چهارشنبه 27 شهريور 1398 - 20:16
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

طلايه‌دار ولايت (كوتاهه‌هايي از زندگاني امام علي(ع))

 

طلايه‌دار ولايت (كوتاهه‌هايي از زندگاني امام علي(ع))

مهدي قزلي

شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي وابسته به مؤسسه اميركبير، 1389

قيمت 1600 تومان

هيچ‌كس در اين عالم به پيامبر نزديك‌تر از علي نبود. هيچ‌كس هم نيست كه اين حقيقت ظاهرتر از آفتاب نيم روز را رد كند. نزديكي به پيامبري كه از روي هواي نفس كاري نمي‌كند براي امتي كه او را اسوه حسنه داند يك غنيمت است. و اگر علي هيچ فضيلتي جز همين نزديكي به پيامبر آخرين نداشت، بايد مورد تكريم بزرگان اين امت مي‌بود.

علي سرشار از فضيلت‌هايي بود كه داشتن برخي از آن‌ها براي رستگاري يك ملت هم كافي بود. اذعان به اين امر توسط كساني كه خون‌هاي جاهليت هنوز در رگ‌هايشان جاري بود، باعث مي‌شد از دور قدرت خارج و در سايه عدالت علي نابود شوند. اين شد كه برادر و وصي پيامبر در فشار سياسي بي‌سابقه‌اي خانه‌نشين شد و تا مدت‌ها فقط نقش يك مشاور را بازي مي‌كرد.

مشاوري كه مشورت‌هايش ضمانت اجرايي هم نداشت. اين مجال سعي دارد فرصتي براي خواننده باشد تا با سير در زندگاني آن حضرت از بزرگي و مظلوميتش يادي عبرت‌آموز كند.

اين مجموعه دومين كتاب از سري مجموعه‌هاي زندگاني چهارده‌معصوم مي‌باشد. نويسنده طبق روال معمول از زمان تولد حضرت علي(ع) و با همان نثر روان نگارش را شروع كرده است:

«درد زايمان، فاطمه دختر اسد، زن ابوطالب را بي‌تاب كرد. خودش را رساند به خانه كعبه و گفت: خدايا من به تو و همه فرستادگانت ايمان دارم خدايا به حق كي كه اين خانه را ساخته و به حق اين بچه‌اي كه در شكمم است، به دنيا آمدنش را آسان كن.

يك دفعه ديوار پشت خانه كعبه شكافته شد، زن ابوطالب داخل شد و ديوار دوباره بسته شد. مردمي كه آنجا بودند و ماجرا را مي‌ديدند، ترسان و حيران دويدند سمت كعبه، بعد كليد‌دار آوردند تا قفل را باز كند ولي باز نشد.

خبر اين اتفاق توي شهر پيچيد، سه روز تمام، مردم توي كوچه و بازار درباره آن حرف مي‌زند. روز چهارم فاطمه از همان جايي كه داخل شده بود، بيرون آمد، با نوزادي در بغل، هر دو سالم و سرحال.

گفتند: چه شد؟ كجا بودي؟ غذا را چه مي‌كردي؟

گفت: داخل خانه خدا شد. مهمانش بودم و از غذاها و ميوه‌هاي بهشتي مي‌خوردم. بيرون كه مي‌آمدم هم يك نفر انگار مي‌گفت اسم اين پسر را بگذار علي.

علي اولين و آخرين كسي بود كه افتخار به دنيا آمدن در كعبه را به دست آورد.»

نگارنده در ادامه به ماجراهاي مهم زندگي حضرت علي(ع) از جمله قحطي در مكه، سرپرستي حضرت علي(ع) توسط پيامبر، مسلمان شدن حضرت علي، ماجراي دارالندوه، پيمان اخوت، جنگ بدر، احد، خندق، فتح خيبر، فتح مكه و... اشاره كرده است.

نويسنده به عدالت حضرت در كتاب بارها اشاره كرده است چنانچه در قسمتي از كتاب چنين آورده است: «در زمان خليفه دوم كسي از حضرت علي شكايت كرده بود. قاضي به او گفت اي ابوالحسن كنار شاكي بنشين بعد قضاوت انجام شد و تمام شد.

علي محكوم نشده بود ولي عصباني بود و چهره‌اش در هم فرو رفته بود. قاض از او پرسيد: از دادگاه ناراحت هستي؟

حضرت جواب داد: بله ناراحتم. چرا شاكي را با اسم صدا كردي و مرا با كنيه، بايد م را هم علي صدا مي‌كردي نه ابوالحسن. اين كارت عدالت نبود.

قاضي مانده بود متعجب.

گفت: پدر و مادرم فداي شما كه خدا بوسيله شما ما را هدايت كرد.»

ماجراهايي از جمله فوت پيامبر، خلافت و جانشيني پيامبر، تشكيل شوراي شش‌نفره، خلافت عثمان، خلاف‌كاري‌هاي عثمان، ماجراي قتل عثمان و به خلافت رسيدن علي(ع)، جنگ جمل، صفين و نهروان و... در ادامه كتاب آمده است.

«يك روز نماز اميرالمؤمنين كه تمام شد، زني آمد و خودش را رساند به او. از ظلمي كه فرماندار امام كرده بود گفت و شكايت كرد.

امام همان جا نشست گريه كرد و گفت: خدايا تو شاهدي كه من به آن‌ها دستور ندادم به مردم ظلم كنند و حق تو را نديده بگيرند.

بعد نامه عزل فرماندار را نوشت و داد دست همان زن تا ببرد به شهرستان.»

روزي اميرالمؤمنين همراه خدمتكارش قنبر براي خريد لباس به بازار بزازها رفته بودند. فروشنده اول او را شناخت. علي براي اينكه مقام و منزلتش در معامله اثر نكند، به مغازه ديگري رفت. دو لباس خريد يكي دو درهم و يكي به قيمت سه درهم. لباس سه درهمي را داد به قنبر.

قنبر گفت: شما با مردم حشر و نشر داريد، منبر مي‌رويد، اين لباس براي شما لازم‌تر است.

امام جواب داد: عوضش تو جوان هستي و به قشنگي و زيبايي علاقه داري.

مؤلف در پايان به شهادت حضرت اشاره مي‌كند و مي‌گويد: توي بستر بود. سرش را بسته بودند. چند لحظه قبلش طبيب سر امام را معاينه كرد و گفت كه امام وصيت كند. اميرالمؤمنين هم پسرش حسن را صدا كرد و گفت: به پسر ملجم‌ آب و غذا بدهيد، با او خوش رفتار باشيد، اگر سالم شدم كه اختيارش با خودم است، اگر خواست مي‌بخشم و اگر خواستم قصاص مي‌كنم. اگر هم از دنيا رفتم، يادت باشد يك ضربه زده، يك ضربه بيشتر نزنيد. نكند به بهانه خون‌خواهي من دست به كشتار مردم بزنيد، نكند قاتلم را مثله كنيد.

 

 

 

 

دوشنبه 11 بهمن 1389 - 9:31


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری