دوشنبه 6 خرداد 1398 - 13:58
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

نيلوفر

 

نيلوفر

سيروس همتي

انتشارات سوره مهر، 1389

شابك:2-855-506-964-978

قيمت:1500 تومان

 

نمايشنامه نيلوفر حول سه نفر به نامهاي مريم، نقاش و سرهنگ مي چرخد. مريم بيوه زني پا به سن گذاشته و زيبا است. او استاد نقاشي است و به عشق از دست رفته اش وفادار است. وي معتقد است كه سرهنگ -مردي چهارشانه و قدبلند، با موهاي جوگندمي و خوي و منش نظامي- باعث مرگ نامزد او شده است و وقتي كه سرهنگ از وي خواستگاري مي كند جواب منفي به او مي دهد.

در قسمتي از نمايش نامه مريم، سرهنگ را به مرگ همسرش متهم كرده و در اين خصوص با او بحث مي كند:

... مريم: بالاخره فهميدي سليقه همسايه ت چيه.

سرهنگ: اميدوارم گل سرسبد آپارتمان، اين هديه رو از من بپذيره.

مريم: هنوز شام نخوردي؟

سرهنگ: دير اومدي... ولي خوش اومدي(مكث) در نبودت اي خيلي چيزا صحبت شد... از مقررات آپارتمان، شارژ ماهيانه، تعمير ديوار پاركينگ و اين جور چيزا ... واسه اينكه حوصله ت سرنره ... باشه يه وقت ديگه.

مريم: خوب به بهانه ساختمون همسايه ها رو جمع كردي دور و برت.

سرهنگ: بهانه اصلي چيز ديگه س.

(مدتي سكوت . مريم به تابلوي نقاشي – هديه سرهنگ- خيره مي شود.)

سرهنگ: هنوز فكر مي كني .. باعث كشته شدن نامزدت منم؟

مريم: توچي فكر مي كني؟

سرهنگ: من به كار نكرده اصلاٌ فكر نمي كنم... من داوطلب خواستم ... اونم داوطلب شد (مكث) به حال اتفاقيه كه افتاده.

مريم: (پوزخند) با اين هديه مي خواهي فراموشش كنم؟

سرهنگ: من چنين چيزي نخواستم.

(مريم، عصباني، اتاق سرهنگ را ترك مي كند، سرهنگ به دنبال او مي رود، اما، بي فايده است)

سرهنگ: (باخود) قلبت مثل منطقه محاصره شده اس... اگه نتونم اون منطقه ممنوعه رو فتح كنم... اون وقت اين درجه ها و مدالهاي شجاعت رو با افتخار زيرخاك دفن مي كنم...

در ادامه مريم از يك نقاش كه بواسطه سرهنگ با او آشنا شده است مي خواهد كه پرتره شخصي را برايش نقاشي كند و نقاش هم كه ظاهراً از مريم خوشش آمده از وي مي خواهد كه براي كشيدن نقاشي از آتليه او استفاده كند و مريم هم مي پذيرد.

در رفت و آمدهاي نقاش به خانه مريم سرهنگ به او مشكوك شده و تلاش مي كند جلوي رفت و آمد وي را بگيرد.

آنچه در ذيل آمده بخشي از گفتگويي است كه مابين سرهنگ و نقاش ردو بدل شده است:

... سرهنگ: چندبار رفتم در مغازه نبودي.

نقاش: بعضي از سفارشا رو تو خونه بايد كشيد.

سرهنگ: تو خواستي يا اون؟

نقاش: لابد اون خواسته كه من اينجام.

سرهنگ: (پوزخند) فكر نمي كنم... مي دوني به نظر من آدما مثل سرباز مي مونن ياسياهي لشكرن يا بزدل ن يا شجاع.

نقاش: ايني كه گفتي شامل درجه دارا هم مي شه؟

سرهنگ: دوستش داري؟

نقاش: من عاشق كارمم...

نويسنده در اين نمايشنامه قصد دارد به وفاداري و عشق حقيقي بپردازد و داستانش را در قالب سه شخصيت ارائه مي دهد. بنظر مي آيد كه هدف نويسنده از نگارش اين اثر در تك بيتي كه در ابتداي نمايشنامه از مولانا شاهد آورده است پنهان باشد.

صورت از بي صورتي آمد برون

بازشد كه انااليه راجعون

 

 

سه‌شنبه 16 آذر 1389 - 14:9


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری