دوشنبه 1 آبان 1396 - 5:46
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان ايلام

 

تلنگري بر نفس

 

 

گاهي اوقات آنچنان در گردنه نفس گرفتار مي آئيم كه حال خود نمي دانيم وصلاح خويش را نمي فهميم،در قفس تنگ انانيت وخود پرستي حبس مي شويم،در آئينه خيال چنان سرمست مي شويم كه گوئي هميشه خواهيم ماند و مرگ را با ما كاري نيست،شايد هم به نسيم عنايتي از بارگاه ربويبي دريچه اي بسوي رستگاري برويمان باز شود كه باري به هر جهت به سر منزل مقصود برساند!

هان اي فرزند آدم آگاه باش كه هركس فروتنان، اطاعت كنندگان وبندگان خالص خدا ،و فارق از انانيت و نفسانيت را، براي رضاي خداوند تبارك وتعالي دوست بدارد، بي آنكه ازكافران، فاسقان و ظالمان تبري جويد ودوري گزيند ، خود را خوار و زبون نموده است. هركس كه دوست دار كسي باشد دوستان اورا نيز احترام گذارد وبا دشمنان ايشان دشمني مي كند. نه اينكه يك بام و دو هوا بفريب ودغل هردو را باهم بخواهد كه بي گمان حق و باطل با هم جمع نشود . پس اگر مسلماني فاسق شد، بايد که براي مسلماني وي را دوست داشت و براي فسق وي را دشمن، وچنان زيركانه بايد اين دو را بهم جمع كرد،كه عبرت فرد ورضاي خداي را برانگيزد، اگر کسي را سه فرزندباشد يکي زيرک و فرمانبردار ،يکي ابله و نافرمان ،وديگري ابله و فرمانبردار، از آن بين اولي را دوست دارد بجهت فرمانبرداري ،دومي را دشمن دارد بجهت نافرماني و سوم را از جهتي دوست بدارد و از وجهي دشمن. و اثرات اين رفتار در انفعال و بازخورد افراد پيدا شود، تا يکي را اکرام کند، و يکي را اهانت و آن ديگر را ميان اکرام و اهانت دارد. علي اي حال، هر که با خداي تعالي به معصيت عمل کند ، شرط آنستكه با او مقابله به مثل نمايد، تا به مقدار مخالفت او را دشمن و به مقدار موافقت دوست بدارد. و بايد که اثرات اين امر در سخن و رفتارمخاطب پديد آيد. تا با عاصي، گرفته روي باشي و درشت سخن، و با کسي که فسق وي بيشترباشد، گرفته تر باشي و چون از حد در گذرد، زبان بازگيري و اعراض کني، و در حقِّ ظالم مبالغت بيشتر کني! از آنکه در حقِّ فاسق، مگر کسي که ظلم خاص بر حق تو کند، آنگاه عفو کردن و تحمل کردن نيکوترباشد. دراين پيرايه روشها ي پيشينگان مختلف بوده است: گروهي براي ثبات ودوام دين و ميهن تنبيه سختي را تجويز كرده اند ، گروهي ديگر از باب بزرگي و جلال خداوند، همه را به چشم رحمت مي ديده اند؛ كه اين امر، بسته به نيت و انديشه شخص برميگردد که تا چه حد با گذشت ومردم داراست ، چرا كه همه را در قبضه قهر ربوبيت مضطر بيند،و به همين سبب با چشم رحمت نگرد. اما جاهلان وكوردلان كه خويش را مي ستايندو زيرك وباهوش ميدانند اين نوع محبت وبخشش را كوچك شمرده وخودرا برتر و بالاتر مي پندارند ، در نگاه آنكس كه پرواز را نمي فهمد هرچه بالاتر روي كوچكتر مي شود !

از خدا جوئيم توفيق ادب بي ادب محروم ماند از فضل رب

بي ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش بر همه آفاق زد

از ادب پرنور گشته اين فلک وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

در حقيقت نشان موحدان ويكتا پرستان آن است که اگر کسي او را بزند و مال اورا ببرد ودر انظار عموم خوار و خفيف كند، خشم نگيرد، و هم به چشم شفقت بر او بنگرد، چون اين عمل جز از بندگان خاص خدا ومومنين راستين سر باز نزند !

 

دوستي خالصانه و کريمانه با ديگران

« سألتُ ذُوالنونَ مَنْ اُصْحِبُ فقال مَن لايملِکُ و لاينْکِرُ عليک حالاً مِن اَحْوالِکَ ولا يتَغَيرُ بتَغَيرِکَ و اِنْ کانَ عظيماً فاِنَّکَ اَحوَجُ ما يکونُ اليه اَشَدُّما کنتَ تَغَيراً». يوسف گويد: ذوالنون را گفتم: با که ومصاحبت ورفاقت کنم؟ گفت با آنکه او را مِلک نيست. يعني آنچه دارد، آنِ خويشتن نداند که خصومت همه آنگه افتد که (تو و من در ميان) ما و مني باشد. چون(اين ما ومني) برخاست هيچ خصومت نماند و نيز گفت بايد که در هيچ حال منکر نگردد، از بهر آنکه تو خدا نه اي !که عيب به تو راه نيابد، و پيغمبر نه اي! که از کباير برحذر باشي و معاذالله که بنده را به صفت خدا برگيرند يا آنكه پيغمبرنباشي و به صفت پيغمبري برگزينند. درطريق دوستي، انکار کردن حال دوست طريقت نيست. دوستي آنجا ئيست که انکار در ميان نبوده خويشتن خويش را فرو بگذاريم، که هرگه که محبت درست کرد، خود را( منيت وانانيت) ندارد، مردي را زني بود و بر آن زن عاشق بود و يک چشم آن زن سپيد بود و شوي را از آن عيب خبر نبود. چون روزگار برآمد و مراد خويش بسيار از او بيافت و عشق کم گشت، سپيدي بديد. زن را گفت: آن سپيدي در چشم تو کي پديد آمد؟! گفت: آنگه که محبت ما در دل تو نقصان گرفت!. شيخ گفت من چنين مي‌گويم که محبّ در محبت، بي انتظار محبت از دوست بايد ارادت خود عيان كند، هر که در محبت، مراد طلب کند در محبت کاذب است. مُحِبِّ خويش است نه مُحِبِّ دوست. اين است معني قول پيغمبر عليه السلام که گفت: «حُبُّکَ الشّيءُ يعمي و يصِمُ.» افراط دردوست داشتن يك چيز ،تو را کور و [کر] گرداند. کور گردي از عيب ديدن، کر گردي از ملامت شنيدن. به دنبال عيب جويي نيست. تغيير در جمال وكمال دوست موجب تغيير در دوستي نگردد ، گرچه آن تغيير بزرگ باشد. از بهر آنکه هر چند تو متغيرتر باشي به دوست محتاج تر ي. دوست از بهر آن بايد تا عيب تو بپوشاند و تو را نگهدارد و کژي‌هاي تو را راست کند، زيرا كه انسان كامل وبي نقص محتاج دوست نيست. دوست آن باشد كه گيرد دست دوست در پريشان حالي ودر ماندگي.

 بدان که جمله خلائق از سه گروهند

بعضي چون غذايند، که ناگزير ازرفاقت با آناني . بعضي چون دارو، که در بعضي احوال بديشان حاجت افتد ؛ و بعضي چون علت‌اند که به هيچ وقت بديشان حاجت نباشد، وليکن چون مردم بديشان مبتلا شوند، مدارا همي بايد کرد تا برهد. و درجمله صحبت با کسي بايد کرد که وي را از تو فايده ديني باشد و يا تو را از وي.

 

حقوق دوستان بر يکديگر

بدان که عقد برادري و صحبت چون بسته شد، همچون عقد نکاح است که وي را حقوقي است... و اين حقوق از ده جنس است: حق اول مال است و درجه بزرگترين، اين است که حق وي را تقديم کند و ايثار کند، چنانکه در حق خوبان و پرهيزكاران چنين آمده است: «و يؤثِرون علي اَنفُسِهم ولو کانَ بِهم خَصاصَةٌ».

دويم آنکه وي را همچون خويشتن دارد، و مال ميان خويشتن و وي مشترک داند، و آخر آن که خود را چون غلام و خادم او داند تاآنکه از وي به سر آيد، در حاجت وي ادا کند، بي آنکه وي را ببايد خواست و چون به خواست و به گفتار حاجت افکند، اين از درجه دوستي بيرون است!!.... سيمآنكه ياري رساند به وي در همه حاجت‌ها پيش از آنکه درخواهد و بگويد، و قيام کردن به مهمات به دلي خوش و پيشاني گشاده. و سلف چنين بوده‌اند که به در سراي دوست شدندي هر روز، و از اهل خانه بپرسيدندي که «چه کار است و هيزم و نانتان هست و غير اين از نمک و روغن؟» و کار ايشان همچون کار خويش مهم داشتندي، و چون در اين قيام کردندي منّت نداشتندي.... حق چارم بر زبان است که در حق برادران نيکو گويد و عيوب ايشان پوشيده دارد و اگر کسي در غيبت، حديث ايشان کند جواب باز دهد و چنان انگارد که وي اندر پس ديواري است، مي‌شنود؛ و چنانکه خواهد که وي باشد در غيبت وي او نيز همچنان باشد و مداهنت نکند، و چون سخن گويد بشنود، و با وي خلاف و مناظره نکند، و سِرّ وي هيچ آشکارا نکند اگرچه از پس وحشت بود که لئيم طبعي] باشد و زبان از اهل و فرزند و اسباب وي کوتاه دارد و اگر کسي در حق وي بد گويد با وي بنگويد که رنج آن به وي رسانيده باشد، و چون نيکويي گويد از وي پنهان ندارد که از حسد بود؛ و اگر اندر حق وي تقصيري کند، و بداند که اگر خواهد که کسي طلب کند که در وي هيچ عيبي نبود و از وي هيچ تقصيري نباشد، هرگز نيابد و آن‌گاه از صحبت خلق بيوفتد.... حق پنجم آنکه به زبان شفقت و دوستي اظهار کند. رسول(ص) مي‌گويد: «اِذا اَحَبَّ اَحَدَکمْ اَخاهُ فَلَيخْبِرهُ»، هر که کسي را دوست دارد بايد که وي را خبر دهد. و براي اين گفت تا دوستي او نيز در دل آن کس پيدا آيد و آنگاه از ديگر جانب دوستي نيز مضاعف شود. پس بايد که همة احوال وي به زبان بپرسد، و در شادي و اندوه فرا نمايد که با وي شريک است، و شادي و اندوه وي چون شادي و اندوه خود داند، و چون وي را آواز دهد به نام نيکوترين خواند، و اگر وي را خطايي بود آن گويد که او دوست تر دارد.... ششم آنکه هرچه بدان حاجتمند باشد در علم و دين، وي را بياموزد که برادر را از آتش دوزخ نگاه داشتن اوليتر از آنکه از رنج دنيا و اگر بياموخت و بدان کار نکرد بايد که نصيحت کند و پند دهد، و وي را به خداي تعالي بترساند؛ ولکن بايد که اين نصيحت در خلوت کند تا آن شفقت باشد، که نصيحت کردن در ملأ، فضيحت کردن باشد، و آنچه گويد به لطف گويد نه به عنف که رسول(ص) مي‌گويد: «مؤمن آينه مؤمن باشد» يعني که عيب و نقصان خويش در وي بيند و بداند که چون برادر تو به شفقت در خلوت عيب تو با تو بگفت، بايد که منت داري و خشم نگيري، که اين همچنان بود که کسي تو را خبر دهد که «در درون جامه تو ماري است يا کژدمي، خويشتن نگه دار!» از اين خشم نگيري و منت داري و همه صفت‌هاي بد در تو چون مار و کژدم است وليکن زخم آن در گور پديد آيد و زخم وي بر روح بود؛ و آن صعبتر از مار و کژدم اين جهان باشد، که زخم وي بر تن بود... حق ششم عفو کردن از زلّت و تقصير و بزرگان گفته‌اند: اگر برادري تقصيري در حق تو کند، هفتادگونه عذر وي از خويش بخواه، اگر نفس تو نپذيرد، با خويشتن بگوي: اينت بدخوي و بدگوهر کسي که تويي، که برادر تو هفتاد عذر بخواست و نپذيرفتي! و اگر تقصير بدان بود که بر وي معصيتي رود، وي را به لطف نصيحت کن تا دست باز دارد؛ اگر ندارد و اصرار کند خود ناديده انگار. اگر اصرار را مداومت کند، نصيحت کن.... يکي را گفتند: «برادر تو از راه دين بگرديد و اندر معصيتي افتاد، چرا از وي بنبري؟» گفت: «وي را به برادر امروز حاجت است که افتاده است، دست از وي چون بدارم؟ بلکه دست وي بگيرم تا وي را به تلطف از دوزخ برهانم». حق هفتم آنکه دوست خود را به دعا ياد داري هم در زندگاني و هم پس از مرگ و همچنين فرزندان وي را و اهل وي را و چنان که خود را دعا کني، وي را نيز دعا کن، که به حقيقت آن دعا خود را کرده باشي.... حق هشتم وفاي دوستان نگاه داشتن است و معني وفاداري يکي آن بود که پس از مرگ از اهل و فرزند و دوستان وي غافل نباشي...و ديگر وفا آن بود که هر که به دوست وي تعلق دارد از فرزند و شاگرد و بنده بر همه شفقت کند، و اثر آن در دل وي پيش بود از شفقت کردن بر وي.... حق نهم آنکه تکلف از ميان برگيرد و با دوست همچنان بود که تنها باشد اگر از يکديگر هيچ حشمت دارند، آن دوستي ناقص بود...و گفته‌اند: «زندگاني با اهل دنيا به ادب کن، و با اهل آخرت به علم، و با اهل معرفت چنان‌که خواهي».

 

حقوق متقابل مسلمانان

با کسي که دوستي نبود وليکن قرابت اسلام باشد اين را نيز حقوق است

حق اول آنکه هرچه به خويشتن نپسندد به هيچ مسلمان نيز نپسندد که رسول (ص) مي‌گويد: «مَثَل مؤمنان جمله چون يک تن است: چون يک اندام را رنجي رسد، همة اندام‌ها آگاهي يابد و رنجور شود».... حق دوم آنکه هيچ مسلمان از دست و زبان وي نرنجد.... حق سوم آنکه بر هيچ کس تکبر نکند، که خداي تعالي متکبران را دشمن دارد.... حق چهارم آنکه سخن هيچ نمّام بر هيچ مسلمان نشنود، که سخن از عدل بايد شنيد، و نمّام فاسق است.... حق پنجم آنکه زبان از هيچ آشنا باز نگيرد بيش از سه روز.... حق ششم آنکه با هر که باشد نيکويي کند بدانکه تواند، و فرق نکند ميان نيک و بد.... حق هفتم آنکه پيران را حرمت دارد و بر کودکان رحمت کند.... حق هشتم آنکه با همه مسلمانان روي خوش دارد و پيشاني گشاده دارد و در روي همگنان خندان باشد... حق نهم آنکه هيچ مسلمان را وعده خلاف ندهد... حق دهم آنکه حرمت هر کسي به درجة وي دارد: هر که عزيزتر بود، وي را در ميان مردمان عزيزتر دارد، و باشد که چون جامه نيکو دارد و اسب و تجمل دارد، بدان بداند که وي گرامي‌تر است. يکي از همسران پيامبر(ص) در سفري بود، سُفره بنهادند، درويشي فراگذشت، گفت: «قرصي به وي دهيد.» سواري فراگذشت، گفت: «وي را بخوانيد.» گفتند: «درويش را بگذاشتي و توانگر را بخواندي؟» گفت: «خداي تعالي هر کسي را درجه‌اي داده است، ما را نيز حق آن درجه نگاه بايد داشت. درويشي به قرصي شاد شود، و زشت بود که با توانگر چنان کنند، چنان بايد کرد که وي نيز شاد شود». و در خبر است که «چون عزيزِ قومي به نزديک شما آيد، وي را عزيز داريد.».... حق يازدهم آنکه هر دو مسلمان که با يکديگر به وحشت باشند، جهد کند تا ميان ايشان آشتي افکند.... حق دوازدهم آنکه همه عيب‌ها و عورت‌هاي مسلمانان پوشيده دارد، که در خبر است که «هر که در اين جهان ستر بر مسلماني نگاه دارد، حق تعالي اندر قيامت ستر، بر گناهان وي نگاه دارد.».... حق سيزدهم آنکه از راه تهمت دور باشد، تا دل مسلمانان را از گمان بد و زبان ايشان را از غيبت صيانت کرده باشد، که هر که سبب معصيت ديگري باشد، وي در آن معصيت شريک بود... حق چهاردهم آنکه اگر وي را جاهي باشد، شفاعت دريغ ندارد در حق هيچ کس... حق پانزدهم آنکه چون بشنود که کسي بر مسلماني زبان درازمي‌کند و به جان و مال وي قصد مي‌کند و وي غايب است، ناصر آن غايب باشد در جواب و آن ظلم از وي باز دارد... حق شانزدهم آنکه چون به صحبت کسي بد مبتلا شود، مجاملت و مدارا بايد کرد تا برهد، و با وي درشتي نکند... حق هفدهم آنکه نشست و خاست و دوستي با درويشان دارد و از مجالست توانگران حذر کند... حق هيجدهم آنکه جهد کند تا شادي به دل مسلماني رساند و حاجتي از آن وي قضا کند... حق نوزدهم آنکه فرا هر که رسد به سلام ابتدا کند پيش از سخن گفتن، و دست وي فرا گيرد حق بيستم آنکه هر کسي را عطسه آيد، بگويد: «الحمدلله.» ابن مسعود گويد که «رسول (ص) ما را بياموخت که کسي را چون عطسه آيد باشد که الحمدلله رب العالمين بگويد؛ چون اين بگفت، کسي که بشنود بگويد: يرحمک الله، يا يرحمک ربک. و چون اين بگفت، وي گويد: «يغفرالله لي و لکم». و چون کسي الحمدلله نگويد، مستحق يرحمک الله نباشد». حق بيست و يکم آنکه به بيمار پرسان شود، کسي را که آشنا بود، اگر چه دوست نبود... حق بيست و دوم آنکه از پس جنازه فرا شود...حق بيست و سوم آنکه به زيارت گورها شود تا دعا گويد ايشان را و بدان عبرت گيرد، و بداند که ايشان از پيش برفتندي و وي را نيز ببايد رفت به زودي، و جاي وي همچون جاي ايشان گور است. به سند معتبر از حضرت صادق (ع) منقول است: مسلمان را بر مسلمان، هفت حق واجب هست؛ هر يک از آنها را که ترک کند، از دوستي خدا و طاعت او به در مي‌رود، و خدا را در او نصيب و بهره‌اي نيست. سپس فرمود: کمتر حقّي که او را بر توست، آن است که از براي برادر مؤمن بخواهي، آنچه از براي خود مي‌خواهي، و از براي او نخواهي، آنچه از براي خود نمي خواهي.حقّ دوم آن است که از آزردگي و خشمِ او احتراز نمايي، و پيروي خشنودي او و اطاعتِ امرِ او بکني. حقّ سوم آن است که او را اعانت کني، به نَفس و مال و زبان و دست و پاي خود. حقّ چهارم آن است که چشم او و راهنمايش و آيينة وي باشي. حقّ پنجم آن است که تو سير نباشي و او گرسنه باشد، تو سيراب نباشي و او تشنه باشد و تو پوشيده نباشي و او عريان باشد. حقّ ششم آنکه اگر تو خادمي داشته باشي و او خادم نداشته باشد، خادم خود را بفرستي، تا جامه او را بشويد، طعام وي را مهيا کند، و رختخواب از براي او بگستراند. حقّ هفتم آن است که قَسَمش را قبول، و دعوتش را اجابت نمايي. بيمارش را عيادت کني، و به جنازهاش حاضر شوي. و اگر بداني که حاجتي دارد، پيش از آنکه از تو سؤال کند، حاجتش را برآوري. پس اگر همه اينها را انجام دهي، ولايت و دوستي ايماني در ميان تو و او استوار خواهد بود». در حديث ديگر فرمود: هرکس برادر مؤمن خود را از براي خدا زيارت کند، خداوندِ عالميان هفتاد هزار مَلَک را موکّل گرداند که او را ندا کنند، خوشا حالِ تو، و گوارا باد بهشت براي تو.  

 

حقوق همسايه

اما حقوق همسايگي در وي زيادت‌هاست. رسول (ص) گفت: «همسايه اي هست که وي را يک حق است و آن همسايه کافر است، و همسايه اي هست که وي را دو حق است و آن همسايه مسلمان است؛ و همسايه اي هست که وي را سه حق است و آن همسايه مسلمان خويشاوند است.» رسول(ص) گفت: «داني که حق همسايه چيست؟آنکه اگر از تو ياري خواهد ياري دهي و اگر وام خواهد وامش دهي و اگر درويش باشد مدد کني و اگر بيمار باشد عيادت کني و اگر بميرد از پس جنازه وي فرا شوي و اگر شاديي رسدش تهنيت کني و اگر اندوهي رسدش تعزيت کني و ديوار سراي خويش بلند برنداري تا راه باد و آفتاب از وي بسته شود و چون ميوه خوري وي را بفرستي و اگر نتواني، پنهان خوري و نپسندي که فرزند تو در دست گيرد و بيرون شود تا فرزندان وي را چشم در آن آيد و وي را به دود مطبخ خود نرنجاني مگر که وي را از طبخ خويش بفرستي.» و گفت: «داني که حق همسايه چيست! بدان خداي که جان محمد به يد قدرت و فرمان اوست که به حق همسايه نرسد الا کسي که خداي تعالي بر وي رحمت کرده باشد».و بدان که از جمله حقوق وي يکي آن است که از بام به خانه وي فروننگري و اگر سر چوب بر ديوار تو نهد منع نکني،... و اگر خاک پيش در سراي تو افکند جنگ نکني و هر چه از عوراتوي خبريابي پوشيده داري و حديث وي نغوشه نکني و چشم از حرم وي نگاه داري و...اين همه بيرون از حقوقي که در حق مسلمانان گفتيم نگاه بايد داشت.

ابوذر غفاري مي‌گويد: «مرا دوست من، رسول(ص) وصيت کرده است چون ديگ پزي، آب بسيار در کن و همسايه را از آن بفرست».

 

حقوق خويشاوندان

بدان که پيوستن رَحِم آن بود که چون ايشان از تو قطع کنند تو بپيوندي. و رسول(ص) گفت: «فاضل ترين همة فضيلت‌ها آن است که هر که از تو قطع کند تو با وي بپيوندي و هر که تو را محروم دارد تو وي را عطا دهي هر که بر تو ظلم کند تو از وي درگذري»

 

حقوق زير دستان

[در مورد] ‌حقوق بندگان رسول(ص) گفت: «از خداي تعالي بترسيد در حق بندگان و زيردستان خويش. از آن طعام دهيد ايشان را که خود خوريد و از آن پوشانيد که خود پوشيد و کاري مفرماييد که طاقت آن ندارند... و خلق خداي در عذاب مداريد که حق تعالي ايشان را بنده و زيردست شما گردانيده است و اگر خواستي شما را زيردست ايشان گردانيدي».

بردباري، مدارا و نرم خويي با مردم

«امام صادق(ع) فرمود: هرگاه بين دو نفر نزاع و کشمکش صورت مي‌گيرد، دو فرشته فرود مي‌آيند پس آن دو فرشته به نفري که نادان است مي‌گويند: [تو به برادر ديني ات] گفتي وگفتي در حالي‌که تو خود سزاوار حرف‌هايي که گفته اي هستي و به زودي به سبب آنچه گفته‌اي جزا مي‌بيني و به نفري که بردبار است گويند: صبر و بردباري نمودي و به زودي اگر تا پايان نزاع چنين باشي مشمول غفران الهي قرار خواهي گرفت و اگر شخص بردبار پاسخ نادان را بدهد [و با او مقابله به مثل کند] آن دو فرشته [باز مي‌گردند و] بالا مي‌روند».«امام باقر(ع) فرمود: خداوند نرم رفتار است و نرمي را دوست دارد و بر مدارا و نرمي پاداشي عطا مي‌کند که بر سخت‌گيري و درشتي چنين پاداشي نمي‌دهد.»تعريف مدارا:‌ و مخفي نماند که مدارا نيز نزديک به رفق است و مدارا عبارت از آن است که ناگواري که از کسي به تو رسد متحمل شوي و به روي خود نياوري و اين از جمله صفاتي است که آدمي را در دنيا و آخرت به مراتب بلند و درجات ارجمند مي رساند واغلب کساني که در دنيا به مرتبه عظيم رسيدند از اين صفت جليله است و از اين جهت حضرت رسول صلي الله عليه و آله وسلم فرموده اند که: پروردگار مرا امرکرد که با مردم مدارا کنم، همچنان که امر کرد که واجبات خود را به جاي آورم.

مذمت کج خلقي

هر کج خلقي، اغلب مسخرة مردمان و مضحکة ايشان مي شود، و لحظه اي از حزن و الم و اندوه و غم خالي نيست و از اين جهت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمودند که: هر که بد خلق است خود را معذّب دارد و بسيار مي شود که به واسطة کج خلقي ضررهاي عظيم به آدمي مي رسد، و از نفع‌هاي بزرگ محروم مي شود، و عاقبت هم آدمي را به عذاب اخروي مي افکند. مروي است که: روزي به حضرت رسول(ص) عرض کردند که فلان زن روزها روزه مي گيرد و شب‌ها را به عبادت به پاي مي دارد وليکن بد خلق است واز کج خلقي به همسايگان خود آزار مي رساند. آن حضرت فرمودند: هيچ خيري در او نيست و او از اهل جهنم است . و به آن جناب عرض کردند که ايمان کدام يک از مؤمنين افضل است؟ فرمودند: هر کدام که خوش خلق ترند.

و باز فرمودند که دوست ترين شما در نزد من و نزديک ترين شما در روز قيامت به من، خوش خلق ترين شماست . پرهيز از بدخويي:‌ علامت خوي بد آن است که هر چه خداوند عزّوجلّ کند نپسندي، و هر چه تو کني خلق نپسندند. دل فراخ و تن متحّمل، ميان مؤمنان بايد و دل تنگ و خوي بد، ميان کافران بايد. علاج خوي بد: به قضاي خداوند عزّوجلّ راضي باش و به جفاي خلق بردبار باش تا نيک خوي گردي. به قضا راضي باش، آن خواه که خداوند عزّوجلّ خواهد و بار جفا بکش، آن معاملت کن که خلق خواهد، تا به دو جهان آن يابي که تو خواهي. جواب بدي را به خوبي دادن: اي نفس! اگر کسي بد تو گويد و با تو بدي کند، بايد که تو با وي نيکي کني و نيکويي او گويي زيرا که مکافات بدي به بدي در شناعت بدان ماند که سگي پاي شخصي را بگزد، پس آن شخص نيز به مجازات آن با دندان پاي آن سگ را بگزد. بدي را تلافي به بد خوب نيست به نزد خردمند مقبول نيست کساني که راه صفا مي‌روند بدي چون ببينند نيکي کنند

فضيلت نرمي و مدارا با ديگران

 بدان که نرمي ستوده است و مخالف آن خشونت و بدرفتاري است. خشونت نتيجة خشم و بدخويي است و مدارا و نرمش نتيجة خوشخويي و سلامتي. عامل بدرفتاري گاه خشم است و گاه حرص زياد و غلبة آن بر انسان، به طوري که انسان سرگشته شده و قادر به انديشيدن نباشد و نتواند پايداري کند، بنابراين مدارا و نرمش نتيجه‌اي است که فقط از خوشخويي حاصل مي‌شود و اخلاق نيکو فقط از طريق مغلوب کردن نيروي خشم و شهوت و نگاه داشتن آنها در حدّ اعتدال به دست ميآيد. از اين رو پيامبر خدا صلّي اللّه عليه و آله مدارا کردن را ستوده و در آن باره مبالغه کرده و فرموده است «به هر کس که بهره‌اي از ملايمت داده شده، بهره‌اش از خير دنيا و آخرت داده شده است، و به هر کس که بهره‌اي از ملايمت داده نشده است، از بهرة خير در دنيا و آخرت محروم شده است». خوش رويي با خلق: بدان که خوش رويي فرع خوشدلي است. کسي که دلِ او خوش باشد، روي او هميشه گشاده باشد. خوشدلي را اسباب است. يکي قطِع طمع، ديگر قمع حرص، سديگر ترک حسد و حقد، چهارم رضا به قضا، پنجم اعتماد بر حق تعالي. چون اين معاني جايي جمع شد، همه خوشدلي و گشاده‌رويي باشد، از آنکه ظاهرِ آدمي تبع باطن اوست، هر چه در باطن حرکت کند، اثر آن بر ظاهر پديد آيد. اگر قبضي در دل آيد، عبوسي در روي آيد، و اگر بساطي در دل آيد، بشاشتي در روي آيد. قبض در دل بدان سبب بُوَد که چيزي جويد که آن نصيب او نبود، در نايافتِ آن رنجور شود، و تنگ دل گردد، خوش رويي از وي برود، به هر که رسد سخن نتواند گفت، هميشه با خلق به سبب فوتِ نصيب به جنگ باشد، و با حق تعالي به سبب خلاف مراد به خشم باشد. امّا چون مرد را معلوم شد که حق، سُبحَانَهُ و تَعَالَي، رساننده روزي است، و نگهدارندة ظاهر و باطن است، و به کسب و حرص هيچ زيادت نخواهد شد، و به تقصير هيچ فوت نشود، هميشه خوشدل و گشاده‌روي بُوَد. در خبر است که وقتي رسول، صَلَّي الله عَلَيهِ وَ سَلَّم به عبدالله ‌بن مسعود رسيد، وي را تنگ دل و گرفته روي ديد، گفت: يا عبدالله خوشدل و گشاده روي باش که هر چه در تقدير رفته است، به تو رسد، و هر چه تو را نهاده‌اند به ديگري ندهند. خوشروي بودن نشانِ متابعت رسول الله، صَلَّي الله عَلَيهِ وَ سَلَّم است. عايشه، در اخلاقِ رسول صَلَّي الله عَلَيهِ وَ سَلَّم آورده است که پيوسته خوشروي و گشاده لب و متبسّم بودي. اَنَس، گويد: چندين سال خدمت رسول صَلَّي الله عَلَيهِ وَ سَلَّم کردم هرگز به کاري که خطا کردم، با من نگفت که چرا چنين کردي، و روي تُرش نکرد، از آن که حق تعالي وي را خلعتي داده بود که نه با حق به جنگ بودي، و نه با خلق به خشم، لاجرم پيوسته خوش‌دل و گشاده روي بودي. و سبب خوش‌دلي و خوش رويي موافقتِ حقّ است. در خبر است از رسول، صَلَّي الله عَلَيهِ وَ سَلَّم، که گفت: «اگر کسي به کسي رسد که وي را ناخوش روي بيند، بدانيد که حق، تعالي، با وي خشمناک است که اثر غضب حق تعالي در دل وي پديد آمده است». پس خوش روي بودن نه از غفلت است که نشان رضاي حق است، و خوش سخني بي فحش، نشان الهام حق است که يک ساعت مزاح از باب سنّت است. «کَانَ رَسُول اللهِ صَلَّي الله عَلَيهِ وَ سَلَّم يمزَحُ وَلاَ يقُولُ اِلا حقَّا»ً.غرض از اين آن است که تا در طيبت کردن عارفان انکار نکني که احوالِ ايشان خلافِ سنَّت نباشد. پس گشاده رويي و طيبت ايشان نه از غفلت و غيبت باشد، بلکه از سر حضور و معرفت بود، و از براي آن تا خلق از او نفور نگردند، امّا در دلِ ايشان چندان درد و اندوه بود که در وصف نيايد.مصاديق خوي نيک: بدان اي روندة راه خداوند عزّوجلّ که سه چيز را خوي نيک خوانند چون در بنده جمع شود: دست فراخ و دل مهربان و تن بارکش. و اصل خوي نيک، مِهر خلق است و خوي هر کسي به اندازة مهر وي است بر خلق خداي عزّوجلّ. و مهر خلق از دو چيز خيزد، بي‌مهري تن و بي‌مهري چيز. چون از تن و از چيز مهر برخيزد، بر خلق خداي عزّوجلّ مهر افتد. و چون بر تن و بر دنيا مِهر بود بر خلق خداي عزوجل مِهر نماند. خوي نيک ميان بنده و خداي عزوجل درستي بندگي است و ميان بنده و خلق مردمي است. مَدارِ خوي نيک بر اين دو است: ميان بنده و خالق و ميان بنده و خلق. و ديگر خوي نيک دو چيز است: فراخ دستي و بي‌طمعي. طمع از چيز خلق برگير و مهر از چيز خود برگير. و بد مهري از بدخواه خود بردار، اينک سخي گشتي و حُسنِ خُلق يافتي.

آداب پسنديدة معاشرت با مردم

 بدان که صحبت کاري عزيز است، و آن را شرايط است. تا مرد در آن درست آيد، و مُعظم‌ترينِ آن ترک خصومت و قطع اعتراض است در همة کارها، از آن که صحبت، ياري دادن است به همه روي، و بار کشيدن است به همه وجه، و اين کسي را مسلّم شود که در معرفت حق تعالي راسخ قدم باشد تا اگر کاري بيند که معتاد نبود، داند که نتيجة تقدير است، بدان اعتراض نکند.... و در جمله حقيقتِ صحبت، ترک انکار و قطع اعتراض است که صحبت با سه نوع مردم تواند بود: با کسي بزرگ‌تر يا با کسي برابر يا کسي کهتر. اگر صحبت با بزرگ‌تر، انکار احوال و اعتراض نکند از جهت حرمت را، و اگر با کهتر بود، هم نبايد از جهتِ شفقت، و با برابر جهتِ مروّت. در هر سه حال انکار شرط نيست، و اين چنين کس عزيز باشد. ستايش مدارا و سازگاري با مردم: در کافي از امام صادق عليه السلام نقل است که رسول گرامي(ص) فرمود: پروردگارم مرا به مدارا فرمان داد همان گونه که به انجام واجبات. و نيز امام صادق عليه السلام از جدش عليه السلام نقل کرده است که مدارا نمودن با مردم نيمي از ايمان است و مهرباني و نرمي نسبت به آنان نيمي از زندگاني است. آن‌گاه امام صادق عليه السلام فرمود: با نيکان در پنهان معاشرت کنيد و با بدان در آشکار، بر آنها نتازيد که بر شما ستم کنند؛ زيرا زماني بر شما فرا خواهد رسيد، که کسي از دينداران نجات نيابد مگر آنکه مردم ابله اش دانند، و او نيز بر اينکه او را ابله مي‌خوانند صبر مي‌نمايد. همچنين امام صادق عليه السلام فرمود: هر که دستش را از [کمک و همياري رساندن به] مردم دريغ دارد، [بداند که] او يک دست دريغ داشته، ولي مردم از او دست‌ها دريغ دارند. پس اي برادر! اينکه برخي از مدعيان صلاح و تقوي در مقام ناسازگاري با مردم مي‌گويند: مردم براي من اهميتي ندارند، و من نيازي به آنها ندارم و مردم کيستند؟! و... همه ناشي از پيروي نفس و جهل نسبت به روش اهل‌بيت عليهم‌السلام مي‌باشد.سر سازش داشتن با زمانه: ‌گفتا [ابوالقاسم حکيم: با زمانه آشتي کردن و مر دوستان را ايمن کردن. گفتند: اين چگونه باشد؟ گفتا: با زمانه آشتي کردن آن بود که [چون] کسي را خوي نپسندي به خوي وي روي و گر زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بسازي. معاملت با زمانه چنان است که خويشتن مرده‌سازي تا از کسي آگاهي نداري، ني کس را بيازاري و ني از کسي بيازاري. سازگاري، نه سازشکاري: بسياري از جاهلان مقام مدارا و سازگاري با مردم را با مقام مداهنه و سازشکاري با ايشان، مي‌آميزند و ميان آن دو خلط مي‌کنند و پندارند که سازگاري با مردم که بدان امر شده همان مداهنه است؛ حال آنکه فرق روشني ميان آن دو است، مداهنه و سازشکاري که از آن نکوهش شده، آن است که شخص به طمع دارايي‌هاي مردم يا آنکه بر سر تحسين زشتي‌ها، و يا ترک انکار آن، توافق نمايد،[و لغزش‌هاي مردم را به هيچ انگارد و در برابر هر امر ناروايي خاموش ماند] تا به اين وسيله به بهره‌ها و منافع دنيايي ايشان دست يابد و يا دل‌هاي ايشان را مجذوب خود سازد، بدون اينکه در نظر داشته باشد که مفسده‌اي را دفع کند. [اما] مدارا عبارت است از آنکه به خاطر دفع مفسده، يا کم کردن آن، و يا اجتناب از بالا گرفتن آن، از انکار و ممانعت از آن خودداري کني؛ و اين کجا و مداهنه کجا؟! مدارا گاهي براي دفع شرّ کسي که با او سازگاري مي‌کني، و گاهي براي آن است که او را به سوي نيکي جذب نمايي. «اِدْفَعْ بِالَّتِي هِي أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَينَکَ وَبَينَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِي حَمِيمٌ وَمَا يلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»هميشه [بدخلقي] را به بهترين عمل پاداش ده تا همان کس که با تو دشمن است گويا دوست صميمي توست، و [ليکن] به اين مقام بلند نرسد جز آنان که با مقام صبر و ثبات صاحب حظّ بزرگ شدند. جفاي خلق کشيدن: گفتا [ابو القاسم حکيم ]: به جفاي خلق شادتر باش چون به بِرّ ايشان. زيرا که جفاي خلق ترا به خداوند عزّوجلّ خوانَد. چه هر چه از خلق نوميدتر شوي، به خداوند عزّوجلّ نزديک‌تر شوي و برّ خلق [تو را] از خداوند عزّوجلّ ببرّد، چه وفاي خلق تو را از حق مشغول کند درجات بردباري و حلم: علما گفتند: حليمي بر سه روي است: حِلم ظالمان است، و حلم مقتصدان است، و حلم سابقان است. حلم ظالمان عفو کردن است به آشکارا از بد کرداران و با کينه گرفتن اندر دل، و حِلم مقتصدان عفو کردن است از بد کرداران با نيک خواستن اندر دل، و حلم سابقان عفو کردن است از بد کرداران با نيکوئي کردن با ايشان. روايت کردند که نوشروان سه رقعه به خادم داده بود و فرموده بود چون مرا در خشم بيني يک يک به من ده. روزي در خشم شد، يکي به وي داد اندرو نبشته بود خشم فرو خور، نه تو خدايي! و ديگر بدو داد، در وي نوشته بود که رحمت بر بندگان خداي کن تا بر تو رحمت کنند. سه ديگر بدو داد در وي نوشته بود که بندگان خداي را بر حق دار.

خشم و غضب و اسباب آن

اسباب غضب عجب است و مزاح و هزل و مِرا و شدت حرص بر مال و جاه. و شرط لازم غضب کبر است. و ازين است که غضب از کسي که اعتقاد کرده باشد که از وي بزرگ‌تر هست، کم باشد. علاج غضب:‌ علاج وي فضايل حلم و لطف و کرم است و نيز انديشه کند که اين که رفت، مراد حق بود اگر چه بر مراد من نبود، و اگر غضب بِراند، حکم حق وجهي ندارد. تعريف حِقد و ارتباط آن با غضب:‌ حقد چون غضب در دل بماند و نتواند راندن به تن يا به زبان. آن غضب [که] کهنه شود آن را حقد خوانند و از بزرگي گناه که هست،... و حسد با بزرگي گناه که وي راست نتيجه است از حقد؛ و اگر چه صورت بندد بي حقد، به سببي ديگر. و ازين حقد اول ضرر به صاحب وي باز گردد، وقتش مشوّش کند و بيماري‌هاي سخت متولد شود و عيش منغص کند... و اما غيظ غايت غضب است... سبب اين همه سبب غضب است و علاج وي علاج غضب. حلم به‌عنوان علاج غضب: بدان اي روندة راه خداي عزّوجلّ که حقيقت حلم اِمساک نفس است از هيجان غضب. و تحقيق اين آن است که چون سبب غضبي متحقّق شود، اگر عقل قوّتي دارد و تصرّفي در آن کالبد نماند حرارت غضب را تا در خون تصرّفي کند، تسکين دهدش در درجة اوّل. و اين حلم است. و از غايت ملازمت که هست ميان حلم و عقل، حلم گويند... و حلم تمام آن بود که جمله تن باز داشته شود از عمل بر موجب غضب، و تحلّم تکلّف کردن است به ياري طلبيدن از عقل، تا غضب در تن انگيخته نشود. راه کسب حلم:‌ سيد امام ابوالقاسم حکيم گفته است: اگر خواهي که از عُجببِرَهي و حليم گردي، چون خيري کني توفيق بين، و چون کسي بر تو ستم کند تقدير بين، و چنين گويي که اين بر من مولي تعالي تقدير کرده است. ترک غلظت و درشتي در گفتار و کردار:‌ شکي نيست که اين صفتي است خبيث، و باعث نفرت مردمان از آدمي مي گردد، و منجر به اختلال امر زندگاني مي شود: مکن خواجه بر خويشتن کار سخت که بد خوي باشد نگونسار بخت به نرمي ز دشمن توان کند پوست چو با دوست سختي کني دشمن اوست و از اين جهت آفريدگار عالم در مقام مهرباني و ارشاد به پيغمبر خود(ص) فرمود: «وَ لَوْ کُنتَ فَظَّاً غَليظَ القُلْبِ لَانْفَضُّوا مِن حَولِک».  امام کاظم عليه السلام فرمودند که: «نصف عيش و زندگاني آدمي رفق و نرمي است و به تجربه رسيده و مکرر ملاحظه شده اموري که با رفق و مدارا ساخته مي شود، هرگز با خشونت و درشتي به انجام نمي رسد. و هر پادشاهي که به لشکر و رعيت خود مهربان و نرم و هموار است امر مملکت او منتظم و سلطنت او دوام مي نمايد. و هرکدام درشتخوي و غليظ القلب هستند امرش مختل مي‌گردد و مردم از دور او پراکنده مي‌شوند، و به اندک وقتي مُلک و دولتش بر باد مي رود و همچنين ساير طبقات مردم از علما و امرا و صاحبان مناصب و ارباب معاملات و صنايع». آري: به لطف و خُلق توان کرد صيد اهل نظر به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

 

ترک تنگ نظري

پيل اندر خانه تاريک بود عرضه را آورده بودندش هُنود از براي ديدنش مردم بسي اندر آن ظلمت همي شد هر کسي ديدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاريکياش کف مي‌بسود آن يکي را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودان است اين نهاد آن يکي را دست بر گوشش رسيد آن برو چون باد بيزن شد پديد آن يکي را کف چو بر پايش بسود گفت شکل پيل ديدم چون عمود آن يکي بر پشت او بنهاد دست گفت خود اين پيل چون تختي بُدست همچنين هر يک به جزوي که رسيد فهم آن مي‌کرد هر جا مي‌شنيد از نظر گه گفتشان شد مختلف آن يکي دالش لقب داد اين الف در کف هر کس اگر شمعي بُدي اختلاف از گفتشان بيرون شدي چشم حس همچون کف دست است و بس نيست کف را بر همة او دسترَس چشم دريا ديگرست و کف دگر کَف بهِل وز ديده ي دريا نگر ترک تعصب و جُمُود فکري:‌ عموم جهودان و مسلمانان و ترسايان در تفضيل متبوعِ خود چنان شده‌اند که اگر ايشان را مثلاً گردن بزنند در خاطرِ ايشان گذر نکند که ممکن است که حق به دست خصمِ ايشان باشد. اي دوست! اگر فرض کنيم که عاقلي بود که هرگز جهودان و ترسايان و مسلمانان را نديده بود، و نام موسي(ع) و عيسي(ع) و محمد(ص) نشنيده بود، چون از او پرسيم که جهودي بهتر است يا ترسايي يا مسلماني؟ لابد است که گويد: جهودي چه بود؟ و ترسايي و مسلماني چه بود؟ زيرا که مقتضاي فطرَتِ سَليم و مِزاجِ درست اين است. و اگر پرسيم که موسي بهتر است، يا عيسي يا محمد؟ لابد است که گويد که اين موسي چه گونه کس بوده است، و اين عيسي و محمد چگونه بوده‌اند؟ اگر جوابش دهيم و گوييم که موسي آدمي بوده است که عصا را ثعبان کردي، و عيسي کسي بوده است که مرده را زنده کردي، و محمد کسي بوده است که ماه آسمان را اشارت کردي به دو نيمه شدي، لابد است که اين مرد بگويد: از اين که شما مي‌گوييد، مرا معلوم نشد که موسي بهتر است يا عيسي يا محمد. زيرا که مقتضاي عقلِ سليم اين بود و اگر گوييم که موسي و عيسي و محمد سه آدمي بودند که خلق را وا خدا دعوت کردندي، هم حکمي نکند از اينجا بر تفضيل يکي بر ديگري. و اگر گوييم موسي پيش از هر دو رود، و محمد پس از هردو، از اينجا هم حکمي نکند البته. پس اين تفضيل که جهودان مي‌کنند مر موسي را و ترسايان مر عيسي را و مسلمانان مر محمد را (ص) از کجا آمد؟ اگر شنودن از مادر و پدر و قومي مخصوص که فلاني بهتر است که ديگران، دليل درست بود، پس هر سه فرقت شنيده‌اند. و اگر دلالت نمي‌کند، اين فرق را اصراري بدين عظيمي بر تعصبِ مذهبي دون مذهبي چيست؟ اي دوست! مي‌بيني که تعصب و تقليد مزاجِ دِلِ آدمي را چه گونه تباه مي‌کند تا به حدي که ادراک اولياتِ عَقلي بر وي متعذر مي‌شود.اين جهان همچون درخت است اي کرام ما برو چون ميوه‌هاي نيم خام سخت گيرد خام‌ها مر شاخ ر زانک درخامي نشايد که اخر چون بپُخت و گشت شيرين لب گزان سُست گيرد شاخه‌ها را بعد ازآن چون از آن اقبال شيرين شد دهان سَرد شد بر آدمي مُلک جهان سخت‌گيري و تعصّب خامي است تا جَنيني، کار خون آشامي است وسعت مشرب داشتن و فراتر رفتن از جهان محدود خود:‌ درحکايت است: شتر خراسي(خراس دستگاهي بود براي روغن گيري اين دستگاه را در اتاقي تعبيه مي کردند که سقفي بلند و مساحتي داشته باشد تا حيوان به آساني بتواند برگرد خراس بچرخد نيروي گرداننده آن خر . گاو. اسب . قاطر و گاهي شتر بود اين خراسها عمدتا براي روغن گيري منداب مورد استفاده بودند . روغن حاصله مصارف غذايي و دارويي وروشنايي داشته و از کنجاله آن براي تغذيه دام استفاده ميشد).با شتر کارواني مناظره کرد. شتر خراس گفت: خداي عزوجل به من فضل بسيار کرده است که مرا بر يک جاي مي‌دارد، وشما را سر گردان تکاپوي کاروانسراها در

بيابان در افکنده است ! شتر کارواني گفت: حال خويش مرا بر گوي! تا ترا چون مي‌دارند که تو اين همه شکر مي‌کني؟ شتر خراس گفت من در يک روز ده خراس بکنم، و خداوند من مرا چشم باز بندد، و در آن خراس مي‌گرداند، تا آنگه که روغن از کتان بيرون آيد. گفت: چند بار کشي؟ گفت: آسياسنگي مي‌کشم، و جوالي پر ريگ اين هر دو بار کشيدن من باشد. گفت: چه خوري؟ گفت: کنجاره و کاه، پنبه دانه شتر کارواني را خنده آمد؛ گفت: اي بيچاره! که خبر نداري از آن تماشاهاي ما وصحراهاي پرگياه، ومرغزارهاي خوش. و هر روز جايي ديگر، و شهرهاي ديگر ديدن، و در صحراهايي ديگر تماشا کردن، وبر مراد خويش رفتن، و خوردن وآشاميدن. و تو چنين بر من افسوس مي‌کني!با اين همه رنج و بند که در پيش داري؟! اما تو معذوري که از راحت جهان جز خراس نصيب تو نيامده است: قومي از مردمان سخني چند به تقليد از مقلدي ديگر فرا گرفتند، و آن را اصلي ساختند، و مي‌پندارند که به جز از اين هيچ کاري ديگر نيست. اگر ايشان از قدم تقليد مقلدان بيرون آمدندي، بدانستندي که به جز از آنکه ايشان در آن‌اند، کارهايي ديگر است، و به جز از آن خراس جهاني ديگر است.

 

ولي الله دوستي

 

شنبه 8 آبان 1389 - 15:7


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری