سه‌شنبه 31 ارديبهشت 1398 - 0:58
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

دلاور مرد سيستان

 

دلاور مرد سيستان(براساس زندگي سردار شهيد ميرقاسم ميرحسيني)

سارا عرفاني

انتشارات سوره مهر، چاپ اول، 1389

شابك: 0-958-506-964-978

قيمت: 1000 تومان

 

وقتي مي خواهيم از سرزميني بهتر بدانيم بايد قصه زندگي آدم هايش را بخوانيم. اگرچه مي دانيم ورق ورق تاريخ، شرح حماسه هاي مردم اين سرزمين است. اما شايد هيچ دوراني را مثل سالهاي دفاع مقدس تجربه نكرده باشند. انگار در اين سالها فرماندهان به تنها چيزي كه فكر نمي كردند پاداش هاي دنيوي بود نه مدالي به سينه داشتند و نه حرف هاي عجيب و غريب مي زدند. باوركردني نيست كه گاه تا آخرين لحظات زندگي براي عده اي ناشناس باقي مي ماندند. قصه فرماندهان قصه واقعي مردان پارسا و شجاع اين سرزمين است.

كتاب دلاور مرد سيستان از سري كتابهاي قصه فرماندهان است كه به همت دفتر ادبيات و هنر مقاومت توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده است.

كتاب حاضر براساس زندگي سردار شهيد ميرقاسم ميرحسيني مي باشد كه در ده فصل تهيه و تنظيم شده است. نويسنده در اين ده فصل با عناويني همچون: از همان روزهاي كودكي، سينما، دايي قاسم، بسيجي عراقي، دستور فرمانده، خستگي ناپذير، آن سوي اروند، طعم سرما، دلاور و كربلايي پنج زندگي اين سردار شهيد را به تصوير كشيده است.

در فصل اول نويسنده به خاطرات و دوران كودكي ميرقاسم ميرحسيني مي پردازد و اينكه وي در سال 1342 در روستاي صفدربيك سيستان به دنيا آمد و تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در روستاي جزنيك به پايان رساند و بعد از آن در آزمون ورودي هنرستان زابل شركت كرد و در رشته كشاورزي قبول شد و پس از پيروزي انقلاب به جمع گروه هاي جهادي شهر پيوست و در خرداد 1360 به عضويت رسمي سپاه درآمد و پس از چندماه كار در واحد پذيرش سپاه چنان نبوغ و استعدادي را از خود نشان داد كه او را براي گذراندن دوره عالي فرماندهي به تهران اعزام كردند و ...

در سال 1362 در سن 20 سالگي ازدواج كرد و چند روز بعد به جبهه رفت و در عمليات هاي مختلفي از جمله والفجر 3 و 4 شركت كرد و سرانجام در 19 دي 1365 در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد.

در قسمت هاي بعد نويسنده به چگونگي رفتن شهيد ميرحسيني به جبهه اشاره مي كند كه با مخالفتهاي خانواده بالاخره موفق مي شود به همراه دايي اش عازم جبهه شود:

«عصر كه به خانه رفتم، ساك كوچكي برداشتم و وسايلم را در آن چيدم. مادر به اتاقم آمد. پرسيد: چه كار مي كني؟

گفتم: مي خواهم برم جبهه.

يعني چي؟

يعني مي خوام برم جبهه ديگه!...

مادر كنارم نشست. مي شد نگراني را در چشم هايش خواند. گفت: تو خيلي ضعيفي. جنگ به  نيروهاي قوي احتياج دارد. ولي تو از بچگي لاغر و نحيف بودي. جثه ات كوچك است. فكر نمي كنم آنجا مفيد باشي.

خنديدم. گفتم: دست شما درد نكند! حالا براي اينكه نرم جبهه هرچه عيب و ايراد بود روي ما گذاشتي ديگه!

پدر به اتاق آمد و پرسيد: شما دوتا چه مي گوييد؟

مادر گفت: ببين پسرت چه مي گويد! مي خواهد برود جبهه.

اين را گفت. اشك از چشمهايش سرازير شد. پدرگفت: بخواهد برود جبهه، بايد رضايت نامه داشته باشد، من هم رضايت نمي دهم. اين كه گريه ندارد...»

در قسمت هاي بعدي كتاب، نويسنده به خاطرات شهيد ميرحسيني از جبهه و جنگ و مجروح شدنش مي پردازد و اينكه يك عراقي چطور به لشكر اسلام پيوست و به كمك وي تاسيسات عراق را منهدم كردند:

«... عراقي خودش را بغل ميرحسيني انداخت و نگهبان ها به طرفش رفتند و خواستند او را جدا كنند كه با دست آنها را عقب زد.

عراقي از ترس، بدنش مثل بيد مي لرزيد و مدام مي گفت: «دخيل الخميني...»

ميرحسيني كه او را به آغوش كشيده بود، آرام از خاكريز پايين آمد و همانجا نشستند. جلو رفتم و كنارشان ايستادم.

عراقي هنوز مي لرزيد. ميرحسيني دست روي شانه اش گذاشته بود و سعي داشت او را آرام كند به يكي از بچه ها گفت: تو كه عربي بلدي، ازش بپرس اهل كجاست؟

وقتي عراقي گفت در نجف زندگي مي كند و شيعه است، همه به هم نگاه كردند.

با صداي لرزان گفت كه در مدرسه نظامي آموزش ديده و به اجبار او را به جبهه اعزام كرده اند. گفت كه موقع اعزام،‌مادرش با گريه و زاري گفته مبادا در ميان لشكر كفر باشي و كشته شوي. گفت وقتي به خط آمدم، هميشه در سنگر بودم كه مبادا در لشكر كفر كشته شوم. ديشب كه در سنگر كمين بودم و به خط شما خيلي نزديك شدم، تصميم گرفتم صبح پيش شما بيايم. همه آرزويم اين بود كه از طرف شما كسي به من تيراندازي نكند تا كشته شوم. ميرحسيني پيشاني اش را بوسيد و گفت: خدا را شكر كه توي لشكر كفر كشته نشدي. پاشو برويم توي سنگر استراحت كن...»

مولف در ادامه به خستگي ناپذير بودن شهيد ميرقاسم ميرحسيني اشاره مي كند و اينكه حتي زماني كه ايشان مجروح شده بودند و در بيمارستان بستري بودند در مدت استراحت دوماهه اي كه داشتند معلم خصوصي گرفته بودند تا خود را براي كنكور و دانشگاه آماده كنند و از تمام وقتشان استفاده بهينه مي كردند.

در قسمتي از خاطرات ايشان چنين آمده است:

«همه گردانها در محدوده خود عمل كرده بودند و نوبت پيشروي گردان 422 رسيد. فرماندهان در قرارگاه لشكر منتظر بودند تا نتيجه كار اين گردان را بشنوند كه بي سيم چي خبر داد يك تانك دشمن مقابل ستون گردان قرار گرفته و نيروها زمين گير شده اند. آنها ديگر قادر به پيشروي نبودند.

ميرقاسم، از جا بلندشد. اسلحه كمري اش را بست، بلندگوي دستي را برداشت و به طرف موتور دويد. سوار شد و به سمت منطقه عملياتي حركت كرد.

نيروها پشت خاكريز روي زمين خوابيده بودند. هركس سرش را بلند مي كرد تا به طرف تانك تيراندازي كند، سربازي كه روي تانك نشسته بود، او را مي زد.

ميرقاسم، سوار بر موتور وارد منطقه عملياتي شد. موتور را روي زمين انداخت و به طرف نيروها دويد. هرلحظه، گلوله هاي تيربار از كنارش مي گذشتند اما او توجه نمي كرد. بلندگو رامقابل دهانش گرفت و با صداي بلند گفت: يالله! برويد روي خاكريز و از هر طرف، تانك را ببنديد به رگبار. بلند شويد ببينيم، يالله.

طوري صحبت مي كرد كه بعد از چندلحظه، تمام نيروها روحيه گرفتند و با شور و هيجان روي خاكريز رفتند و تانك را با هر چيزي كه دست شان بود، به رگبار بستند.

بقيه تانك هاي عراقي، با ديدن چنين صحنه اي فرار كردند و نيروها در دشت پخش شدند تا سربازهاي پياده دشمن را اسير كنند.

آن روز، همان نيروهاي زمين گير شده ششصد نفر از عراقي ها را به اسارت درآورند...»

در ادامه نويسنده به دلاوري هاي ميرحسيني اشاره مي كند و اينكه وجود او در جنگ و جبهه براي ديگران چقدر روحيه بخش بود و در نهايت ماجراي عمليات كربلاي پنج را تعريف مي كند كه در اين عمليات ميرقاسم ميرحسيني چگونه با رشادت و دلاورمردي به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد كه در ذيل به قسمتي از آن اشاره شده است:

«... ميرقاسم سرخم كرد و باالتماس توي چشم هاي خيس او نگاه كرد. محمود، بي اختيار دست هايش را رها كرد و ميرقاسم از كانال بيرون پريد. محمود نشست و سرش را به ديوار كانال كوبيد و با گريه گفت: بي معرفت! مگر ما مرده ايم كه تو مي روي؟ مگر محمود مرده؟ مگر من رفته ام زير گل كه تو بايد بروي؟ اين قدر به ما بي اعتمادي؟

خون از پيشاني اش سرازير شد.

ميرقاسم كه اين صحنه را ديد، پايين پريد و سر او را در آغوش گرفت. محمود گفت: چرا تو بروي؟ اگر تو زودتر از من بروي، به خودم چه جوابي بدهم؟ بگويم تن لش، ايستادي و ميرحسيني رفت!

اشك از چشم هايش مي ريخت ميرقاسم او را به سينه فشرد و گفت: آرام باش، محمودجان من و شما ندارد كه، كار نبايد روي زمين بماند كه نمي ماند. چه فرقي مي كند!...

موشك شليك شد و در دل تانك نشست و آن را به آتش كشيد. اما تانك همچنان به طرف محمود مي آمد. خشكش زده بود. ميرقاسم نعره زد: محمود....

تانك به او نزديك شد و از رويش گذشت. صداي فرياد تمام دشت را پر كرد.

... بيسيم چي گوشي را دست ميرقاسم داد و گفت: فرمانده لشكر با شما كار دارد. ميرقاسم شروع كرد به صحبت. حرفهايش كه تمام شد گوشي را داد دست بيسيم چي، تيرها از هر طرف برسرشان مي باريد.

به صورت محمود كه از لاي پتو پيدا بود نگاه كرد و لبخند زد. به حميد كه كنارش ايستاده بود گفت: اگر خدا بخواهد، اين طوري آدم را مي زنند.

حميد با تعجب پرسيد: چي؟

ناگهان گلوله اي آمد و پيشاني ميرقاسم را سوراخ كرد. افتاد روي زمين. خون از پيشاني اش بيرون زد و رفت لاي موهايش. حميد محكم به سرش كوبيد و فرياد زد: يكي كه از دور اين صحنه را ديده بود با ناباوري به طرف شان دويد. خودش را روي بدن بي جان ميرقاسم انداخت و گريه كرد. لحظه اي بلند شد، او را تكان داد و گفت: تو را به خدا... بلندشو، حاجي!

بايد باور مي كردند كه ميرقاسم از پيش شان رفته است. بايد باور مي كردند كه سيستان دلاور مردش را براي هميشه از دست داده، اما مگر مي شد؟!»

در اينجا فقط به بخشهاي كوچكي از دلاوري هاي شهيد ميرحسيني اشاره شد اميد است كه خوانندگان با خواندن اين كتاب بيشتر به ابعاد شخصيتي اين شهيد بزرگوار دست يابند.

 

 

دوشنبه 10 آبان 1389 - 14:44


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری