شنبه 3 تير 1396 - 16:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

سايه هاي تهديد

 

نگاهي به يک فيلم معروف تاريخ سينما: (سايه يک شک ) ( آلفرد هيچکاک، 1934 )    

                                                

در بسياري از فيلم هاي هيچکاک، ضد قهرماناني با ظاهر جذاب ديده ايم ( نقطه مقابل ضد قهرماناني با سيما وهيبت منفي وکليشه اي در بسياري از فيلم ها )، اما چارلي اوکلي ( جوزف کاتن ) در سايه يک شک از اين لحاظ موردي استثنايي است. او که قاتل بيوه زنان ثروتمند است، نه تنها ظاهري بسيار  آراسته دارد، بلکه از معدود ضد قهرمان هاي هيچکاک است که صحنه هاي ارتکاب قتل توسط او را درفيلم نمي بينيم، مگر در صحنه اي در انتهاي فيلم که مي خواهد به جان خواهرزاده اش، دختري به نام چارلي ( با بازي ترزا رايت ) سوء قصد کند، ولي در نهايت خودش کشته مي شود

همنام بودن دايي وخواهر زاده ( هر دو چارلي نام دارند ) تماشاگر را به اين فکر مي اندازد که آن دو در حقيقت دو بعد مختلف از يک شخصيت هستند. تشابه ها و ارتباط هاي روحي ميان آن دو اين گمان را تشديد مي کند :  مثلا در آغاز فيلم دختر مي خواهد به دايي اش تلگراف بزند تا به شهرشان بيايد، ولي متوجه مي شود که دايي خود عازم آنجاست. به همين دليل مي گويد که با دايي اش تله پاتي دارد. در جايي ديگر، بي مقدمه درآغاز ديدارش با دايي مي گويد که مطمئن است دايي اش راز بزرگي را از او پنهان مي کند. همچنين او نا خودآگاه نمي تواند آهنگي را که بسيار شبيه آهنگ( بيوه خوشحال ) است لحظه اي از ذهنش دور کند و... در ضمن دخترک که از زندگي يکنواخت طبقه متوسط خسته شده، ظاهر آراسته دايي اش را مي پسندد و گويي او را مکمل خود مي يابد، ولي به تدريج با فهميدن راز دايي اش اين علاقه به نفرت مي انجامد. درسوء قصد نهايي فيلم دايي مي خواهد چارلي را از قطار به بيرون پرتاب کند، ولي چارلي اين کار را با او مي کند.                   

در اينجا گويي قطب خير چارلي واحد ما بر قطب شر او پيروز مي شود. درانتها هم چارلي راز قتل هاي دايي اش را فاش نمي کند و در مراسم تشييع دايي از او به نيکي ياد مي شود. دختر قطب شر وجودي واحد ( خود  و  دايي اش ) را برملا نمي سازد، مانند بسياري از انسانها که قطب شر وجودشان را پنهان مي دارند و شايد   ظاهري جذاب مثل ستارگان و قهرمانان فيلم ها هم داشته باشند. اين درست همان فکر درخشاني است که هيچکاک با خلق شخصيت ضد قهرمان فيلمش ( چارلي اوکلي ) بر پرده سينما جاودان مي کند.

حضور تهديد گر دايي در نيمه دوم فيلم جلوه اي پر از تعليق و هراس به فيلم مي دهد و هر لحظه جلوه مهيب تهديدات او تشديد مي شود

تمهيدات موثر سينمايي و صحنه هاي درخشان هيچکاکي در فيلم کم نيستند. به ياد بياوريم در کتابخانه زماني که چارلي با خواندن روزنامه اي به جنايتکار بودن دايي اش پي مي برد، دوربين از نماي نزديک روزنامه عقب مي کشد و تبديل مي شود به نماي دوري از کتابخانه. اين صحنه هيچکاکي درخشان به خوبي ماهيت شوم و هشدار دهنده و هولناک قضيه را نشان مي دهد. يا به ياد بيا وريم نماي سر بالا ( لو انگل ) از ديد ترزا رايت ( چارلي) که دايي اش را دربالاي پله يا در پشت پنجره خانه مي بيند که با چهره اي سرد و بي احساس او را زير نظر دارد و به او خيره مانده که اين نما به خوبي حضور تهديد کننده دايي را نشان مي دهد.                                

قاب هاي کج هم به خوبي به کار مي آيند و وضعيت نا متعادل و تهديدگر دايي را نشان مي دهند. صحنه اي که دايي داخل اتاق است و از پنجره چارلي و  پليس را مي بيند، در کادري کج گرفته شده است که به خوبي حس ياد شده را القا مي کند

دايي نظرياتي تيره وتار نسبت به جهان پيرامونش دارد. او به چارلي مي گويد : تمام دنيا براي من مثل يک شوخي است. دنيا يک خوکداني کثيف است. خانه ها پر از خوک هستند. دنيا يک جهنم است. از خواب بيدار شو و مغزت را به کار بينداز .

در آخرين صحنه فيلم در مجلس ترحيم دايي، چارلي او را مردي توصيف مي کند که به هيچ کس اعتماد نداشت. به اين ترتيب ديدگاه تيره و تلخ و پوچ گرايانه  دايي را نسبت به جهان پيرامون در مي يابيم که محرک  اصلي او در انجام اعمال جنايت کارانه است.

خود هيچکاک درباره سايه يک شک در گفت و گو با فرانسوا تروفو مي گويد : او قاتلي با يک هدف عالي است، از  آن قاتل هايي است که فکر مي کنند کشتن برايشان يک ماموريت معنوي است. احتمالا بيوه ها مستحق بلايي بوده اند که به سرشان آمده ، ولي به هر حال او حق نداشته اين کار را بکند. فيلم واجد يک قضاوت اخلاقي است. قاتل آخر کار به سزايش مي رسد خواهرزاده تصادفا او را مي کشد. نتيجه اينکه بدکارها سياه سياه و قهرمان ها سفيد سفيد نيستند. آدم ها خاکستري اند. دايي چارلي خواهر زاده اش را دوست مي داشت، ولي نه به اندازه اي که خواهر زاده اش به او علاقه مند بود. با وجود اين خواهر زاده بايد او را از بين مي برد، به قول اسکار وايلد : هر کس آنچه را دوست مي دارد، نابود مي کند.

جوزف کاتن را  معمولا درسيماي قهرمانان فيلم ها به خصوص فيلم مرد سوم ( کارول ريد ) به ياد مي آوريم، اينجا نقش ضد قهرماني با حس متناقض جذابيت و مهابت را به خوبي جان مي بخشد. ترزا رايت هم در نقش خواهر زاده او نقش يک دختر جوان نمونه اي آمريکايي آن دوره را به خوبي ايفا مي کند.

ژرژ سادول در فرهنگ فيلم هايش درباره سايه يک شک مي نويسد : هيچکاک در مصاحبه هاي خود بارها گفته است که او سايه يک شک را بهترين فيلم آمريکايي اش مي داند. گر چه اين فيلم کمتر از ساير فيلم هايش،که در آنها معمولا بيشتر چيزها را فداي اثرات تکنيکي و کمدي سياه مي کند، ستوده شده با اين وصف به آساني مي توان با او موافق بود. سبک کلاسيک  موثر اين فيلم نه تنها براي ايجاد حالت اضطراب و انتظار، بلکه براي تصوير دنياي اقوام شهرستاني چارلي و افشاي تنش عصبي شديد او در زير ظاهري مهربان، به کار رفته است. در بازي بسيار موثر جوزف کاتن به نقش چارلي، سکوت هايش بيش از گفتارش معني دار است، و حرکات زيرکانه و متنوع دوربين بسيار پخته تر است، زيرا هيچ حرکت آن بي دليل نيست.

 

سه‌شنبه 2 آذر 1389 - 9:25


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری