآنها سرمي زند. برخي از فرقه هاي اهل سنت معتقدند که پيامبر، پس از بعثت نيز مرتکب گناه مي شود. آنان اين نظر يه ها را با قصد تبرئه برخي از صحابه و بني اميه ارائه داده اند تا افرادي چون معاويه و... را که مورد نفرين پيامبر بودند تبرئه کنند.

شيعه در اين باره عقيده دارد که پيامبر اکرم(ص) قبل و بعد از بعثت از کبيره و صغيره چه عمداً و چه سهواً معصوم است. چون قائل شدن به عدم عصمت که معتزله و اشاعره به آن راه رفته اند، پيامدهاي فراوان دارد. پيامدهاي اين نظريات، تمامي دست آوردهاي انبياء را مي تواند زيرسؤال ببرد. لذا شيعه اين عقيده را باتوجه به براهين منطقي و عقلي و با استفاده از پشتوانه هاي نقلي با استدلال، قبول مي کند و طرفدار آن است، چون ائمه (ع) اين روش را در مقابل شيعه قرار داده اند. آنها از مفاسدي که بر اين انديشه ها مترتب بود آگاه بودند و مي دانستند تمام اصول اسلام را با اين افکار مي توان به زير سؤال برد، چنان که مي بينيم مستشرقين با اين افکار چه اهانت ها به قرآن و پيامبر مي کنند و عده اي مريض و مغرض از اين انکارها سود مي برند.
از امام رضا(ع) روايات زيادي در باب نبوت عامه وارد شده، بخشي از آنها درباره اثبات نبوت و ذکر انبياي بزرگ الهي است که به بيان خصوصيات آنها پرداخته و درباره نسخ کتاب هاي آسماني آنها باوجود اسلام و رسالت انبياي اولوالعزم نيز رواياتي وارد شده که ازجمله، پيامبران بزرگي چون آدم تا نوح، ابراهيم، اسماعيل، يوسف، موسي، يوشع، دانيال، خضر، سليمان، عيسي و پيامبر اکرم(ص) موردتوجه است. امام رضا(ع) به پيامبر اسلام و ويژگي هاي آن حضرت بيشتر مي پردازد و با طرح مسائلي، استمرار نبوت را در خاندان پيامبر تبيين مي کند.

پاسخ به شبهات در زمينه عصمت انبياء
درباره عصمت انبياء شبهات زيادي در محضر امام به صورت پرسش مطرح و امام به آنها پاسخ داده اند:
روزي مأمون از امام پرسيد: شما که انبياء را معصوم مي دانيد، معناي اين آيه چيست؟ فعصي آدم ربه فغوي. حضرت فرمود: اين داستان قبل از پيامبري آدم بوده است و اين گناه کبيره نيست. مأمون سؤال خود را درباره عصمت ابراهيم، موسي و ديگر انبياء ادامه داد و از امام رضا(ع) پاسخ هاي بسيار قانع کننده اي شنيد باتوجه به اينکه مأمون گرايش به اعتزال داشت، اين سؤال و جواب، تمام عقايد معتزله را درباره عدم عصمت انبياء ابطال نمود و مأمون فهميد آن چه را که براي خود درپيش گرفته (اعتزال) باطل و گمراه است.
پاسخ هايي که حضرت رضا(ع) به مأمون داد، مستند به آيات قرآن بود و سؤالات مأمون نيز از تفاسير آياتي بود که ظاهرا آنها شبه عدم عصمت پيامبران را نشان مي داد لذا حضرتش آنها را به زيباترين بيان وشيواترين استنادات قرآني پاسخ فرمودند، و مأمون به شگفتي فراوان از پيش حضرت خارج شد. در حاليکه روايتي از پيامبر درباره فضيلت خاندان امامت و رسالت زمزمه مي کرد.

برتري خاندان پيامبر(ص)
رواياتي که از امام رضا(ع) درباره پيامبر اکرم وارد شده ناظر به برتري آن حضرت و خاندان آن حضرت از تمام موجودات و انبياء است، و اينها به خاطر شبهاتي بود که امويان و عباسيان درباره اهل بيت مطرح مي کردند و خاندان پيامبر و ائمه را با افراد عادي مقايسه مي نمودند. آن حضرت روايتي نقل مي کند، از امير مؤمنان(ع) که از پيامبر سؤال کردم، يا رسول الله تو برتري يا جبرئيل فرمود: يا علي خداوند پيامبران را برتر از ملائکه و مرا برتر از انبياء قرار داده و برتري بعد از من از آن تو و جانشينان تو (از ائمه معصوم) است و ملائکه خدمتگزار ما و دوستان ما هستند، حاملان عرش که تسبيح خدا مي گويند از جانب کساني که ولايت ما را قبول کرده اند استغفار مي کنند.
اي علي اگر ما نبوديم آدم وحواء و بهشت و دوزخ و آسمان ها و زمين آفريده نمي شد. ما بدين جهت از ملائکه برتريم که از نظر معرفت خداوند و تسبيح و تهليل او از آنها سبقت جسته ايم چون اولين چيزي که خداوند آفريد ارواح ما بود که به وحدانيت خدا و ستايش او سخن گشوديم...

پاسخ به شبهات امامت
اولين اختلاف در اسلام پس از رحلت رسول اکرم(ص) پيرامون مسئله امامت وخلافت بود و برسر همين مسئله مردم دو دسته شدند: فرقه اي پيروي علي(ع) کردند و شيعه علي ناميده شدند، و فرقه اي راه ديگر گرفتند و تابع خلفاء و ديگران شدند. پس از گذشت زماني از دوران خلفا بر سر اين مسئله اختلاف شد که جانشين پيامبر را خليفه بايد دانست يا امام؟
مسئله دوم نيز پيش آمد و آن اينکه مرجع مسائل علمي پس از پيامبر چه کساني هستند؟ آيا خلفا، علماي زمانشان بودند، و مي توانستند مثل پيامبر تمام سؤالات ديني را پاسخ بدهند و هم شأن و داراي مقام معنوي مثل پيامبر باشند؟ يا مردم به کسي ديگر مراجعه مي کردند؟ ويا اگر خلفا پاسخ مي دادند، چگونه پاسخ مي دادند و منبع پاسخگويي آنها چه بود؟
تاريخ نشان مي دهد، سؤالات علمي را پس از پيامبر غير از علي(ع) کسي قادر به پاسخگويي نبود!
لذا يکي از مباحث اختلاف برانگيز علمي و غيرعلمي (سياسي) اين بحث بود و خون هاي بسياري برسر اين مسئله ريخته شد. درحالي که پيامبر اکرم(ص) اين بحران ها را پيش بيني کرده و براي آن راه حل نشان داده و اهل بيت خود را بهترين راه نجات از تفرقه معرفي کرده بود که ناديده گرفتند. امام رضا(ع) نيز مثل جدش امير مؤمنان براي دفاع از امامت و جايگاه اهل بيت در عصر خود به اقتضاي مباحث کلامي در زمينه هاي مختلف، مباحثي مطرح کرد و به شبهات عصر خود و همه اعصار پاسخ داد که به نمونه هايي اشاره مي شود:

ضرورت وجود امام در زمين
وجود امام در زمين ضروري است. در اين زمينه از امام رضا(ع) سؤالات مکرري شد و از سوي واقفه که فرقه اي از شيعه بود شبهات فراواني درباره امامت آن حضرت و استمرار امامت و غيبت امام و مسائل ديگر امامت مطرح گرديد، آن حضرت همه را پاسخ دادند.
بحث امامت و حجت و ضرورت آن در روي زمين که در قرآن از آن به خلافت الهي تعبير شده، مباحث کلامي اي بود که از سوي شيعه و غيرشيعه از امام پرسيده شد و آن حضرت در پاسخ آنها با تأکيد مي فرمود زمين بدون امام نبوده و نخواهد بود. در غير اين صورت اهل خود را فرو مي بلعد. بدون حجت الهي ادامه حيات براي هستي مقدور نيست، چون خداوند نظم هستي را چنين قرار داده. تعداد پانزده روايت از امام رضا(ع) درباره ضرورت و وجود امام و حجت در زمين رسيده است .
رواياتي که از امام درباره امامت وارد شده ناظر به مسائل مختلفي است از قبيل اينکه: فرق بين پيامبر و امام و جايگاه ائمه چيست و هرکس که امام زمان خود را نشناسد در مرگ جاهلي از دنيا خواهد رفت. امامت، خليفه پيامبر است و ودايع رسالت و علوم او در پيش امام است.
در اين باره کسي از امام رضا(ع) سؤال کرد آيا شمشير رسول خدا در پيش شما است؟ آن حضرت به صراحت جواب نوشت؛ در پيش من است.
همچنين درباره اينکه اطاعت از ائمه مثل اطاعت از پيامبر، واجب است و دفاع آن حضرت از امامت خويش در مقابل واقفه
عصمت امام
يکي از مسائل در باب امامت، که در روايات امام رضا(ع) مطرح شده عصمت امام است. چون امام جانشين پيامبر در ميان امت است و عصمت نبي ضروري است. جانشين نبي نيز بايد مثل خودش، با آن ويژگي باشد لذا عصمت امام نيز ازجمله مسائلي بود که بين فرقه هاي اسلام موردبحث و اختلاف بود.
علماي بزرگ اهل سنت، عصمت را در امام شرط نمي دانند، چون اماماني که آنها به آن قائلند، معصوم نيستند. فرقه اي از اهل سنت امامت را در قريش و فرقه اي به امامت مفضول با وجود فاضل قائل شدند تا خلافت ابوبکر و ديگران را توجيه کنند. معتزله نيز به اين نظريه معتقد بودند. آنها آراء خود را براساس توجيه ماوقع بنياد نهادند درحالي که انديشه سياسي اسلام، براساس آن چه که در قرآن و پيامبر(ص) ترسيم شده بايد تبيين شود. نه براساس آن چه که ديگران انجام داده اند و واقع شده.

شيعه عقيده خود را در امامت از ائمه با استناد به نص پيامبر و قرآن کريم مي گيرد؛ ائمه نيز اين انديشه را در طول تاريخ صيانت نموده اند. در عصر امام رضا(ع) ازجمله مباحث مطروحه همين بحث بود که آن حضرت باتوجه به اين جو با شيوه ثابت خود، شبهات وارده بر دين و امامت را پاسخ مي فرمودند، از اين رو آن حضرت در رواياتي طولاني، اوصافي براي امام ذکر مي کند که در هيچ مخلوقي يافت نمي شود.
کليني از عبدالعزيز روايت کرده: روز جمعه در مسجد جامعه مرو بوديم درباره امامت و فرقه فرقه شدن مردم صحبت شد. که حضرت با تبسم وارد شد و شروع کرد به تشريح امامت و مطرح کردن بحث غدير و اوصاف امامت با اين جملات «... الامام يحل حلال الله و يحرم حرام الله و يقيم حدود الله... البدر المنير... المطهر من الذنوب و المبراء عن العيوب... واحد دهره... ولا يوجد منه بدل ولا له مثل ولا نظير مخصوص بالفضل کله من غير طلب منه له و لا اکتساب...»
حضرت در اين حديث به بيان اختيارات و ويژگي هاي امامت مي پردازد: از جمله 1-حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام مي نمايد (قدرت تشريع و قانون گذاري) 2-اقامه حدود الهي مي کند (برقراري حکومت و ايجاد تشکيلات لازم براي اين امر چون اقامه حدود) 3-امام بسان ماه تابان است 4-پاک از گناهان (عصمت) 5-نظيري ندارد (هر زمان يک امام وجود دارد) 6-فضايلش اکتسابي از ديگران (غيرامام) نيست.
نصب امام توسط پيامبر به دستور خدا
در ميان فرقه هاي اهل سنت اين نظريه رواج داشت که خليفه توسط اجماع امت يا شوري و... از ميان قريش يا ... انتخاب مي شود و فرقه هايي از شيعه نيز قائل به امامت مفضول باوجود فاضل بودند. شيعه از ديرباز با استناد به قرآن کريم و آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک... و اليوم اکملت لکم دينکم و رضيت لکم الاسلام دينا..» معتقد است که پيامبر در واقعه غدير اين دستور خدا را به اجرا گذاشت.
از جمله موضوعاتي که امام رضا(ع) به آنها پرداخت، تأکيد بر واقعه غدير و امامت و فضايل امير مؤمنان بود که باتوجه به نياز جامعه و فراهم شدن فضاي مناسب در ميان مردم مباحث مطرح مي کرد و به اثبات حقانيت خلافت علي(ع) در مقابل نظريه تقدم مفضول بر فاضل مي پرداخت. چنان که نقل شده مأمون نيز اين بحث را با علماي اهل سنت مطرح و آنها را در اين زمينه با اقامه ادله برهاني ساکت و نظر آنها را باطل و برتري و امامت اميرمؤمنان علي(ع) را بر آنان اثبات کرد.

امام رضا(ع) در مقابل ناصبين، واقفيه، زيديه و فرقه هاي منحرف از شيعه و فرقه هاي کلامي اهل سنت مثل اهل حديث و معتزله رواياتي را که از پيامبر(ص) درباره دوستي و ولايت و امامت و برتري و وجوب اطاعت امير مؤمنان بود، مطرح و تشريح مي فرمود و بيشتر اين مباحث در فرصت استثنايي حضور امام در مرو به وجود آمد، که حضرت توانست اصل امامت را مطرح و امامت و حجت بودن خود بر اهل زمان را به صراحت بيان کند، چنان که در حديث، سلسله الذهب، پس از بيان توحيد مسئله امامت خويش را مطرح و خود را از شرايط ورود به حصن الهي دانست که مردم گمان مي کردند پس از توحيد، نبوت و بعد از آن خلافت راه درستي است که انتخاب کرده اند. امام اين گمان را باطل نمود و امامت را شرط اصلي تحقق توحيد وماندگاري راه رسالت بيان کرد.
از امام رضا(ع) در زمينه اثبات اساس امامت که از علي(ع) آغاز مي شود 73 روايت نقل شده علاوه بر آن که در مناظرات و پاسخ به سؤال ها اين مسئله را مطرح و در هر فرصت اين اصل را بيان مي فرمود.
امام عليه السلام در احاديث خود به ترتيب از امامت عامه و اصل امامت مشروع، امامت خاص و ويژگي هاي امير مؤمنان و ساير ائمه سخن مي گفت و آشکارا خود را امام معرفي مي کرد درحالي که زمينه در دوره هاي قبل به اين صراحت فراهم نشده بود و لقب رضا به آن حضرت، به اين مناسبت از طرف پيامبر اکرم(ص) داده شده است چون مقبول همه است؛ حتي مخالف بزرگي چون مأمون به امامتش اعتراف کرد. (امامتش بر همه امت حتي غيرمسلمانان هم ثابت شد

ساير مباحث امامت (تعداد ائمه و ساير ويژگي ها)
طرح مباحث کلي امامت و بيان عدد ائمه که 12 نفر هستند با تصريح به اسم و القاب با نام مادرشان توسط امام رضا(ع) در راستاي اثبات امامت و رد گروه هاي انحرافي و فرقه هاي باطل بود که خلفا و مصاديق ديگري براي ائمه تصور مي کردند. امام در برخي از بيانات، نقش امام در جامعه را تبيين کرده و از اين طريق محوريت امامت را ثابت مي کند. درباره اين موضوع شيخ صدوق علاوه بر اينکه در کتاب مهم اکمال الدين احاديثي ذکر کرده، در کتاب شريف عيون اخبار الرضا تعداد زيادي روايت درباره امامان دوازده گانه و ويژگي هاي آنها آورده است.
روشي که امام رضا(ع) براي حفظ انديشه شيعه به کار گرفت و با انديشه هاي کلامي انحرافي مبارزه نمود، هم سرکوب بود و هم مطرح کردن انديشه امامت و هم خاموش نمودن آتش فتنه هايي که براي امامت و انديشه تشيع مهيا کرده بودند. چنين روشي در طول تاريخ نظير ندارد که جامع و مانع باشد. مأمون خود معتزلي مذهب و مدافع اعتزال بود امام او را هم از نظر علمي مردود کرد و هم از نظر علمي زمينه اي را براي قبول کردن ولايتعهدي ايجاد کرد که مأمون محکوم به غصب خلافت شد و امامت و خلافت به عنوان حقي غصب شده توسط گذشتگان (امويان و عباسيان) مطرح گرديد. امام در اين باره چنين فرمود: مأمون حق ما را شناخت و چيزي که ديگران انکار مي کردند به من برگرداند و واگذار کرد و اين خلافت بزرگ را به من واگذاشت اگر زنده بمانم، در اينجا امام علاوه بر مطرح کردن حقانيت خويش در امر حکومت که مأمون آن را برگردانده بود، به حيله مأمون نيز اشاره مي فرمايد (اقدام به کشتن امام) گرفتن اعتراف از دستگاه خلافت بر اينکه امامت حق مسلم اوست و خلافت و امامت متعلق به کسي است که او مصون از هر نوع لغزش است، هدفي بود که امام در ماجراي ولايتعهدي تعقيب مي کرد و موفق هم شد، از اين رو براي اشاعره و معتزله و تمام فرقه هاي شيعه نيز روشن شد که خليفه، امام نيست و خلافت (مأمون و ديگران) حقي است غصب شده توسط آنها (عباسيان) که امام به آن رسيد و مأمون به عنوان غاصب معرفي شد. بدين نحو امام با مديريت بي نظير در اين بحران به سرکوب عقيده هاي باطل درباره امامت موفق شد.
اين يک موضع صريح و آشکار از طرف امام در رد تمام افکار باطل درباره امامت بود. امامت اساسي ترين مسئله از مسائل کلامي است و بسياري از علماي اهل سنت بر اين باور بودند که خلافت با امامت يکي است و خلفاي عباسي و اموي در حقيقت امام هستند و منشاء اين مسئله را حل و عقد و شوري و قهر و غلبه و قدرت و استيلاي نظامي و... تلفي کرده، و اطاعت آنها را واجب مي دانستند. مأمون با طرح مسئله ولايتعهدي در فکر از بين بردن امامت بود ولي موضع گيري امام، نتيجه معکوس به بار آورد و براي اهل تاريخ روشن شد که مسير خلافت و مدعيان خلافت راه باطل رفته و حق اهل بيت پيامبر را ضايع نموده اند.

مناظرات کلامي امام با رهبران مذاهب ديگر
امام رضا(ع) علاوه بر رفع نيازمندي هاي فکري و علمي شيعه و پيروان خود و زدودن شبهات از چهره اسلام اصيل و دفاع از ارکان اصلي دين و اصول آن مثل توحيد، نبوت، قرآن و امامت و... در مناظرات کلامي و علمي براي هدايت آنها شرکت مي فرمود. اگرچه مأمون در برگزاري اين جلسات اهداف ديگري را دنبال مي کرد که هرگز به آنها دست نيافت ولي حضرت در پي اهداف الهي خويش و انجام وظايف امامت بود. از اين رو با آنها به مهرباني و نرمي و با استناد به کتاب هاي آسماني و زبان خودشان، استدلال مي فرمود؛ و از براهين عقلي مورد پذيرش عقول استفاده مي کرد و از کتاب هاي آسماني اهل کتاب پاسخ آنها را مي داد و بر آنان چيره مي شد.
البته هدف امام شکست دادن و چيرگي بر دانشمندان نبود بلکه چون خورشيد روشنايي مي داد و روشنايي و فروغ ذاتي براي همه انسان ها برابر است اگر چه ميزان دريافت انسان ها و در معرض شعاع نور بودن مهم است، اما شکست خورده واقعي اين مناظرات و مصاف هاي علمي کسي بود که به دنبال چيره شدن بر امام بود. و آن غير از مأمون و جريان مقابل امامت نبود.
اين جلسات علمي با راهنمايي و برنامه ريزي فضل بن سهل وزير ايراني مأمون انجام مي گرفت که با حضور رهبران اديان: يهود، مسيح، صابئين، زردشت (مجوس) طبيب رومي، متکلمين اسلامي مثل سليمان مروزي متکلم بزرگ خراسان ملت هاي ديگر... برگزار مي شد و نتايج علمي و تمدني بسيار پربار براي جهان اسلام داشت.

موضوعات بحث حضرت بر محور مباحثي مثل: 1.نبوت ، 2.توحيد ، 3.کتاب هاي آسماني مثل انجيل ، 4.نبوت پيامبر خاتم(ص) ، 5.معجزات پيامبران ، 6.حقانيت دين زردشت7.آفرينش و خلقت کرد  ، 8.مسئله بداء و اراده و مشيت و... بود.
در اين مناظرات، حضرت پيروز شده و پيروان اديان و مذاهب متحير از علوم جوشان حضرت در برابر امام خاشع شده و گاهي به اسلام مشرف مي شدند و در زمره يکي از بهترين مدافعان اسلام و پيرو مکتب اهل بيت قرار مي گرفتند؛ مثل عمران صابي.
در اين دوره امام رضا(ع) به نحوي سرآمد دانشمندان جهان شد که لقب عالم آل محمد(ص) گرفت و اين لقب را مردم و اهل زمان و تمام دانشمندان معاصر به خاطر شايستگي و برجستگي بي نظير علمي و اخلاقي به امام دادند. بدين گونه امامت، تنها نور فروزان خدا در زمين جهت نجات بشريت از گمراهي و ذلت شناخته شد.
اگر نبود نور پرفروغ امامت در مقابل انديشه هاي انحرافي، اسلام با گرفتار شدن در دام انديشه هاي سلفي، وضعي بدتر از مسيحيت داشت و جز نامي قشري و خشک و احکامي متصلب و تشريفاتي و ظاهري، چيزي از آن باقي نمي ماند و هرگز ديني نبود که در مقابل استعمارگران و غارتگران و... به مبارزه و مقابله برخيزد. و ملت ها را براي مبارزه و ستيز با ظلم، بسيج کند.

پس از آنكه امام رضا(ع) بعد از پدر،مسئوليت رهبرى و امامت را به عهده گرفت،در جهان اسلام به سيرو گشت پرداخت و نخستين مسافرت را از مدينه به بصره آغاز فرمود تا بتواند به طور مستقيم با پايگاههاى مردمى خود ديدار كند و درباره همه كارها به گفتگو پردازد.عادت او چنين بود كه پيش از آنكه به منطقه اى حركت كند،نماينده اى به آن ديار گسيل ميداشت تا مردم را از ورود وى آگاه كند تاوقتى وارد ميشود،مردم آماده استقبال و ديدار او باشند.سپس با گروههاى بسيار بزرگ مردم اجتماع بر پا ميكرد و درباره امامت و رهبرى خود با مردم گفتگو مى فرمود.آنگاه از آنان ميخواست تا ازو پرسش كنند تا پاسخ آنان را در زمينه هاى گوناگون معارف اسلامى بدهد.سپس ميخواست كه با دانشمندان علم كلام و اهل بحث و سخنگويان،همچنين با دانشمندان غير مسلمان ملاقات كند تا در همه باب مناقشه به عمل آوردند و با او به بحث و مناظره پردازندپس از پايان كار به مردم كوفه خبر ميداد كه تا سه روز ديگر نزد آنان خواهد بود و با پايگاههاى خود تماس ميگرفت و با بحث كنندگان و متكلمان و يهود و نصارى و كسانى كه در آن زمان در جهان اسلام يك خط فكرى داشتند،تماس ميگرفت تا در هر باب گفتگو كنند.به گروه اخير از آنروى توجه مى فرمود و به جنبش و افكارشان اهميت ميداد كه از راه ترجمه ها و مجادله هاى كلامى،توجه جهان اسلام را بخود جلب كرده بودند.

امام(ع)در اين مسافرتها با همه گروهها و مكتبهاى علمى،بحثها وگفتگوهاى رنگارنگ ميداشت.محمد بن عيسى تقطينى گويد:«مسائلى كه از امام(ع)مى پرسيدند گرد آوردم،به هيجده هزار مساله رسيد كه به آنها پاسخ گفته بود.» «ابراهيم بن عباس صورى »مى گويد:«هرگز نديدم كه از رضا(ع)پرسشى كنند و او پاسخ آنرا نداند.» 
پدران رضا(ع)،به همه اين فعاليتهاى آشكار مبادرت نميكردند.آنان شخصا به مسافرت نمى رفتند تا بتوانند بطور مستقيم و آشكار با پايگاههاى مردمى خود تماس حاصل كنند.اما در مورد امام رضا(ع)مسئله امرى طبيعى بود.زيرا درين مرحله پايگاههاى مردمى بسيار شده بود و نفوذ مكتب امام على(ع) از نظر روحى و فكرى و اجتماعى در دل مسلمانان كه با امام به طورآگاهانه و هميارى عمل ميكردند افزايش يافته بود. اما حادثه اى روى داد:گروهى از ياران امام(ع)ميان اين تحول ودگرگونى ظاهرى كه در خط پدران او بود،با شرايط و اوضاع جديد،نتوانستند رابطه اى برقرار كنند و ازين روى بود كه اعتراضاتى به امام وارد مى آوردند.

علاوه بر بحث و مناظره خود حضرت با گروهها و مکتبهاي مختلف ، مامون نيز در سياست مزورانه ى خود عليه امام،توطئه هاى ديگرى انديشيده بود،او كه از عظمت مقام معنوى امام در جامعه رنج مى برد مى كوشيد با روبرو كردن دانشمندان با آن حضرت،و به بهانه ى بحث و مناظره ى علمى و استفاده از دانش امام،شكستى بر آن گرامى وارد سازد تا شايد بدين وسيله از محبوبيت او در جامعه بكاهد،و در نظر مردم امام را بيمايه و بيمقدار سازد،اما اين خدعه و مكر مامون نتيجه يى جز افزايش عظمت امام و شرمسارى مامون نداشت،و آفتاب دانش الهى امام در مجالس علمى چنان مى درخشيد كه خفاش مزورى چون مامون را هر بار در آتش حسد كورتر مى ساخت. «شيخ صدوق »فقيه و محدث بزرگوار شيعه كه پيش از هزار سال پيش مى زيسته است، مى نويسد: «مامون از متكلمان گروههاى مختلف و گمراه افرادى را دعوت مى كرد،و حريص بر آن بود كه آنان بر امام غلبه كنند،و اين بجهت رشگ و حسدى بود كه نسبت به امام در دل داشت،اما آن حضرت با كسى به بحث ننشست جز آنكه در پايان به فضيلت امام اعتراف كرد و به استدلال امام سر فرود آورد...» «نوفلى »مى گويد:مامون عباسى به «فضل بن سهل »فرمان داد سران مذاهب گوناگون هم چون «جاثليق » (رئيس اسقفان مسيحى) و«راس الجالوت » ( رئيس علماى يهود) و بزرگان «صابئين » (فرشته پرستان يا ستاره پرستان يا كسانيكه به نوبت و شريعتى ايمان نداشتند )و«هربذ اكبر»(معرب «هربد»است و به خادم آتشكده و قاضى گبران و آتش پرستان گفته مى شودو پيروان زرتشت)، و«نسطاس رومى »(پزشك رومى) و متكلمان (كسانيكه در علم عقائد مهارت داشتند) را جمع كند،«فضل »ايشان را گرد آورد...

 دعوت مامون از امام به مجلس مباحثه بزرگان اديان

مأمون به وزير خود، فضل بن سهل، دستور داد صابي - بزرگ صائبين - و هربذ اکبر - بزرگ آتش پرستان - و علماي زرتشت و نسطاس رومي و علماي اديان ديگر را جمع کند تا با آنها سخني را در ميان بگذارد.
فضل بن سهل همه‌ي آنها را جمع کرد. مأمون به آنها گفت:« من پسر عمويي دارم که مي‌خواهم با او مناظره کنيد. فردا صبح همه شما نزد من حاضر شويد.»
فضل نوفلي روايت مي‌کند که:
ما نزد حضرت رضا عليه السلام نشسته بوديم که ياسر، خادمش، وارد شد و عرض کرد:« آقاي من! مأمون خدمت شما سلام مي‌رساند و مي‌گويد فردا علماي اديان مختلف نزد ما جلسه‌اي تشکيل مي‌دهند؛ شما هم تشريف بياوريد.»

واکنش امام عليه السلام

امام فرمود:« به مأمون سلام برسان و بگو من منظور تو را مي‌دانم و انشاء الله فردا صبح در مجلس تو خواهم بود. »
وقتي ياسر رفت، امام به من فرمود:« آيا مي‌ترسي آنها دلايل مرا رد کنند و مرا محکوم نمايند؟»
من گفتم:« فدايتان گردم! بله؛ چون آنها اهل مجادله و انکار هستند و هر چه را شما بگوييد قبول ندارند. اگر بگوييد خدا يکي است، مي‌گويند چرا؟ اگر بگوييد محمد صلي الله عليه و اله و سلم رسول خداست، مي‌گويند رسالتش را ثابت کن. و بالاخره هر دليلي بياوريد با مغلطه و سفسطه رد مي‌کنند. از آنها بپرهيزيد!» امام فرمود: « مأمون از کار خود پشيمان خواهد شد. من با علماي تورات با تورات خودشان، با علماي انجيل با انجيل خودشان، با علماي زبور با زبور خودشان، با صائبين به زبان عبراني، با هرابذه به فارسي، و با علماي رومي به زبان رومي استدلال خواهم کرد و همه‌ي آنها را مجاب خواهم نمود. و لاحول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.» فردا صبح حضرت رضا عليه السلام وضو گرفت و از منزل خارج شد. وقتي وارد مجلس شد، ديد علماي اديان و عده‌اي از بني‌هاشم و بزرگان و کارگزاران حکومتي نزد مأمون نشسته‌اند. با ورود امام، مأمون و همه حاضرين به پا خاستند.
بامداد ديگر امام به مجلس آنان آمد...،«راس الجالوت »عالم يهودى گفت:ما از تو به جز از تورات و انجيل و زبور داود و صحف ابراهيم و موسى نمى پذيريم (راس الجالوت يهودى بود و به انجيل ايمان نداشت ولى به آن آشنائى داشت و مى خواست از اينراه نيز امام را در حضور مسيحيان بيازمايد تقاضا كرد كه امام به انجيل نيز استدلال كند) ،آن حضرت قبول كرد،و با آنان به تورات و انجيل و زبور براى اثبات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به تفصيل استدلال فرمود،آن گرامى را تصديق كردند و نيز با ديگران بحث كرد و چون همه خاموش ماندند فرمود:«اى گروه اگر در ميان شما كسى مخالف است و پرسشى دارد بى شرم و بيم بگويد». «عمران صابى »كه در بحث و علم كلام بى نظير بود گفت:اى دانشمند!اگر نه اين بود كه خود به پرسيدن دعوت كردى پرسشى نمى كردم،زيرا من به كوفه و بصره و شام و جزيره رفتم،و با متكلمان آن سرزمينها سخن گفتم،كسى را نيافتم كه وحدانيت خداى را بر من ثابت كند... امام عليه السلام به تفصيل برهان اثبات خداى واحد را براى او بيان فرمود، (برهان مفصل و ژرفى كه امام عليه السلام در آن مجلس بيان فرمود در كتاب «توحيد صدوق » ذكر شده است)عمران قانع شد و گفت:سرور من،دريافتم و گواهى مى دهم كه خدا چنان است كه شما فرمودى،و محمد بنده ى اوست كه براى هدايت و با دينى درست بر انگيخته شده،آنگاه به قبله رو كرد و به سجده در افتاد و اسلام آورد.متكلمان چون سخن «عمران صابى »را شنيدند ديگر چيزى نپرسيدند،و در پايان روز مامون برخاست و با امام عليه السلام به درون خانه رفتند،و مردم پراكنده شدند.

مناظره امام رضا (ع) با جاثليق عالم بزرگ مسيحي

 هنگامي که علي بن موسي الرضا (ع) وارد بر مأمون شد . او به فضل بن سهل ، وزير مخصوصش دستور داد که پيروان مکاتب مختلف را مانند جاثليق ( عالم بزرگ مسيحي ) و رأس الجالوت ( پيشواي بزرگ يهوديان ) و رؤساي صائبين و هربز اکبر ( پيشواي بزرگ زردشتيان ) و نسطاس رومي ( عالم بزرگ نصراني ) و همچنين علماي ديگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را .

هدف مأمون از اين کار اين بود که به پندار خويش مقام امام (ع) را در انظار مردم پايين بياورد ، به گمان اينکه امام (ع) تنها به مسائل ساده اي از قرآن و حديث آشناست و از فنون علم و استدلال بي بهره است .

اين مجلس تشکيل شد و مأمون رو به جاثليق کرد و گفت : اي جاثليق ! اين پسر عموي من موسي بن جعفر (ع) است . او از فرزندان فاطمه (س) دختر پيامبر ما ، و فرزند علي بن ابيطالب (ع) است . من دوست دارم با او سخن بگويي و مناظره کني ، اما طريق عدالت را در بحث رها مکن .

جاثليق گفت : اي امير مؤمنان ! من چگونه بحث و گفتگو کنم که ( با او قدر مشترکي ندارم ) او به کتابي استدلال مي کند که من منکر آنم و به پيامبر عقيده دارد که من به او ايمان نياورده ام .

 در اينجا امام (ع) شروع به سخن کرد و فرمود :

اي نصراني ! اگر به انجيل خودت براي تو استدلال کنم اقرار خواهي کرد ؟

جاثليق گفت : آيا مي توانم گفتار انجيل را انکار کنم ؟ آري به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هرچند به ضرر من باشد .

امام (ع) فرمود : هرچه مي خواهي بپرس و جوابش رو بشنو .

جاثليق : درباره نبوت عيسي و کتابش چه مي گويي ؟ آيا چيزي از اين دو را انکار مي کني ؟

امام (ع) : من به نبوت عيسي و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواريون به آن اقرار کرده اند ، اعتراف مي کنم ، و به نبوت ( آن ) عيسي که اقرار به نبوت محمد (ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم !

جاثليق : آيا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمي کني ؟

امام (ع) : آري .

جاثليق : پس دو شاهد از غير اهل مذهب خود از کساني که نصاري شهادت آنان را مردود نمي شمارند بر نبوت محمد (ص) اقامه کن و از ما نيز بخواه که دو شاهد بر اين معنا از غير اهل مذهب خود بياوريم .

امام (ع) : هم اکنون انصاف را رعايت کردي اي نصراني ، آيا کسي را که عادل بود و نزد مسيح ، عيسي بن مريم مقدم بود مي پذيري ؟

جاثليق : اين مرد عادل کيست ، نامش را ببر ؟

امام (ع) : درباره « يوحناي » ديلمي چه مي گويي ؟

جاثليق : به به ! محبوبترين فرد نزد مسيح را بيان کردي !

امام (ع) : تو را سوگند مي دهم آيا انجيل اين سخن را بيان مي کنند که يوحنا گفت : حضرت مسيح مرا از دين محمد عربي با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنين پيامبري خواهد آمد ، من نيز به حواريون بشارت دادم و آنها به او ايمان آوردند ؟

جاثليق گفت : آري ! اين سخن را يوحنا از مسيح نقل کرده و بشارت به نبوت مردي و نيز بشارت به اهل بيت و وصيش داده است ؛ اما نگفته است اين در چه زماني واقع مي شود و اين گروه را براي ما نام نبرده تا آنها را بشناسيم .

امام (ع) : اگر ما کسي را بياوريم که انجيل را بخواند و آياتي از آن را که نام محمد (ص) و اهل بيتش و امتش در آنها است ، تلاوت کند آيا ايمان به او مي آوري ؟

جاثليق : بسيار خوب است .

امام (ع) به نسطاس فرمود : آيا سفرِ سوم انجيل را از حفظ داري ؟

نسطاس گفت : بلي ، از حفظ دارم .

سپس امام به رأس الجالوت ( بزرگ يهوديان ) رو کرد و فرمود : آيا تو هم انجيل را مي خواني ؟ گفت آري به جان خودم سوگند . فرمود سِفرِ سوم را بر گير ، اگر در آن ذکري از محمد و اهل بيتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده . سپس امام ( ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پيامبر (ص) رسيد ، آنگاه متوقف شد و رو به جاثليق کرد و فرمود : اي نصراني ! تو را به حق مسيح و مادرش آيا قبول داري که من از انجيل باخبرم ؟

جاثليق : آري .

سپس امام (ع) نام پيامبر (ص) و اهل بيت و امتش را براي او تلاوت کرد ؛ سپس افزود : اي نصراني ! چه مي گويي ، اين سخن عيسي بن مريم است ؟ اگر تکذيب کني آنچه را که انجيل در اين زمينه مي گويد ، موسي و عيسي هر دو را تکذيب کرده اي و کافر شده اي .

جاثليق : من آنچه را که وجود آن در انجيل براي من روشن شده است انکار نمي کنم و به آن اعتراف دارم .

امام (ع) : همگي شاهد باشيد او اقرار  کرد ، سپس فرمود : اي جاثليق هر سوالي مي خواهي بکن .

جاثليق : از حواريون عيسي بن مريم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نيز خبر ده که علماي انجيل چند نفر بودند ؟

امام (ع) : از شخص آگاهي سؤال کردي ، حواريون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود . ( اما علماي نصاري سه نفر بودند : يوحناي اکبر در سرزمين باخ ، يوحناي ديگري در قرقيسا و يوحناي ديلمي در رجاز و نام پيامبر و اهل بيت و امتش نزد او بود ، و او بود که به امت عيسي و بني اسرائيل بشارت داد . )

سپس فرمود : اي نصراني ! به خدا سوگند ما ايمان به آن عيسي داريم که ايمان به محمد داشت ، ولي تنها ايرادي که به پيامبر شما عيسي داريم اين بود که او کم روزه مي گرفت و کم نماز مي خواند !

جاثليق ناگهان متحير شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل کردي و پايه کار خويش را ضعيف نمودي و من گمان مي کردم تو اعلم مسلمانان هستي .

امام (ع) : مگر چه شده ؟

جاثليق : به خاطر اينکه مي گويي عيسي ضعيف و کم روزه و کم نماز بود ، در حالي که عيسي حتي يک روز را افطار نکرد و هيچ شبي را ( به طور کامل ) نخوابيد و صائم الدهر و قائم الليل بود .

امام (ع) : براي چه کسي روزه مي گرفت و نماز مي خواند ؟!

جاثليق نتوانست پاسخ گويد و ساکت شد ( زيرا اگر اعتراف به عبوديت عيسي مي کرد با ادعاي الوهيت او سازگار نبود )

امام (ع) : اي نصراني ! سؤال ديگري از تو دارم .

جاثليق با تواضع گفت : اگر بدانم پاسخ مي گويم .

امام (ع) : تو انکار مي کني که عيسي مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مي کرد ؟

جاثليق در بن بست قرار گرفت و بنا به ناچار گفت : انکار مي کنم ، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهيت .

امام (ع) : حضرت اليسع نيز همين کار را مي کرد و او بر آب راه مي رفت و مردگان را زنده کرد و نابينا و مبتلا به برص را شفا داد ، اما امتش قائل به الوهيت او نشدند و کسي او را عبادت نکرد . حزقبل پيامبر نيز همان کار مسيح را انجام داد و مردگان را زنده کرد .

سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود : اي راس الجالوت ، آيا اينها را در تورات مي يابي که بخت النصر اسيران بني اسرائيل را در آن زمان که حکومت با بيت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد ، خداوند حزقيل را به سوي آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد ؟ اين واقعيت در تورات مضبوط است ، هيچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمي کنند .

راس الجالوت : ما اين را شنيده ايم و مي دانيم .

امام (ع) : راست مي گويي ، سپس افزود : اي يهودي اين سِفر از تورات را بگير و آنگاه خود شروع به خواندن آياتي از تورات کرد ، مرد يهودي تکاني خورد و در شگفت فرو رفت .

سپس امام رو به نصراني کرد و قسمتي از معجزات پيامبر اسلام را درباره زنده شدن بعضي از مردگان به دست او و شفاي بعضي از بيماران غيرقابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود : با اين همه ما هرگز او را پروردگار خود نمي دانيم ، اگر به خاطر اينگونه معجزات ، عيسي را خداي خود بدانيد بايد « اليسع و حزقيل » را نيز معبود خويش بشماريد . زيرا آنها نيز مردگان را زنده کردند و نيز ابراهيم خليل پرندگاني را گرفت و سر بريد و آنها را بر کوه هاي اطراف قرار داد ، سپس آنها را فرا خواند و همگي زنده شدند . موسي بن عمران نيز چنين کاري را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد ، تو هرگز نمي تواني اين حقايق را انکار کني ،زيرا تورات و انجيل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند . پس بايد همه اينها را خداي خويش بدانيم .

جاثليق پاسخي نداشت بدهد ، تسليم شد و گفت : سخن ، سخن توست و معبودي جز خداوند يگانه نيست .

سپس امام (ع) در باب کتاب اشعيا از او و راس الجالوت سوال کرد . او گفت : من از آن بخوبي آگاهم . فرمود : اين جمله را به خاطر داريد که اشعيا گفت : من کسي را ديدم که بر دراز گوشي سوار است و لباسهايي از نور در تن کرده ( اشاره به حضرت مسيح ) و کسي را ديدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه ( اشاره به پيامبر اسلام (ص) ) گفتند : آري اشعيا چنين سخني را گفته است .

امام (ع) افزود : اي نصراني ، اين سخن مسيح را در انجيل به خاطر داري که فرمود : من به سوي پروردگار شما و پروردگار خودم مي روم و « بارقليطا » مي آيد و درباره من شهادت بحق ميدهد . ( آنگونه که من درباره او شهادت داده ام ) و همه چيز را براي شما تفسير مي کند ؟

جاثليق : آنچه را از انجيل مي گويي ما به آن معترفيم .

سپس امام (ع) سؤالات ديگري درباره انجيل و از ميان رفتن نخستين انجيل و بعد نوشته شدن آن بوسياه چهار نفر : مرقس ، لوقا ، يوحنا و متي که هر کدام نشستند و انجيلي را نوشتند ( انجيل هايي که هم اکنون موجود و در دست مسيحيان است ) ، سخن گفت و تناقضهايي از کلام جاثليق گرفت .

جاثليق به کلي درمانده شده بود ؛ به گونه اي که هيچ راه فرار نداشت . لذا هنگامي که امام (ع) بار ديگر به او فرمود : اي جاثليق ، هر چه مي خواهي سوال کن ، او از هرگونه سوالي خود داري کرد و گفت : اکنون شخص ديگري غير از من سوال کند ، قسم به حق که گمان نمي کردم در ميان مسلمانان کسي مثل تو باشد .

 

 استدلال امام درباره نبوت عيسي عليه السلام

مأمون امام را کنار خود نشاند، مدّتي با او گرم صحبت شد و سپس به جاثليق گفت: « اي جاثليق! ايشان پسر عموي من، علي بن موسي الرضا، از فرزندان فاطمه، دختر پيامبراسلام، و علي بن ابيطالب است. دوست دارم با او بحث کني اما انصاف را هم رعايت نمايي.»
جاثليق گفت:« اي اميرمؤمنان! چگونه بحث کنم با مردي که مي‌خواهد با من از کتابي سخن گويد که من آنرا قبول ندارم و از سخنان پيامبري براي من دليل بياورد که به او ايمان ندارم؟!» حضرت رضا عليه السلام در کمال آرامش فرمود:« اي نصراني! اگر من با انجيلي که تو قبول داري، با تو بحث کنم، آيا مي‌پذيري؟»
جاثليق گفت: « مگر من مي‌توانم آنچه را انجيل بگويد، رد کنم؟ بله؛ به خدا قسم، حتي اگر خوشايندم نباشد و به ضررم تمام شود، هر چه انجيل بگويد قبول دارم.» امام فرمود:« اينک هر چه مي‌خواهي بپرس!»
جاثليق گفت:« درباره‌ي نبوّت حضرت عيسي چه مي گويي؟»
امام فرمود:« به نبوت حضرت عيسي و کتابش اعتقاد دارم ولي به عيسايي که نبوّت حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم را انکار کند، ايمان ندارم.»
جاثليق پرسيد:« آيا شاهدي وجود دارد که حضرت عيسي به آمدن محمد مژده داده است؟ا مام فرمود:« آيا يوحناي ديلمي را قبول داري؟»
جاثليق گفت: « به به! نزديکترين دوست مسيح!»
امام فرمود:« آيا يوحنا نگفت عيسي مرا به دين محمد صلي الله عليه و آله وسلم مژده داد و خبر داد که بعد از او ظهور خواهد کرد؟ و آيا يوحنا اين مژده را به ياران خود نگفت؟ و آيا آنها به محمد ايمان نياوردند؟!»
جاثليق گفت:« بله، ولي ما پيامبر عرب نمي شناسيم.

استدلال امام از انجيل

امام شروع کرد به خواندن سفر سوم انجيل تا رسيد به نام مبارک محمد صلي الله عليه و اله و سلم. بعد فرمود:« اي نصراني! به حق مسيح و مادرش سوگند، آيا من عالم به انجيل هستم؟» گفت: « آري »
امام مطالب مربوط به حضرت رسول اکرم و اهل بيت و امتش را از انجيل قرائت کرد و سپس پرسيد:« اي نصراني، در برابر اين گفته‌هاي انجيل چه مي‌گويي؟! اگر انجيل را قبول نکني و حضرت عيسي و حضرت موسي را تکذيب کني که قتلت واجب است!»
جاثليق گفت: « من به مطالب انجيل ايمان دارم.» سپس از حضرت رضا عليه السلام اسامي حواريون (ياران نزديک حضرت عيسي) را پرسيد.
امام نام آنها را يک به يک بيان کرد و سپس فرمود:« اما ما به عيساي شما به جهت ضعفي که در عبادت و روزه و نماز داشت، اعتراض داريم!»
جاثليق عصباني شد و گفت: « من گمان مي کردم امروز در ميان ملت اسلام ، از شما داناتر کسي نيست! عيسي همه‌ي شب‌ها بيدار بود و روزها روزه مي‌گرفت و در عبادت هرگز کوتاهي نمي‌نمود!»
امام فوراً فرمود:« اگر چنين است، حضرت عيسي براي چه کسي نماز مي‌خواند و روزه مي‌گرفت؟! شما که مي‌گوييد عيسي خداست!» جاثليق چيزي نگفت.
امام فرمود:« اي جاثليق! من زنده کردن مردگان را به دست حضرت عيسي عليه السلام را انکار نمي‌کنم، ولي او به اذن خداوند مردگان را زنده مي‌کرد.»
جاثليق گفت:« زنده کردن مرده از افعال خداوند است و هر کس چنين کند يا کر و کور را شفا دهد، شايسته عبادت است.»
امام فرمود:« اليسع (يکي از پيامبران) نيز مانند حضرت عيسي، مردگان را زنده مي‌کرد و کورها را شفا مي‌داد و روي آب راه مي‌رفت، ولي امت او هرگز او را خداي خود ندانستند. حضرت حزقيل( يکي ديگر از پيامبران) سي و پنج هزار مرده را در يک روز زنده کرد؛ در حالي‌که شصت سال بود از دنيا رفته بودند و اين مطلب در تورات هست. اي راس الجالوت! آيا اين مطلب در تورات نيست؟»
گفت:« چرا.»
امام فرمود: « قريش نزد رسول خدا آمدند و گفتند:« مردگان را زنده کن!» رسول اکرم اميرالمؤمنين علي عليه السلام را خواست و فرمود: « به گورستان برو و افرادي را که اينها نام مي‌برند، صدا بزن و بگو محمد مي‌گويد به اذن خداوند از جاي خود حرکت کنيد!» آنان زنده شدند و به رسالت پيامبر اسلام اقرار کردند.
آري، پيامبر اسلام بيماران و ديوانگان را شفا مي‌داد و با حيوانات سخن مي‌گفت ولي ما مسلمان‌ها او را خداي خود نگرفتيم. همچنين يکي از انبياء بني اسرائيل به امر خداوند به يک مشت استخوان پوسيده خطاب کرد که « به اذن خداوند از جاي خود حرکت کنيد.» آنها همه زنده شدند. ابراهيم خليل پرندگاني را قطعه قطعه کرد و آنها را کوبيد و هر قسمت را سر کوهي قرار داد؛ وقتي آنها را خواند، همه زنده شدند.
حضرت موسي با هفتاد نفر از برگزيدگان امّت خود به کوه طور رفت و آنها در اثر درخواست نابجاي خود که گفتند مي‌خواهيم خدا را ببينيم، به وسيله‌ي صاعقه‌اي هلاک شدند. آن‌گاه حضرت موسي دعا کرد و آنها زنده شدند. زنده کردن مردگان به دست پيامبران الهي نمونه‌هاي بسيار دارد.
من اين داستان ها را نقل کردم تا نتواني آنها را رد کني. آيا هر کس مردگان را زنده کند بايد پرستش شود؟ اگر چنين است پس همه‌ي اين پيامبران بايد پرستش شوند. چه مي گويي؟!»
جاثليق گفت:« حق به جانب تو است و خدايي جز خداي يگانه نيست.»

دليل اختلاف اناجيل چهارگانه

سپس امام رضا عليه السلام به راس الجالوت رو کرد و فرمود:« تو را به حق آن ده آيه‌اي که بر حضرت موسي عليه السلام نازل شد، آيا خبر محمد صلي الله عليه و آله وسلم را در تورات نديده‌اي؟»
رأس الجالوت گفت: « چرا.»
امام پرسيد:« آيا در انجيل گفتار عيسي عليه السلام را ديده اي که فرمود « من به‌زودي نزد خداي خود مي‌روم و بعد از من " فارقليطا" خواهد آمد و به حقانيّت من گواهي خواهد داد، همان‌گونه که من به حقانيّت او گواهي مي‌دهم؟»
جاثليق گفت:« آري؛ اين سخنان در انجيل هست.»
امام فرمود:« به شما بگويم انجيلي را که گم کرديد، در کجا يافتيد؟»
جاثليق گفت:« ما فقط يک روز آن را گم کرديم و دوباره بدون هيچ کم‌و‌کاستي پيدايش نموديم.»

امام فرمود:« اطلاع تو نسبت به انجيل بسيار کم است. اگر آن را فقط يک روز گم کرده‌ايد، چرا در آن اين همه اختلاف است؟ بدان هنگامي که انجيل از ميان شما گم شد، نصاري دور هم جمع شدند تا ببينند چه بايد بکنند.
«لوقا» و «مرقابوس» گفتند انجيل در سينه‌ي ما محفوظ است، آن را خواهيم نوشت.
سپس با «يوحنا» و «متي» دور هم جمع شدند و اين چهار انجيل را نوشتند. لذا اناجيل چهارگانه با هم اختلاف دارد.»
جاثليق گفت:« من امروز فهميدم که مطلب از چه قرار بوده؛ و بر فهم و علم من افزوده شد.»

سپس امام رضا عليه السلام نمونه‌هايي از اختلاف ميان انجيل‌ها را بيان فرمود؛ به طوري که جاثليق گفت:« لوقا و مرقابوس و متي در مورد حضرت مسيح، شهادت دروغ داده‌اند.»
سپس گفت: « اي دانشمند مسلمانان! مرا معاف بدار و بگذار ديگران سؤالات خود را مطرح کنند که به مسيح سوگند، در ميان علماي مسلمانان، کسي مانند شما نيست.»
اثبات نبوت پيامبر اسلام با کتب آسماني

مناظره حضرت با رأس الجالوت:
امام رضا عليه السلام رو به رأس الجالوت، بزرگ يهوديان، کرد و فرمود: «تو مي‌پرسي يا من بپرسم؟»
گفت:« من مي‌پرسم؛ ولي بايد از تورات و انجيل يا زبور داود و صحف ابراهيم و موسي با من صحبت کنيد. شما نبوت حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم را چگونه اثبات مي کنيد؟»
فرمود: « موسي بن عمران و عيسي بن مريم و داود به نبوت او شهادت داده اند.»
راس الجالوت گفت: « کجا؟»
امام فرمود:« مگر حضرت موسي به بني اسرائيل وصيّت نکرد که به زودي پيغمبري از برادران شما خواهد آمد؛ او را تصديق کنيد؟»
گفت:« بله؛ اين سخن موسي است.»
امام فرمود: « آيا از برادران بني اسرائيل پيغمبري جز محمد آمده است؟»
گفت: « نه »
امام فرمود:« مگر در تورات نيامده که نور از کوه طور و کوه ساعير و کوه فاران ظهور کرد؟»
گفت:« بله؛ اما تفسيرش چيست؟»
امام فرمود:« ظهور نور در طور سينا همان وحي خداوند است بر موسي عليه السلام و روشني کوه ساعير همان وحي است به حضرت عيسي عليه السلام؛ و مقصود از نوري که از کوه فاران آمده، رسالت حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم است. زيرا فاران نام يکي از کوه هاي اطراف مکه است که رسول خدا از آنجا مبعوث شده است.»
سپس حضرت رضا عليه السلام نمونه‌هايي از مژده‌هاي پيامبران را که در تورات آمده ذکر کرد و از قول « شعياي پيغمبر » و « حيقوق پيغمبر » نشانه‌هاي حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم را بيان فرمود و از کتاب زبور داود، قسمتي را براي راس الجالوت خواند که تنها درباره‌ي حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم صدق مي‌کرد.

پرسش امام از راس الجالوت

سپس فرمود:« اي رأس الجالوت! من از تو مي‌پرسم دليل نبوت حضرت موسي عليه السلام چيست؟ »
راس الجالوت گفت:« شکافتن دريا، تبديل عصا به اژدها، جاري‌کردن آب از سنگ، انتشار نور از انگشت‌ها و معجزات ديگرش. »
امام فرمود: « راست گفتي. اگر کارهاي خارق العاده دليل بر نبوت حضرت موسي است، پس چرا شما به نبوت حضرت عيسي اقرار نمي‌کنيد؛ در صورتي که او مرده‌ها را زنده مي کرد، بيماران صعب العلاج را شفا مي داد و از گل پرنده مي‌ساخت و به آنها جان مي‌بخشيد؟»
راس الجالوت گفت:« ما اين معجزات را از عيسي نديده‌ايم. »
امام فرمود:« شما معجزات موسي را هم نديده‌ايد، فقط از اصحابش شنيده ايد.»
رأس الجالوت از جواب عاجز شد و چيزي نگفت.

امام رضا عليه السلام فرمود:« جريان حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم هم چنين است. او کتابي نخواند و سر کلاس معلّمي حاضر نشد، ولي کتابي آورد که از گذشتگان و آيندگان تا روز قيامت خبر مي‌دهد. او از اسرار مردم خبر مي‌داد و معجزاتي فراوان و غير قابل شمارش داشت.»

مناظره با عمران صائبي

امام با هربذ اکبر که عالم زرتشتيان بود سخني کوتاه گفت و او نيز از جواب عاجز شد.
سپس فرمود:« هر کس سؤالي دارد، بپرسد.»
عمران صائبي که از علماي زبردست بود، گفت: «من با افراد زيادي در کوفه و بصره بحث کرده‌ام ولي کسي نتوانسته به من ثابت کند که اين جهان خداي واحدي دارد. شما براي من ثابت کنيد.»
امام با او به مباحثه پرداخت و آن‌قدر درباره وجود خداوند و صفاتش صحبت کردند که سرانجام عمران گفت:« شهادت مي دهم که "الله" همان گونه است که شما وصف کرديد و او را يگانه شمرديد؛ و شهادت مي دهم که محمد بنده اوست که به دين حق و هدايت از جانب او مبعوث شد.»
سپس خود را به خاک انداخت و سجده کرد و مسلمان شد.
ساير حضار که ديدند عمران، با اينکه در مباحثه بسيار قوي بود، مسلمان شده، جرأت نکردند چيزي بگويند و همگي از مجلس خارج شدند.

عمران پس از مسلمان شدن

حسن بن محمد نوفلي در ادامه‌ي روايت مي‌گويد:
آن شب امام عليه السلام عمران را براي شام دعوت کرد. سپس يک دست لباس و يک مرکب با ده هزار درهم به عمران هديه کرد و او را سرپرست صدقات بلخ قرار داد. مأمون هم ده هزار درهم و فضل بن سهل نيز پول زيادي به او بخشيدند.
از آن پس عمران در دفاع از اسلام با علماي اديان ديگر بحث مي‌کرد و آنها را شکست مي‌داد.
 

کرامات امام رضا(ع) به روايت اهل سنت

آنچه پيش روي داريد، گوشه‌ي از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا(ع) است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثير به سزايي در نزديک کردن ديدگاه اهل سنت به ديدگاه شيعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زيارت قبور و ... دارد.

پر برکت و همراه با کرامات و وقيعي که قبل و بعد از ولادت امام رضا (عليه السلام) از مدينه تا مرو و مدت امامت ايشان رخ داد، جملگي دلالت بر عظمت بي‌کران امام رضا (عليه السلام) دارد. رويت آن از زبان بزرگان اهل سنّت جالب و شنيدني و البته شگفت‌انگيز است. آنچه پيش روي داريد، گوشه‌ي از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثير به سزايي در نزديک کردن ديدگاه اهل سنت به ديدگاه شيعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زيارت قبور و ... دارد.

بزرگان اهل سنت با اعتراف به جايگاه والي امام رضا (عليه السلام)، سخنان و اعتراف‌هاي شگفتي درباره ابعاد معنوي آن حضرت داشته‌اند که آنها را نقل مي‌کنيم.

۱) مجدالدين ابن اثير جَزَري (۶۰۶ق): «ابوالحسن علي بن موسي ... معروف به رضا...، مقام و منزلت ايشان همانند پدرشان موسي بن جعفر است. امامت شيعه در زمان علي بن موسي به ايشان منتهاي مي‌شد، فضايل وي قابل شمارش نيست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ايشان بفرستد».

۲) محمد بن طلحه شافعي(۶۵۲ق): «سخن در اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي گذشت و ايشان علي الرضا سومين آنهاست. کسي که در شخصيت ايشان تأمل کند، در مي‌يابد که علي بن موسي وارث اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي است، و حکم مي‌کند که ايشان سومين علي است. ايمان و جايگاه و منزلت ايشان فراواني اصحاب ايشان، باعث شد تا مأمون وي را در امور حکومت شريک کند و ولايت عهدي را به ايشان بسپارد...».

۳) عبدالله بن اسعد يافعي شافعي (۷۶۸ق): «وي امام جليل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل کرم ابوالحسن علي بن موسي الکاظم است . وي يکي از دوازده امام شيعيان است که اساس مذهب بر نظريات ايشان است. وي صاحب مناقب و فضايل است».

۴) ابن صبّاغ مالکي (۸۵۵ق) به نقل از بعضي از اهل علم : «علي بن موسي الرضا داري والاترين و وافرترين فضايل و کرامات و برخوردار از برترين اخلاق و صورت و سيرت است که از پدرانش به ارث برده است...».

۵) عبدالله بن محمد عامر شبراوي شافعي (۱۱۷۲ق): «هشتمين امام علي بن موسي الرضاست که مناقب والا و صفات اوليا و کرامت نبوي وي قابل شمارش و توصيف نيست...».

۶) يوسف بن اسماعيل نبهاني (۱۳۵۰ق): «علي بن موسي از بزرگان ائمه و چراغان امت از اهل بيت نبوي و معدن علم و عرفان و کرم و جوانمردي بود. وي جايگاه والايي دارد و نام وي شهره است و کرامات زيادي دارد...».

۷) شيخ ياسين بن ابراهيم سنهوتي شافعي: « امام علي بن موسي الرضا (رضي الله عنه) از بزرگان و از بهترين سلاله است و خداوند با خلق چنين فردي قدرت خود را به نمايش گذاشته. هيچ فردي علي بن موسي را نمي‌تواند درک کند. وي والا مقام و در فضايل شهره است و کرامات بسياري دارد ...».

۸) ابوالفوز محمد بن امين بغدادي سُوِيدي: «ايشان در مدينه به دنيا آمد و کرامات ايشان بسيار و مناقبش مشهور است؛ به گونه‌ي که قلم از وصف تمامي آن عاجز است...».

۹) عباس بن علي بن نور الدين مکّي: «فضايل علي بن موسي هيچ حد و حصري نداشته...».

 

 گوشه‌ي از کرامات امام رضا (عليه السلام)

▪ بشارت پيامبر به حميده

امام رضا به برکت سفارش پيغمبر و عنايت ايشان به دنيا آمدند. در نقل‌هاي اهل سنت چنين آمده: زماني که حميده مادر امام کاظم، کنيزي به نام نجمه را از بازار خريداري کرد، پيامبر را در خواب ديد که به ايشان فرمود: «اين کنيز را به فرزندت (امام کاظم) هديه کن؛ همانا از اين کنيز، فرزندي به دنيا خواهد آمد که بهترين اهل زمين است». حميده نيز چنين کرد و امام، نام نجمه را به طاهره تغيير داد.

▪ معجزه‌ي در دوران حمل

مادر بزرگوار ايشان مي‌فرميد: هنگام حاملگي، سنگيني حمل را احساس نکردم و هنگام خواب، صداي تسبيح و تهليل و تقديس وي را مي‌شنيدم.

▪ مناجات امام در دوران طفوليت

مادر بزرگوار امام در ادامه مي‌فرمايد: زماني که ايشان به دنيا آمد، در حالي که دستانش را روي زمين گذاشته و سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کرده بود، لبانش تکان مي‌خورد، گويا مناجات خدا مي‌کرد. در اين حال پدر بزرگوارش آمد و به من گفت: «هنيئا لک کرامة ربَّکِ عزّوجل؛ مبارک باد بر تو کرامت خداوند». در اين حال فرزند را به ايشان داد و ايشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام دهانش را برداشت.

▪ هارون بر من چيره نمي‌شود

صفوان بن يحيي مي‌گويد: بعد از شهادت امام کاظم و امامت علي بن موسي الرضا (عليه السلام) از توطئه دوباره هارون عليه امام رضا (عليه السلام) مي‌ترسيديم. موضوع را به امام گفتيم. امام فرمود: هارون تلاش خود را انجام مي‌دهد، ولي کاري از پيش نمي‌برد.

صفوان مي‌گويد: يکي از معتمدين برايم نقل کرد: يحيي بن خالد برمکي به هارون الرشيد گفت: علي بن موسي ادعاي امامت مي‌کند (و با اين سخن قصد تحريک هارون را داشت). هارون در جواب گفت: آنچه با پدرش انجام داديم، بس است. آيا مي‌خواهيم همه آنها را بکشيم؟!

▪ محل دفن من و هارون يکي است

موسي بن عمران مي‌گويد: روزي علي بن موسي الرضا را در مسجد مدينه، در حالي ديدم که هارون مشغول سخنراني بوده امام به من فرمود: روزي را خواهي ديد که من و هارون در يک جا به خاک سپرده مي‌شويم.

امام در مکه نيز به اين مهم اشاره مي‌کند. حمزه بن جعفر ارجاني مي‌گويد: هارون الرشيد از يک درب و علي بن موسي الرضا از در ديگر مسجد الحرام خارج شدند. در اين هنگام امام رضا (عليه السلام) به هارون اشاره کرد و فرمود: الآن از هم دور هستيم، ولي ملاقاتمان نزديک است. اي طوس! همانا من و او را يک جا جمع مي‌کني.

▪ مأمون، امين را مي‌کشد

حسين بن ياسر مي‌گويد: روزي علي بن موسي الرضا به من فرمود: همانا عبدالله (مأمون) برادرش محمد (امين) را خواهد کشت. از امام پرسيدم: يعني عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمودند: بله، عبدالله مأمون، محمد امين را خواهد کشت. طبق پيشگويي امام اين اتفاق افتاد.

▪ همسرت دوقلو مي‌زايد

بکر بن صالح مي‌گويد: نزد امام رضا (عليه السلام) رفتم و به وي گفتم: همسرم ـ که خواهر محمد بن سنان از خواص و شيعيان شماست ـ حامله است و از شما مي‌خواهم دعا کنيد تا خداوند فرزند پسري به من دهد. امام فرمود: دو فرزند در راه است. از نزد امام رفتم و پيش خود گفتم: اسم يکي را محمد و ديگري را علي مي‌گذارم. در اين هنگام امام مرا فراخواند و بدون اينکه از من چيزي بپرسد، به من فرمود: اسم يکي را علي و ديگري را امّ عمرو بگذار. وقتي که به کوفه رسيدم، همسرم يک پسر و يک دختر به دنيا آورده بود و اسم آنها را همان‌ گونه که امام فرموده بود، گذاشتم. به مادرم گفتم: معني امّ عمرو چيست؟ پاسخ داد: مادر بزرگت امّ عمرو نام داشت.

▪ جعفر به زودي ثروتمند مي‌شود

حسين بن موسي مي‌گويد: عده‌ي از جوانان بني هاشم بوديم که نزد امام رضا نشسته بوديم که جعفر بن عمر علوي با شکل و قيافه فقيرانه بر ما گذشت. بعضي از ما با نگاه مسخره‌آميزي به حالت وي نگريستيم. امام رضا (عليه السلام) فرمود: به زودي مي‌بينيد زندگي وي تغيير کرده، اموالش زياد، خادمانش بسيار و ظاهرش آراسته شده است.

حسين بن موسي مي‌گويد: پس از گذشت يک ماه، والي مدينه عوض شد و او نزد ين والي مقام و منزلت خاصي پيدا کرد و زندگي‌اش همان‌گونه که امام فرموده بود، تغيير کرد و بعد از آن جعفر بن عمر علوي را احترام و براي وي دعا مي‌کرديم.

▪ خود را بري مرگ آماده کن!

حاکم نيشابوري به سند خودش از سعيد بن سعد نقل مي‌کند که روزي امام رضا (عليه السلام) به مردي نگهاي کرد و به او فرمود:

«يا عبدالله اوص بما تريد و استعد لما لابد منه فمات الرجل بعد ذلک بثلاثة يام[۱۹]؛ ي بنده خدا! وصيت خود را بکن و خود را بري چيزي که گريزي از آن نيست (مرگ)، آماده کن». راوي مي‌گويد: آن مرد پس از سه روز از دنيا رفت.

▪ خواب ابوحبيب

حاکم نيشابوري به سند خود از ابوحبيب نقل مي‌کند: روزي رسول الله را در خواب ـ در منزلي که حجاج در آن اتراق مي‌کنند ـ ديدم، به ايشان سلام کردم. نزد ايشان ظرفي از خرمي مدينه ـ که خرمي صيحاني نام داشت ـ بود. ايشان به من هيجده خرما دادند و من خوردم. پس از پايدار شدن مزه خرما در دهانم بود و آرزو مي‌کردم دوباره از آن بخورم. پس از بيست روز ابوالحسن علي بن موسي الرضا از مدينه به مکه آمد و در آن مکان نزول کرد و مردم براي ديدار وي شتافتند. من نيز به آنجا رفتم و ديدم يشان در همان‌جيي که پيامبر را در خواب ديدم، نشسته است: در حالي که ظرفي پر از خرمهاي مدينه و خرمي صيحاني نزد او بود. به امام سلام کردم و يشان مرا نزد خود فراخواند و مشتي از خرما به همان مقداري که پيامبر در خواب به من عطا فرموده بود، به من داد. به ايشان عرض کردم: زيادتر خرما بدهيد. امام فرمود: اگر رسول الله زيادتر مي‌داد، من هم به تو زيادتر مي‌دادم.

▪ سقوط دولت برمکيان

مسافر مي‌گويد: در سرزمين مني نزد امام نشسته بوديم. ناگهان يحيي بن خالد برمکي، در حالي که صورتش پوشيده و گرد و غبار بر آن نشسته بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: اينها بيچارگاني هستند که نمي‌دانند در اين سال چه اتفاقي بري آنها رخ خواهد داد. مسافر مي‌گويد: در همان سال برمکيان سقوط کردند و پيشگويي امام محقق شد. مسافر در ادامه مي‌گويد: امام فرمودند: و از ين عجيب‌تر من و هارون هستيم که شبيه اين دو انگشت هستيم (و امام انگشت سبابه و انگشت وسط را کنار هم گذاشتند). مسافر گفت: معني سخن امام در مورد هارون را نفهميدم؛ تا اينکه امام رضا (عليه السلام) رحلت کرد و کنار هارون به خاک سپرده شد.

▪ وليتعهدي من پايدار نيست

مديني مي‌گويد: هنگامي که امام رضا (عليه السلام) در مجلس بيعت وليتعهدي با لباس مخصوص نشسته بودند و سخنرانان صحبت مي‌کردند، نگهاي به بعضي از اصحاب خود کردند و ديدند يکي از اصحابشان از اين جريان (ولايتعهدي امام) بسيار خرسند و خوشحال است. امام به وي اشاره کرد و او را نزد خود طلبيد و درگوشي فرمودند: قلب خود را به اين وليت‌عهدي مشغول نکن و به آن دل نبند و خوشحالي نکن؛ چرا که اين امر باقي نمي‌ماند.

▪ توطئه‌گران رسوا مي‌شوند

زماني که مأمون، امام رضا (عليه السلام) را وليعهد و خليفه بعد از خود قرار داد، اطرافيان مأمون از کار خليفه ناراضي بودند و مي‌ترسيدند که خلافت از بني عباس خارج شود و به بني فاطمه بازگردد. لذا کينه و نفرت از امام رضا داشتند و منتظر فرصت بري ابراز ين نفرت و کينه بودند؛ تا ينکه قرار گذاشتند امام رضا هرگاه وارد بر خليفه مي‌شود و خادمان پرده را کنار مي‌زنند تا آن حضرت وارد شود، احدي به امام سلام نکند و به يشان احترام نگذارند و پرده را برندارند. بعد از ين تصميم، امام رضا طبق عادت روزانه وارد دالان شدند، اما آنان برخلاف تصميم خود، ناخودآگاه پرده را کنار زدند تا امام عبور کند. آنها همديگر را ملامت کردند که چرا پرده را کنار زده‌اند. قرار شد که روز بعد چنين نکنند. روز بعد امام رضا وارد شد و بر وي سلام کردند؛ اما پرده را برنداشتند. در اين هنگام باد شديدي وزيد و پرده را از حد معمول خود نيز بالاتر زد و امام وارد شد و هنگام خروج نيز همين اتفاق افتاد. آنان دانستند که امام نزد خداوند جايگاه ويژه‌ي دارد و سپس قرار گذاشتند که به آن حضرت خدمت کنند.

▪ رام شدن درندگان در برابر امام

قضيه زينب کذاب مورد اتفاق ناقلان شيعه و سني است و گوشه‌ي از عظمت و مقام والي امامت و وليت تکويني را به نميش مي‌گذارد. در نقل اين جريان اختلافاتي وجود دارد که به اصل آن لطمه وارد نمي‌کند. اختلاف در اين است که يا اين جريان در دوران امام رضا (عليه السلام) رخ داده يا امام هادي( ع)؟

در خراسان زني به نام زينب ادعا مي‌کرد که علوي و از نسل فاطمه زهرا(س) است. اين خبر به امام رضا (عليه السلام) رسيد. امام آن زن را احضار کرد و علوي بودن وي را تاييد نفرمود. آن زن امام را مسخره کرد و با کمال بي‌ادبي به امام گفت: تو نسب مرا زير سؤال بردي، من نيز نسب تو را زير سؤال مي‌برم. در آن دوران سلطان مکاني داشت که در آن درندگان بودند. آن مکان براي انتقام گرفتن از مفسدان و مجرمان بود. امام رضا (عليه السلام) آن زن را نزد سلطان حاضر کرد و فرمود: اين زن دروغگوست و بر علي و فاطمه دروغ مي‌بندد و از نسل اين دو نيست. اگر اين زن راست گفته و پاره تن فاطمه و علي باشد، بدنش بر درندگان حرام است. پس او را در ميان درندگان بيندازيد. اگر راستگو باشد، درندگان به وي نزديک نمي‌شوند و اگر دروغگو باشد، وي را مي‌درند. وقتي که زينب کذاب اين سخن را شنيد، پيش دستي کرد و به امام گفت: اگر راست مي‌گويي، خود تو داخل اين گودال شو. امام نيز بي‌هيچ سخني وارد گودال شد. مردم و سلطان از بالا نظاره‌گر ين جريان بودند. زماني که امام وارد گودال شد، گويا درندگان رام شدند و يک يک نزد امام آمدند و دم‌هاي خودشان را به نشانه تسليم در برابر امام به زمين گذاشتند و دست و پا و صورت امام را بوسيدند. امام از آنجا بيرون آمد و سلطان دستور داد تا زن را داخل گودال بيندازند. زن امتناع کرد. سلطان دستور داد تا وي را داخل گودال بيندازند و طعمه درندگان شود. بعد‌ها اين زن در خراسان به زينب کذاب مشهور شد.

مسعودي معتقد است: اين قضيه بري امام هادي اتفاق افتاده است. با اين حال اين واقعه به تعبير اهل سنت، خبر مشهور نزد شيعه است. بزرگان اهل سنت از جمله ابن حجر هيثمي اين قضيه را از بعضي حفاظ اهل سنت نقل کرده و ابو علي عمر بن يحيي علوي نيز اين جريان را قطعي دانسته و نقل آن از طريق اهل سنت را تاييد کرده است.

البته با توجه به بعضي قرائن ممکن است گفته شود اين جريان دو مرتبه (هم در زمان امام رضا (عليه السلام) و هم در زمان امام هادي(ع) اتفاق افتاده است.

 مشهد الرضا در کلام اهل سنت

ذهبي در مواضع متعدد از تأليفات خود درباره‌ي مشهد الرضا چنين اظهار نظر مي‌کند: «و لعلي بن موسي مشهدٌ بطوس يقصدونه بالزياره»، «و له مشهدٌٍ کبير بطوس يزار»، «و مشهد مقصودٌ بالزياره»

ابن عماد حنبلي دمشقي نيز مي‌گويد: «و له مشهدٌ کبير بطوس يزار».

برخورد بزرگان اهل سنت با مزار امام رضا (عليه السلام) نيز جالب و شگفت‌انگيز است؛ مانند بسيار زيارت کردن قبر امام رضااز سوي ابن حبان بستي (۳۵۴ق) و ابو علي ثقفي (۳۲۸ق) و تواضع و تضرعات بسيار ابوبکر بن خُزيمه (۳۱۱ق) که موجب شگفتي شاگردان وي شده بود.

۱) ابوبکر بن خزيمه (۳۱۱ق) و ابو علي ثقفي (۳۲۸ق): حاکم نيشابوري مي‌گويد:

«سَمِعتُ محمد بن المؤمل بن حسين بن عيسي يقول خرجنا مع امام اهل الحديث ابي بکر بن خزيمه و عديله ابو علي الثقفي مع جماعة من مشيخنا و هم اذ ذلک متوافرون الي زيارة قبر علي بن موسي الرضا بطوس، قال: فريت من تعظيمه (ابن خُزَيمه) لتلک البقعه و تواضعه لها و تضرعه عندها ماتحيرنا؛ حاکم مي‌گويد: از محمد بن مؤمل شنيدم: روزي با پيشوي اهل حديث ابوبکر بن خزيمه و ابو علي ثقفي و ديگر مشيخ خود به زيارت قبر علي بن موسي الرضا به طوس رفتيم؛ در حالي که آنها بسيار به زيارت قبر يشان مي‌رفتند. محمد بن مومل مي‌گويد: احترام و بزرگداشت و تواضع و گريه و زاري ابن خزيمه نزد قبر علي بن موسي همگي را شگفت‌زده کرده بود.

ابن خزيمه نزد اهل سنت جايگاه ويژه‌ي دارد؛ به گونه‌ي که از وي «شيخ الاسلام، امام الائمه، حافظ، حجه، فقيه، بي‌نظير، زنده کننده سنت رسول الله»، تعبير کرده‌اند و او در علم حديث و فقه و اتقان ضرب المثل است.

در مورد ابو علي ثقفي نيز ـ که از نوادگان حجاج بن يوسف است ـ تعابيري چون: «امام، محدث، فقيه، علامه، شيخ خراسان، مدرس فقه شافعي در خراسان، امام در اکثر علوم شرعي، حجت خدا بر خلق در دوران خودش» به کار رفته که نشان دهنده اهميت و جايگاه اين شخصيت نزد عامه است.

۲) ابن حبّان بُستي (۳۵۴ق): «علي بن موسي الرضا از بزرگان و عقلا و نخبگان و بزرگواران اهل بيت و بني هاشم است. اگر از وي روايتي شود، واجب است حديثش معتبر شناخته شود.... . من به دفعات قبر يشان را زيارت کرده‌ام. زماني که در طوس بودم، هر مشکلي برايم رخ مي‌داد، قبر علي بن موسي الرضا را ـ که درود خدا بر جدش و خودش باد ـ زيارت مي‌کردم و براي برطرف شدن مشکلم دعا مي‌کردم و دعايم مستجاب و مشکلم حل مي‌شد. اين کار را به دفعات تجربه کردم و جواب گرفتم. خداوند ما را بر محبت مصطفي و اهل بيتش ـ که درود خدا بر او اهل بيتش باد ـ بميراند».

ابن حبان بستي نيز از اهل سنت جايگاه والايي دارد؛ به گونه‌ي که از وي به «امام، علامه، حافظ، شيخ خراسان، يکي از استوانه‌هاي علم در فقه و لغت و حديث، و از عقلي رجال» تعبير کرده‌اند.

اين جملات حاکي از نفوذ معنوي امام رضا (عليه السلام) بر قلوب است و پس از گذشت ساليان از شهادت ايشان، قبر و بارگاه ملکوتي ايشان مورد توجه خاص و عام است و کساني چون ابن خزيمه و ابن حبان علاوه بر زيارت قبر امام رضا (عليه السلام) به ايشان متوسل مي‌شدند و براي رفع مشکلات مادي و معنوي خود به اين مکان مقدس پناه مي‌بردند.

 

پيشگويي چگونگي شهادت

زماني که مأمون به سبب بيماري نتوانست نماز عيد را بخواند، از امام رضا (عليه السلام) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند. امام در حالي که پيراهن کوتاه سفيد و عمامه سفيد پوشيده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در ميان راه با صداي بلند مي‌فرمود: «السلام علي ابوي آدم و نوح، السلام علي ابوي ابراهيم و اسماعيل، السلام علي ابوي محمد و علي، السلام علي عباد الله الصالحين». مردم به طرف امام هجوم مي‌آوردند و دست ايشان را مي‌بوسيدند و ازايشان تجليل مي‌کردند. در اين هنگام به خليفه خبر رسيد که اگر اين وضعيت ادامه يابد، خلافت از دست تو خارج مي‌شود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانيد و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبي مهم به هرثمة بن اعين ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بيت و در خدمت امام رضا (عليه السلام) بود ـ فرمود. هرثمه مي‌گويد: روزي سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبيد و فرمود: اي هرثمه! مي‌خواهم تو را از مطلبي آگاه سازم که بايد نزد تو پنهان بماند و تا زماني که زنده هستم، آن را بري کسي فاش نکني، اگر فاش کني، من دشمن تو پيش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخني نگويم. امام فرمود: اي هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزديک شده. همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنيا خواهم رفت. خليفه مي‌خواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشيد قرار دهد، اما خداوند نمي‌گذارد و زمين اجازه چنين کاري را نمي‌دهد و هر چه بکوشند تا زمين را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نمي‌توانند و اين مطلب را بعد خوهاي ديد. ي هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهايز من بري دفن، مأمون را از اين مسائلي که گفتم، آگاه کن تا مرا بيشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسي بر من نماز نخواند؛ تا اين‌که عرب ناشناسي به سرعت از صحرا به طرف جنازه من دويد و در حالي که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله مي‌زند، بر جنازه من نماز مي‌خواند. شما نيز با او به نماز بايستيد و پس از نماز مرا در مکاني که مشخص کرده‌ام، دفن کنيد. اي هرثمه! واي بر تو که اين مطالب را قبل از وفاتم به کسي بگويي.

هرثمه مي‌گويد: مدتي نگذشت که تمامي اين جريانات اتفاق افتاد و (امام) رضا نزد خليفه انگور و انار مسموم خورد‌ و از دنيا رفت. هرثمه مي‌گويد: طبق فرمايش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهيز جنازه‌ام اين مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، ديدم که وي در فراق امام رضا (عليه السلام) دستمال در دست دارد و گريه مي‌کند. به وي گفتم: اي خليفه! اجازه مي‌دهيد مطلبي را بگويم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم (امام)رضا سرّي را در دوران حياتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامي که زنده است، براي کسي بازگو نکنم. آن گاه قضيه را براي مأمون تعريف کردم. وقتي که مأمون از اين قضيه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهيز و آماده شود و همراه وي آماده خواندن نماز برايشان شديم. در اين هنگام فردي ناشناس با همان مشخصاتي که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هيچ کس صحبتي نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نيز با وي نماز خواندند. خليفه دستور داد که وي را شناسايي کنند و نزد وي بياورند، اما اثري از وي و شتر او نبود. سپس خليفه دستور داد پشت قبر هارون الرشيد قبري حفر کنند. هرثمه به خليفه گفت: يا شما را به سخنان علي بن موسي الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: مي‌خواهم ببينم سخن وي راست است يا خير.

در اين هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گويا زمين از صخره سخت‌تر شده بود؛ به گونه‌ي که تعجب حاضران را برانگيخت. مأمون به صدق سخن علي بن موسي الرضا پي‌برد و به من گفت مکاني را که علي بن موسي الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وي نشان دادم و همين که خاک را کنار زديم، قبرهاي طبقه بندي شده و آماده را ديديم، با همان مشخصاتي که علي بن موسي الرضا فرموده بود.

زماني که مأمون اين وضعيت را ديد، بسيار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمين فرو رفت و آن مکان خشکيد. سپس امام را داخل قبر گذاشتيم و خاک روي آن ريختيم. بعد از اين جريان خليفه هميشه از چيزي که ديده و از من شنيده بود، با شگفتي ياد مي‌کرد و تأسف و حسرت مي‌خورد و هر گاه با وي خلوت مي‌کردم، از من تقاضا مي‌کرد تا قضيه را تعريف کنم و با تأسف مي‌گفت: )انا لله و انا اليه راجعون .

 

منابع:

  • بحار الانوار، ج 49، ص 173. ح 12.
  • از عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 154-178.
  • اخبار و آثار حضرت امام رضا عليه السلام ص 600 تا 614.

 

 

 مهدي راثي فومني

کارشناس امور مبلغين اداره کل تبليغات اسلامي گيلان 

 

 

دوشنبه 11 بهمن 1389 - 10:4


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری