جمعه 28 مهر 1396 - 10:14
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

حجت الاسلام والمسلمين دكترسيدمهدي خاموشي
رئيس سازمان تبليغات اسلامي

 

ظهور و بروز ولايت در عصر ظهور

 

 ولايت در اصل لغت، رابط و نسبت ميان دو شي‌ء است (ولي و مولي عليه) به گونه‌اي كه آن دو شيء به نحوي با يكديگر مرتبط و متصل‌اند كه شي‌ء سومي ميان آن دو حائل و فاصل نمي‌شود. هم­چون رشته‌هاي يك ريسمان كه به گونه‌اي با يكديگر تافته (تابيده) و بافته شده‌اند كه از يكديگر نمي‌گسلند و پيوندي استوار ميان رشته‌هاي ريسمان به وجود آمده است. ولايت الهي به اين معنا است كه خداگونه بيانديشيم (انديشه الهي) و علاوه بر انديشۀ الهي، انگيزۀ ما نيز الهي باشد و نتيجه اين انديشه و انگيزۀ الهي، عمل الهي (عمل مورد رضاي حق) باشد (صبغه‌الله و من احسن من‌الله صبغه) خليفه‌الله كسي است كه نيّت، علم و اراده و عمل او الهي است، و خود او مجلا و مظهر اسماء و اوصاف الهي باشد. از همين­رو برخي از اعاظم، تعريف انسان را به «حيوان ناطق»، حدّ تام ندانسته‌اند و حدّ نهايي انسان را «حي متأله» معرفي نموده‌اند. در تعريف به «حي متأله»، «حي»، جامع حيات گياهي، حيواني و انساني است (منظور از انسان در اين تعريف، انسان مصطلح است كه داراي نطق و انديشه است). مي‌توان گفت كه «حي» معادل «حيوان ناطق» است و حقيقت حيوان ناطق، حدّ تام و نهايي انسان نيست، بلكه جنس قريب انسان است كه به اين جنس قريب بايد فصل اخير انسان كه «تأله» باشد، افزوده شود تا بتوان به يك تعريف حقيقي قرآني از انسان دست يافت. نطق و منطق و انديشه، اگرچه لازم است، لكن كافي نيست چرا كه اگر كسي اهل كار و ابتكار و فكر و خلاقيّت باشد و در عين حال فكر و ابتكار خود را در مسير مكر و حيله و لذّت و هواي نفس قرار دهد، ديگر انسان نيست، بلكه انعام است (بل هم اضل). انسان نيست، بلكه شيطان است (تلك النكري و تلك الشيطنه). انسان وقتي انسان است كه نطق و منطق او، و فكر و فرهنگ او، و بينش و منش و كنش او الهي باشد (حي متأله) اين­جاست كه ميان او و خداوند سبحان كه ولي علي‌الاطلاق است، رابطۀ تولي و ولايت محقق مي‌شود، اگر خداوند سبحان از يك­سو ولايت را از غير خدا سلب مي‌كند (و ما لكم من دون‌الله من ولي و لا نصير- و ما لكم من دونه من ولي و لا شفيع- مالكم من‌الله من ولي و لا واق) و از سوي ديگر، براي پيامبر اكرم(ص) و اهل‌بيت طيبين آن حضرت(ع)  قائل به ولايت است: (انما وليكم‌الله و رسوله والدين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزكاه و هم راكعون)، بدان جهت است كه پيامبر اكرم(ص) و اهل‌بيت او(ع)، مصداق اتم و اكمل خليفۀ الهي و جانشين او بر روي زمين هستند. در حقيقت ولايت پيامبر(ص) و ولايت ائمۀ معصومين(ع)، در طول ولايت الهي بوده تمام هم و غم آن‌ها، تحقّق ولايت تمام عيار الهي بر روي زمين است. حال كه ولايت پيامبر(ص) و خاندان معصومينش(ع)، در طول ولايت الهي، و تحقّق‌بخش ولايت الهي است پس همان‌گونه كه اطاعت از تعاليم و موازين الهي واجب است، اطاعت از پيامبر(ص) و اهل‌بيت آن حضرت(ع) نيز ضروري و واجب مي‌گردد. (قل ان كنتم تحبون‌الله فاتبعوني يحببكم‌الله) آيۀ شريفۀ قرآن کريم، به ابطال نحله الهيات طبيعي (deism) مي‌پردازند و برخلاف برخي از متكلّمان قرن هجدهم كه به تبعيت از تفكّر رايج دوران روشن­گري، الهيات را منهاي وحي و نبوّت مي‌پذيرند، قرآن كريم، وي و نبوّت را از لوازم لاينفك الهيات ناب و الوهيت خالص معرفي مي‌نمايد. الهيات قرآني، هرگز منفك و منقطع از وحي و نبوّت نيست و تأله به معناي واقعي، هرگز بدون تبعيّت از پيامبر(ص) و اولياء خدا(ع) فرض تحقّق ندارد (اطيعواالله و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم). در اين آيۀ شريفه براي اولي‌الامر، اطيعوا را تكرار نكرده است بلكه كلمه «اولي الامر» عطف بر «الرسول» شده است. يعني با يك «اطيعوا» هم اطاعت پيامبر(ص) را واجب شمرده و هم اطاعت اولي‌الامر را، و اين نشان مي‌دهد كه اطاعت اولي‌الامر، عين اطاعت پيامبر(ص) است. به علاوه اطاعت اولي‌الامر را به طور مطلق مورد امر قرار داده است. اينكه اطاعت از اولي‌الامر را به طور مطلق واجب شمرده، نشان دهندۀ اين است كه اولي‌الامر در آيۀ شريفه كساني هستند كه هم­چون پيامبر(ص) بايد معصوم باشند. به بيان ديگر اطاعت مطلق از اولي‌الامر، وقتي موجب تحقق ولايت الهي است كه ولي امر هم­چون پيامبر(ص) از صفت عصمت برخوردار باشد، از همين­جا به حقيقت ديگر پي مي‌بريم و آن اينكه همان‌گونه كه انبياء بايد از سوي خدا منصوب شوند، اولياء امري كه جانشينان بلافصل پيامبرند و تماميت تحقق ولايت الهي در طول تاريخ به دست آن‌ها است نيز بايد از سوي خدا (به واسطۀ پيامبر) منصوب شوند (رابطۀ ميان عصمت و نصب الهي).

(الله اعلم حيث يجعل رسالته) معناي نصب الهي اين نيست كه خداوند، بدون توجه به شعاع انديشه و رفعت نيت و بدون توجه به صلاح و خلوص عمل، كسي را منصوب به پيامبري و يا منصوب به امامت مي‌كند، بلكه بصيرت بالاي ولي خدا و خلق و خوي الهي او و خصال والاي او و صبر جميل او كه همه در سعه‌صدر جمع‌اند، ملاك و معيار نيل يك انسان به مقام خليفه‌اللهي (رسول اللهي و وصي‌اللهي) است (قل هذه سبيلي ادعو الي‌الله علي بصيره انا و من اتبعني- انك لعلي خلق عظيم- الم نشرح لك صدرك) حكيم بودن خداوند متعال اقتضاء مي‌كند كه پيامبر(ص) و امام(ع)، با ملاك‌هاي حكيمانه انتخاب شوند. در حقيقت در مورد پيامبري و امامت نيز «انتخاب» در كار است نه «انتصاب»، لكن انتخابي كه انتخاب­گر، خدا است و با علم لايتناهاي خود، حكيم‌ترين انسان‌ها را در عمل و نظر برمي‌گزيند. رسالت و امامت، چهرۀ خارجي و جنبۀ اثباتي مقام ولايت و مقام خليفه اللهي است.

تاكنون دانستيم كه تحقق ولايت الهي در زمين، صرفاً به تبعيت از پيامبر(ص) و جانشينان معصوم آن حضرت(ع) است. بدون تبعيت از خدا و رسول خدا(ص) و بدون تبعيت از اولياء خدا، هرگز نمي‌توان از ولايت الهي سخن گفت. معناي تبعيت از خدا و رسول خدا(ص) و اولياء خدا(ع) در آيات ديگر قرآن کريم با عبارت ايمان و عمل صالح مورد تصريح قرار گرفته است. به عبارت ديگر تحقق ولايت الهي جز به دست امتي كه مؤمنند و به اقتضاي ايمان به خدا و رسول خدا(ص) و ولي خدا(ع)، اعمال صالح انجام مي‌دهند، ممكن نيست؛ آيۀ شريفۀ 55 از سورۀ مبارکۀ نور در همين مورد مي‌فرمايد:

وعدالله‌الذين آمنوا منكم و عملوالصالحات ليستخلفنهم في‌الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لا يشركون بي‌شيئاً و من كفر بعد ذلك فاولئك هم‌الفاسقون

دليل مطابقت ايمان و عمل صالح در آيۀ شريفۀ 55، از سورۀ مبارکۀ نور با تبعيّت و اطاعت از رسول خدا(ص) و ولي خدا، آيات 47 و 48 همين سوره است كه به موجب اين آيات، منافقان مدعي هستند كه به دين خدا و پيامبر خدا(ص) ايمان دارند و از پيامبر(ص) و تكاليف و احكامي كه از سوي خدا آورده، تبعيت مي‌كنند لكن وقتي از آن‌ها دعوت مي‌شود كه به خدا و رسول خدا(ص) رجوع نموده تا پيامبر به موجب احكام و حكم الهي ميان آنان حكم كند، اعراض مي‌كنند و عملاً به ولايت خدا و رسول خدا(ص) گردن نمي‌نهند، قرآن کريم اين چنين كساني را كه عملاً تابعيت و اطاعت از خدا و پيامبرش(ص) را نپذيرفته‌اند، مؤمن نمي‌شناسد (و ما اولئك بالمؤمنين) و در نقطۀ مقابل و در جانب ايجابي، قول و منطق عملي و نظري مؤمنان را در اين حقيقت معرفي مي‌كند كه آنان پيام خدا و دعوت پيامبر(ص) را به گوش جان مي‌شنوند (رحم‌الله امرء سمع مقالتي فوعاها) و مورد اطاعت و تبعيت قرار مي‌دهند. آري هر آنكه از خدا و رسولش(ص) تبعيت و اطاعت كند و خوف و خشيت و خشوع در برابر خدا داشته باشد و تقواي الهي پيشه نمايد، هر آينه او رستگار خواهد شد: (انما كان قول المؤمنين اذا دعوا الي‌الله و رسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا و اطعنا و اولئك هم المفلحون) (سورۀ مبارکۀ نور، آيات شريفۀ 51 و 52) تعبير «كان قول المؤمنين» بيان كنندۀ اين معنا است كه شنيدن، پذيرفتن و عمل كردن به فرمان خدا و حكم رسول خدا(ص)، خط مشي و شيوۀ دائمي مؤمنان است. براي مؤمن اين مهم است كه حاكم، خدا و رسول او(ص) باشد، چه حكم صادره عليه او باشد و چه به نفع او باشد (ليحكم بينهم) لكن كافر و منافق برايش فرق نمي‌كند كه چه كسي حاكم باشد. براي او اين مهم است كه به نفعش حكم صادر شود (چه حاكم، حاكم به حق باشد و چه حاكم، حاكم به باطل باشد). در آيه 49 در مورد منافقان و غيرمؤمنان آمده است: و ان يكن لهم الحق يأتوا اليه مذعنين، ولي اگر حكم حق به سودشان باشد به سوي پيامبر مي‌آيند و در حقيقت به سوي هواي نفس و منافعشان آمده‌اند، نه به سوي پيامبر. كما اينكه مؤمن از خدا حسنه مي‌خواهد و در اين جهت فرق نمي‌كند كه حسنه، ثروت باشد يا سلامت، علم و آگاهي باشد يا عمل صالح، مهم اين است كه از خداوند حسنه مي‌خواهد و البته از ياد آخرت غافل نيست، در حالي كه كافر و منافق برايش صرف قدرت و ثروت و شهرت و منصب مهم است ديگر برايش فرق نمي‌كند كه اين قدرت و ثروت از طريق حسن و نيكو به دست آمده باشد يا از طريق شر و حرام. براي او مهم، قدرت و ثروت است حتي اگر شر و حرام باشد كافر و منافق اساساً در انديشۀ عاقبت عمل و آخرت خود نمي‌باشند (فمن‌الناس من يقول ربنا آتنا في‌الدنيا و ماله في‌الاخره من خلاق و منهم من يقول ربنا آتنا في‌الدنيا حسنه و في‌الاخره حسنه و قنا عذاب‌النار) كافر و منافق فقط به دنيا مي‌انديشد كه چگونه بر ثروت و قدرت و مكنت خود بيافزايد و علم او از دايرۀ ظاهر دنيا فراتر نمي‌رود براي كافر و منافق، توسعۀ دنيوي مهم است حتي اگر به قتل و غارت و چپاول و ستم باشد (توسعۀ سكولار). لكن مؤمن به سعه‌صدر و وسعت و تعالي روح و نظر مي‌انديشد و البته نيك مي‌داند كه نيل به اين مهم براي اغلب مردم بدون عدالت و پيش­رفت ممكن نيست (پيش­رفت ديني). در نظر داشته باشيم كه رهبر فرزانۀ انقلاب در پيام خود به مجلس شوراي اسلامي، توجه به عدالت و پيش­رفت را سرلوحۀ وظايف نمايندگان مجلس دانستند.

مؤمن اگر قدرت، ثروت و مكنت و امكانات را مي‌خواهد، آن‌ها را به عنوان وسيله و ابزار مي‌خواهد، وسيله و ابزاري براي نشر و گسترش افكار و اعمال الهي (الذين ان مكناهم في‌الارض اقامواالصلاه و آتوا الزكاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر) مؤمنان اگر چه مطيع و تسليم پيام خدا و پيامبرند، لكن اين تسليم و اطاعت، كوركورانه نيست بلكه بعد از آگاهي از حقيقت، تسليم حق مي‌شوند به همين دليل در آيه شريفه، «سمعنا» مقدم بر «اطعنا» آمده است.

از آن­چه گفتيم معلوم شد كه جامعۀ سالم و صالحي كه خداوند به آن وعده داده است، مخصوص انسان‌هاي مؤمن و مطيع خدا، عامل به اعمال صالح و خائف و خاشع و متّقي است. عصر ظهور، عصري است كه انسان‌هاي مؤمن، انسان‌هاي صالح و مصلح، انسان‌هاي خائف و خدايي، زمينه‌ها و شرايط تحقّق آن عصر را فراهم آورده‌اند. برخلاف توهّم پاره‌اي از كسان كه گمان مي‌كنند عصر ظهور، در قحطي ايمان و تديّن و تقوي به وجود مي‌آيد و فساد و فحشا، زمينۀ ظهور چنين عصري است، در حالي كه حكومت و اقتدار در عصر ظهور، حكومت و اقتداري كه پيش از آن، ظرافت‌هاي روحي، ظرفيت‌ها و ذهنيت‌ها و فرهنگ و فكر بشر آن­قدر تعالي و ارتقاء يافته كه زمينه براي ظهور وليِّ تمام­عيار و آينۀ تمام­نماي خداوند فراهم شده است. به تعبير مرحوم مطهري عصر ظهور، عصري است كه در آن عصر، ميوۀ ايمان و تأله كاملاً رسيده است و باغبان الهي بايد آن ميوه را بچيند، نه اينكه عصر پيش از ظهور، هم­چون يك دمل چركين و عفن باشد كه يك­باره از شدّت عفونت و ناپاكي، دهان باز كند و عفونت‌ها بيرون جهد. عصر ظهور عصر تكاثف و تكاثر عفونت كفر و فسق نيست، بلكه عصر تراوش عطر ايمان و عصر تجلّي نور طهارت و معنويت و ولايت است. اصولاً جامعۀ عصر ظهور يعني عصري كه خداوند مؤمنان و صالحان را خليفه و جانشين خود قرار مي‌دهد (وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوالصالحات ليستخلفنهم في‌الارض) يك امر خلاف قاعده و نامفهوم نيست كه احتياج به تحليل و توجيه فراوان داشته باشد. اين سنّت الهي است كه به لطف خود در ميان مردم مؤمن، سالم، صالح، مصلحي را مبعوث مي‌كند تا علائم و معالم دين خود را آشكار سازد. كما اينكه همين لطف و عنايت شامل حال پيشينيان نيز شده است: اينكه خداوند، هنگام شرايط مساعد كه از سوي گروه مؤمنان فراهم آمده، پرهيزكاران و بندگان صالح را وارث زمين گرداند و قوم مؤمنين را بر قوم كفّار و فاسقين غلبه بخشد و مؤمنان را با به هلاكت رساندن كافران، نجات و رهايي بخشد، يك قاعده است نه يك استثناء:

ان الارض‌الله يورثها من يشاء من عباده و العاقبه للمتقين (اعراف/128) ان الارض يرثها عبادي الصالحون (انبياء/105) و قال الذين كفرو الرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن في ملتنا فاوحي اليهم ربهم لنهلكن الظالمين و لنسكننكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامي و خاف و عيد (ابراهيم/14)

در اين آيه شريفه «كما استخلف الذين من قبلهم» اينکه اشاره به چه كسان و چه گروهي و قومي دارد، بايد دقت نمود. برخي گفته‌اند منظور، آن گروه از انبيا است كه وارث حكومت بوده‌اند، مثل حضرت آدم و حضرت داوود و حضرت سليمان، (اني جاعل في‌الارض خليفه (بقره/30) يا داوود انا جعلناك خليفه في الارض (ص/26) و ورث سليمان داوود (نمل/16) لكن علامه طباطبايي(ره) اين نظر را نمي‌پذيرد. از نظر ايشان بسيار مستبعد است كه خداوند سبحان از انبياي كرام خود با لفظ «الذين من قلبهم» ياد كند. ايشان با تتبع و تصفح تامي كه در آيات قرآن کريم نموده‌اند، فرموده‌اند: اين تعبير و معناي آن، بيش از پنجاه مورد در قرآن كريم به كار رفته، لكن حتي در يك مورد نيز در مورد انبياء به كار نرفته است. آري هر جا خداوند سبحان از انبياء پيشين ياد كرده، تعبير «رسل من قبلك» يا «رسل من قبلي» را به كار گرفته كه در هر دو تعبير، (قبلي، قبلك) مرجع، ضمير پيامبر اكرم است. علامه طباطبايي «كما استخلف الذين من قبلهم» را اشاره به امت‌هايي دانسته كه مؤمن بوده و داراي عمل صالح بودند و در روي زمين حكومت يافتند.

خداوند سبحان به موجب آيۀ شريفۀ 55 سورۀ مبارکۀ نور، به گروهي از مؤمنان، وعده حكومت روي زمين و تمكين دين و آيين و امنيت تام و تمام را داده است. اينك سخن بر سر تعيين مصداق اين آيه است، يعني دقيقاً چه گروهي، در چه مقطعي از تاريخ، در مورد آنان اين وعده تحقق پيدا كرده، يا خواهد كرد؟ (منظور وعده موعود در آيۀ فوق­الذکر است).

برخي گفته‌اند اين آيه در مورد اصحاب نبي(ص)، يعني مسلمانان معاصر پيامبر اكرم(ص) تحقّق پيدا كرده است. چرا كه مسلمانان با پيروزي بر كفّار و مشركين، مكه را فتح كرده و صاحب حكومت بر روي زمين شدند، و برخي گفته‌اند منظور خصوص خلفاي اربعه هستند كه بعد از پيامبر(ص)، خليفه و رئيس حكومت اسلامي گشتند. بنابر هر دو تقرير، خداوند اسلام را تمكين نمود (اسلام را مستقر و استوار نمود) و براي دشمنان اسلام سرنوشتي جز هزيمت و شكست نبود و خداوند به وعده خود در مورد نصرت اسلام و مسلمين عمل نمود (اذا جاء نصرالله و الفتح و رأيت الناس يدخلون في دين‌الله افواجا فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان تواباً). جمع ديگري اين آيه را مختص به صحابۀ پيامبر(ص) و يا خصوص خلفاي چهارگانه ندانسته، بلكه مفهوم آيه را به قدري گسترده و وسيع دانسته‌اند كه شامل تمامي مسلمانان طول تاريخ، از مسلمانان معاصر پيامبر(ص) تا مسلمانان عصر ظهور مي‌شود. علامه طباطبايي با وجود اينكه در يافتن جامع معنايي و در روش تفسيري معروف به جري و تطبيق، سرآمد مفسّران است و انطباق ساير آيات مربوط به خلافت صالحان و مستضعفان را با حكومت حضرت حجّت(عج)، از باب جري و تطبيق مي‌داند (ج15، ص­152) اين آيه را فقط قابل تطبيق با حكومت حضرت حجّت قائم آل محمد(ع) مي‌داند، به عبارت ديگر از نظر ايشان، اين طور نيست كه اين آيه، عام‌الشمول باشد و بر تمامي مسلمانان قابل تطبيق باشد و حكومت حضرت حجت(عج)، مصداق بارز اين آيه تلقّي شود، بلكه حكومت قائم آل محمد(ع)، تنها مصداق ممكن براي آيه است. ايشان چنين استدلال فرموده‌اند كه به موجب آيۀ شريفه، خداوند سبحان به آنان كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، وعده داده است كه براي آن‌ها حكومت و جامعه‌اي صالح و خالص از هرگونه آلودگي، كفر و نفاق و فسق به وجود خواهد آورد كه در زمينۀ عقائد و اعمال عموم مردم، جز دين حق حكومتي نمي‌كند، حكومتي كه در آن، كمال امنيت و ايمني است و هيچ خوفي از دشمنان داخلي و خارجي نيست. همه از شرّ كيد خائنان و مكّاران در امانند و از ظلم ظالمان و تحكّم جبّاران‌ رهايي يافته‌اند. چنين حكومت طيّب و طاهري، با اين قداست و اين همه اوصاف فضيلت، نه تا زمان پيامبر(ص) تحقق يافت و نه بعد از بعثت ايشان(ص) تا عصر ظهور حضرت حجت(عج)، تحقّق نيافته و نخواهد يافت.

مرحوم طبرسي در ذيل آيه، از اهل‌بيت پيامبر(ص) نقل مي‌كند: «انها في المهدي من آل محمد» يعني اين آيه دربارۀ مهدي آل محمد(ص) است. در تفسير روح‌المعاني و بسياري از تفاسير شيعه از امام سجاد(ع) چنين نقل شده است كه آن حضرت(ع) در تفسير آيۀ شريفه فرمودند: «هم والله شيعتنا اهل البيت، يفعل‌الله ذلك بهم علي يدي رجل منا و هو مهدي هذه الامه يملاً الارض عدلا و قسطاً كما ملئت ظلما و جوراً و هوالذي قال رسول‌الله لو لم يبق من الدنيا الايوم...». قرطبي از مفسّران معروف اهل سنّت از مقداد ابن اسود نقل مي‌كند كه از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: «ما علي ظهر الارض بيت حجر و لامدر الا ادخله‌الله كلمه الاسلام» (قرطبي ج7، ص4292)، يعني بر روي زمين خانه‌اي از سنگ و يا گل باقي نمي‌ماند مگر اينكه اسلام در آن وارد شود و معلوم است كه اين معنا تاكنون واقع نشده و به عنايت الهي در زمان ظهور حضرت بقيه‌الله الاعظم(عج) محقّق خواهد شد. در حديثي ديگر از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه فرمودند: «لا يبقي علي ظهر الارض بيت مدر ولاوبر الا ادخله الله كلمه الاسلام» يعني هيچ خانه‌اي و هيچ خيمه‌اي باقي نخواهد ماند مگر اينكه خداوند اسلام را در آن وارد مي‌كند. و نيز از پيامبر اكرم(ص) يك­صد و بيست و سه حديث، عيناً و يا بسيار نزديك به اين عبارت نقل شده است كه آن حضرت فرمودند: «لو لم يبق من الدنيا الايوم لطول‌الله ذلك اليوم حتي يلي رجل من عترتي اسمه اسمي يملأ الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جوراً» به كتاب شريف منتخب الاثر، ص247 به بعد مراجعه فرماييد كه از منابع مختلف اسلامي، خصوصاً از منابع اهل سنّت اين احاديث را نقل نموده است.

آيۀ شريفه تنها بر همين حكومت قابل تطبيق است. (الميزان ج15 صص154- 155) به علاوه نه در زمان پيامبر(ص) و نه بعد از ايشان، شرك و نفاق به طور كامل از ميان نرفت و بعد از ايشان، فساد و ظلم خصوصاً از ناحيۀ خلفاي حكومت بني‌اميه و بني‌عباس بي‌داد مي‌كرد. امّت اسلامي به هفتاد و سه ملّت متفرّق شد. بعضي فرق، بعضي ديگر را تكفير مي‌كرد و خون و مال و ناموس پيروان ساير فرق را مباح مي‌شمرد. امنيت از ميان آنان كوچ كرد و حق و حقيقت با آن‌ها وداع گفت. (علامه طباطبايي، ج15، ص156)

 

تمكين دين مرضي و تمكين في‌الارض

نگارنده، آيات قرآن کريم را مورد تصفح و مداقه قرار داد و ديد كه تنها در آيۀ شريفۀ 55، سورۀ مبارکۀ نور «تمكين دين مرضي» به كار رفته است. در ساير موارد در قرآن کريم، واژۀ تمكين فقط در مورد «ارض» به كار رفته است و در يك مورد نيز تمكين فقط در مورد حرم امن الهي به كار رفته. بديهي است كه رتبۀ «تمكين دين» به مراتب بالاتر از رتبۀ تمكين في‌الارض است. اساساً در قرآن کريم مواردي وجود دارد كه در عين اينكه از تمكين در ارض سخن گفته است، به دنبال آن، به هلاكت رسيدن قومي كه از امكانات و مكان‌هاي وسيع فراوان برخوردار بوده‌اند را مورد تصريح قرار داده. علت هلاكت آن‌ها اين بود كه امكانات و اقتدار خود را در مسير معصيت و گناه به كار گرفته و از حق، اعراض مي‌كردند و حق را تكذيب مي‌نمودند و اهل حق و سخن حق را به استهزاء مي‌گرفتند. در آيات چهارم تا ششم سورۀ مبارکۀ انعام آمده است:

و ما تأتيهم من آيه من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين«4» فقد كذبوا بالحق لما جاءهم فسوف يأتيهم أنباء ماكانوا به يستهزؤون«5» الم يروا كم أهلكنا من قبلهم من قرن مكناهم في‌الارض ما لم نمكن لكم و أرسلنا السماء عليهم مدرارا و جعلنا الانهار تجري من تحتهم فأهلكناهم بذنوبهم و أنشانا من بعدهم قرناً آخرين«6»

و هيچ نشانه‌اي از نشانه‌هاي پروردگارشان براي آنان نيامد مگر آنكه از آن روي گردانيدند.«4» آنان حق را هنگامي كه به سويشان آمد تكذيب كردند، پس خبرهاي آن­چه را همواره به آن استهزاء مي‌كردند، به آنان خواهد رسيد.«5» آيا ندانسته‌اند كه پيش از ايشان، چه بسيار از ملت‌ها و اقوام را هلاك كرديم؟ كه به آنان در پهنۀ زمين، نعمت‌ها و امكاناتي داديم كه به شما نداديم، و بر آنان باران‌هاي پي‌درپي و پر ريزش فرستاديم و نهرهايي از زير پاي آنان جاري ساختيم (ولي ناسپاسي كردند)؛ پس آنان را به كيفر گناهانشان هلاك كرديم، و بعد از آنان اقوامي ديگر را پديد آورديم«6».

و اذكر أخا عاد اذ أنذر قومه بالاحقاف و قد خلت النذر من بين يديه و من خلفه الا تعبدوا الا‌الله اني أخاف عليكم عذاب يوم عظيم«21» قالوا أجئتنا لتأفكنا عن آلهتنا فأتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين«22» قال انما العلم عندالله و أبلغكم ما ارسلت به ولكني أراكم قوماً تجهلون«23» فلما رأوه عارضاً مستقبل أوديتهم قالوا هدا عارض ممطرنا بل هو ما استعجلتم به ريح فيها عذاب اليم«24» تدمر كل شيء بأمر ربها فأصبحوا لا يري الا مساكنهم كذلك نجزي القوم المجرمين«25» و لقد مكناهم فيما ان مكناكم فيه و جعلنا لهم سمعاً و أبصاراً و أفئده فما أغني عنهم سمعهم ولا أبصارهم و لا أفئدتهم من شيء اذ كانوا يحجدون بأيات‌الله و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤون«26» و لقد اهلكنا ما حولكم من القري و صرفنا الايات لعلهم يرجعون«27» سوره احقاف.

و (سرگذشت هود) برادر قوم عاد را ياد كن، هنگامي كه قومش را در سرزمين احقاف بيم داد، و بي‌ترديد بيم‌دهندگاني پيش از او و پس از او (در آن سرزمين) گذشته بودند كه فقط خدا را بپرستيد؛ زيرا من بر شما از عذاب روزي بزرگ مي‌ترسم.«21» گفتند: آيا آمده‌اي تا ما را از (پرستش) معبودانمان برگرداني، پس اگر راستگويي، عذابي كه ما را تهديد مي‌كني بياور!«22» گفت: آگاهي (به كيفيت عذاب و زمان آمدنش) فقط نزد خداست، و من آييني را كه به آن فرستاده شده‌ام، به شما ابلاغ مي‌كنم، ولي من شما را گروهي مي‌دانم كه همواره ناداني مي‌كنيد.«23» پس هنگامي كه عذاب را در (پهنه فضا) به صورت ابري گسترده ديدند كه به سوي دره‌ها و آبگيرهايشان روي آورده، گفتند: اين ابري باران‌زا براي ماست. (هود گفت: نه) بلكه اين همان چيزي است كه آن را به شتاب خواستيد، بادي است كه در آن عذابي دردناك است؛«24» (چنان بادي است كه) همه چيز را به فرمان پروردگارش در هم مي‌كوبد و نابود مي‌كند. پس آنان (به سبب آن عذاب) چنان شدند كه جز خانه‌هايشان ديده نمي‌شد. اين‌گونه مردم گناهكار را كيفر مي‌دهيم.«25» همانا ما به آنان در اموري قدرت و تمكن داده‌ بوديم كه شما را در آن امور چنان قدرت و نيرويي نداده‌ايم، و براي آنان گوش و چشم و دل قرار داده بوديم، ولي گوش و چشم و دلشان چيزي از عذاب را از آنان برطرف نكرد؛ زيرا همواره (با داشتن ابزار تشخيص) آيات ما را انكار مي‌كردند، و سرانجام عذابي كه همواره آن را مسخره مي‌كردند، آنان را احاطه كرد.«26»

بنابراين «تمكين في‌الارض» به خودي خود موضوعيتي ندارد مگر آنكه امكانات و مقدورات خود را در مسير استقرار و تثبيت دين به كار گيرند و به تعبير قرآن کريم، ناصر دين الهي باشند (لينصرن‌الله من ينصره). آن­چه اهميت و محوريت دارد اين است كه انسان‌ها، توان­مندي و توانايي خود را در مسير بسط و گسترش دين مرضي حق به كار گيرند، نماز را بپادارند، زكات بپردازند، امر به معروف و نهي از منكر كنند:

اذن للذين يقاتلون بأنهم ظلموا و ان‌الله علي نصرهم لقدير«39» الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله ولولا دفع‌الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم‌الله كثيراً و لينصرن‌الله من ينصره ان‌الله لقوي عزيز«40» الذين ان مكناهم في‌الارض اقاموا الصلاه و آتوا الزكاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر ولله عاقبه الامور«41» و ان يكذبوك فقد كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود«42» و قوم ابراهيم و قوم لوط«43» و اصحاب مدين و كذب موسي فأمليت للكافرين ثم اخذتهم فكيف كان نكير«44» فكأين من قريه اهلكناها و هي ظالمه فهي خاويه علي عروشها و بئر معطله و قصر مشيد«45» افلم يسيروا في‌الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او آذان يسمعون بها فانها لا تعمي الابصار ولكن تعمي القلوب التي في الصدور 46»

به كساني كه (ستمكارانه) مورد جنگ و هجوم قرار مي‌گيرند، چون به آنان ستم شده، اذن جنگ داده شده، مسلماً خدا بر ياري دادن آنان تواناست.«39» همانان كه به ناحق از خانه‌هايشان اخراج شدند (و گناه و جرمي نداشتند) جز اينكه مي‌گفتند: پروردگار ما خداست و اگر خدا برخي از مردم را به وسيله برخي ديگر دفع نمي‌كرد، همانا صومعه‌ها و كليساها و كنيسه‌ها و مسجدهايي كه در آن‌ها بسيار نام خدا ذكر مي‌شود به شدت ويران مي‌شدند؛ و قطعاً خدا به كساني كه (دين) او را ياري مي‌دهند ياري مي‌رساند؛ مسلماً خدا نيرومند و تواناي شكست ناپذير است.«40» همانان كه اگر آنان را در زمين قدرت و تمكن دهيم، نماز را برپا مي‌دارند، و زكات مي‌پردازند، و مردم را به كارهاي پسنديده وا مي‌دارند و از كارهاي زشت باز مي‌دارند؛ و عاقبت همۀ كارها فقط در اختيار خداست.«41» و اگر تو را تكذيب مي‌كنند (كار جديدي نيست) پيش از اينان قوم نوح و عاد و ثمود هم (پيامبرانش را) تكذيب كردند.«42» و (نيز) قوم ابراهيم و قوم لوط،«43» و (هم‌چنين) اهل مدين؛ و موسي هم تكذيب شد. پس كافران را مهلت دادم، سپس آنان را (به عذابي سخت) گرفتم، پس (بنگر كه) كيفر و انتقام من (نسبت به آنان) چگونه بود؟«44» و چه بسيار شهرها را در حالي كه اهلش ستمكار بودند، هلاك كرديم، پس (به سبب نزول عذاب سقف‌هاي خانه‌هايشان خراب شده و ديوارهايشان بر) سقف‌ها فرو ريخته است و (چه بسيار) چاه‌هاي پر آب (كه به سبب نابود شدن مالكانش) متروك افتاده و كاخ‌ها و قصرهاي برافراشته (و محكمي كه بي‌­ساكن و بي‌صاحب مانده است.)«45» آيا در زمين گردش نكرده‌اند تا براي آنان دل‌هايي (بيدار و بينا) پيدا شود كه با آنان بينديشند يا گوش‌هايي كه با آن (اندرزها را) بشنوند؟ حقيقت اين است كه ديده‌ها كور نيست بلكه دل‌هايي كه در سينه‌هاست، كور است!«46»

ناصران دين الهي، فقط پيش از پيروزي، به خدا و معنويت و عدالت رو نمي‌آوردند بلكه بعد از پيروزي نيز رابطۀ خود را با خدا محكم، و با خلق خدا مستحكم مي‌نمايند: نماز، مصداق بارز پيوند با خدا و زكات، مصداق بارز پيوند با خلق خدا و امر به معروف و نهي از منكر پايه‌هاي اساسي استقرار و استمرار يك جامعه و حكومت سالم محسوب مي‌شود. در بعضي از روايات، آيات شريفۀ 40 و 41 از سورۀ مبارکۀ حج، به حضرت مهدي(ع) و يارانش تفسير شده است. به عنوان نمونه در روايتي از امام باقر(ع) مي‌خوانيم كه آن حضرت در تفسير «الذين ان مكنا هم في‌الارض...»، فرمود: اين آيه از آل محمد، مهدي و ياران اوست:

يملكهم‌الله مشارق الارض و مغاربها و يظهر الدين و يميت‌الله به و با صحابه البدع و الباطل كما أمات الشقاه الحق حتي لايري اين الظلم و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر (تفسير نور الثقلين، ج3، ص506)

اگر گفته شود كه آيۀ شريفۀ 55 سورۀ مبارکۀ نور «وليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم...» بيان ديگري از آيۀ شريفه اكمال دين و تتميم نعمت است، (اليوم الكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا) خواهيم گفت، البته ترديدي نيست كه تمكين دين مرضي، همان تمكين دين اسلام است لكن تمكين دين غير از تكميل دين است. آيۀ تكميل دين مربوط به صدر اسلام و نصب اميرالمؤمنين علي(ع) به عنوان جانشين بلافصل رسول اكرم(ص) است، اما آيۀ تمكين دين، مربوط به عصر ظهور و حكومت بلامنازع حضرت حجت‌(ع) است. تكميل دين، مربوط به تعاليم دين است لكن تمكين دين، مربوط به تحقق تام تعاليم و معالم اسلامي در جهان خارج است. در حقيقت ظهور مهدي فاطمه(س)، زمان تحقّق تام غدير علي(ع) است. در تفكّر اسلامي، پايان تاريخ، آغاز عصر بي‌ديني و آغاز عصر كفر و شرك و الحاد نيست، بلكه پايان تاريخ، آغاز تحقّق تمام عيار دين است. خداوند سبحان هم در آيۀ تكميل دين و هم در آيۀ تمكين دين، با صراحت تمام به ردّ و ابطال تفكّر تكثرگرايي ديني (پلوراليزم ديني) پرداخته است. آيۀ ظهور حق كه در سه سوره، از سور قرآنيه تكرار شده است؛ «هوالذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله» (33/توبه، 28/فتح، 9/صف)، همين معنا را تثبيت مي‌كند كه دين اسلام در مقام منطق، فوق تمامي اديان است و معلوم است كه با داشتن دين ادق، اكمل و اتمم كه مهيمن بر ساير اديان است، ديگر نوبت به هيچ دين ديگري نمي‌رسد (فما ذا بعدالحق الا الاضلال). تفصيل آيۀ شريفه قرآن کريم اين است كه (فماذا بعدالحق الاالباطل و ماذا بعد الهدايه الا الضلال) به تعبير بعضي از مفسّران، پيروزي منطقي اسلام بر ساير اديان، از همان ابتدا آشكار بود بنابراين اظهار دين اسلام به معني غلبۀ خارجي و عيني است و اين غلبۀ خارجي و عيني، شروع آن از زمان پيامبر(ص) تحقّق يافت و مرحلۀ كامل و نهايي آن، در زمان حضرت بقيه‌الله الاعظم(عج) تحقّق خواهد يافت. در آيه «اظهار»، علامه طباطبايي فرموده‌اند: منظور از «هدي» دلائل و بيّنات است، كه مثبت دين حق است و منظور از «دين الحق»، دين مطابق با فطرت اصيل و سليم انساني است. به اين ترتيب غلبه و ظهور دين حق در عصر پيامبر(ص)، غلبه‌اي است از ناحيۀ منطق (بيّنات و دلائل آشكار اثبات حق) يعني از ناحيۀ انطباق با فكرت و فطرت اصيل بشري.

همين دين كه در عصر پيامبر(ص)، غلبه و ظهور تام منطقي يافت، در عصر ظهور حضرت حجّت(ع)، غلبه و تحقّق تامّ عيني خواهد يافت. در آيۀ شريفۀ 33، سورۀ مبارکۀ توبه، معناي اظهار دين اسلام، پيروزي منطقي و استدلالي نيست، زيرا از همان ابتدا نيز هيچ ترديدي در تفوق منطقي اسلام بر ساير اديان وجود نداشت، بلكه منظور از اظهار دين اسلام بر تمامي اديان، غلبه در مقام تحقّق و به عبارتي ديگر در مقام عينيّت يافتن و تسلّط خارجي دين اسلام است، چرا كه بررسي موارد استعمال واژه «اظهار» (ليظهره علي الدين كله) در قرآن کريم نشان مي‌دهد كه اين واژه غالباً در مورد غلبۀ جسماني و اقتدار خارجي به كار رفته است. در داستان اصحاب كهف آمده است: (انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم/كهف-20) يعني اگر دقيانوس و حاميانش بر شما مسلّط و غالب شوند، شما را سنگ‌سار خواهند كرد و نيز در مورد مشركان مكه آمده است «كيف و ان يظهروا عليكم لايرقبوا فيكم الا و لاذمه (توبه/8)» به عبارت ديگر در آيۀ شريفۀ 33، سورۀ مبارکۀ توبه، منظور از غلبه، غلبۀ مطلق و همه­جانبه است. غلبۀ مطلق يعني، چه غلبۀ منطقي و چه غلبه در تسلّط و تحقّق و گسترش خارجي. بدين ترتيب، آيۀ اظهار نيز هم­چون آيۀ تمكين دين، صرفاً يك مصداق دارد و مصداق آن ظهور حكومت مهدي آل محمد(ع) است. دليل ديگر اينكه در آيۀ فوق­الذکر(32 سوره توبه)، يعني يك آيه قبل از آيۀ «اظهار»، سخن از تلاش يهود و نصارا است تا نور اسلام را خاموش گردانند. تلاش مذبوحانه كفّار و مشركين و منافقين براي از ميان بردن تفكّر اسلامي و دسيسه‌ها و وسوسه‌هاي آنان براي از بين بردن عزّت مسلمين تاكنون نيز استمرار دارد بلكه هر روز بيش­تر از ديروز مي‌شود و هر روز بر حجم هجمۀ آنان نسبت به دين اسلام و مسلمين افزوده مي‌گردد، ليكن چه سود كه خداوند مشيّت نموده است كه نور خود را اتمام نمايد: «يريدون ان يطفؤا نورالله بأفواههم و يابي الله الا ان يتم نوره ولو كره الكافرون». ترتيب آيات نشان مي‌دهد كه اظهار دين به اتمام نور الهي است. چنين نيست كه غلبۀ دين اسلام، غلبۀ ظلمت باشد و نيز چنين نيست كه غلبۀ دين اسلام بر ساير اديان محرف، غلبۀ نور قوي بر نور ضعيف باشد، بلكه اظهار دين اسلام در عصر ظهور، غلبۀ نور مطلق بر ظلمت ظلم و بر سياهي كفر شب‌پرستان و ظالمان است. اين غلبه، غلبه‌اي است كه مستظهر و متّكي به نور تمام عيار است. يعني نور معنويت و نور بصيرت حضرت مهدي(عج) و ياران آن حضرت. عصر ظهور، عصر ولايت واقعي خدا و اوليا خدا است و ولايت واقعي، هم ناظر به حقيقت دين است و هم ناظر به حقّانيت دين (هم مشروعيت الهي دارد و هم معقوليت منطقي و هم مقبوليت مردمي). به بيان ديگر، دين مرضي حق، دين تحميلي نيست بلكه دين تحقيقي است (منظور اين است كه علاوه بر دين محقّق، دين حق نيز هست كه حق بودنش به دليل منطقي بودن و منطبق بودن آن با نيازهاي اصيل بشري است).

مطلب ديگر اينكه در عصر ظهور، ارزش آزادي و حتي ارزش عدالت، ارزشي است به غيره، ارزش به غيره كه بعضي از آن به ارزش آلي ياد مي‌كنند، ارزشي است كه در راستاي تحقق ارزش والاتري مورد توجه قرار گيرد. هيچ ارزشي بالاتر و والاتر از ارزش معنويت و عبوديت نيست: به همين دليل در ذيل آيۀ شريفۀ 55، سورۀ مبارکۀ نور مي‌فرمايد (يعبدونني لايشركون بي‌شيئاً) (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون)، در آيۀ شريفۀ 56 از همين سوره، خداوند تأكيد و تكرار مي‌فرمايد كه براي نيل به چنين حكومتي، هيچ راهي جز عبادت حق و خدمت به خلق وجود ندارد و در يك كلمه بايد از تعاليم پيامبر اكرم(ص) كه اكرم انبياء است و مبلّغ و مبيّن اكمل اديان است، تبعيت كرد. ظهور حجت حق(ع)، ناشي از ظلم و فساد نيست، بلكه نتيجۀ نماز و زكات و عمل صالح و عمل به تكاليف الهي است. (و اقيموا الصلاه و آتوا الزكاه و اطيعوا الرسول لعلكم ترحمون/56 سوره نور) در تكرار تبعيت رسول خدا(ص) اين معنا نهفته است كه الهيات طبيعي (دئيسم)، يعني الهيات منهاي وحي و پيامبري، يعني الهياتي كه صرفاً متّكي به خرد خرد خودبنياد و تجربۀ حسي است، هرگز زمينه‌هاي حكومت موعود را فراهم نمي‌آورد. سخن بر سر اين نيست كه وحي الهي براي تعطيل كردن عقل و تجربه است. سخن بر سر اين است كه به هيچ­وجه نمي‌توان از وحي بي‌نياز بود و وحي الهي، مكمّل عقل و تجربه است. وحي الهي براي اصلاح عقل بالفضول و نفس بوالهوس نازل شده است. كما اينكه عرفان‌هاي خرافي و انحرافي كه ناشي از قهر و قطع رابطۀ آن‌ها با وحي است نيز محكوم به شكست است. عصر ظهور، ظهور هم­زمان معنويت، عقلانيت و عدالت است.

و بالاخره در آيۀ شريفۀ 57، از سورۀ مبارکۀ نور مي‌فرمايد: ظهور حكومت حجت آل محمد، با نااميدي ناسازگار است. نبايد هيئت و هيبت و قدرت كفر، شما را نااميد سازد.، حكومت جهاني مهدي آل محمد، وعدۀ لايتخلف خدا است و هرگز كافران و ناسپاسان نعمت‌هاي الهي، نمي‌توانند مانع تحقّق وعدۀ الهي شوند. غلبۀ نهايي با سپاه اسلام است و جايگاه كافران (منكران دين حق و كفران كنندگان نعمت هدايت الهي)، دوزخ است. دشمنان اسلام ممكن است چند صباحي قدرت و تمكّني داشته باشند، لكن در پرتو عبادت خدا و خدمت به خلق خدا و در ظلّ تبعيّت از رسول خدا(ص) و اولياء به حقش، روزي فرا خواهد رسيد كه دشمنان دين حق، علاوه بر اينكه مكانتي ندارند، هيچ تمكّني نيز نخواهند داشت و مقهور عزّت و عظمت اسلام خواهند شد (ولقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون و ان جندنا لهم الغالبون) (و لا تحسبن الذين كفروا معجزين في‌الارض و ماويهم النار و لبئس المصير) (57 سوره نور). عصر ظهور، عصر ظهور تقوي و كرامت است «ان اكرمكم عندالله اتقيكم». دين غالب در عصر ظهور، ديني است كه نه منقطع از وحي است (نفي دئيسم)، نه مشوب به شبهه و شك و شهوت است (نفي پلوراليزم و نفي ادياني كه مروّج تجربۀ ديني صرف در عين بي‌عملي و بي‌تقوايي هستند) دين عصر ظهور، دين وحي ناب است، دين بصيرت است، دين اخلاص است، دين تقوي و يقين است «و العاقبه للمتقين- و العاقبه لاهل التقوي واليقين» اللهم انا نرغب اليك في دوله كريمه (دولت سكولار نه،‌ بلكه دولتي است كه ملاك آن ان اكرمكم عندالله اتقيكم است) تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعاه الي طاعتك و القاده الي سبيلك و ترزقنا بها كرامت الدنيا و الاخره اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبه ولينا و كثره عدونا و قله عددنا و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا فصل علي محمد و آله اولي الامر الذين فرضت علينا طاعتهم و عرفتنا بذلك منزلتهم ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلاً قريباً كلمح البصر او هو اقرب.

 

 

 

 

سه‌شنبه 2 آذر 1389 - 9:20


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری