چهارشنبه 2 مرداد 1398 - 10:3
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

كشف خويشتن... (مجموعه داستان)

 

كشف خويشتن... (مجموعه داستان)

حجت الله ايزدي

بازنويسي: محمدعلي محمدي

سوره مهر، چاپ اول، 1389

شابك: 8-949-506-964-978

 

در زمينه داستان دفاع مقدس كارهاي بسياري صورت گرفته است و آثار ارجمندي ارائه شده است. اما جاي بسياري كارها به لحاظ محتوا، تكنيك، فرم و ... باقي است.

داستان دفاع مقدس مي تواند و بايد خود را از قيد و بندهاي آسيب رسان رهايي بخشد و اين امكان پذير نيست مگر آنگاه كه با فاصله گرفتن و دقت و بي طرفي به موضوع ها و قالب هاي داستاني بنگريم.

به يقين تا زماني كه رد ملاحظات و موضع گيري هاي شخصي و سليقه اي بر چهره آثار داستاني دفاع مقدس پيدا باشد نمي توانيم گروه كثيري را به خواندن ترغيب كنيم.

با اين ديدگاه در مجموعه داستان كشف خويشتن نويسنده توجه ويژه اي به سه عنصر سادگي، دقت و عمق داستانها معطوف داشته است.

كتاب داراي 11 داستان با عناويني همچون؛ عقب نشيني، پل نو، تك، كمرگ، فرصت نيست، بي خبري، فراموشي، رازقي ها، چرا، كشف خويشتن و فرداي آن روز باراني مي باشد. در چهار داستان اول عقب نشيني، پل نو، تك و گمرك نويسنده تلاش كرده است تا عمق و استمرار تنهايي، دغدغه و دلهره مدافعان آموزش نديده اي كه تنها با اسلحه غيرت و بصيرت به ميدان مقابله با تجاوزگري ها و حريم شكني ها آمده اند را به تصوير بكشد و نيازي به معرفي و ترسيم شخصيت فردي قهرمانان داستانها احساس نكرده است؛ زيرا نويسنده معتقد است كه هريك نمادي از روحيه و شخصيت جمعي مردم ايران هستند و خود نيز فرصتي براي توجه به من فردي خود ندارند.

چنانچه در قسمتي از داستان عقب نشيني اين چنين آمده است كه:

« ... ذهنت هنوز درگير بود كه صداي جهان آرا را از آن سوي بي سيم شنيدي: معطل نكنيد. زود برگرديد.

رها كردن مرز برايت مثل فرار بود. مثل نامردي،‌مثل خيانت. دلت مي خواست زمين دهان باز كند و تو را ببلعد. مي دانستي بايد به دستور عمل كني. اما نمي دانستي موضوع چيست؟ بي اطلاع بودي و حيران!

موتور سوار پرسيد: چي كار مي كنيد؟

با بهت نگاهش كردي. كاش مي توانستي يك سيلي محكم براي خبري كه آورده بود مي خواباندي بيخ گوشش.

گفتي: تو برو. باشه به بچه ها مي گم...

.... يك مرتبه بين بچه ها ولوله اي به پا شد.

يكي گفت: مگه مي شه!

يكي گفت: نامرديه!

قدرت گفت: خيانته!

حسين گفت: خودت شنيدي!

اصغر گفت: من مرز رو ول نمي كنم.

با اينكه دلت پردرد بود، گفتي:‌«دستوره بچه ها، بايد برگرديم...»

نويسنده داستان پنجم با عنوان فرصت نيست را از نگاه كسانيكه چشم به راه عزيزانشان هستند و داستان بي خبري – داستان ششم- را از نگاه بازماندگاني كه هنوز نتوانسته اند با فقدان عزيزان خود كنار بيايند، نگاه و به رشته تحرير درآورده است.

و اين باورناپذيري بازماندگان را مي توان به خوبي از لابلاي سطور داستان بي خبري حس كرد:

«.... لحظه خداحافظي من اشك مي ريختم و تو خنده به لب نگاهم مي كردي. شب عروسي مان. آن شب هم همين لبخند روي لبات بود...

... فاطمه بدجوري سراغت را مي گيرد. امروز صبح، قبل از اينكه شروع به نوشتن كنم ديدم رفته روبه روي ميز ايستاده و زل زده به عكس تو روي ديوار. صداش كردم فاطمه! برگشت و نگاهم كرد و ديدم اشك توي چشم هايش جمع شده. خودش را پرت كرد توي بغلم. نازش كردم و گفتم: فاطمه عزيزم چت شده!

همين جور كه ريزريز اشك مي ريخت گفت: مامان، بابايي كجاس؟

صورتش را بوسيدم و گفتم: رفته ماموريت عزيزدلم.

يك مرتبه يك نگاهي كرد كه بند دلم پاره شد. من هم نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و اشكم سرازير شد...»

مولف در داستان فراموشي، دوستان يك جانباز كه سالهاست در كما به سر مي برد را به تصوير مي كشد كه سعي مي كنند ارتباط گسسته وي را با اطرافيان بازسازي كنند اما منظور اصلي نويسنده اين است كه خواننده با خواندن اين داستان بفهمد كه خود آنها –اطرافيان جانباز- نياز بيشتري به بازسازي اين ارتباط دارند؛ همچنان كه در داستان بعدي رازقي ها يك رزمنده دلتنگ ايام جبهه، غربت خود را در فضاي پس از جنگ مرور مي كند.

و اين سير دردناك سرانجام خواننده را به داستان «چرا؟» مي رساند كه حكايت تلاش يك رزمنده ديروز براي اجتناب از غرق شدن در آلودگي ها، الزامات و تحميل هاي محيط امروز است.

باران مي بارد

با آواي كسانيكه شايد

 در خاطره ها مرده اند

و شما نيز مي باريد

اي ديدارهاي شگرف زندگي

اي ريزقطره ها

ابرهاي قاب شده

بناي خروشيدن گذاشته اند

با جهاني از شهرهاي سماعي

وقتي كه مي بارد، گوش بسپار...

شعري كه در بالا به ان اشاره شد از گيوم آپولينز است كه نويسنده آن را با اندكي تصرف براي مقدمه قصه كشف خويشتن آورده است.

داستان كشف خويشتن به تنهايي تشكيل دهنده بخش دوم كتاب است و موضوع آن اين است كه يك تيم براي پيدا كردن اجساد شهدا تشكيل مي شود و دراين ماجرا تلاش همه دلبستگان فرهنگ دفاع مقدس براي حفظ پيوند خود با آن دوران را مرور مي كنند.

در ذيل به قسمتي از اين داستان اشاره شده است:

«... عيسي در اتاق نوبت كاري اداره، مشغول تماشاي دونفري است كه شطرنج بازي مي كنند. ناگهان سروكله علي محمد ميان دولنگه در ظاهر مي شود.

سلام بلندبالايي مي كندو مي پرسد: اهلشي؟

عيسي خنده اش مي گيرد و مي پرسد: موضوع چيه؟

علي محمد سر در گوش او مي گذارد و مي گويد: تفحص!...

... يك شب در خواب شهيدي به يكي از بچه ها مي گويد: من در عمليات خيبر شهيد شده ام و پيكرم نزديك تپه كله قندي است. بياييد به سه راه جزابه. چند تا فلش آنجاست. از فلش هايي كه مي گويد، نوري بيرون مي زند كه چشم را خيره مي كند.

به دستور حاجي، بيل را به نقطه اي مي آورند كه شهيد نشاني داده. همان اول كه پاكت بيل نزديك به دو متر زمين را مي شكافد، مسعود متوجه پرنده اي مي شود كه روي سيم خاردار نزديكشان مي نشيند. چند بار پرنده را كيش مي كند اما پرنده نمي پرد. هربار كه پاكت بيل بالا مي ايد، پرنده خود را به گودال حفر شده مي رساند، وارسي مي كند و بعد برمي گردد و سرجاي اول مي نشيند.

به هرحال نمي توانند پيكر شهيد را بيابند، اما آنچه در عالم رويا به يكي از بچه ها گفته، مو به مو درست  و بي نقص از آب درمي آيد و آنها پيدا نشدن شهيد را به اين حساب مي گذارند كه هنوز خالص نشده اند...»

 

 

 

يكشنبه 9 آبان 1389 - 11:32


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری