چهارشنبه 3 بهمن 1397 - 10:24
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

تكرار (نمايشنامه)

 

تكرار (نمايشنامه)

جمشيد خانيان

كتاب‌هاي سيمرغ وابسته به مؤسسه انتشارات اميركبير، 1388

شابك: 3-1254-00-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

جنگ كه آغاز شد جوانان داوطلب براي دفاع و دفع تجاوز دشمن تا دندان مسلح به سوي جبهه‌هاي جنگ شتافتند، و آن‌ها كه ذوق و شوقي براي نوشتن در خود ديدند از همان آغاز جنگ قلم به دست گرفتند و بدون برنامه از پيش تعيين شده نخستين داستان‌هاي جنگ تحميلي و دفاع مقدس را آفريدند. نوقلمان جوان ديده از نخستين ماه‌هاي وقوع تجاوز به خاك ايران اسلامي به سوي تجربه‌اي عظيم و فراسوي حيات متعارف پرتاب شدند و نخستين گام‌ها را براي خلق داستان در اين تجربه سترگ و در اين وادي كشف و شهود معناها و شعود ايماني و آرماني در زندگي فردي و جمعي خود در جبهه‌ها برداشتند. بخش بزرگي از شبه داستان‌ها، داستان‌هاي كوتاه و بلند در آن روزگار و به اقتضاي برفي الزام‌هاي برآمده از غيرت ديني و ميهني نوشته مي‌شد،...

اكنون با گذشت آن روزها و فاصله گرفتن از آن دوران مجال لازم براي رؤيت كل مجموعه آن رويداد بزرگ و درك هر چه دقيق‌تر و روشن‌تر جز به جز آن حماسه عظيم فراهم آمده است، و در گوشه و كنار كشور شاهد تلاش خلاق داستان‌نويسان جوان و نوقلمان با ذوق و هوشمندي هستيم تا درباره حماسه‌هاي هشت سال دفاع مقدس آثاري ارزشمند حول مضمون‌هاي مربوط به جنگ و دفاع مقدس خلق نمايند.

مجموعه «روايت ديگر» با ورود به حوزه داستان، داستان كوتاه، نمايشنامه، فيلمنامه و نقد ادبي دفاع مقدس پنجره‌اي تازه در مقابل خواننده مي‌گشايد تا نويسندگان جنگ ديده را در كنار نوقلمان و جوانان نويسنده امروزي قرار دهد...

نمايشنامه «تكرار» نيز هشتمين نمايشنامه از سري مجموعه روايت ديگر است، و نمايشنامه‌اي است كه با مرور خاطرات يك غواص در دايره كلمه‌ها و ثبت آن توسط يك ضبط صوت كوچك، شكل مي‌گيرد.

خالد تنها شخصيت اين نمايشنامه سعي مي‌كند با برون‌ريزي آنچه از كودكي خود در سينه دارد تا دوران جنگ، گره‌هاي ذهني خود را يكي يكي باز كند، اما...

در قسمتي از نمايشنامه مي‌خوانيم:

خالد: چي بايد بگم، اينجا همه به آدم بد نگاه مي‌كنن. هي ميان فشار خونم رو مي‌گيرن. فشار خون به چه درد من مي‌خوره. به من ميگن نقاشي كن، حصير بباف. چيز درست كن، انگار تو كله‌شون نميره كه من غواصم. من مادرزاد غواص بودم. نسل اندر نسل اينجا تو اتاق مددكار مركز همه به آدم بد نگاه مي‌كنن هي ميان قرص مي‌چپونن تو حلق آدم رنگ به رنگ، اونوخ، وقتي دو تا چيز به دست عينكي، قلم بدست، ميان اينجا، يه ضبط صوت ميذارن جلوت، بايد صاف بشيني، مث بچه‌ آدم، دست به سينه، حرف بزني براشون، مث خل و چلها، اَااي روزگار لاكردار!...

 

 

 

چهارشنبه 29 دی 1389 - 13:53


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری