پنجشنبه 27 تير 1398 - 17:26
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قصه شنيدني دايي جان

 

قصه شنيدني دايي

 سعيد هاشمي

 سوره مهر، 1388

شابك: 7-912-471-964-978

 قيمت: 1900 تومان

«قصه شنيدني دايي جان» شامل 8 قصه كوتاه به نام‌هاي: غروبي به رنگ خاكستري، دزدها، هزارپا، يك مسئله مشكل، قصه شنيدني دايي جان، گربه‌اي كه آبرو داشت، خوابم پريده است و گرگ‌ها، يلمك‌ها مي‌باشد.

نقش محوري در تمام اين هشت داستان پسر نوجواني است كه اتفاقات مختلف و گاهاً بامزه براي خودش يا خانواده‌اش رخ مي‌دهد و نويسنده در هر يك از اين داستان‌ها آن‌ها را به رشته تحرير درآورده است في‌المثل در داستان اول با نام غروبي به رنگ خاكستري پسر نوجوان داستان بيمار شده و مادرش به توصيه ديگران او را پيش رمال و جادوگر مي‌برد تا او مداوا شود و جادوگر با كارهاي عجيب خود اصرار دارد كه پسر خوب مي‌شود ولي پسر به جادو و جادوگري اعتقادي ندارد و مي‌خواهد اين قضيه را به نحوي به مادرش بفهماند و...

نويسنده در قسمتي از داستان درباره دوا و درمان عجيب هاجرخاتون- جادوگر- چنين آورده است:

«... كتاب مي‌گويد بايد با يك تكه چيت، عرق پيشاني‌ات را پاك كني و آن را بيندازي تو اسفند بعد خاكسترش را برداري و جمعه شب وقت اذان مغرب، مي‌بري توي قبرستان، قشنگ مي‌پاشي روي قبرها. زهره‌ام تركيد، پيرزن عجب حرف‌هايي زد قبل از اينكه دهانم باز شود، ننه گفت: واي خدا مرگم بده! خاتون مگر مي‌خواهي بچه‌ام را به كشتن بدهي؟ مگر جا قحطي است كه بچه‌ام برود قبرستان؟

خاتون، بي‌خيال گفت: خواهر، من كه از خودم نمي‌گويم، كتاب اين را نوشته. من كه مجبورت نكردم. قبول نكن. اما بچه‌ات تا آخر عمرش هم خوب نمي‌شود.

ننه با عصبانيت دستم را گرفت و بلندم كرد. چند تا اسكناس عهد دقيانوسي را كه توي دستش عرق كرده بود، گذاشت روي همان كتابي كه جلوي خاتون بود...»

قصه شنيدني دايي جان كه نام كتاب هم است درباره پسري به نام ميثم است و از اينكه دايي مادرش قرار است شب در خانه آن‌ها بماند بسيار خوشحال است چون از همه شنيده كه دايي جان قصه‌هاي خوب و زيبايي تعريف مي‌كند؛ موقع خواب اميد از دايي درخواست مي‌كند كه برايش قصه‌اي تعريف كند وقتي دايي شروع به قصه تعريف كردن مي‌كند ميثم از بِ بسم‌الله سؤال مي‌كند تا جايي كه دايي خسته و عصباني مي‌شود و قهر مي‌كند اما...

به قسمت‌هايي از داستان در ذيل اشاره شده است:

«... پدر ميثم گفت: دايي جان، يك قصه بامزه بگو تا كمي بخنديم.

باشد دايي جان.

يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچكس نبود...

يكدفعه ميثم زد توي ذوق دايي جان: يعني چه؟

دايي با تعجب حرفش را قطع كرد: چه يعني چي؟

همين كه گفتي يكي بود يكي نبود.

آهان ببينم مگر تا حالا نشنيده‌اي؟

چرا تا حالا از هزار نفر شنيده‌ام اما معني‌اش را كسي به من نگفته.

دايي جان اين را از خودش پرسيد. تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بود. خودش هم جواب اين سؤال را نمي‌دانست اما او كه در قصه‌گويي براي خودش استادي بود، نمي‌توانست سؤال ميثم را بدون پاسخ بگذارد.

يعني يكي بود، ديگر هيچ‌كس نبود. آن يكي هم كسي جز خدا نبود.

پس چرا به جاي يكي بود يكي نبود نمي‌گويي يكي بود هيچكس نبود آن يكي هم خدا بود؟

پدر ميثم، خواب‌آلود توپيد به او: فقط گوش كن ميثم!

خب، دايي‌ جان قصه را بگو.

آره داشتم مي‌گفتم: يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود. يك پيرمردي بود كه...

ميثم باز هم زد تو خاكي.

اگر غير از خدا هيچكس نبود، پس آن پيرمرد چه كسي بود؟!...»

شش داستان ديگر نيز ماجراهايي است كه توسط پسر نوجواني درباره موضوعات مختلف تعريف مي‌شود.

 

 

 

سه‌شنبه 21 دی 1389 - 14:23


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری