سه‌شنبه 21 آبان 1398 - 2:49
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

آنان كه رفتند

 

آنان كه رفتند

رحيم مخدومي

انتشارات سوره مهر، تهران، 1389

شابك:0-549-506-964-978

قيمت: 1300 تومان

 

كتاب آنان كه رفتند در سه فصل تنظيم شد است: فصل اول با همان عنوان آنان كه رفتند درباره جنگ و شب عمليات است كه فرمانده گرداني ده نفر از سربازان خود را براي انجام عمليات مهمي مي خواهد و به خود آنها مي گويد كه اين 10نفر را خودتان انتخاب كنيد. در قسمتي از داستان چنين مي خوانيم:

«... ده تا از جان گذشته مي خواهم كه همين امشب بتونن دنيا راسه طلاقه كنن. بعد ... برن روي مين. حرف آخر فرمانده مثل برق همه را گرفت. بعضي ها را كه توان كمتري داشتند خشكاند و چنان عرقي از تن سستشان چلاند، گويي چسب. بعضي ها را هم به تلاطم انداخت، اما آنها را كه اين برق ها خوراكشان بود، روشن ساخت.

حسن مانده بود بين دوراهي. اگر زودتر دلش را يكي نمي‌كرد، نزديك بود كه بتركد. خودش را خورد و عرق ريخت و با اين دل شكاكش كلنجار رفت.

صادق روي طلاق دنيا فكر كرد. طلاق يعني همه اتصالات خويش را از دنيا كندن و تهي شدن از همه وابستگي ها. طلاق يعني تو خودت هستي؛ تنهاي تنها از اول هم تنها بوده اي. نه زني داشته اي كه چشم به راهت باشد و در فراقت بيوه گردد، شيون كند، آواره شود و دل نازكت را به آتش بكشاند، نه پسري كوچك و شيرين زبان كه بعد از تو يتيم گردد. اي واي! تصور گريه هاي او چقدر دردناك است. از آن دردناك تر داغي است كه بر دل نازك دو دخترت مي نشيند آخرچه؟ دختر كه پدر بالاي سرش نباشد هركس و ناكسي ادعاي سرپرستي اش را مي كند و دست آخر هم خدا مي داند دست چه كسي مي افتد... لعنت بر دل سياه شيطان! طلاق دنيا چقدر دشوار است...»

فصل دوم با عنوان «آنان كه ماندند» به زندگي جانبازي اشاره دارد كه عقايد روزگار خودش را با برخي رفتارهاي عافيت‌طلبان زمان حال در تضاد و تناقض مي بيند. نويسنده در بخشي از اين قسمت اين چنين آورده است:

« اين يك هفته بيكاري، يك سال پيرش كرده بود. آن شب رهبر انقلاب،‌مسئولان نظام را به ساده زيستي دعوت كرد. صبح كه سر كار رفت، اطلاع دادند معاون وزير مي خواهد از اداره كل ديدن كند... مديركل شد زخم نمك خورده،‌گزگز مي كرد. يكي توي سرخودش مي زد و يكي به اطرافيان. همه واحدها را آماده باش نظافتي داد. مامور خريد را فرستاد دنبال ميوه. معاون مالي رفت سراغ ظرف و نمكدان. معاون مالي هم دنبال غذا مانده بود او كه دفتردار بود. اما هر بار چشمش افتاد به ويلچر، كوتاه آمد.در بخش ديگري مي خوانيم:

«مجري برنامه با لبخندي شروع سريال را مژده داد. زري و زهرا نگاهشان به تلويزيون بود؛ حتي مادر نيز؛ هرچند تمام ذهنش را ناراحتي پدر پر كرده بود.

پدر تمام زورش را ريخت توي دستهايش كه ستون زمين كرده بود و با زحمت روي پاهاي نيمه اش ايستاد. سعيد زير بازوهايش را گرفت. پدر با دست ديگرش كه تنه ويلچر را چسبيده بود هيكلش را بالا كشيد و روي چرخ نشست. خودش مي خواست چرخ را حركت دهد كه سعيد مهلتش نداد.

-        ول كن بچه، برو بشين. برو تو هم سريالت را تماشا كن.

سعيد بي اينكه پاسخي بدهد، چرخ را هل داد، پدر زيرلب غريد: عجب مردهايي بودن اونهايي كه رفتن و برنگشتن. آخه يكي نبود بگه بدبخت، عافيت طلب! موندي چي كار؟ » ...

فصل سوم نيز «يزيدي ها» نام دارد.

عنوان كتاب به جمله مشهوري از وصيت نامه شهيد مهدي باكري اشاره دارد كه گفته اند: روزي خواهد آمد كه رزمندگان سه دسته خواهند شد: دسته اول كساني هستند كه از گذشته خود پشيمان مي شوند و گذشته خود را فراموش مي كنند. دسته دوم كساني كه به گذشته خود بي تفاوت مي شوند و دسته سوم كساني كه به گذشته خود پايدار مي مانند. عاقبت دو دسته اول به خير نخواهد شد و دسته سوم از شدت مصائب دق خواهند كرد. به نظر مي رسد نويسنده براين مبنا داستان خود را در سه بخش طراحي و نگارش كرده است.

 

چهارشنبه 12 آبان 1389 - 15:38


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری