چهارشنبه 7 فروردين 1398 - 5:2
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

داستان‌هاي كودكي من

 

داستان‌هاي كودكي من

دلال حاتم

ترجمه طاهره كياني‌پور

سوره مهر، 1388

شابك: 1-034-506-964-978

قيمت: 1900 تومان

 

«داستان‌هاي كودكي من» كتابي درباره خاطرات كودكي دختري به نام زينب است كه در 15 فصل به رشته تحرير درآمده است.

داستان كتاب از تولد اولين خواهر زينب شروع مي‌شود و اينكه پدر و مادر وي خبر تولد نوزادي جديد را به زينب مي‌دهند:

«... همين روزها است كه ديگه از تنهايي در مي‌آي. معني حرفش را نفهميدم. گفت: يعني چي؟ مادر لبخند زد و گفت: يعني اينكه داري خواهردار مي‌شي.

از خوشحالي نمي‌دانستم چه كار بايد بكنم. با هيجان داد زدم: شيرفروش آورده؟ الان كجاست؟ مامان به شكمش اشاره كرد و گفت: الان اينجاست...»

در ادامه مؤلف به اولين سيلي كه زينب به خاطر فاطمه- خواهر كوچك زينب – خورد و شبي كه دندان درد گرفت و اولين راديويي كه پدرش براي خانه خريده بود اشاره مي‌كند.

در قسمتي از داستان كه مادر زينب را پيش حاجيه وهيبه براي يادگيري قرآن مي‌برد چنين مي‌خوانيم. «... حاجيه وهبيه از پشت عينك ذره‌بيني‌اش نگاهي به من انداخت و گفت: من سعي مي‌كنم زينب رو به بقيه بچه‌ها برسونم. ان‌شاءالله كه بتونه عم‌جزء رو با اونا تمام كنه. و بعد با دست اشاره كرد كه بنشينم كنار امينه. اضطرابم را پنهان كردم و نشستم روي گليمي دست‌باف كه ديگر حسابي كهنه شده بود. نفهميدم مامان كي رفت. حاجيه وهيبه گفت: بچه‌هاي خوبم، امروز سوره حمد رو مي‌خونيم تا زينب هم اون رو ياد بگيره...»

در فصلي از كتاب مادر فاطمه را به زينب مي‌سپارد تا با هم بازي كنند و او و عمه به مهماني شب برسند اما زينب با فاطمه بر سر خرس كوچكي كه زينب دوست نداشت او را به فاطمه بدهد به شدت با هم دعوا مي‌كنند و مادر براي تنبيه آن‌ها را در اتاق‌هاي جداگانه مي‌گذارد و در را به رويشان مي‌بندد و...

«... وقتي برگشتم فاطمه را ديدم كه با يك دستش خرس را گرفته و با دست ديگرش چشم گنده شده آن را.

سرش فرياد زدم: براي چه اين كار رو كردي؟ تو بهم قول داده بودي! تو بچه‌ بدي هستي؛ خيلي بد. فاطمه مظلومانه گفت: من بچه بدي نيستم. فقط مي‌خواستم چشمش را ببندم كه بخوابه.

به طرفش هجوم بردم و خرس را گرفتم و كشيدم. فاطمه دست خرس را سفت چسبيده بود ول نمي‌كرد. من خرس را به طرف خودم مي‌كشيدم و فاطمه به سمت خودش و نتيجه كشمكش اين شد كه دست خرس هم كنده شد و توي دست فاطمه جا ماند.

از شدت عصبانيت جايي را نمي‌ديدم. موهاي فاطمه را توي دست‌هايم گرفته بودم و مي‌كشيدم فاطمه براي رهايي خودش پيراهنم را توي مشتش جمع كرده بود و مي‌كشيد. صداي جيغ و داد و بعد گريه‌هايمان بلند شد...»

نويسنده در خصوص ترس فاطمه و زينب در يكي از شب‌ها آورده است:

«... نيمه شب بود كه احساس كردم دستي مرا تكان مي‌دهد. چشمم را باز كردم. فاطمه كنار تختم ايستاده بود و با صدايي خفيف، كه از ترس مي‌لرزيد، گفت:

زينب يكي توي تاريكي‌يه! اطراف را از زير نظر گذراندم، ولي كسي يا چيزي ديده نمي‌شد.

گفتم: غير از ما كسي اينجا نيست. برو بخواب. مثل اينكه خواب ديدي. فاطمه روانداز من را چسبيد و گفت: نگاه كن آبجي، اونجا روي ديوار يه غوله.

روي ديوار را نگاه كردم. زير نور چراغ خواب، سياهي بزرگي روي ديوار بود. ترس برم داشت. فاطمه را سفت بغل كردم و براي انكه بر ترسم غلبه كنم، چند بار بوسيدمش. فاطمه ترسيده بود و تند تند مي‌گفت: الان ما رو مي‌خوره. الان ما رو مي‌خوره...»

گربه‌اي به نام شامه، ماهي من، جوي آب به كجا مي‌رود، شب فراموش نشدني، هديه غيرمنتظره، گنجشك‌هاي حياط و جعبه قصه‌ها عناوين فصل‌هاي بعدي كتاب مي‌باشند.

 

 

دوشنبه 13 دی 1389 - 10:30


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری