شنبه 4 خرداد 1398 - 17:27
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

شاهنشاه در كوچه دلگشا (وقايع نگاري و ايضاً سياه بازي)

 

شاهنشاه در كوچه دلگشا (وقايع نگاري و ايضاً سياه بازي)

نويسنده: محمدعلي علومي

انتشارات سوره مهر

چاپ دوم 1388

 

كتاب حاضر داستاني تخيلي و طنز را در ارتباط با روابط پنهاني و پيداي محمدرضا شاه پهلوي با اشخاص و همچنين كشورهاي ديگر روايت مي كند.

در ابتداي داستان شرح داده مي شود كه به شاه خبر مي دهند كه انگلستان قصد كودتا دارد و مي خواهد سلسله  جديدي را حاكم كند. شاه به سبك شاه عباسي با لباس مبدل به كرمان مي رود چرا كه آنجا يكي از مراكز قديمي نفوذ استعمار بريتانيا و مقر پليس جنوب بوده است.

در قسمتي از اين اثر مي خوانيم: «شاه عباس كبير به اعلي حضرت زل زد و به ملايمت گفت: هم قطار راستش را بخواهي از تو بدمان نمي آيد چون شنيده ايم كه با اره دست و پا و كله دشمن هايت را مي بري، ناخن هايشان را از بيخ مي كشي، با اتو آدم مي سوزاني، خوبه اما، هم قطار مثل ما با لباس و قيافه مبدل برو به كرمان، خودت دوست و دشمنت را بشناس. دوروبرت را آدمهايي بادمجان دورقاب چين و بله قربان گو برداشته ولي بيشتر همين ها براي اين كه خودشان شاه بشوند به ينگه دنيايي ها و انگليسي ها همه جوره حال مي دهند.»

در بخش ديگر از اين كتاب نويسنده ظلم و خفقان دوران پهلوي را اينگونه توصيف مي كند.

«شهر، در پس كابوس سرنيزه ها، زندانها ، اعدام ها، اجساد خشك شده و به نوسان درآمده برفراز دارها، جشن ها، سالروز تولدها، پوتين هاي خونين، ردهاي خونچكان، پنجه هاي شهيدان بر ديوارها، ديوارهاي بلند قصرها ... شهر در پس كابوسي چنان، سنگ گشته، محو شده بود. تنها گذرندگان شهر، ماشين هاي گشتي پليس بودند كه آهسته آهسته بسان اخطار عفريت از خيابانهاي بي پايان و خاموش و وهمناك شب شهر مي گذشتند و روشناي قرمز چراغ هاي گشتي ها چون لخته خون روي خيابانهاي دراز برف پوش و بر قاب گل آلود، روي درخت هاي چرك و خشك كه چون پنجه هاي پير زالان به سوي آسمان دراز شده بودند...»

ديكتاتور در كرمان  به ميان طبقات و قشرهاي پايين جامعه مي رود و هيچ كس نمي داند كه او شاهنشاه و بالاترين مقام در قدرت يك سويه است و به اين ترتيب طنز موقعيت ايجاد مي شود.

داستان در دو قلمرو، اساطير، قصه ها و باورهاي رايج در فرهنگ مردم و در عين حال در قلمرو واقعيت هاي تلخ و مسخ كننده اتفاق مي افتد و از اين زاويه و منظر، رئاليسم جادويي با بينش و بيان طنز محسوب مي شود. در بخشي از داستان به اعتراضات مردم پرداخته شده است:

شاهنشاه از داروخانه زدند بيرون و يكدفعه متوجه شدند كه دوباره همه چيز به هم ريخته و تغيير كرده است مثل روز تعطيل، كركره همه مغازه ها پايين است و كسي توي خيابان و ميدان نيست كه ناگهان فرياد جماعتي از پشت سر اعلي حضرت بلند شد.

-مرگ بر شاه، مرگ برشاه، بگو ... رمق از دست و پاي شاهنشاه در رفت، ترس مثل صخره اي عظيم بر ذات همايوني نشست و له شان كرد شاهنشاه درمانده و بي پناه، دور و برشان را نگاه كردند تا بلكه پروفسور را پيدا كنند افسوس اثري از پروفسور نبود اما گروهي عظيم از زن و مرد و بچه در حاليكه عكس هاي متعدد و پرچم هاي رنگ به رنگ و نوشته هاي لااله الاالله و استقلال آزادي جمهوري اسلامي و مرگ بر سلطنت پهلوي و ... به دست داشتند جلو مي آمدند همه چهره ها مصمم، شجاع، خشمگين. شاهنشاه از ته دل آه كشيد مرگ بالاي سر اعليحضرت پرپر مي زد چنگال سرد مرگ بر قلب شاهنشاه پنجه كشيد اما از آنجا كه در هنگام خطر مغر بشر به سرعت فعال و چاره جو مي شود شاه فوراً دستار را طوري به دور سرو صورت و دهان پيچيدند كه فقط چشمهايشان بيرون ماند شبيه فلسطيني ها...

در ادامه اين داستان طنزآلود نويسنده به اشرف خواهر محمدرضا پهلوي و قاچاق مواد مخدر او اشاره مي كند و موقعيت او را در طي سفري كه به ايتاليا داشته و با يكي از مافياي ايتاليا محاوره كرده است بازگو مي كند قسمتي از آن را مرور مي كنيم:

«... به هرحال يارو يك خرده مارو چپ چپ نگاه كرد و گفت: نام محفوظ... به آن آبجي ات بگو پايش را از تو كفش ما دربياورد و الا شكمش را سفره مي كنم قاچاق هرويين جنوب ايتاليا در انحصار من است قرار بر اين بوده كه جنس ايران و تركيه و آن طرف اروپا مال او باشد و اين طرفش مال من، حال شنفته ام آبجي خانمت پشت سر ما كركر مي خواند و خيالاتي دارد. محض گل روي شماست كه هيچي به او نمي گويم و الا اگر باز هم پررويي كند به شاخ سبيل داش هاي رم، با قمه حسابش را مي رسم يا مي دهم به اين شازده پسرها يك گلوله حرامش كنند، روشن شد؟»

همچنين فضاي اين رمان به فراخور موضوع، آميخته اي از طنز و ترس را نيز همراه دارد به گونه اي كه در بخش هاي مختلف اين كتاب همچون صحبت هاي شاه با شوستر، نيكسون، زنان دربار و شخصيت هاي سياسي ساير كشورها، اوضاع سياسي و مبارزات مردم، نشست ها و مذاكرات با رجال سياسي ايران از جمله هويدا، تيمسار نصيري، شب نشيني ها و قمار درباريان، سفر هفت ساعته شاه به زمان آينده و مشاهده مبارزات مردم و در فضايي  آميخته با طنز و ترس(گروتسك) ارائه شده است.

قسمتي از اين اثر درخصوص فضاي رعب و وحشت شهر مي خوانيم: «... الان مدتي است (آنها) ريخته اند توي شهر، معلوم نيست چه گناه كبيره اي كرده ايم كه مستحق اين جور بلاهاييم. آنچه توي ميدان مشاهده فرموديد هرشب و روز بخصوص شبها بيشتر اتفاق مي افتد اصلاً عادي شده براي همين شهر همان سرشب خلوت مي شود. ديگر كمتر كسي جرئت دارد شب از كوچه پس كوچه ها و حتي از خيابان هاي خلوت رد بشود. شهر شده شهر ارواح آنها راه افتادند خيلي ها را كتك مي زنند. خيلي ها را سربه نيست و غيب كرده اند و با خودشان برده اند ... مي گويند يكدفعه مي بيني در خانه را مي زنند مي روي در را باز مي كني و هيچ. طرف را مي كشند و مي برند (آنها) بسم الله الرحمن الرحيم همه جا هستند، ممكن است همين جا هم باشند.

در بخش ديگر درباره ديدار شاپور خان با شاهنشاه آمده است: ساعت سه چهار بود كه بيدار شدند. شاپور خان دوباره آتش و چاي تازه دم آورد نشستند. پشت بساط و چند حب ديگر ترياك كشيدند، چاي نوشيدند و سيگار كشيدند. شاپور خان سيگار به دست برخاست و از پشت آينه و شمعدان توي طاقچه كتابهاي كهنه و قديمي آورد شيرازه كتاب از هم دررفته ، صفحاتش زرد و نازك بودند طوري كه وقتي ورق مي خورد كاغذش تكه پاره مي شد شاپورخان نشست كنار منقل گفت: «ديوان حافظ مال مرحوم ابوي است ...»

همچنين در قسمت ديگري از كتاب نويسنده داستان به توصيف شكنجه يك روستايي توسط ساواك مي پردازد:

«به اشاره شاهنشاه اتوي داغ روي سينه لاغر و پشمالوي غلام نشست بوي بد پشم سوخته و كباب برخاست. سينه غلام دود كرد. غلام سر به زمين كوفت و از هوش رفت آب بر سروصورتش پاشيدند و به هوشش آوردند. شكنجه ادامه يافت سرانجام غلام اعتراف كرد. پسرعموي پسرعمه شوهرخاله غلام، معلم روستاست و حال زنداني ساواك است او يك بار اعلاميه اي براي غلام خوانده در آن (آن طوري كه غلام بريده بريده در حال بي هوشي و هذيان مي گفت) نوشته شده بود كه چرا سگ هاي آمريكايي بايد بر كارمند و دانشجو و معلم ايراني ترجيح داشته باشند»

در دنباله همين شكنجه ها و اعتراف گيري ها در صحنه ديگري شاهنشاه سعي دارد غلام را توجيه كند: «شاهنشاه در حال قدم زدن گفتند: غلام ما با منطق كار مي كنيم تو روستايي ساده دلي هستي كه فريب خورده اي حال بشنو! اگر سگ هاي آمريكايي بر تو و امثال تو مرجح اند دليل دارد تو اصلاً سگ آمريكايي را نديده اي اين قدر خوشگل، اين قدر تميز هستند كه آدم از ديدنشان حظ مي كند مثل يك دسته گل، مي پرند اين طرف و آن طرف مثل تو كثيف و بدبويند؟ چنان واق واق مي كنند كه آدم حالي به حالي مي شود مثل تو بدصدايند؟ ... غلام نگاهش كرد ديوانه وار، لب به دندان گزيد، از درد، پيچ و تاب مي خورد و هق هق آهسته مي گريست. شاهنشاه گفت تو جايت اينجا نيست بايد به زندان ساواك منتقل شوي تا بيشتر تحقيق بشود.»

از كتابهاي ديگر نويسنده اين كتاب مي توان به آثاري چون من نوكر صدامم، طنز در آمريكا، وقايع نگاري بن لادن، آدرستان، بيم اميد در دميدن اشاره كرد.

اين كتاب چندي پيش جايزه بخش رمان كتاب سال طنز را از آن خود كرد.

محمدعلي علومي نويسنده و محقق معاصر اهل كرمان بوده و در مورد مسائل فرهنگي به تحقيق و تفحص مي پردازد. وي در محله اي نزديك به ارگ بم دوران كودكي را طي نموده است. او پس از طي تحصيلات ابتدايي و متوسطه در سال 1358 وارد دانشگاه تهران شد و در رشته علوم سياسي به تحصيل پرداخته و همچنين مدتي به كار معلمي و مطبوعات اشتغال داشته است.

 

 

 

دوشنبه 8 آذر 1389 - 15:16


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری