دوشنبه 1 بهمن 1397 - 19:12
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

يك مرد يك زندگي

 

يك مرد يك زندگي (بر اساس زندگي شهيد محمدحسين نظرنژاد)

حسين نيري

انتشارت سوره مهر، 1389

شابك: 3-957-506-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

وقتي مي‌خواهيم از سرزميني بهتر بدانيم بايد قصه زندگي آدم‌هايش را بخوانيم. اگر چه مي‌دانيم ورق ورق تاريخ، شرح حماسه‌هاي مردم اين سرزمين است. اما شايد هيچ دوراني را مثل سال‌هاي دفاع مقدس تجربه نكرده باشند. انگار در اين سال‌ها فرماندهان به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردند پاداش‌هاي دنيوي بود.

نه مدالي به سينه داشتند و نه حرف‌هاي عجيب و غريب مي‌زدند. باوركردني نيست كه گاه تا آخرين لحظات زندگي براي عده‌اي ناشناس باقي مي‌ماندند.

قصه فرماندهان، قصه واقعي مردان پارسا و شجاع اين سرزمين است.

كتاب «يك مرد يك زندگي» از مجموعه كتاب‌هاي قصه فرماندهان است كه بر اساس زندگي شهيد محمدحسن نظرنژاد تهيه و تنظيم يافته است.

شهيد نظرنژاد در سوم خرداد 1325 در روستايي به نام «بوته‌مرده» از توابع شهري به نام فريمان در شمال شرق ايران به دنيا آمد.

وي قبل از انقلاب كشتي‌گير معروفي بود و حتي چند مقام استاني و كشوري نيز به دست آورده بود، و در سال 1357 براي حفاظت از انقلابي كه آرزويش را داشت راهي كردستان، گنبد و سيستان و بلوچستان شد.

با شروع جنگ مشتاقانه به سوي جنوب كشور شتافت و فرمانده گردان، فرمانده محور و مسئول عمليات لشكر بچه‌هاي خراسان شد.

وي حتي غيررسمي جانشين لشكر هم بود. بعد از پايان جنگ شهيد نظرنژاد 160 تركش توپ و خمپاره در بدن داشت و در جراحي‌هاي مختلفي كه بر روي بدنش انجام داد 57 تا از اين تركش‌ها را از بدنش خارج كردند.

شهيد نظرنژاد به خاطر سن و سال زيادي كه نسبت به بقيه بسيجي‌ها داشت و براي آن‌ها مثل پدري مهربان و صميمي بود به بابانظر معروف بود.

نويسنده زندگي بابانظر را در 9 بخش با عناويني همچون؛ بره خال‌خالي، جشنواره طوس، جنگ در كوهستان، مهمانان ناخوانده، كشتي با فرمانده عراقي، آهاي بچه مشهدي‌ها، جشعمي؛ دردانه صدام، خداحافظ شريفي و سيدعلي ابراهيمي و يك پايان تنظيم كرده است.

در بخش اول نويسنده به خاطر‌ه‌اي كه يكي از دوستان شهيد نظرنژاد درباره جوانمردي و پهلواني وي است را بازگو مي‌كند و اينكه در روستايشان مراسم عروسي بوده و قرار بود با شهيد بابانظر كشتي بگيرد و هر كه برنده شد يك بره خال‌خالي جايزه بگيرد و شهيد بابانظر به خاطر حفظ آبوي پهلوان سابق كاري مي‌كند كه بازنده كشتي باشد:

«... كار سخت شد. دستان هردومان، دور ديگري گره شده بود. انگار دو مار بوديم كه به هم مي‌پيچيديم و چرخ مي‌خورديم. يكباره فشار آورد؛ طوري كه نفسم گرفت. خواستم بلندش كنم و او را بر زمين بكوبم نتوانستم. طوري مرا چسبيده بود كه فهميدم كارم تمام است. همانطور كه سرهامان كنار هم بود نمي‌دانم چه شد كه آهسته گفت: پهلوان. نمي‌دانم در صدايم چه بود كه دستانش شل شد. نفسي كشيدم و بلندش كردم. نفهميدم چه شد فقط صداي هلهله‌ي مردم به گوشم مي‌خورد و صداي ساز و آواز و دهل!...»

در بخش دوم نويسنده به يك خاطره از انقلاب سال 1357 كه به جشنواره طوس برمي‌گردد، اشاره مي‌كند كه در قسمتي از آن اين چنين آمده است:

«... بابانظر همان جا شروع كرد به صحبت، سرش را آورد بيخ گوشم و گفت: قرار است از اين مسابقه سوءاستفاده كنند و تبليغا راه بيندازند، مثلاً بگويند در مشهد، همه چيز سرجايش است. كسي هم تا حالا توي تظاهرات كشته نشده ما بايد كاري كنيم...

... راه افتاديم. حواسم به بابانظر بود. با آن هيكل توپر، سنگين راه مي‌رفت انگار نمي‌توانست قدم از قدم بردارد.

نزديك عكس شاه كه شديم، بابانظر برگشت. چشمانش وادريده بود، وحشت كردم. گفتم الان است كه كاري بكند و من نتوانم جلويش را بگيرم. گفت: من از جلوي عكس اين مردك رژه نمي‌روم!

عكس شاه را مي‌گفت. نمي‌دانيد چه حالي داشتم، رسيده نرسيده، جلوي عكس، يك دفعه برگشت و نعره كشيد چنان نعره‌اي كه ناگهان سالن ساكت شد...»

در ادامه نگارنده بر دلاوري‌ها و شجاعت‌هاي شهيد بابانظر در جنگ عملياتي كه در آن شهيد بابانظر با شهيد چمران آشنا مي‌شودف رشادت‌ وي در جنگ كوهستان، كشتي تن به تن با فرمانده‌ عراقي و شهيد شدن دو تن از بهترين دوستانش در دوران جنگ اشاره مي‌كند.

نويسنده درباره دلاوري شهيد بابانظر با فرمانده عراقي مي‌نويسد:

«... فرمانده عراقي، با شنيدن صداي پاي بابانظر برگشت، تا آمد به خود بجنبد و اسلحه‌اش را مسلح كند، بابانظر پريد رويش و اسلحه‌اش را با لگد پرت رد يك طرف. فرمانده عراقي مي‌دانست كه اگر بماند، بقيه هم مي‌رسند از هر طرف خواست فرار كند، بابانظر جلويش درآمد. دست آخر، دو فرمانده دست به يقه شدند. بچه‌ها، ناباورانه خيره بودند به آن صحنه. به يكي از بچه‌ها كه نشانه‌گيري‌اش حرف نداشت ماجرا را هول هولي گفتم و بر سرش فرياد زدم كه فرمانده عراقي را بزند. نشست رو زانو و نشانه‌گيري كرد. دو سرباز خواست ماشه را بچكند نتوانست. داد زدم چه كار مي‌كني؟

گفت كه نمي‌تواند خطرناك است و ممكن است بابانظر را اشتباهي بزند. راست مي‌گفت آن‌ها بدجوري بهم چسبيده بودند.

فرمانده عراقي با آن قد و قواره بزرگش، كمر بابانظر را چسبيده بود. معلوم بود مي‌خواهد او را از جا بكند و به زمين بكوبد. انگار پاهاي بابانظر به زمين چسبيده. هر آن مي‌گفتم الان است كه كمر بابانظر براي بار دوم بشكند. در عمليات قبلي، كمرش شكسته بود و خدا خواست كه فلج نشد. اما ديگر آن توان سابق را نداشت...»

مؤلف فصل آخر درباره شهادت بابانظر مي‌گويد: «سال 1375، قرار شد براي انجام مأموريتي به كردستان برود. با اينكه جنگ تمام شده بود اما بعضي از نيروهاي او در يكي از ارتفاعات مرزي اين استان مستقر بودند.

بابانظر وقتي به بالاي ارتفاعات رسيد، به علت كمبود فشار هوا، دچار تنگي نفس شد، هر چند آمبولانس با سرعت به طرف بيمارستان حركت كرد اما دير شده بود.

او را به مشهد برگرداندند و درست ده سال پس از شهادت شريفي و ابراهيمي- دو تن از بهترين ياران و دوستان بابانظر در دوران جنگ در كنار آن‌ها آرام گرفت.

 

 

 

 

چهارشنبه 29 دی 1389 - 13:59


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری