سه‌شنبه 31 ارديبهشت 1398 - 1:59
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ضياء آراسته

 

كانديد

 

 

كانديد  

نويسنده : ولتر

برگرفته از : سيري در بزرگترين كتاب‌هاي جهان

انتخاب :  دفتر معرفي و نقد ادبيات كلاسيك جهان ( 18 )

تصويرسازي و گرافيك : علي نامور

ناشر : شركت سهامي كتابهاي جيبي وابسته به انتشارات اميركبير

 

هجدهمين اثر داستاني از 22 داستان برگزيده ادبيات كلاسيك جهان  "كانديد " نوشته " ولتر "   نام دارد . ژان فرانسوا آروئه ( 1694 – 1778 م ) فيلسوف و نويسنده فرانسوي كه بعدها نام مستعار ولتر را بر روي خود نهاد در بيست و يكم نوامبر سال 1694 ميلادي در پاريس ديده به جهان گشود . ولتر هشتاد و چهارسال بعد به عنوان يك قهرمان ملت در پايتخت فرانسه زندگي را بدرود گفت . او از خانواده متوسطي بود ، در آموزشگاههاي مذهبي " يسوعيان " يا ژوزئيت‌ها به تحصيل دانش پرداخت . مي خواست حقوق‌دان شود اما شيفته ادبيات شد و تا پايان زندگي آن را رها نكرد. ولتر به خاطر قلم طنزآميز و انتقاد كننده‌اش دردسرهاي فراوان براي خود بوجود آورد . هنوز بيست سال نداشت كه به زندان باستيل افتاد و مدت يازده ماه در دخمه محكومان ، دور از همه كس روزشماري مي‌كرد . با اين حال در محبس هم بيكار ننشست و در اين دوران بود كه تراژدي اوديپ و منظومه رزمي هانرياد را سرود . ولتر بعد از آزادي از زندان باز هم آرام ننشست و اهانت او به يك شواليه باعث شد او را شلاق زدند و دوباره به زندان افكندند . ولتر پس از آزادي مشروط از زندان راهي انگلستان شد .

نظام اجتماعي انگلستان ولتر را با انديشه‌هاي بزرگاني همچون فرانسيس بيكن ، جان لاك و ايزاك نيوتن آشنا كرد و متوجه روح آزادمنشي ملت انگلستان شد . ولتر پس از سه سال دوباره به فرانسه بازگشت . اما در بازگشت متوجه شد كه كشيشان اجازه دفن هنرپيشه زني را كه هنردوستان زيادي او را مي‌ستودند نمي دهند . ولتر از اين بي‌عدالتي برآشفت و اعتراف‌نامه‌اي بدون امضاء خطاب به آنها نوشت . نويسنده اين نامه از سوي سناي فرانسه به علت اينكه پرده ريا را دريده بود به زندان و شكنجه شد ، اما ولتر اين بار پيش از اينكه گرفتار شود از فرانسه گريخت و دوباره آواره شد. زندگي هشتاد و چهارساله ولتر كه به حمايت حقوق از محرومان گذشت تا شصت سالگي در آوارگي گذشت و او حتي جرات نداشت كه به وطن خود بازگردد . سرانجام در سال 1753 به فرانسه بازگشت و بطور دائم در آنجا مسكن گزيد . مقام او در اين زمان به جايي رسيده بود كه نه تنها ملت فرانسه از او به احترام ياد مي‌كردند بلكه ملل اروپا هم به ديده ستايش به او مي‌نگريستند . در مورد داستانسرايي ولتر به گفته نقادان ادب ، هيچ يك از آثارش به مقام كانديد نمي‌رسد و اين كتاب را در حقيقت مي‌توان شاهكار او ناميد .

در طليعه دوم قرن هجدهم مردم پاريس همه جا با اشتياق از كتابي سخن مي‌‌گفتند كه سرگذشتي بسيار جالب و داستاني بسيار دلكش داشت . نام كتاب كانديد يا خوشبختي است . ماموران سانسور كتاب را دقيقا ً بررسي مي‌كنند . پس از پژوهش و دقت بسيار متوجه مي‌شوند كه در اين كتاب نويسنده با استادي كم‌نظير زندگي آرام و آميخته با خوشبختي ملت فرانسه را به باد استهزاء گرفته است. ماموران سانسور متوجه مي‌شوند آنجا كه نويسنده از سپاه بلغارستان و بيداد آنها ياد مي‌كند ، اينان افرادي جز سربازان مزدور فرانسوي نيستند . آنان درمي‌يابند كه سراسر كتاب نوعي انتقاد از نوع زندگي فرانسوي است . كتاب و نويسنده آن هردو محكوم مي‌شوند. اما ولتر در دسترس آنها نيست و از مدت‌ها قبل دور از مرزهاي فرانسه سكني گزيده است و با نگارش داستان‌هاي جالب و فلسفي خود ، مردم فرانسه را به برابري و آزادمنشي و مبارزه با استبداد دعوت مي‌كند .

روشنفكران در مجامع مختلف خود از داستان كانديد با هم بحث و گفتگو مي‌كنند . آنها به اين نتيجه مي‌رسند كه نويسنده كتاب از انديشه‌هاي الكساندر پوپ ، شاعر و فيلسوف انگليسي ، گاتفريد لايپنيتز ، فيلسوف نامدار آلماني ، مطلع بوده است . پوپ و لايپنيتز عقيده داشتندكه هر چه در اين دنيا هست ، صحيح هست و نيكو و يا اينكه اين عالم خلقت بهترين عالمي است كه خلقتش ممكن بوده است و هرچه هستي پذيرفته بهترينش بوده است . نويسنده كتاب همچنين بعلت اينكه از جنگ‌هاي هفت ساله حكومت فرانسه به تنگ آمده ، با نگارش اين كتاب كمدي‌نامه‌اي در رثاي ملت فرانسه نوشته و همه را به زير تازيانه انتقاد و استهزاء گرفته است .

اما ولتر در داستان كانديد چه مي‌گويد ؟ كانديد پسر خوش سيمايي است كه در كاخ مجلل يك بارون آلماني در ناحيه وستافلي زندگي مي‌كند . كانديد فرزند نامشروع بارون است . بهترين وسايل زندگي و تربيت براي كانديد در خانه بارون فراهم شده است . پانگلوس آموزگار دانشمند آن ناحيه استاد اوست و به او علوم مختلف را آموزش مي‌دهد . كانديد آنقدر پاكدل و عفيف و مودب است كه حتي به دختر زيباي بارون نگاه هم نمي‌كند . اما اعتبار اين پاكي براي كانديد زياد دوام نمي‌آورد و وقتي كه بارون به كانديد شك مي‌كند او را از خانه خود بيرون مي‌راند . كانديد به سربازان بلغاري مي‌پيوندد و در سلك آنان درمي‌آيد . حوادث روزگار او را دوباره با استادش پانگلوس كه حالا به گدايي افتاده روبرو مي‌كند . استاد براي شاگرد توضيح مي‌دهد كه چگونه پس از وقوع جنگ ، سربازان به كاخ بارون ريخته و پس از كشتن ساكنان آنجا همه چيز را با خاك يكسان كرده‌اند . گفتگوي استاد و شاگرد خود شنيدني است : 

"  - كانديد : خوب استاد ، به من بگو دنيا را چگونه مي‌بيني ؟ تو كه مي‌گفتي اين دنيا محيط پر از خوشبختي است ، حالا نظرت چيست ؟

پانگلوس : آه ، فرزندم ، دنيا مي‌توانست از اين بدتر هم باشد . فكرش را بكن . اگر من نگريخته بودم چه سرنوشتي داشتم ؟ افسوس كه بيماري مرا رنج مي‌دهد .

كانديد : كدام بيماري استاد ؟  - پانگلوس : ميداني فرزند. حالا كه همه چيز گذشته بد نيست كه اسراري را پيش تو فاش كنم... "

در اينجا پانگلوس براي كانديد توضيح مي‌دهد كه به بيماري واگيردار آميزشي مبتلا شده است كه از طريق چند نفر كه در راس آنها يك كشيش قرار داشته به او رسيده است و او خوشحال است كه با مرگ او اين بيماري به ديگري انتقال پيدا نمي‌كند . كانديد در پرتغال بدست عمال دادگاه روحاني كيفر مي‌بيند و او را به شلاق مي‌گيرند . پانگلوس به فرمان  كشيش بزرگ محكوم به مرگ مي‌شود تا به دار مجازات آويخته شود . اما هر دوي آنها با حوادث نابهنگام از مرگ نجات پيدا مي‌كنند . كانديد در خانه يك ملاك يهودي با " كونه گوند " دختر بارون كه گمان مي‌كرده كشته شده مواجه مي‌شود . دختر از ماجراي زندگي‌اش پس از حمله سربازان بلغاري به خانه‌شان براي او مي‌گويد و اينكه چه زندگي سختي را گذرانده است . كونه گوند به كانديد مي‌گويد كه تا به حال هركس به زندگي او كمكي كرده است هرگز براي رهايي و آزادي واقعي او نبوده است و همه تنها به فكر رسيدن به خواسته‌هاي نفساني خودشان بوده‌اند .

" ... رييس دادگاه كه كشيش بزرگواري بود مرا ديد و عاشقم شد . از من خواست كه تا مال او شوم . گفتم به ديگري تعلق دارم . به ارباب يهودي من پيغام فرستاد كه مرا مي‌خواهد و اگر از دادن من ابا كند او را به جرم بي‌ديني زنده زنده در آتش مي‌سوزاند . ارباب حاضر نشد و پيشنهادي ديگري كرد . اما سرنوشت من اينست كه سه روز درهفته با ارباب يهودي و سه روز در هفته با كشيش عيسوي هستم ... "

كانديد از سر حميت و عشق كمر به قتل ارباب يهودي و كشيش مي‌بندد و هر دو را در خون خود مي‌غلتاند و ناگزير براي نجات از آن ديار مي‌گريزد . در اين سفر پانگلوس و پيرزن يهودي كه مراقبت از كونه گوند را در خانه ملاك يهودي بعهده گرفته بود كانديد را همراهي مي‌كنند . سفر كانديد به سرزمين‌هاي ديگر ادامه پيدا مي‌كند و كونه گوند هم دوباره به اسيري گرفته مي‌شود . كانديد در پي يافتن او تلاش مي ‌كند تا محبوب خود را بيابد و عاقبت هم به مقصود خود مي‌رسد . در همه اين سالها بحث كانديد و پانگلوس همچنان بر خوبي و بدي جهان ادامه دارد :

 " – پانگلوس : اين حوادث را نبايد به بدي گرفت ... اين بيچارگي‌ها مانند سايه‌هاي ظريف يك تابلوي نقاشي است ... اصولا ً دنيا از اين بهتر نمي‌شود . ... مي‌فهمي ؟ من معتقدم همه چيز در اين دنيا براي خوشبختي بوجود آمده است ... اگر اينها نباشد آدم معني خوشبختي را نمي‌فهمد ... ".

ولتر، با نوشتن كتاب كانديد ، جهالت و زودباوري و تن به قضادادگي جامعه خود را به باد تمسخر مي‌گيرد . ولتر در قالب كتاب كانديد حرف‌هاي خود را به مردم جامعه‌اش زد . حرف‌هايي كه مقدمه انقلاب بزرگ فرانسه را فراهم ساخت .

كانديد در چاپ اول خود در تيراژ 3000 نسخه و با قيمت 13000 ريال و با تصويرگري علي‌نامور ، توسط شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي وابسته به انتشارات اميركبير به چاپ رسيده است.

 

 

 

سه‌شنبه 25 آبان 1389 - 10:52


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری