پنجشنبه 2 خرداد 1398 - 5:14
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

بلند بالاي ايل (چهار نمايشنامه براي روزهاي آرام پس از جنگ)

 

بلند بالاي ايل (چهار نمايشنامه براي روزهاي آرام پس از جنگ)

حميد قاسم‌زادگان جهرمي

سوره مهر، 1389

شابك: 4-781-506-964-978

قيمت: 2300 تومان

 

نمايشنامه «بلند بالاي ايل» شامل چهار نمايشنامه با نام‌هاي «دل‌آشوب»، «منورها تنها مي‌سوزند»، «پشت ويراني همسايه» و «بلند بالاي ايل» مي‌باشد.

داستان «دل آشوب» درباره زن و شوهري است كه مرده شور بودند ولي آن‌ها را از كار بركنار كردند و آن‌ها براي اينكه دوباره كار خود را پس بگيرند به بهشت زهرا آمدند و منتظر اجسادي هستند كه براي غسل به آنجا مي‌آورند تا شايد بتوانند يكي از آن‌ها را بشورند و پول خوبي بدست آورند اما... در ذيل به قسمتي از گفت‌وگوي بين زن و مرد درباره جنازه اشاره شده است:

... زن: اگر هنوز مي‌ذاشتن غسالي كني فردا مي‌تونستيم حسابي كاسبي كنيم، كسي كه تموم شهر براي خاك كردنش اينجا جمع مي‌شن حتماً پارچه كفنش از او گروناس، كه با يه مترش زندگي آدمو از اين رو به او رو عوض مي‌كنه.

مرد: اگه اين جوري بود حتماً تا حالا همه غسال‌ها وضعشون خوب بود؛ خانومي طوبي! نگفتي كه رو مي‌خوان خاك كنن؟

زن: چه مي‌دونم، اما هر كي كه هس معلومه خيلي مهمه.

مرد: مهم يعني كي؟

زن: من چه مي‌دونم فقط از دور ديدم دسته گلاي بزرگ براش درست مي‌كنن، چند تا ماشين بزرگ هم مثل ماشين عروس گل‌كاري مي‌كردن...

ماجراي «منورها تنها مي‌سوزند» درباره دو جانباز جنگ است كه در بيمارستاني بستري هستند و يكي از دكترهاي بيمارستان آن‌ها را كه با برادرش همسنگر بوده‌اند را شناخته است و مي‌خواهد از آن‌ها درباره برادرش اطلاعاتي كسب كند كه شهيد، مفقود و يا اسير شده است اما يكي از دو جانباز دچار فراموشي شده است و ديگري هم دچار موج گرفتگي از ناحيه سر و اين مسأله كار را براي دكتر جوان سخت كرده است و...

در ذيل به قسمتي از گفت‌وگوي ما بين دكتر جوان و جانبازها اشاره شده است:

جوان: شما بايد خوب فكراتون رو جمع كنيد، شما بايد يادتون بياد عباس كجا رفته و چي به سرش آمده و يا شايد بسيجي‌هاي ديگه...

بايد سكوت زجرآورتون رو بشكنيد و همه چي رو روشن كنيد. اون چي شده؟ شهيد؟ اسير؟ مفقود؟ چي؟ چي؟ يكيتون حرف بزنيد، تو بگو خليل. قول مي‌دم بين خودمون بمونه.

صلاح: اون با همه قهوه، نمي‌بيني اهميت نمي‌ده.

جوان: اما پشت تموم اين بي‌اهميتيا عباسهايي هم وجود داره.

صلاح: اما نيس.

جوان: چرا هست. اين انگشتا شاهدن. شاهد. آقاي صلاح‌الدين! آزاده دلاور اما چشم‌ها و دستا و رفتار تو داد ميزنه كه خليل رو تو بي‌زبون كردي. اين حرفا و رفتار ديگه تكراري شده اصل مطلب را فاش كن...

«پشت ويراني همسايه« داستان زن و شوهري است كه بعد از جنگ به خانه و كاشانه خود برگشتند تا آنجا را دوباره بسازند و در آن زندگي كنند اما با مشكلات فراواني در راه بازسازي خانه‌شان برخورد مي‌كنند...

مؤلف در قسمتي از نمايشنامه درباره مشكلات اين زوج چنين آورده است:

زن: انگار كم حوصله شدي؟

مرد: حالم گرفته شده؟ الان يه هفته مي‌شه كه وضعيت ساختمون بلاتكليف مونده. ديدي كه هر جا رفتم جواب سر بالا دادن.

زن: بايد اصرار كني! چطوري بگم؟ يك كم ال...

مرد: مي‌فرماييد التماس كنم، واسه مصالح ارزون گريه كنم؟

زن: نه منظورم اين نيست! فقط كمي منطقي صحبت كن.

مرد: چي بگم؟ با روي خوش مي‌گن شما خودتون زودتر از ديگرون براي ساختن خونه اينجا تشريف آورديد، بايد مشكلات رو تحمل كنيد چه مي‌‌دونم پاسمون مي‌دن به مشكلات وگرنه الان يه سقف درست و حسابي داشتيم!...

ماجرا «بلند بالاي ايل» نيز درباره زن و مردي ايلياتي است كه به خاطر بيماري جهانگير- مرد ايلياتي- با همسرش شب پره به شهر رفتند و حال در راه بازگشت به ايل خود هستند اما جهانگير كه در جنگ شيميايي شده ديگر توان بازگشت به ايل را ندارد و از شب پره مي‌خواهد كه او را در بيابان‌ رها كند و خود به سمت ايل خود برگردد ولي شب پره قبول نمي‌كند و دوست دارد تا آخرين لحظه كنار جهانگير بماند اما...

نگارنده در قسمتي كه جهانگير و شب پره سرماندن و نماندن شب پره با يكديگر بحث مي‌كنند آورده است:

جهانگير: يه قول به من مي‌دي؟

شب پره: اجازه مو با توست. هر چي تو بگي.

جهانگير: حضرت عباسي؟

شب‌ پره: يا حضرت عباس!

جهانگير: اگه زود بجنبي ايل رو از نگروني در مي‌آري، قول بده حركت كني تا هوا تاريك نشده بجنب، مو همين يه خواهشو ازت دارم حرف منو گوش كن.

شب پره: مو نمي‌تونم.

جهانگير: گفتي حضرت عباسي!

شب پره: گفتم حضرت عباسي ولي نمي‌تونم! جهانگير؟

جهانگير: از مو دلگير نشو شوپره. خدا به همرات...

 

 

 

سه‌شنبه 21 دی 1389 - 14:26


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری