شنبه 3 تير 1396 - 6:21
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان فارس

 

زندگاني حضرت اباالفضل العباس(ع)

 

 

 در نگاه به قلّه­هاي رفيع ايمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردي بزرگ و بي‏­بديل مي‏افتد، به نام عبّاس فرزند رشيد اميرالمؤمنين علي(ع) كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردي، الگويي برجسته است. در اخلاص و استقامت و پايمردي، نمونه است و در هر خصلت نيك و صفت ارزشمندي، كه كرامت يك انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پيوسته دين­باوري و حق­جويي و باطل­ستيزي و جانبازي را از او آموخته‏ايم و نسل الله‏اكبرِ امروز، وامدار مكتب جهاد و شهادتي است كه اباالفضل(ع) در آن مكتب، علمدار است و همچون خورشيد، درخشان.

اينك، گرچه از صحنه‏هاي آن همه ايثار و دلاوري و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد و آينه‏اي فضيلت­نما پيش چشم جهانيان نهاد، بيش از هزاروسيصد سال مي­گذرد، امّا تاريخ، روشن از كرامت­هاي عباس ابن علي(ع) است و نام ‏او با وفا، ادب، ايثار و جانبازي همراه است و گذشتِ اين همه سال، كمترين غباري بر سيماي فتوّتي، كه در رفتار آن حضرت جلوه‌گر شد، ننشانده است.

عاشورا روز پُرشكوه و الهام­بخش و پُرحماسه‏اي بود كه انسان­هايي والا و روح‏هايي بزرگ و اراده‏هايي عظيم، عظمت و والايي خود را به جهانيان نشان دادند و تاريخ از فداكاري عاشورائيان، روح و جان گرفت و زمان با نبض كربلائيانِ قهرمان و حماسه­آفرين، تپيد. كربلا مكتبي شد آموزنده و سازنده، که فارغ­التحصيلان آن، در رشتۀ ايمان و اخلاص و تعهّد و جهاد، مدرك و مدال گرفتند و... عباس از زبده‏ترين معرفت­آموختگان آن دانشگاه بود.

هنوز هم اين مكتبِ عالي باز است و دانشجو مي‏پذيرد و يكي از استادان اين دوره‏هاي آموزشِ وفا و مراحلِ كسبِ معرفت، علمدار كربلاست، ايستاده بر بلنداي عشق و شهامت، كه با دستان بريده‏اش معبرِ آزادگي را مي­گشايد و راه نور را نشان مي‏دهد و اين حقايق، همه در نام عبّاس(ع) نهفته است و همراه با اين نام، عطر يك «فرهنگ» به مشام جان مي‏رسد.

ما براي رسيدن به سرچشمة يقين و كوثر ايمان، نيازمند راهنمائيم. جانمان تشنه است و دل­هايمان مشتاق. اولياي دين و سرمشق­هاي پاكي و فضيلت مي‏توانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارايي كه در اختيارشان است، سيرابمان سازند.

اگر در امتداد «اسوه‏ها» به عبّاس ابن علي(ع) مي‏رسيم، براي روشني چراغي است كه پيش پاي انسان‏ها افروخته است و از آن دوردست­ها ما را به اين راه فرا مي‏خواند. او الگو و سرمشق است، نه تنها در شجاعت و رزم­آوري، بلكه در ايمان و معنويت هم؛ نه فقط در مقاومت و استواري، در عبادت و شب­زنده­داري هم؛ نه تنها در روحية سلحشوري و حماسه، كه در اخلاص و آگاهي و معرفت و وفا هم.

آنچه مي‏خوانيد گوشه‏اي از شخصيت حضرت اباالفضل(ع) را ترسيم مي‏كند، باشد كه نام و ياد و زندگي­نامة آن شهيد بزرگ و سردار رشيد، چراغ يقين و شعلة ايمان را در ذهن و زندگي‏مان روشن سازد.

سال­ها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا(س) مي­گذشت. براي خاندان پيامبر(ص)، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني­هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه مي‏زيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش عقيل را  كه در علم نسب‏شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏هاي گوناگون و خصلت­ها و خصوصيت­هاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت، طلبيد. از عقيل خواست كه: «برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله‏اي كه اجدادش از شجاعان و دليرمردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.»

پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي­ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام ابن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيه مي­گفتند و بعدها به «امّ‏البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران؛ چهار پسري كه به‏ دنيا آورد و عبّاس(ع) يكي از آنان بود.

عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد.

گويند وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: «مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غم­هاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.»

ثمرة ازدواج حضرت علي(ع) با او، چهار پسر رشيد بود به نام­هاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سال­ها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين فرصت از او و خوبي‏ها و فضيلت­هايش سخن مي­گوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پُر بركت و بزرگ­ترين پسر امّ البنين بود.

ايمان والاي امّ البنين و محبّتش به فرزندان رسول خدا(ص) چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهم­تر بود.

عبّاس ابن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق­شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي ابن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود. تولّد عباس، خانة علي(ع) و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديد در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان­نثار حسينش خواهد بود و عباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.

وقتي به دنيا آمد، حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش، طبق رسم و سنّت اسلامي، گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند. آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش مي­گرفت و آستينِ دست­هاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد، حضرت فرمود: «اين دست­ها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريۀ من براي آن روز است.»

عبّاس(ع) در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول(ص)، درس­هاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت. تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستۀ اين نوجوان، سهم عمده‏اي داشت و درك بالاي او، ريشه در همين تربيت­هاي والا داشت.

روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: «بگو يك.» عبّاس(ع) گفت: «يك.» فرمود: «بگو دو.» عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: «شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده‏ام، دو بگويم.» حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد.

استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه ‏تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و در جلوه‏هاي انساني هم رشيد بود. او مي‏دانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان­نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.

اين حقيقت، مورد توجّه علي(ع) بود، آنگاه كه مي‏خواست با امّ البنين ازدواج كند. وقتي هم كه حضرت امير در بستر شهادت افتاده بود، اين «راز خون» را به ياد عبّاس(ع) آورد و در گوش او زمزمه كرد.

شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش، عبّاس(ع) را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: «پسرم! به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن مي­گردد؛ پسرم،! هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين تشنه است.» اين نخستين درس عاشورا بود كه در شب شهادت علي(ع) آموخت و تا عاشورا پيوسته در گوش داشت.

شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه‏هايي داشته است. بعيد نيست كه دست عبّاس(ع) را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و عبّاس(ع) را سفارش كرده باشد كه: «عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا از او جدا شوي و تنهايش گذاري!»

عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفس­هاي پاك و عنايت­هاي ويژة علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن­سو نزد اهل بيت(ع) هم وجهه و موقعيت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري(س) پس از عاشورا و بازگشت به مدينه، به خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت و پيوسته به خانة او رفت و آمد مي‏كرد و شريك غم­هايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايستة او در نظر اهل ‏بيت(ع) بود.

از روزي كه عبّاس(ع)، چشم به جهان گشوده بود، اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) را در كنار خود ديده بود و از ساية مهر و عطوفت آنان و از چشمة دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.

چهارده­سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته‏اند عبّاس(ع) در برخي از آن جنگ­ها شركت داشت در حالي كه نوجواني در حدود دوازده­ساله بود، رشيد و پُرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال، حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازة پيكار نمي‏داد، به امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) هم چندان ميدانِ شجاعت­نمايي نمي‏داد. اينان ذخيره‏هاي خدا براي روزهاي آيندة اسلام بودند و عبّاس(ع) مي‏بايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.

عباس چند سال پس از شهادت پدر در سنّ هجده­سالگي در اوائل امامت امام مجتبي(ع) با لُبابه، دخترعبدالله ابن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجستة علي(ع) بود. شخصيت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانة اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج، دو فرزند به نام­هاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسل­هاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.

آن حضرت، در مدينه و در جمع بني­هاشم مي‏زيست و زمان همچنان مي­گذشت تا آن كه سال شصت هجري رسيد و حادثة كربلا و نقش عظيمي كه وي در آن حماسه آفريد.

هم چهرة عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحياتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پُرجاذبه. ظاهرش هم آيينة باطنش بود. سيماي پُر فروغ و تابنده‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏داد و در ميان بني­هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني­هاشم» مي­گفتند.

در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلت­هاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل مي‏داد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏شمار مي‏آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي ‏و بازواني ستبر و توانا و چهره‏اي نمكين و دوست­داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.

وقتي سوار بر اسب مي‏شد، به خاطر قامت كشيده‏اش، پاهايش به زمين مي‏رسيد و چون پاي در ركاب اسب مي‏نهاد، زانوانش به گوش­هاي اسب مي‏رسيد. شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبة سيما و رفتار، يادگاري از همة عظمت­ها و جاذبه‏هاي بني‏هاشم بود. بر پيشاني‏اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «الله» حكايت مي‏كرد. مبارزي بود، خدادوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.

قلبش محكم و استوار بود همچون پارة آهن. فكرش، روشن و عقيده‏اش، استوار و ايمانش، ريشه‏دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: «نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده مي‏شد.»

ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه(ع) پيوسته از آن ياد مي‏كردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي‏ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهرة «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با يادكردي از صحنة نبرد اُحد و صحنة كربلا از عموي پيامبر (حمزة سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس ا‏بن علي) چنين ياد كرد: «هيچ روزي براي پيامبر خدا سخت‏تر از روز اُحد نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود، به شهادت رسيد. بر حسين ابن علي(ع) هم روزي سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصرة سي‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا، به خداوند نزديك مي‏شوند و سرانجام، بي‏آنكه به نصايح و خيرخواهي‏هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.» آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود: «خداوند، عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفر ابن ابي‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي‏كند. عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همة شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه مي‏خورند و رشك مي‏برند.»

آن ايثار و جانبازي عظيم اباالفضل، پيوسته الهام­بخش فداكاري‏هاي بزرگ در راه عقيده و دين بوده است و جانبازان بسياري اگر دستي در راه دوست فدا كرده‏اند، خود را رهپوي آن الگوي فداكاري مي‏دانند و اسوة ايثارشان، جعفر طيار و عباس ابن علي بوده است.

بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا، از ويژگي­هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است، بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به ‏عنوان ارزش‏هاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است: «عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد.»

بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخارآفرين براي اوست. اين ويژگي‏هاي والاست كه سيماي عباس ابن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمة علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. مقام فقاهتي او بالا بود و نزد راويان، مورد وثوق به شمار مي‏رفت و داراي پارسايي فوق العاده‏اي بود. تعبير برخي بزرگان دربارة او چنين است: «عباس از فقيهان و دين­شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود.»

در روز رستاخيز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پيامبر خدا(ص)، حضرت علي(ع) را نزد فاطمه(س) خواهد فرستاد تا درجايگاه شفاعت حاضر شود. اميرمؤمنان(ع) به فاطمه(س) مي­گويد: «از اسباب شفاعت چه نزد خود داري و براي امروز كه روز بي‏تابي و نيازمندي است، چه ذخيره كرده‏اي؟» فاطمة زهرا(س) مي­گويد: «يا علي! براي اين جايگاه، دست­هاي بريدة فرزندم عباس بس است.»

افتخار بزرگ عباس ابن علي اين بود كه در همة عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهل ‏بيت عصمت(ع) بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه­اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه­گاه برادرش سيدالشهدا(ع) بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير(ع) نسبت به پيامبر خدا(ص) داشت.

غير از نام، كه مشخّص­كنندة هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگي‏هاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز مي‏كند و به خاطر آن خصوصيات، بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقب­ها آنان را صدا مي‏زنند يا از آنان ياد مي‏كنند.

وقتي به القاب زيباي حضرت عباس(ع) مي‏نگريم، آنها را همچون آيينه‏اي مي‏يابيم كه هركدام، جلوه‏اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه.

چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد مي‏شود. نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين(ع)، «عباس» بود، چون شيرآسا حمله مي‏كرد و دلير بود و در ميدان­هاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن مي‏ريخت و فريادهاي حماسي‏اش، لرزه بر اندام حريفان مي‏افكند.

كُنيه‏اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي، زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.

عباس در طول زندگي، پيوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خويش ساخته بود و همراه امام حسين(ع) بود و از او جدا نمي‏شد و در راه حمايت از او مي‏جنگيد. سايه به ساية امام حركت مي‏كرد و خود، سايه‏اي از وجود سيدالشهدا(ع) بود. با آن كه خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضيلت، در درجة بالايي بود و الگويي مثال­زدني در اين بزرگي‏ها و كرامت­ها محسوب مي‏شد، امّا خود را يك شخصيت فاني در وجود برادرش و ذوب شده در سيدالشهدا(ع) و مطيع محض مولاي خود ساخته بود و آن گونه عمل مي‏كرد تا به ديگران درس «ولايت­پذيري» و موالات و مواسات بياموزد و شيوة صحيح ارتباط با ولي خدا را نشان دهد.

در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدايي هم، محافظت و پاسداري از خيمه‏هاي حسيني را بر عهده داشت و نگهبان حريم و حرم امامت بود.

اين لقب­هاي معني‏دار و گويا، هر يك تابلويي است كه فضايل او را نشان مي‏دهد و ما را به خلوت­سراي روحِ بلند و قلبِ استوار و ايمان ژرف و جانِ نوراني او رهنمون مي‏شود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دين را در دل­ها افزون مي‏سازد.

اينك كه سخن از كنيه‏ها و لقب­هاي اوست، همين جا به برخي تعابير كه ائمّه دربارة او دارند، اشاره مي‏كنيم:

در زيارت­نامه‏اي كه از قول امام صادق(ع) روايت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنين آمده است: «سلام بر تو، اي بندة صالح، فرمانبردار خدا و پيامبر و اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين. خدا را گواه مي­گيرم‏ كه تو بر همان راهي رفتي كه مجاهدان و شهيدانِ بدر رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خيرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، ياوران راستين اولياي خدا و مدافعان از دوستان خدا...»

در زيارت ناحية مقدّسه نيز كه از زبان امام زمان(ع) آمده است، خطاب به ايشان چنين دارد: «سلام بر ابوالفضل العباس فرزند اميرالمؤمنين، آن كه ‏جانش را فداي برادرش كرد، آن كه از ديروزِ خود براي ‏فردايش بهره گرفت، آن كه خود را فداي حسين كرد و خود را نگهبان او قرار داد، آن كه دستانش قطع شد...»

از بزرگ­ترين فضيلت­ها و عبادت­هاي وي، نصرت و ياري فرزند پيامبر(ع) و حمايت از فرزندان زهراي اطهر(س) و سيراب كردن كودكان تشنة اباعبدالله الحسين(ع) بود و فدا كردنِ جانِ عزيز در اين راه پاك.

صحنة عاشورا مناسب‏ترين ميداني بود كه شجاعت و وفاي عباس به نمايش گذاشته شود. وفاي عباس در بالاترين حدّ ممكن و زيباترين شكل، تجلّي كرد. امّا بُعد شجاعتِ عباس، آن طور كه بايسته و شايسته بود، مجال بروز نيافت و اين به خاطر مسئوليت­هاي مهمّي بود كه در تدبير امور و پرچمداري سپاه و آبرساني به خيمه‏ها و حراست از كاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آنگونه كه دوست داشت، روح دريايي خود را در ميدان كربلا در سركوب آن عناصر كين‏توز و پست و بي‏وفا نشان دهد.

در عين حال، صحنه‏هاي اندكي كه از حماسه‏هاي او در كربلا نقل شده، نشانگر شجاعت بي‏نظير اوست. امّا وفاي عباس، چون در نهايت تشنگي و مظلوميت پديدار مي‏شد، زمينه يافت تا به بهترين صورت نمايان شود و حماسة وفا بر امواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.

عباس در همة عمر، يك لحظه از برادرش و امامش و مولايش دست نكشيد و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاريخ بشري، از گذشته تاكنون، هيچ برادري نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سيدالشهدا(ع) با صداقت و ايثارگر و فداكار و مطيع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواري و ادب او نسبت به امام به گونه‏اي بود كه در تاريخ به صورت ضرب‏المثل درآمده است. هرگز در برابر امام‏ حسين(ع) از روي ادب نمي‏نشست مگر با اجازه، مثل يك غلام. عباس‏ براي حسين همان­گونه بود كه علي(ع) براي پيامبر(ص). حسين ا‏بن‏ علي(ع) را همواره با خطابِ «يا سيدي»، «يا ابا عبدالله»، «يابن رسول الله» صدا مي‏كرد.

صحنه‏هايي كه از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است كه سال­ها پيش وقتي حضرت علي(ع) مي‏خواست با امّ البنين (مادر عباس) ازدواج كند، در نظر داشت و كربلا را مي‏ديد و نياز حسين(ع) را به بازويي پُرتوان، علمداري رشيد، ياوري وفادار و سرداري فداكار و جانباز. عباس هم از كودكي در جريان كار قرار گرفته بود و مي‏دانست كه ذخيرة چه روزي است و فدايي چه كسي؛ از اين­رو از همان دورانِ خردسالي، ارادت و عشقي عميق به برادرش حسين(ع) داشت و افتخار مي‏كرد كه عاشقانه و از روي محبّت و صفا در خدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب كند و از اين كه در خدمتِ دو يادگار عزيزِ پيامبر خدا(ص) و فاطمة زهرا(س) يعني امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) باشد، احساس مباهات و سربلندي كند. با آن كه در قهرماني و رشادت در حدّ اعلا بود امّا بي‏كمترين غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاصّ داشت.

عباس همة رشادت و مهابت و توان خويش را وقف برادر كرده بود. در دل دشمنان رعبي ايجاد كرده بود كه از نامش هم به خود مي‏لرزيدند. قهرماني و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفايش به حسين(ع) و فتوّت و جوانمردي‏اش نيز ساية امن و آسوده‏اي بود كه گرفتاران و خائفان در پناه آن آسوده مي‏شدند و احساس امنيت مي‏كردند.

او هم جوانمرد بود و كاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مؤدّب بود و مطيع فرمان مولا، هم متعبّد بود و اهل تهجّد و عبادت و محو در شخصيت برجستة برادرش حسين ابن علي(ع). اينها بود كه او را به منصب فرماندهي و علمداري در كربلا رساند و توانست وفا و دليري خود را در آن روز عظيم به ‏ظهور برساند.

وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسين ابن علي(ع) هم ماية هراس دشمن بود، هم براي ياران امام و خانوادة او و كودكاني كه در آن موقعيتِ سخت در محاصرة يك صحرا پُر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمينان خاطر بود. تا عباس بود، كودكان و بانوان حريم امامت آسوده مي‏خوابيدند و نگراني نداشتند، چون نگهباني مثل اباالفضل بيدار بود و پاسداري مي‏داد.

اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حق­گزاري، بيش از هزاروسيصد سال مي­گذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامت­هاي عباس ابن علي(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل ‏بيت و كودكان، تشنه­كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنة لب­هاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه مي­گنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان اباالفضل(ع) قلم شد و اين دست­ها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس، آموزگار بي­بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد. خورشيد خون­رنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پيكر مطهّر شهيد بزرگ و سالار سپاه حسين(ع)، سقّاي كربلا، علمدار سيدالشهدا(ع)، عباس‏ ابن علي(ع) توسّط گروهي از طايفة بني­اسد در كنار نهر علقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را براي دفن پيكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسين(ع) و عباس(ع) كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پيكر خونين را درون قبر گذاشت.

مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) در فاصله‏اي حدود سيصد متر در شرق قبر مطهّر امام حسين(ع)، در يك بلندي در سر راه غاضريه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سيدالشهدا(ع) است تا مركزيتي براي عاشقان معنويت باشد و قبله و بارگاه ملكوتي و با صفاي او هم جايي باشد براي ياد خدا و دعا و نيايش، تا دست­هاي پُر نياز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.

مرقد حضرت عباس(ع) در كربلا همواره مورد توجّه شيفتگان حق بوده است و زائرانش، با خضوع و خشوع و ادب، با چشمي اشکبار و با احترام به مقام والا و جايگاه رفيع اين اسوة وفا و فتوّت، آن را زيارت ‏كرده و مي‏كنند و با ارج نهادن به وفا و فداكاري او، از زندگي و شهادت آن سرباز و سردار رشيدِ كربلا، الهام مي­گيرند و درس غيرت مي‏آموزند. اين خط، همچنان در فرهنگ شيعي تداوم دارد.

عباس(ع) در دل و جان زائران موقعيتي ويژه دارد. او را به ‏عنوان باب الوائجي كه در حرمش حاجت مي‏دهد، مي‏شناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتّي دوستانش از قسم دروغ به نام او مي‏ترسند و بدخواهان هم از بي­احترامي به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب مي‏برند.

چه بسيار بزرگاني كه با ادب در آستان اباالفضل به زيارت خاضعانه پرداخته‏اند و چه بسيار حاجتمنداني كه با توسّل به او، حاجت خويش را از خدا گرفته‏اند. زيارت او مورد سفارش و تأكيد پيشوايان دين بوده و براي آن، آداب و دستورهاي خاصّي گفته‏اند كه در كتاب­هاي دعا و زيارت آمده است.

محبوبيت اباالفضل العباس(ع) در دل شيعيان، از محبّت و احترام ائمّه(ع) به آن حضرت سرچشمه مي­گيرد. آنان كه عاشقانه براي او نذر مي‏كنند و اطعام مي‏دهند، دلباختگان كرامت و جوانمردي و فتوّت اويند. حضرت زهرا(س) عباس را همچون فرزند خود مي‏داند و به او عنايت ويژه دارد.

تعابيري كه از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولي عصر (عليهم السلام) در گذشته دربارة قمر بني­هاشم نقل كرديم، جايگاه رفيع او را نشان مي‏دهد و ما را مشتاق زيارتش مي‏سازد.

در اين جا به قسمت­هايي از زيارت­نامه­اي كه به روايت ابوحمزة ثمالي، از زبان امام صادق(ع) نقل شده است و متني براي زيارت قبر آن حضرت و ترسيمي از فضايل اخلاقي و جهادي علمدار كربلاست و مفاهيمي همچون تسليم، تصديق، وفا، خيرخواهي، جهاد، شهادت، استمرار راه شهداي بدر و... را مورد تأكيد قرار داده است تا براي ما نيز الگويي براي عرض ادب به ساحت قمر بني‏هاشم باشد، اشاره مي­کنيم:

«سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهيدان و صدّيقان بر تو باد، اي فرزند اميرالمؤمنين! گواهي مي‏دهم كه تو نسبت به حسين ابن علي، آن امام مظلوم و جانشين پيامبر، تسليم بودي و صدق و وفا داشتي. لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان كه حق تو را نشناختند و حرمت تو را زير پا گذاشتند و ميان تو و آب فرات، فاصله افكندند. شهادت مي‏دهم كه تو مظلومانه شهيد شدي... من تابع شمايم و نصرتم براي شما آماده است و دلم تسليم شماست. سلام بر تو اي بندة صالح و شايسته و مطيع خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين. گواهي مي‏دهم كه تو راهي را رفتي كه شهداي بدر، آن را پيمودند و مجاهدان راه خدا در آن راه، با دشمنان دين جنگيدند و از دوستان خدا حمايت و دفاع كردند. خداوند، بهترين و بيشترين و كامل‏ترين پاداش به تو دهد. گواهي مي‏دهم كه تو نهايت تلاش را در اين راه كردي. خداوند تو را در زمرة شهيدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترين جايگاه را در بهشت به تو عطا كند. شهادت مي‏دهم كه تو نه سُست شدي و نه كوتاهي كردي، بلكه با بصيرت در كار خود عمل كردي، به صالحان اقتدا و از آنان پيروي كردي. خداوند بين ما و بين شما و پيامبرش و اوليايش در منزل­هاي بهشتيان جمع كند و ما را با شما محشور گرداند.»

آمين ياربّ­العالمين!

 

منابع

1. شيخ مفيد؛ ارشاد؛ كنگرۀ هزارۀ شيخ مفيد؛ قم؛ 1413ق.

2. الامين. سيدمحسن؛ اعيان الشيعه؛ دارالتعارف للمطبوعات؛ بيروت؛ 1404ق.

3. علامه مجلسي. محمدباقر؛ بحارالانوار؛ مؤسسة الوفاء؛ بيروت؛ 1403ق.

4. طبري. محمد ابن جرير؛ تاريخ طبري؛ قاهره؛ 1358ق.

5. شعراني؛ ترجمۀ نفس المهموم (محدث قمي)؛ انتشارات علميه اسلاميه؛ تهران.

6. مامقاني. عبدالله؛ تنقيح المقال؛ مطبعة مرتضويه؛ نجف اشرف؛ 1352ق.

7. خلخالي. علي رباني؛ چهرۀ درخشان قمر بني­هاشم؛ مكتبة الحسين؛ قم؛ 1375ش.

8. القرشي. باقر شريف؛ حياة الامام الحسين ابن علي؛ دارالكتب العلميه؛ قم؛ 1397ق.

9. عماد زاده؛ زندگاني قمر بني­هاشم؛ انتشارات خرد؛ 1322ش.

10. قمي. شيخ عباس؛ سفينة البحار؛ فراهاني؛ تهران.

11. الموسوي المقرّم. عبدالرزاق؛ العباس؛ منشورات الشريف الرّضي؛ 1360ق.

12. القرشي. باقر شريف؛ العباس ابن علي؛ دارالاضواء؛ بيروت؛ 1409ق.

13. شوشتري. محمدتقي؛ قاموس الرّجال؛ مركز نشر كتاب؛ تهران.

14. بيهقي. ابراهيم ابن محمد؛ المحاسن والمساوي؛ داربيروت للطباعة والنشر.

15. مازندراني حائري. محمدمهدي؛ معالي السبطين؛ چاپ سنگي؛ مكتبة القرشي؛ تبريز.

16. قمي. شيخ عباس؛ مفاتيح الجنان؛ دفتر نشر فرهنگ اسلامي؛ تهران.

17. اصفهاني. ابوالفرج؛ مقاتل الطالبيتين؛ دارالمعرفة؛ بيروت.

18. الموسوي المقرّم. عبدالرزاق؛ مقتل الحسين؛ مكتبة بصيرتي؛ قم؛ 1394ق.

19. قمي. شيخ عباس؛ منتهي الامال؛ انتشارات هجرت.

20. يادوارۀ پنجمين مراسم شب شعر عاشورا (عباس؛ علمدار حسين)؛ ستاد شعر عاشورا؛ شيراز.

 

 

محبوبه شادکام

مسئول روابط عمومي ادارۀ تبليغات اسلامي شهرستان ارسنجان فارس

 

سه‌شنبه 23 آذر 1389 - 13:51


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری