شنبه 25 آذر 1396 - 3:12
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

داود خسروي

 

درامي در اسارت شعارزدگي

 

نقد «فرود در غربت» (ساخته سعيد اسدي)

سعيد اسدي متولد 1332 تهران و فارغ التحصيل سينما از آمريکا است. وي فعاليت سينمايي اش را از سال 1362 با کارگرداني فيلم «سراب» در سوئد آغاز کرد. او اولين فيلم بلند خود در ايران را با نام«عشق گمشده» درسال1376ساخت. زماني که اسدي عشق گمشده را کارگرداني کرد علاقه مندان جدي سينما در انتظار فيلمي متفاوت از کارگرداني بودند که در خارج از کشور فيلم ساخته، اما در نهايت با فيلمي روبرو شدند که احساسات نوستالژيک فيلمسازي به وطن بازگشته را به کليشه اي ترين و سطحي ترين شکل ممکن بازتاب مي داد.اسدي در عشق گمشده، تصويري خوش آب و رنگ و توريستي از ايران معاصر ارائه مي دهد و آن قدر در ستايش از ايران افراط مي کند که در بسياري از موارد واقعيت هاي تحريف شده، جاي حقايق را مي گيرند.

در نگاهي به کارنامه فيلمسازي سعيد اسدي او را فيلمساز فيلم هاي عامه پسند مي يابيم که برخي از آثارش مثل «مهمان»(1385) فيلم هاي پرفروشي بودند. در ميان فيلم هاي عامه پسند اسدي، «آواز قو»(1379) کيفيت متفاوتي دارد. آواز قو با وجود ضعف هاي فراوانش تماشاگر را با ضد قهرمان خود همراه مي سازد. وتماشاگر در برخي از لحظات مي تواند با او احساس همذات پنداري کند.

اسدي پس از آواز قو يکسره به سينماي عامه پسند پرداخت، حال با فرود در غربت گويي خواسته بازگشتي به فضاي آواز قو داشته باشد. اگر اسدي در عشق گمشده به گونه اي سطحي و فاقد عمق به ستايش ايران پرداخته و تصويري بي عيب و نقص از جامعه ايراني ارائه داده بود. در فرود در غربت از آن سوي بام مي افتد و به نحوي اغراق آميز مشکلات را برجسته کرده است. اخراج شخصيت اصلي فيلم به دليل اقدام فداکارانه اش در نجات دادن فردي که مي خواهد خودکشي کند، قابل باور نيست و سياه نمايي به نظر مي رسد.

در يک نگاه کلي اگر چه گرايش هاي سود جويانه و ماديگرايانه، در بخش هايي از جامعه ما ديده مي شود و قابل انتقاد است و البته اين چنين گرايش هايي در بخش قابل توجهي از جامعه پزشکي هم به چشم مي خورد و شايسته انتقاد و اعتراض است. ولي تصويري که اسدي در فيلم از کادر پزشکي يک بيمارستان ارائه مي دهد به شدت اغراق آميز است. پزشکان فيلم يک مشت دلال و آدم کش هستند که وقاحتشان در حدي است که حتي حفظ ظاهر را هم نمي کنند. در صحنه اي از فيلم رئيس بيمارستان علنا و بطور مستقيم کار خود را تجارت مي خواند، و مي گويد که اگر بيمارستان را تبديل به پاساژ کند درآمد بيشتري خواهد داشت.

شخصيت اصلي فرود در غربت(«فرود» با بازي پژمان بازغي) فردي سطحي و غير منطقي است. او شخصيت اصلي عشق گمشده را به ياد مي آورد. فرود همان شخصيت فرنگ رفته قبلي است که فکر مي کند مي تواند ناجي مردم ايران باشد. ازديدگاه فيلمساز گويي خود مردم ايران فهم وتحليل درستي از مشکلات خود ندارند و نمي توانند مدافع حقوق خود باشند و نياز به يک منجي از خارج آمده دارند.

تحليل شخصيت اصلي فيلم آن قدر از مشکلات مردم سطحي است که فکر مي کند مي تواند با زور اسلحه پزشکان را وادار به درمان رايگان مردم کند بدون آنکه به اين موضوع پيش پا افتاده و ابتدايي توجه کند که چنين مشکلي به اين راحتي ها و به اين شيوه خشن و بدوي قابل حل نيست.

نام خانوادگي شخصيت اصلي فيلم (وطنخواه) قرار است تمثيلي از عملکرد او باشد ولي بدل به اسمي گل درشت و آزاردهنده شده است و اصولا معلوم نمي شود که اين شخصيت که اين قدر که از زندگي در ايران دلزده و کلافه است، چرا به خارج بازنمي گردد. شعارهاي او در وصف عشق به وطن و لزوم فراموش نکردن آن، به هيچ وجه قانع کننده نيست. چرا که تماشاگر در عمل روي پرده چيز ديگري مي بيند. شخصيت اصلي فيلم آن قدر سطحي عمل مي کند که نمي تواند ساده ترين اولويت هاي درمان فرزندش را درک کند. او نمي تواند بفهمد که مشکل اصلي او، پيدا کردن قلب مناسب براي پيوند زدن به پسرش است. اين نکته اي است که در پايان فيلم تازه متوجه آن مي شود و آن راه حل عجيب يعني خودکشي را ابداع مي کند.

فرود در غربت، سراسر از ديالوگ هاي شعاري و باسمه اي انباشته است که به فيلم و مبارزه قهرمان آن با بي عدالتي ها حالتي کاريکاتورگونه بخشيده است و فضاي فيلم را هر چه بيشتر ساختگي و غير واقعي مي سازد. شعارهايي که فرود بر عليه سيستم درماني کشور و ساير مشکلات جامعه، و نيز سخنان عاشقانه اي که در توصيف وطن سر مي دهد. آن قدر کليشه اي هستند که در طول فيلم به سوهان روح تماشاگر بدل شده اند. اوج اين ديالوگ هاي شعاري را در وصيت فرود به پسرش شاهد هستيم که به طنز پهلو مي زند. انگار در اين صحنه در کلاس درس مقطع ابتدايي نشسته ايم و بايد ياد بگيريم که همواره با وقار باشيم و بامتجاوزين به حريممان مبارزه کنيم و البته سيگار هم نکشيم!

ضعف در شخصيت پردازي در شخصيت هاي فرعي فيلم هم به چشم مي خورد.در صحنه اي از فيلم، رئيس منفور بيمارستان که در سراسر فيلم به جز پول به چيز ديگري فکر نمي کند. ناگهان از شنيدن سخنان فرود متحول مي شود و اشک مي ريزد. جراح بيمارستان هم بطور ناگهاني مي پذيرد که قلب فرود را به پسرش پيوند بزند تنها به اين دليل بچگانه که يک قلب آماده و قابل استفاده دارد.

شخصيت «فرشته»(نازنين فراهاني) هم شخصيت ضعيف و پا در هوايي است. معلوم نيست او ناگهان از کجا ظاهر مي شود. او بدون زمينه چيني ناگهان به خانواده فرود مي پيوندد. بدون آنکه معلوم شود او چطور فرود را پيدا مي کند و آنها چه مراحلي راپشت سر مي گذارند، گفته مي شود آنها با هم ازدواج کرده اند.

بر انگيختن احساسات رقيقه تماشاگر هم يکي از ارکان اصلي فيلم فرود در غربت است. در فيلم با صحنه هاي سوزناک متعددي روبرو هستيم که اسدي در آنها مي خواهد با ديالوگ هاي ترحم بر انگيز  و موسيقي سوزناک تماشاگر را تحت تاثير قرار دهد از جمله اين صحنه ها مي توان به صحنه گفتگوي پسربچه با مادرش پيش از مرگ او در بيمارستان و نيز صحنه قبرستان اشاره کنيم.

بازيگري فيلم هم تعريف چنداني ندارد. پژمان بازغي با واکنش ها و حرکات اغراق آميزش نمي تواند شخصيت يک پدر گرفتار در بحران را به خوبي جان ببخشد. خشم او در فيلم در نيامده و واقعي به نظر نمي رسد. جمشيد هاشم پور هم بازي متوسطي دارد او هم نتوانسته احساس ترديد ميان ياري رساندن به فرود و عمل به وظيفه اش رابه خوبي القا کند. واکنش هاي او در فيلم بيشتر بلاتکليف و باري به هر جهت به نظر مي رسد تا اينکه از سر تعمق و پختگي باشد.

باعث تعجب است که با ظرفيت هاي بالايي که از در سينماي ايران در  بازي گرفتن از نابازيگران و کودکان سراغ داريم چگونه يک کارگردان مي تواند اين قدر ابتدايي و آزاردهنده از يک کودک بازي بگيرد.

فيلم گاه حتي منطقي که خود بر آن اصرار دارد را نفي مي کند. وقتي پزشکان يک بيمارستان تا اين اندازه بي رحم و منفور هستند و شخصيت اصلي هم به اين مسئله کاملا واقف است. او چگونه مي تواند بعد از گروگان گيري به قول پزشکان اعتماد کند و تنها به واردشدن نام پسرش در ليست پيوند قلب راضي باشد. مگر براي آدم هايي اين چنين منفور (آن چنان که فيلم القا مي کند) دروغ گفتن و خلف وعده کار دشواري است؟

عده اي از کارشناسان کمبود فيلم خوب در سينماي ايران را به رويکردهاي خنثي و غير انتقادي اين سينما مرتبط مي دانند. حال فيلمي انتقادي را پيش روي داريم که دست کمي از آن فيلم هاي خنثي و سطحي و کمدي هاي سخيف ندارد. اين مسئله بار ديگر به ما اولويت «چگونه گفتن» به «چه گفتن» را در سينما يادآوري مي کند. به صرف اينکه مضمون فيلمي انتقادي باشد اثري ارزشمند خلق نمي شود. بايد قواعد سينما را بشناسيم و آنها را به نحو خلاقانه و سخت کوشانه اي در اثرمان به کار بگيريم تا يک مضمون انتقادي يا هر مضمون ديگري بتواند سينمايي و اثرگذار باشد و گرنه موضوع و مضمون يک فيلم به هر ميزان انتقاد آميز و جسورانه هم که باشد نمي تواند به تنهايي امتيازي براي يک اثر سينمايي به حساب بيايد.   

  

 

سه‌شنبه 14 دی 1389 - 9:18


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری