سه‌شنبه 21 آذر 1396 - 9:55
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

لحظه رويارويي با خود

 

نقد يک فيلم مشهور تاريخ سينماي روسيه «عروج»، (لاريسا شپيتکو 1976  )

 

در آغاز فيلم عروج (لاريسا شپيتکو،1976) نماهايي کوتاه از مکان‌هايي با زمينه خالي مي بينيم: برج يک ساختمان در دوردست،دشتي پر از برف،دور نمايي از تيرهاي چراغ برق و... بعد فصل درگيري پارتيزانها  را با آلمانيها شاهديم،سپس دو همرزم براي يافتن غذا از گروه جدا مي شوند و به راه مي افتند.

 ((ساتنيکوف)) بيمار است و ظاهري شکننده و ضعيف دارد برعکس ((ريباک)) مقاوم مي نمايد. به ويژه در فصل درگيري با آلمانيها رشادت بسيار از خود نشان مي دهد.او مشتاقانه و با عجله فشنگ از همرزمانش مي گيرد و با سخت کوشي فراوان به سمت آلماني‌ها شليک مي کند و به بقيه مي گويد که پناه بگيرند و حتي چند گلوله آلماني‌ها به نزديکي او برخورد مي کند.                                                                                         

ريباک حتي وقتي که ساتنيکوف از او دور مي افتد و زخمي مي شود، شجاعانه به ياري او مي شتابد و او را روي برف‌ها با خود مي کشد و به مکاني امن مي رساند، اما در انتها همه چيز متفاوت با آغاز از کار در مي آيد چرا که ساتنيکوف مرگي قهرمانانه دارد، اما ريباک تن به حقارت مي سپارد.گويي اصولا کار شپيتکو هم همين است که پوسته ظاهري هرچند سخت اين افراد را بشکافد و به مفهومي فراسوي اين ظاهر دست يابد.

 کار فيلم در حقيقت مکاشفه اي در درون انسانها و مشخص کردن ويژگي‌هاي پنهان وجود آنهاست. فيلم در حقيقت ماهيت شخصيتهايش را در کشاکش «موقعيت» نشان مي دهد.چنانکه ماهيت اين دو کاراکتر در نبودن گريز راهي ودر موقعيتي بسيار دشوار و در لحظه حساس و ناگزير ((انتخاب)) بر ما و شايد خودشان  روشن مي شود.

بي دليل نيست که ((پورتنوف)) که روسي است خائن و همکار پليس آلمان به هنگام بازجويي وقتي ساتنيکوف ،او را اسير پستي و دنائت مي خواند به او پيش از شکنجه شدن، تهديد گرانه مي گويد که تو الان پستي و دنائت از خودت نشان مي دهي که در تمام زندگي حتي به فکرت هم نرسيده و آن برق غرور قهرماني خيالي در چشمانت ناپديد خواهد شد و در چشم هايت ترس پديدار خواهد شد.

  هر چند ساتنيکوف با پايمردي در برابر شکنجه مقاومت مي کند و خيانت نمي کند ولي ريباک در مقابل همين موقعيت دشوار سر تسليم فرود مي آورد و به همه رشادتهاي پيشين خود پشت مي کند.فيلم عروج در حقيقت بازي با موقعيتها هم هست.چرا که اگر ريباک در صحنه آغازين فيلم کشته مي شد به جاي يک خائن،يک قهرمان بود.صحنه شکنجه ساتنيکوف صحنه به  تاثير گذاري است ابتدا نماي بسته اي  از ميله اي که در آتش قرمز شده است را مي بينيم اين نما قطع مي شود به نماي متوسطي از ساتنيکوف که ميله را بر سينه                                                                                                            اش مي نهند .

هرچند ما اين عمل را مستقيما نمي بينيم ولي بخارهايي که گويي از جاي سوختگي بلند مي شود و بعد فرياد کشيدن ساتنيکوف که ما صدايش را نمي شنويم و به جايش صداي موسيقي به گوش مي رسد که اوج مي گيرد،اين صحنه را به شدت تاثير گذار مي کند. به اين ترتيب با وجود اينکه عمل شکنجه خارج از حوزه ديد تماشاگر است،ولي نتيجه اش شايد از نشان دادن مستقيم شکنجه بيشتر باشد .                                                    

در فيلم عروج برخلاف فيلمهاي جنگي شوروي سابق بر بستر سوژه تکراري جنگ کبير ميهني که تم فداکاري فرد براي جمع و شعارهاي تبليغاتي و ايدئولوژيک از ارکان اصلي آن بود به انسان پرداخته مي شود.انسان درگير ((موقعيت))و لحظه حساس ((انتخاب)).

بنابراين ساتنيکوف برخلاف قهرمانهاي فيلمهاي جنگي روسي قدرت و اراده اي اغراق شده و شعاري ندارد.بلکه به تدريج در طول فيلم به مرتبه اي والاتر مي رسد. مريض بودن و ضعيف بودن ساتنيکوف در آغاز فيلم هم تمهيد شپيتکو است براي اينکه از کليشه هاي اين نوع فيلمها دوري جويد.ساتنيکوف آزمون جان گدازي را از سر مي گذراند و به مرتبه يک قهرمان و حتي مرتبه اي روحاني مي رسد.

گاهي چهره ساتنيکوف را در زندان مانند قديسين در هاله اي از نور مي بينيم. ساتنيکوف که همراه با پيرمرد کدخدا،زني که به وي پناه داده بود، دختري نوجوان و همرزمش ريباک در يک سلول است مانند مسيح گويي حواريونش را گرد آورده و به اعتراف آنها گوش فرا داده و به آنها دلگرمي مي دهد حتي پاي چوبه دار همه گرد او که عاملي روحاني و نيروبخش است جمع مي شوند و سپس آلمانيها آنها را يکي يکي از ساتنيکوف جدا مي کنند و به سمت چوبه دار مي برند.

شپتيکو در مصاحبه اي گفت که در قصه به طور ضمني به مسيح و يهودا اشاره شده است.ريباک هم که گويي يهوداي قصه فيلم است و در فلاش فورواردهايي(تجسم آينده ) فرار خود،و سپس کشته شدنش به دست آلمانيها را نزد خود مجسم ميکند ،که اين تمهيد به خوبي حقارت و ضعف او را نشان مي دهد.                                             

در فيلم وقتي شخصي در لحظه سرنوشت ساز ((انتخاب)) ناباورانه با ((خود)) واقعي و ناديده اش روبرو مي شود لحظه اي است يگانه و تکان دهنده ،لحظه اي است که ريباک در قرارگاه آلمانيها در حاليکه روي چهره اش سرود ارتش آلمان را مي شنويم بر حماقت و خيانتکاري خويش مي گريد و همين طور لحظه اي است که پورتنوف را در فصل اعدام در نمايي پر تاکيد از موجوديت خود شرمسار مي بينيم

همچنين لحظه اي است که ساتنيکوف لحظه اي پيش از مرگ لبخند مي زند و به افقي برتر مي نگرد(اين نماي نقطه نظر با زوم به جلو و به درون طبيعت سرد روسيه شکل مي گيرد .

در انتهاي فيلم باز هم همان نماهاي کوتاه آغاز فيلم را مي بينيم ،برج يک ساختمان در دوردست و....باز هم دو همرزم مثل ساتنيکوف و ريباک مي توانند براي يافتن غذا يا به هر دليل ديگري راه بيفتند.شايد حتي در در گيري با آلمانيها کشته شوند و هردو مانند هم قامت يک قهرمان را به خود را به خود بگيرند.کسي چه مي داند؟ 

لاريسا شپيتکو هم قبل از ساختن فيلم عروج در اين فيلم در اين موقعيت ((انتخاب)) و رويارويي با ((خود)) در زندگي واقعي اش در گير شده بود و اين فيلم پاسخي است به اين موقعيت و اين رويارويي.فيلم عروج در حقيقت وصيت نامه سينمايي اوست،چرا که او سه سال پس از ساخت فيلم عروج در تصادف رانندگي در 40سالگي درگذشت.

شپيتکو درباره انگيزه ساخت فيلم عروج مي گويد: ((...چهار سالي از آن دوراني که گرفتار يک بيماري سخت بودم،گذشته است.در آن زمان براي اولين بار خود را رودر روي مرگ ديدم.مهمتر از همه اين است که اين بيماري  به خود من و تصميم من در مورد حل مسئله مرگ يا زندگي برمي گردد با ستون فقرات شکسته،بايد تصميم مي گرفتم که مي خواهم بميرم يا زنده بمانم ،در مورد اين تصميم حق انتخاب داشتم.در طول چند ماهي که اجبارا بدون حرکت در بستر افتاده بودم،براي خلاصي از اين افکار سعي کردم تا جاييکه ممکن است به وضع کنوني ام فکر نکنم و از همين لحظه تا آخرين لحظه حياتم،زندگي دوباره اي را آغاز کنم.

داوژنکو جمله معروفي دارد.او گفته است هر فيلم بايد به صورتي تصور و ساخته شود که آخرين فيلم کارگردان آن به نظر بيايد.ناگهان پي به مفهوم اين جمله بردم، در اين صورت آخرين فيلم من((من و تو ))بايد آخرين فيلم من باشد واقعا از اين بابت ترسيدم.همان زمان به فرزندي فکر کردم که در شکم داشتم.آرزويم اين بود که او زنده مي ماند و من مي مردم چه مي شد؟بايد مسئله ديگري را نيز حل مي کردم، بچه ام چه کار خواهد کرد؟

چه چيزي برايش باقي خواهد ماند؟درباره من چگونه خواهد انديشيد؟در اينجا بود که تصميم گرفتم اگر از بستر بيماري بلند شدم،فيلمي بسازم که مضمون آن چيزي باشد که دوست دارم براي بچه ام يادگاري بگذارم.اين فيلم مربوط به مسئله زندگي و مرگ و مفهوم وجود من بود.با خود مي گفتم که بايد هر طور که شده چيزي از خود باقي بگذارم.

 

شنبه 13 آذر 1389 - 13:9


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری