دوشنبه 1 آبان 1396 - 20:47
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

رو در رو با متافيزيک

 

 نقد يک فيلم مطرح سينماي وحشت: «آب سياه»(والتر سالس، 2005)


در نماي اول فيلم در زير باران، والديني را مي بينيم که بچه هايشان را از مدرسه به خانه مي برند. سپس با حرکت دوربين به سمت راست، دختربچه اي تنها، زير باران و چتر به دست، داخل کادر مي آيد که والدينش هنوز نيامده اند. در اين نما، حرکت پرشتاب ديگران، و سکون دختر، تنهايي اش را موکد مي کند. سالس در همين نماي اول به خوبي تم فيلم و فرجام آن را باز مي تابد: تنهايي و غم يک دختر بچه از غيبت و فقدان مادرش.

بعدا متوجه مي شويم، صحنه اول فيلم متعلق به گذشته شخصيت اصلي فيلم(دايا ويليامز با بازي جنيفر کانلي) بوده است. داستان فيلم به تدريج به سمت فضايي تيره و دلگير حرکت مي کند. نمايي از پشت شيشه قطار هوايي را به ياد بياوريم که دختر بچه با ناراحتي و حسرت در حال ترک کردن بچه هاي هم محلي اش است.  بعد نمايي از شهرکي تيره و فقير نشين از جزيره روزولت آيلند در نيويورک را مي بينيم، گويي براي اولين بار است که از فضاي پر زرق و برق منهتن ثروتمند( که در فيلم هاي آمريکايي به وفور ديده ايم) فاصله گرفته ايم و ناديده هاي شهر نيويورک را عريان، بر پرده سينما شاهد هستيم.

سپس با ادامه فيلم مادر باز هم گذشته اش را به خاطر مي آورد که در کودکي دير به دنبالش آمده اند(ادامه نماي آغازين فيلم) و بعدا او را  با خشونت و کشان کشان به سمت ماشين مي برند و به تدريج در طول فيلم متوجه مي شويم که در نهايت مادرش هم اورا ترک مي کند.

اينکه چهره کودکي مادر بسيار شبيه چهره دختر مرده(ناتاشا) است( که مادرش او را در اقدامي مشابه ترک کرده است.) و همچنين شيوه پايان يافتن فيلم و تنها ماندن دختر بچه(سسي)، سرنوشت اين سه شخصيت را بسيار به هم شبيه کرده است. در حقيقت اين سه نفر در مقاطع زماني متفاوت، تجربيات يکساني را از سر مي گذرانند و سرنوشت مشابهي برايشان رقم مي خورد.

در اولين ديدار  مادر و دختر از آپارتمان، دختر بچه متوجه لکه اي روي سقف مي شود، گويي او با غريزه کودکانه اش از همان ابتدا به غير عادي بودن لکه پي مي برد، چيزي که شايد براي بزرگترها قابل تشخيص نباشد. فضاي فيلم، مانند فضاي آشناي آثار سينماي وحشت، هميشه باراني و دلگير است که چنين فضاسازي بسيار متناسب با مضمون فيلم و حال و هواي داستان است.

در طول فيلم مرتب بر عنصر آب تاکيد مي شود. مخزن آب، شير آب، حمام، ماشين لباس شويي، باران و حتي جزيره محل زندگي مادر و دختر که وسط آب قرار دارد، همگي مستقيم يا غير مستقيم به عنصر آب، اشاره دارند. اين تاکيد بر «آب» از طرفي به مضمون و داستان فيلم باز مي گردد و از سويي ديگر مربوط به کتاب کوجي سوزوکي، نويسنده ژاپني مي شود که فيلمنامه از روي آن اقتباس شده است. سوزوکي درباره استفاده از آب در داستانهايش مي گويد:«هنگامي که از کنار آب رد مي شوي، متولد شدن اشباح را حس مي کني.» در فرهنگ ژاپني پيوند نزديکي ميان آب و پديده هاي متافيزيکي وجود دارد.

يکي ديگر از تمهيدات موثر در فضاسازي فيلم، استفاده پيوسته و تاثير گذار از نماي بيروني ساختمان تيره  و مخوف محل زندگي مادر و دختر است که چون سايه شومي در سراسر فيلم حضور مسلط و قاهر دارد، مي توان به نماهايي هوايي از اين ساختمان در سراسر فيلم اشاره کرد، همچنين نمايي را به ياد بياوريم که مادر، دخترش را از مدرسه باز مي گرداند و به بالاي سرش نگاه مي کند و در نمايي سر بالا(لو انگل) از نقطه نظر او ساختمان  را چون هيولايي مسلط بر آنها مي بينيم يا تصويري از ناله مادر، پس از کابوسش قطع مي شود به نمايي هوايي از ساختمان، که صداي ناله مادر روي آن مي پيچد.

در طول فيلم روح ناتاشا(دختربچه فوت شده) به تدريج خانه را تسخير مي کند. تصرف خانه يکي از تم هاي مهم سينماي وحشت است. خانه اولين و آخرين پناهگاه هر فردي است و مورد تهديد واقع شدن اين پناهگاه به معناي حد نهايي، ناامني و خطر است. ظهور تدريجي روح در خانه با نشانه هايي چون ريختن مو از شير آب به داخل ليوان شروع شده،  و سپس با نشت آب سياه و گسترش آن در خانه و سرانجام ظهور روح ناتاشا همراه مي شود.

فيلم آب سياه گاه اسير کليشه هاي سينماي وحشت مي شود. مانند صحنه هاي به ظاهر دلهره آوري که در آنها، خطر جدي و نزديک به نظر مي رسد ولي بعد تماشاگر در مي يابد که اصولا خطري در کار نبوده است. مثل صحنه اي که درب آسانسور به شيوه اي ناگهاني و هراس آور باز مي شود، اما پس از آن، تماشاگر تنها خود را با سرايدار ساختمان روبرو مي بيند يا وقتي مادر به آپارتمان طبقه بالا مي رود تا سر و گوشي آب دهد، ناگهان داخل حمام، از پشت سر او سرايدار ظاهر مي شود که باز ترسي زايد و تحميلي به تماشاگر القا مي شود يا مثلا تصوير ديجيتالي از چهره دختر فوت شده که از داخل ماشين لباس شويي فرياد مي زند هر چند حسي از ترس، به تماشاگر منتقل مي کند ولي جلوه هاي ويژه اش به راحتي قابل تمييز از تصاوير واقعي است و توي ذوق مي زند.

 مسئله اختلافات زناشويي و متارکه، در آب سياه، از فيلم حلقه(گور وربينسکي) مي آيد. البته آب سياه در صحنه اي که دختر بچه(ناتاشا) بصورت تصادفي داخل مخزن آب مي افتد خلاف مسير فيلم حلقه حرکت مي کند. دختر بچه فيلم حلقه به قتل رسيده بود ولي دختر در آب سياه مرگي کاملا تصادفي دارد و اين نکته تماشاگر را در پايان فيلم سرخورده مي کند چرا که تماشاگر در آن سوي مهابت و جلوه هاي مخوف آب سياه به دنبال حل معمايي پيچيده تر و پر رمز و رازتر است و اين پايان تصادفي به هيچ وجه پاسخ گوي انتظاراتش  نيست.

در برخي از صحنه ها هم فيلم، ضد کليشه ها عمل مي کند. مانند صحنه اي که دختربچه در دستشويي مي خواهد دستش را بشويد و به تدريج آب، سياه رنگ مي شود، سپس سايه ناتاشا ظاهر شده و در دستشويي بسته مي شود و ادامه اين صحنه هراس آور برخلاف صحنه هاي مشابه در بسياري از فيلم هاي ترسناک،  به ذهن تماشاگر سپرده شده است.

در مورد دوري جستن از کليشه ها حتي مي توان وارد جزييات شد. مثلا شخصيت مادر برخلاف بسياري از فيلم هاي ترسناک با چشم هاي گرد و از حدقه در آمده از خواب نمي پرد بلکه با چهره اي معمولي و کمي مضطرب  از خواب بر مي خيزد مثل حالتي که به طور معمول همه از کابوس بيدار مي شوند.

يکي از تمهيدات مهم و ضد کليشه فيلم مرگ قهرمان، در پايان داستان است. مادر براي حفاظت از جان دخترش، حاضر مي شود که بميرد و مادر دختر مرده(ناتاشا) باشد. چهره گريان سسي که مادرش را پس از مرگ  مي بيند، که دارد براي ناتاشا قصه مي خواند از تصاوير به ياد ماندني فيلم است.

وقتي سسي مي خواهد آپارتمان را ترک کند، در آسانسور با روح مادرش ملاقات کرده، و مادر، او را نوازش مي کند. اين صحنه نشان مي دهد که مادر به طور کامل او را ترک نکرده، اما به هر حال مرگ مادر و پيوستن او به عالم ارواح با فرمول هميشگي پايان خوش، جور در نمي آيد و نشان از پرداخت متفاوت فيلمساز دارد.

 حتي در برخي از آثار مشابه سينماي وحشت مانند فيلم حلقه، قهرمان در نهايت، زنده مي ماند ولي اينجا کارگردان به پايان فيلمش تلخي خاصي بخشيده است. وقتي پدر و دختر، خانه را براي هميشه ترک مي کنند و به طرف ماشين مي روند از نمايي سرازير(هاي انگل) که از بالاي ساختمان گرفته شده، آنها را براي آخرين بار مي بينيم. زاويه دوربين در اين نما، چنين القا مي کند که گويي سرانجام ساختمان مخوف، بر زندگي اين دختربچه چيره گشته است.

والتر سالس کارگردان برزيلي و سازنده آثار متفاوت و شاخصي چون ايستگاه مرکزي، آوريل در هم شکسته و خاطرات موتور سيکلت، گويي نتوانسته در برابر وسوسه فيلمسازي در آمريکا مقاومت کند و يک فيلم ترسناک هاليوودي ساخته است. با رويکرد متفاوت سالس در کارگرداني، در مجموع آب سياه فيلمي متفاوت در سينماي وحشت است که هر چند گاهي از کليشه ها پيروي مي کند ولي نوآوري و خلاقيت هم در آن کم نيست.

 آب سياه به خوبي هيجان و اضطرابي تدريجي و فزاينده را به تماشاگر منتقل مي کند، به خصوص با پايان ضد کليشه اش، تا حدودي نظر تماشاگر جدي تر را هم جلب مي کند.

 

 

 

چهارشنبه 6 بهمن 1389 - 10:48


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری