چهارشنبه 2 مرداد 1398 - 8:50
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

باران هاي هفت تپه

 

باران هاي هفت تپه

خاطرات نادر بذري

چاپ دوم، 1389

گفت و گو و تدوين: حسن شيردل، حسين شيردل

انتشارات سوره مهر

 

كتاب حاضر خاطرات نادر بذري است در جنگ با عراق كه پس از 23 ساعت مصاحبه با وي، تهيه و تدوين شده است.

نادر بذري به همراه دو برادرش جعفر و ناصر بذري در هنگامي كه نوجواني بيش نبوده عازم جبهه هاي جنگ مي شود و در آنجا شاهد شهادت دو برادرش بوده است. اين كتاب توصيف سالهاي حضور او در ميان آتش و خوف است. بذري در فصل اول درباره چگونگي ورودش به جبهه با وجود مخالفت هاي اطرافيان و اينكه فقط چندماهي از سيزده سالگي اش گذشته بود، مي گويد:

«وقتي وارد سپاه شديم جعفر برادر بزرگم از اول تا آخر با همه سلام و عليك مي كرد من هم كه كيفم كوك كوك بود. تا اينكه مقابل منير مسئول اعزام ايستاديم. جعفر سلام كرد، خودكار او را گرفت، دفترش را برگرداند و اسم مرا نوشت. كارش كه تمام شد مسئول اعزام نيرو نگاهي به من انداخت و گفت: اينه؟ جعفر گفت: آره اينه، ولش كن اشكالي نداره. به زور آب دهانم را قورت دادم قلبم چنان مي زد كه فكر كردم حالاست از دهانم بپرد بيرون و جعفر قلبم را كه ا فتاده روي ميز مسئول اعزام ببيند. ولي همه چيز حل شده بود و من اضطراب بيخود داشتم.

وي در فصل دوم از بي تجربگي اولش در عمليات جنگي مثل تيراندازي، خيز رفتن و ... مي گويد:« در اين دوماه و نيم بيشتر روزهايم به يادگرفتن اصول نظامي مي گذشت مثل آموزشي بود. اما آموزشي كه تجربه بچه هاي جبهه اي در آن دخالت داشت. اسلحه را كاملاً باز و بسته مي كردم! تا حدي كه چشم بسته اسلحه را باز مي كردم و مي بستم با خمپاره عجين شدم، خيزها را يادگرفتم. كدام سوت خمپاره رد مي شود كدام سوت رد نمي شود تقريباً به همه اينها پي بردم...»

همچنين در فصل سوم از خاطراتش مي خوانيم كه در يكي از عملياتها تير مي خورد به پايش و زخمي مي شود و اين در حالي است كه در حلقه محاصره دشمن گير افتاده اند:« حلقه محاصره آن ها هم منطقه اي بود، يعني فقط ما نبوديم كه در محاصره قرار گرفتيم هرجا نيرويي بود محاصره شده بود به صورت دايره دايره همه را دور زده بودند. تقريباً خودمان را اسير مي دانستيم از طرف ديگر شنيده بوديم به دستور صدام بايد تمام مجروح ها تير خلاصي بخورند. نمي دانم شايعه بود يا راست. ولي بين بچه ها حرفش بود براي همين ته قلب من و بقيه مجروحين ترسي مانده بود كه زنده برنمي گرديم و اين وحشت كار را براي ما سخت تر مي كرد.»

پس از مجروحيت او و رزمنده هاي مجروح ديگر را به بيمارستان مي رسانند كه در فصل چهارم خاطراتش را در بيمارستان دنبال مي كند و در بخشي از آن مي خوانيم:« روي تخت هاي اطراف هم بچه هاي موجي بودند اصلاً‌اعصاب نداشتند اواخر سال 1362 بود عيد شده بود و مردم تبريز گروه گروه،‌خانوادگي، دوستان به عيادت ما مي آمدند من هم در تبريز فاميلي نداشتم اما مردم با تمام وجود محبت و بزرگواري شان را نشان مي دادند مثل اينكه تمام مردم فاميلم بودند.»

زماني كه بذري از مرخصي برمي گردد وارد لشكر 25 كربلا مي شود كه در موقعيت شهيد بيگلوري اهواز مستقر شده بود:« پادگان شهيد درخت هاي خشكي داشت درخت هايي كه چشمگير بود برگهاي خشكي هم به تن درخت ها آويزان بود ستاد لشگر هم در پايگاه شهيد بهشتي مستقر بود. از عمده كارهاي ما نماز جماعت بود من هم مبكر نماز جماعت گردانمان شدم...»

در ادامه فصل پنجم خاطرات خواندني و جالبي را دنبال مي كنيم و در آن بذري از يكي از عملياتهاي مهم مي گويد عملياتي به نام كربلاي يك براي فتح مهران. در قسمتي از فصل ششم مرور مي كنيم: «در جايي ما در حال دويدن بوديم مهدي علي تبار يكي از همرزمانم كنار من بود و هر دو داشتيم مي دويديم مي خواستيم از يك منطقه به منطقه ديگري برويم. همان طور در حال دويدن يكدفعه ديدم دست مهدي از مچ افتد تركش گرفته بود به دستش و از مچ قطع كرده بود مهدي هم داشت مي دويد و اصلاً توجه نمي كرد ناگهان گفتم: اِ، دستت مهدي،  دستت ... حالا خون از دستش مي زد بيرون مهدي خم شده جلوي دست خون گرفته اش را گرفته بود درست مثل اينكه كه چيز زائدي از بدنش كنده شده باشد گفت: ولش كن بريم، نمي شه بگيرمش.»

وي در ادامه عنوان مي كند:‌«آنقدر صحنه وحشتناك بود كه وصف نشدني است آنقدر تيراندازي زياد بود كه خدا شاهد است واقعاً نمي توانست خم شود و دستش را از روي زمين بردارد.»

اين رزمنده جانباز در يكي از خاطراتش در فصل هفتم مي گويد: «آن روزها در هفت تپه يك حاج آقا داشتيم. حاج آقا جور اهل گرگان بود او از عمليات رمضان اوايل سال 1361 تا آخر در جنگ مانده بود شايد كل مرخصي اش يك هفته مي شد و سريع برمي گشت. هميشه مي گفت: من پير شدم مرگم نزديكه حالا كه مي خوام بميرم چه بهتر كه تو جبهه بميرم و شهيد بشم. مانده بود كه شهيد بشود. با آن سن و سال بالا خيلي هم خدمت مي كرد خسته هم مي شد اما پابه پاي بچه هاي ما در تمام عملياتها شركت مي كرد.»

بذري در جاي ديگري احساسش را در خصوص آن روزها اين گونه بيان مي كند: « كاري نمي شد كرد. تنها جنگيدن راه چاره بود و قبل از آن تنها راه چاره حلاليت طلبيدن و بعد زلالترين اشك ها كه روي گونه هاي بچه ها جا خوش مي كرد و بعد جملاتي كه تكرار مي شد و يك جمله بيشتر نبود: اگه رفتي شفاعت من را هم بكن.»

يكي از خاطرات شنيدني او خاطره اي از او است. زماني كه دشمن از بمب هاي شيميايي استفاده كرد تا بتواند به اهدافش برسد: «صبح با صداي شيميايي، شيميايي از خواب پريدم. اولين بارم بود كه با صداي شيميايي روبه رو مي شدم بلند كه شدم بوي سير سوخته يا سبزي سوخته را كاملاً استشمام كردم سريع ماسك زدم به صورتم و شروع كردم به قدم زدن. ديدم بعضي از بچه ها ماسك هايشان را در مي آورند و مي دهند به آن يكي ...»

در فصل هشتم بذري درباره چگونگي شيميايي شدنش پس ازيك دوره مصدوميت مي گويد: «بهبودي نسبي و عمليات بعدي: آنقدر خارش و دردم زياد بود كه ديگر حال شوخي باقي نمانده بود. وضعيت شيميايي و خارشم بهتر شده بود كه دستور رسيد برويم جلو. وسايلم رو جمع كردم و به صورت ستوني حركت كرديم هركدام از بچه ها با نفر جلويي دومتر فاصله داشت اين كار هم به عمد بود چون هرچه فاصله بين افراد بيشتر باشد خطر تلفات كمتر است رسيديم به سه راه مرگ. بايد اين مسير را مي دويديم آتش دشمن بي امان مي ريخت چند تا از بچه هاي ما همين جا شهيد شدند. تير مستقيم دوشكا مدام به طرف ما شيلك مي شد انگار كه دشمن با عكس هاي هوايي يا به وسيله نيروهاي گشتي اش يا به خاطر اينكه فاو جزو منطقه خودش بود سه راه مرگ را دقيقا ً مي شناخت.»

همچنين وي درباره افزايش تجربه اش مي گويد: تا اينجا سه سال از جنگ و سابقه ام در جنگ مي گذشت اما با اين كه سنم كم بود ولي تجربه جنگ زيادي داشتم يكي ازاين تجربه ها اين بود كه در زدن تانكها تبحر پيدا كرديم بيشتر با آرپي جي تانك را مي زنند در صورتي كه تجربه جنگي نشان داد به ندرت پيش مي آيد يك تانك با آرپي جي از كار بيفتد. ممكن است گلوله آرپي جي بر برجك تانك برخورد كند و منفجر شود اگر به بدنه يا به شني تانك برخورد كند هيچ اتفاقي نمي افتد جز يك صدمه سطحي.»

اين رزمنده دفاع مقدس در فصل بعدي درخصوص منطقه هفت تپه كه بيشتر اوقات آن جا گذرانده بود مي گويد: «تابستان هفت تپه واقعاً براي خودش تابستاني بود آنقدر كه گاهي از گرما نمي شد نفس كشيد. كمتر نيرويي را مي شد پيدا كرد كه در محوطه باشد يا حتي كسي بتواند هنگام ظهر چرتي بزند... در هفت تپه اتفاقات زيادي افتاد موج گرفتنم باعث شد خيلي از خاطراتم را فراموش كنم. شش، هفت بار موج گرفتن و پنج، شش تا تركش خوردن و دوبار هم شيميايي شدن بدجوري خاطراتم را غربال كرده است.»

وي در فصل هفتم از خاطرات خود درباره حضورش در عمليات والفجر چهار مي گويد: « مثل هميشه عراق آنقدر آتش مي ريخت كه همه جا را سياه مي كرد ارتش ما هم خيلي خوب حمايت مي كرد يك دريا آتش روي سردشمن ريخت و همين قضيه باعث شد خيلي از استحكامات دشمن از بين برود خيلي از عراقي ها هم در حين فرار كشته شدند. يك اتفاق بدي كه اينجا افتاد اين بود كه ديدم دسته ما هنوز به بالاي كوه نرسيده دارد تلفات مي دهد ترس تمام وجودم را فراگرفت.»

در ادامه اين خاطرات خواندني در فصل يازدهم بذري با اشاره به وصيت مولوي كه در ص 69، 70 فيه مافيه نوشته شده مي گويد: «دارم به كربلاي پنج نزديك مي شوم دنياي من كربلاي پنج است اصلاً نمي خواهم به كربلاي پنج برسم اما چاره اي نيست. احساس مي كنم رابطه من و كربلاي پنج رابطه اي است كه مولوي گفته. من هم مي خواهم به كربلاي پنج نرسم اما يك دلم مي گويد برسيم. كربلاي پنج تمام زندگي و هستي من است تمام چهارسال جبهه ام يك طرف كربلاي پنجم هم يك طرف من نوزده سال است كه دارم با كربلاي پنج روزم را شب و شبم را به روز مي رسانم.

عمليات كربلاي پنج آزادسازي بود يكي از بزرگترين عملياتها و آزادسازي ها، آزادسازي شلمچه بود يكي ديگر هم جزيره بوارين بود. يكي ديگر هم ام الطويل يكي هم ...»

از سوي ديگر در اين كتاب كه مجموعه خاطرات نادر بذري است شاهد روابط گرم و صميمانه او با برادرانش (ناصر و جعفر) هستيم كه در جاي جاي كتاب به آنها مي پردازد.

بالاخره جعفر و نادر را ديدم. سه تا برادر كنار هم ايستاده بوديم. به جعفر گفتم: عمليات چطور بود؟

-        جنوب چيه؟ خيلي بدِ

-        مگه چي شده؟

-        خيلي ناجور بود. جنوب خيلي كشته مي ده.

ناصر گفت: من كه بهت گفتم. نگاهي به ناصر كردم و به خاطر بچه هايي كه شهيد شدند حتي لبخندي به لبم نيامد و گرنه يك خنده جانانه مي كردم. آخر ناصر و جعفر خيلي باهم در جنگ رقابت داشتند. هيچ كدام از آن يكي نمي خواست كم بياورد. ناصر هميشه مي گفت: اطلاعات نظامي من بالاتره ... جعفر مي گفت: صحبتش را نكن تو در مقابل من عددي نيستي! اطلاعات جنگي من چندين برابر توست. البته هميشه شوخي بود و هميشه هم نقل حرفهايشان....»

در ادامه و در فصل دوازدهم و سيزدهم وي از مرحله دوم عمليات كربلاي پنج از دوستانش و كساني مي گويد كه به شدت دوستشان داشت و وابسته اش بود و همگي در اين عمليات شهيد شدند...

سه روزه اي كه هر سه برادر گرفتند تا براي عمليات بعدي آماده باشند.

بذري سپس به تشريح نحوه شهادت برادرانش مي پردازد. و در توصيف صحنه روبرو شدن با جنازه ناصر پس از آنكه پيكر جعفر را ديده مي نويسد: «يك شهيد ديگري هم كنار جعفر زيرپتو بود. گفتم ما هر جا يك شهيدي كه مي ديديم يك بوسه مي گرفتيم در همان حين كه پتوي آن شهيد را كنار زدم سرم را هم بردم جلو كه صورتش را ببوسم. شناختمش ناصر بود. گفتم: اِ، اِ، ناصر، ناصر خودم را عقب كشيدم تا ببينم واقعاً اين يكي هم برادرم است؟ ناصر است! بعد واقعاً دست خودم نبود خودم را پرت كردم وسط آنها...»

وي از نگراني اينكه چطور بايد موضوع شهادت برادرانش را به خانواده اش در بابل اطلاع بدهد سخن مي گويد و عكس العمل پدر و مادر و خواهرهايش را بازگو مي كند در اين بين مي خوانيم كه يكي از دوستان جعفر پيش نادر مي آيد و از موضوعي صحبت مي كند كه جعفر قبل از شهادتش به او گفته بود: «به جعفر گفتم: حالا چه خوابي ديدي؟ گفت: خواب امام موسي كاظم(ع)  رو ديدم به من گفت جعفر جان برو يك بار ديگر زن و بچه هايت را ببين. يك بار ديگر خداحافظي كن. وداع كن. كارهاي عقب افتاده ات را انجام بده اين عمليات چيزيه كه چندسال دنبالش بودي و به شهادت مي رسي.»

در آخرين فصل اين مجموعه خاطرات، نادر به وضعيتش پس از شهادت برادرانش مي پردازد.

كتاب باران هفت تپه با توصيف هاي واقعي و ظريف از ايام پرتلاطم و شورانگيز دفاع مقدس فضاي مناسبي را براي دريافت عشق و دلدادگي رزمندگان و جانبازان جنگ تحميلي فراهم مي نمايد.

 

 

 

 

يكشنبه 16 آبان 1389 - 14:37


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری