يكشنبه 30 مهر 1396 - 11:54
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

نيما نوربخش

 

كارگردان‌هاي كهنه‌كار در كنار اميدهاي آينده

 

«نگاهي به كارگردان‌هاي مطرح ايراني در دهه هشتاد»

 

1) «كارگردان‌هاي شاخص دهه 80»

«اصغر فرهادي»: اگر اصغر فرهادي را با فيلم درخشان «درباره الي» كه جزو بهترين‌هاي تاريخ سينماي ايران است، بهترين كارگردان دهه 80 سينماي ايران بناميم سخني به گزاف نگفته‌ايم. اصغر فرهادي دهه 80 را با فيلم‌هاي متوسط «رقص در غبار» (1381) و «شهر زيبا» (1382) شروع كرد و روايت‌هايي اجتماعي را به تصوير كشيد كه تا حدودي فرجامشان، قابل پيش‌بيني بود. فرهادي در اين دو فيلم به گونه‌اي عمل كرده كه گويي نمي‌خواهد از روايت اجتماعي روزمره فراتر برود و تماشاگر را شگفت‌زده كند. در اين دو اثر تماشاگر شاهد روايت‌هايي كم‌اوج و فرود است كه در برخي لحظات در قالب صحنه‌هايي ساكن به نمايش در مي‌آيند.

با فيلم «چهارشنبه‌سوري» (1384) كارگرداني انديشمند متولد مي‌شود. مشكوك بودن كاراكتر زن در فيلم، ابتدا بيهوده و به دليل بيماري رواني‌اش به نظر مي‌رسد. اما فرهادي در انتهاي فيلم به شدت تماشاگر را غافلگير مي‌كند و معلوم مي‌شود سوءظن سيمين (هديه تهراني) كه پارانويا و روان‌پريشي‌اش شهره خاص و عام است در مورد ارتباط شوهرش با زن همسايه درست بوده است. در لايه زيرين درام «چهارشنبه‌سوري» مفاهيمي چون عشق، وفاداري، خيانت و حفظ بنيان خانواده به چالش كشيده مي‌شود. مرد به ظاهر آرام كه عاشق زن و فرزندش به نظر مي‌رسد؛ خائن از آب درمي‌آيد و در نهايت زن روان‌پريش در حالي كه سوءظنش به طور كامل برطرف نشده، در انتها براي حفظ كانون خانواده و فرزندش بر جاي مي‌ماند. در فيلم «درباره الي» (1388) فرهادي به اوج كارنامه فيلمسازي‌اش مي‌رسد. سكانس نجات پسربچه از آب و سپس جست‌وجوي الي در دريا از لحظات تأثيرگذار و نفس‌گير فيلم است. كارگرداني فرهادي در اين سكانس قدرتمندانه و مثال‌زدني است. او اينجا مانند برخي از فيلم‌هاي ايراني به چند نماي سردستي به همراه يك موسيقي دلهره‌آور اكتفا نمي‌كند. بازي پر از تعليق و هراس بازيگران فيلم به خوبي با نماهاي لرزان فرهادي كه با دوربين روي دست گرفته شده تركيب مي‌شود. مسئله‌اي كه فيلم را تا به انتها جذاب و ديدني كرده، تعليقي است كه در مورد ناپديد شدن الي وجود دارد. تا نزديك به پايان فيلم ما هنوز نمي‌دانيم، الي غرق شده يا محل را ترك كرده يا ناپديد شدن او دليل ديگري دارد. در انتها با كشف جسد الي تعليق و اضطراب به پايان مي‌رسد و در نماي پاياني، جمع دوستان را مي‌بينيم كه ماشين را از دل ماسه‌ها بيرون مي‌كشند تا بتوانند با گذار از فاجعه بار ديگر زندگي را آغاز كنند.

«سيدرضا ميركريمي»:

ميركريمي كارگرداني است كه دهه 80 با پيشرفت فراوان او همراه بود. او پس از تجربه اندوزي در دهه 70 با ساخت فيلم‌هاي كوتاه و اولين فيلم بلندش (كودك و سرباز) بهترين فيلم‌هاي خود را در دهه 80 ساخت. ميركريمي در «زير نور ماه» (1380) با كارگرداني تأثيرگذار خود به خوبي به ترديد سيدحسن براي پوشيدن لباس روحانيت جان بخشيد. كشمكش اصلي فيلم، پوشيدن يا نپوشيدن لباس روحانيت است. اين كشمكش دروني با دزديده شدن لباس سيدحسن به خوبي شكل بيروني پيدا مي‌كند. بدين ترتيب سيدحسن به متن جامعه مي‌رود. ميركريمي هوشيارانه شهر را در دو بخش بالا و پايين پل به تماشاگر نشان مي‌دهد. بالاي پل، جامعه روزمره و به ظاهر بي‌عيب و نقص است اما پايين پل نشاندهنده سويه زشت اجتماع و مردمي است كه اسير محروميت‌هاي تربيتي، مادي و... هستند.

در نهايت هم خدمت به آدم‌هاي زير پل است كه سيدحسن را به پوشيدن لباس روحانيت مجاب مي‌كند.

«اينجا چراغي روشن است» (1381) براي ميركريمي فيلم نااميدكننده‌اي بود و باز هم با فيلم معناگرايي روبه‌رو مي‌شويم با كاراكتري شيرين عقل كه در متن يك زندگي روستايي به تدريج بدل به يك قديس مي‌شود.

«خيلي دور خيلي نزديك» (1383) اوج پختگي ميركريمي در زمينه كارگرداني است. در طول فيلم ميركريمي نماهايي تأثيرگذار از شك و ترديد دكتر عالم (مسعود رايگان) به باورهاي ديني را به تصوير مي‌كشد. بدبيني دكتر عالم را به مفاهيم ديني از همان آغاز فيلم شاهد هستيم. دكتر عالم در مصاحبه تلويزيوني با شك و ترديد و به اجبار با نام خدا آغاز مي‌كند و دوربين روي دست هم بر تزلزل و بي‌هويتي او در اين صحنه تأكيد مي‌كند. سكانس آخر فيلم كه ماشين بر اثر طوفان زير شن مدفون مي‌شود بسيار ديدني كارگرداني شده، ماشين را از زواياي مختلف در حال محو شدن در زير شن مي‌بينيم اين صحنه به گونه‌اي شكل گرفته است كه انگار يك تابوت به خاك سپرده مي‌شود. و در انتهاي فيلم هم گويي از داخل همين تابوت دكتر عالم دوباره متولد مي‌شود. ميركريمي در «به همين سادگي» (1386) هم موفقيت خود در «خيلي دور خيلي نزديك» را تداوم مي‌بخشد و در فضاي محدود يك خانه بدون آنكه تماشاگر را خسته كند تصويري تأثيرگذار از ملال و روزمره‌گي خلق مي‌كند. در اين ميان جزئيات زندگي روزمره براي القاي ملال در فيلم به خوبي مورد تأكيد قرار گرفته است كه همراه با بازي خوب هنگامه قاضياني فضاي يك زندگي تكراري و فرساينده را به خوبي به تماشاگر منتقل مي‌كند.

«داريوش مهرجويي»:

داريوش مهرجويي در دهه هشتاد سه فيلم خوب به فهرست فيلم‌هاي درخشانش مي‌افزايد. اگر از فيلم «بماني» (1380) كه به شيوه فيلم‌هاي جشنواره‌اي ساخته شده بگذريم سه فيلم ديگر هر چند مثل برخي از آثار مهرجويي شاهكار نيستند ولي اين آثار بار ديگر بر نبوغ و خلاقيت پايان‌ناپذير او صحه مي‌گذارند.

مهرجويي در «مهمان مامان» (1382) مثل برخي از فيلم‌هاي گذشته‌اش تصويري ملموس و باورپذير از خانواده ايراني ارائه مي‌كند. فضاي واقع‌گراي فيلم با تمهيد فيلمبرداري روي دست جلوه تأثيرگذارتري يافته است. مهرجويي در متن زندگي روزمره خانواده‌اي فقير حتي در ميان روابط جدي شخصيت‌ها لحظاتي كميك خلق مي‌كند چرا كه موقعيت‌هاي بسترساز روابط شخصيت‌ها، خود ايجادكننده كمدي است. البته اغراق هم در فيلم به كمك خلق كمدي مي‌آيد. اين اغراق كميك در شخصيت «مش مريم» (فريده سپاه‌منصور) و دكتر (امين حيايي) به بهترين شكلي به كار گرفته شده است. «مهمان مامان» در كنار واقع‌گرا بودن يك جامعه آرماني را به تصوير مي‌كشد كه در آن به هنگام دشواري‌ها همه به ياري هم مي‌شتابند. مهرجويي در «سنتوري» (1385) داستان تباه شدن يك آدم را روايت مي‌كند كه مي‌خواهد به «خود» وفادار بماند.

روايت سنتوري بر اساس فلاش‌بك‌هاي متعدد و درهم آميخته‌اي شكل گرفته است كه فيلم هامون را به ياد مي‌آورد. ولي هزار توي روايي‌ هامون تكرار ناشدني به نظر مي‌رسد. مهرجويي آثار برجسته‌اي در كارنامه خود دارد و دائماً بايد به نحوي دشوار و طاقت‌فرسا با خودش رقابت كند!

اپيزود «طهران: روزهاي آشنايي» در فيلم «طهران، تهران» بي‌اختيار ما را به ياد «مهمان مامان» مي‌اندازد. گويي دوباره با جامعه‌اي آرماني و مدينه فاضله‌اي روبه‌رو مي‌شويم كه در آن حتي خراب شدن سقف يك خانه نه تنها فاجعه نيست بلكه بهانه‌اي است كه به ساكنين خانه بيشتر خوش بگذرد. در ميان مشكلات روزمره وكلافه‌كننده‌اي كه از سر مي‌گذرانيم نگاه آرماني مهرجويي بسيار زيبا و اميدبخش است. ولي در دل تهران با اين مشكلات فراوان و اختلاف‌ طبقاتي فرساينده اين نگاه تا چه حد مي‌تواند راهگشا باشد؟

«رخشان بني‌اعتماد»:

بني‌اعتماد كه تاكنون بهترين كارگردان زن تاريخ سينماي ايران بوده است در دهه 80 دو اثر ماندگار به كارنامه پربار خود افزوده است. بني‌اعتماد در «گيلانه» (1383) درون يك بهشت زميني در دهكده‌اي در گيلان، مادر پيري را نشانمان مي‌دهد كه خود را وقف فرزند جانبازش كرده است.

وضعيت پسر (بهرام رادان) در كنار تصويري كه از دشواري‌هاي مادر پشت خميده‌اش (با بازي به يادماندني فاطمه معتمدآريا) مي‌بينيم، رنج مضاعفي را به تماشاگر منتقل مي‌كند. بني‌اعتماد با توجه به تجربيات پرباري كه در زمينه‌ سينماي مستند داشته، در خلق موقعيت‌هاي مستندگونه زندگي يك دختر معتاد در «خون‌بازي» (1385) هم بسيار موفق عمل كرده است. بني‌اعتماد براي برجسته‌ كردن دشواري‌هاي دختر خط داستاني را كمرنگ كرده تا موقعيت‌هاي عذاب‌آور دختر كه به فيلم‌هاي مستند پهلو مي‌زند بيشتر به چشم بيايد. فيلم مثل يك روايت بي‌واسطه عمل مي‌كند و از درگير كردن احساسات تماشاگر هوشيارانه اجتناب‌ مي‌كند تا تماشاگر به جاي همذات‌پنداري با دختر، تيرگي و مهابت معضل اعتياد در ذهنش نقش ببندد.

«بهرام بيضايي»:

بيضايي هم گويي از شاهكارهايش فاصله گرفته است. او در دهه هشتاد يك فيلم خوب (سگ‌كشي) و يك فيلم كمتر از حد انتظار (وقتي همه خوابيم) را ساخت. البته اين با وجود دشواري‌هايي كه همواره بيضايي براي ساخت فيلم‌هايش دارد عملكرد نسبتاً قابل قبولي است. «سگ‌كشي» (1380) يك تريلر ديدني است. مراحلي كه زن پشت سر مي‌گذارد تا شوهرش را نجات دهد هر لحظه دشوارتر و ديدني‌تر مي‌شود و تعليق فيلم هر لحظه در حال افزايش است. ميزانس‌هاي پيچيده بيضايي به همراه حركات دوربين مؤثر و متنوع فيلم بر تعليق ماجرا و هولناك بودن فضاي فيلم مي‌افزايد. زمان «سگ‌كشي» حدود 140 دقيقه است. اما ريتم فيلم هرگز افت نمي‌كند و لحظه‌اي از هيجان فيلم كاسته نمي‌شود. صحنه پاياني فيلم كه در آن توطئه شوهر برملا مي‌شود براي تماشاگر يك غافلگيري تمام‌عيار و لذت‌بخش است. پاشنه آشيل «وقتي همه خوابيم (1387) آنجاست كه در سراسر فيلم اين‌گونه القا مي‌شود كه يكسري ستاره خوش‌چهره و بي‌تجربه دارند جاي يكسري بازيگر زحمت كشيده و با تجربه را مي‌گيرند. پس ناگزير چنين به ذهن مي‌آيد كه فيلم اوليه برخلاف دومي مي‌بايد اثري هنرمندانه و ارزشمند باشد. ولي شاهد آن هستيم كه فيلم اول هم دست كمي از فيلم دوم ندارد و اثري اغراق‌آميز و كليشه‌اي است.

«بهمن فرمان‌آراء»:

فرمان‌آراء هم در دهه هشتاد دو فيلم خوب (خانه‌اي روي آب و يك بوس كوچولو) و يك فيلم ضعيف (خاك آشنا) در كارنامه دارد. «خانه‌اي روي آب» (1380) فيلم قابل تأملي به شمار مي‌آيد. برجستگي فيلم تصوير كردن پر از جزئيات زندگي يك پزشك است. بي‌بند و باري‌ها و مشكلات دكتر آن قدر ظريف و دقيق پرداخته شده، كه تماشاگر شخصيت دكتر را مانند نمونه‌اي واقعي مي‌پذيرد (البته بازي خوب كيانيان هم در باورپذيرشدن نقش دكتر انكارناپذير است. كدهاي معناگرايي كه در خانه روي آب از ابتدا مي‌بينيم همچنين صحنه معناگرايانه پايان فيلم، انسجام اثر را از بين مي‌برد و ساز جداگانه‌اي مي‌زند كه متناسب با مضمون اجتماعي و فضاي واقع‌گراي آن نيست. فرمان‌آرا در «يك بوس كوچولو» (1384) برخلاف «خانه‌اي روي آب» به خوبي واقعيت و خيال را با هم تركيب كرده است. داستان دو نويسنده سالخورده كه به سوي مرگ مي‌روند هم بستر مناسبي براي چنين رويكردي را فراهم مي‌آورد.

فرمان‌آرا به تدريج در طول فيلم متعارف و نامتعارف، فيزيك و متافيزيك را در هم مي‌آميزد.

اين سير تدريجي با زنده شدن ناگهاني قناري مرده آغاز مي‌شود، سپس تا انتهاي فيلم با فرشته مرگ در صحنه‌هاي متعددي روبه‌رو مي‌شويم تا به تدريج مي‌رسيم به صحنه‌هاي مرگ دو نويسنده كه صحنه‌هايي كاملاً ماورايي هستند. در «خاك آشنا» (1388) فرمان‌آرا به جاي آنكه مانند «خانه‌اي روي آب» آسيب‌شناسي اجتماعي نسل جوان و مفاهيم مرتبط با فاصله و تفاوت ميان نسل‌ها را به طور ضمني و غيرمستقيم در متن اثر بگنجاند آن‌ها را كاملاً شعاري و مستقيم بيان مي‌كند. صحبت‌هاي هنرمند نقاش (كيانيان) با خواهرزاده‌اش (بابك حميديان) سراسر، شعار و نصيحت‌هايي است كه تماشاگر را در طول فيلم دلزده مي‌كند.

«ابراهيم حاتمي‌كيا»:

ابراهيم حاتمي‌كيا با فيلم‌هاي متوسط «به نام پدر» (1384)، «دعوت» (1387) و «به رنگ ارغوان» (1383) در دهه هشتاد كمتر از حد انتظار ظاهر شد. «موج مرده» (1380) هم تغييراتي به خود ديد كه قضاوت را در موردش مشكل مي‌كند. البته فيلمسازي كه هر اثرش يك اتفاق براي سينماي ايران بود در دهه 80 با فيلم خوب «ارتفاع پست» (1380) همچنان اميدها را در دل زنده نگه مي‌دارد تا بار ديگر منتظر آثاري همچون «مهاجر» و «آژانس شيشه‌اي» از او باشيم. متأسفانه مضمون‌هاي تعامل ميان نسل‌ها و مذموم بودن سقط جنين در آثاري مثل «به نام پدر» و «دعوت» تعميق نمي‌شوند و اين فيلم‌ها فراتر از آن چيزي نمي‌روند كه ما درباره چنين مباحثي ديده‌ايم يا شنيده‌ايم. مشكل «به رنگ ارغوان» هم اين است كه تماشاگر نمي‌تواند رابطه عشقي فيلم را باور كند. حاتمي‌كيا موقعيت‌هاي دراماتيك مناسبي براي شكل‌گيري اين عشق در نظر نگرفته است. حتي گاه به نظر مي‌رسد كه ارغوان، بهزاد را به بازي مي‌گيرد تا به هدف خود برسد مثل اواخر فيلم كه ناگهان چادر به سر مي‌كند و تسبيح به دست مي‌گيرد و به ملاقات بهزاد مي‌آيد. حاتمي‌كيا در «ارتفاع پست» مانند آژانس شيشه‌اي در فضايي بسته فيلمي ديدني و پركشش ساخته است.

كارگرداني قابل توجه حاتمي‌كيا در ارتفاع پست باعث شده كه نماهاي تكراري در طول فيلم نبينيم. ريتم فيلم هرگز كند و خسته‌كننده نمي‌شود. اينجا هم مثل آژانس شيشه‌اي دو گروه گروگان‌گيران و گروگان‌ها را داريم. كه هر چند اين صف‌بندي در فيلم‌هاي حاتمي‌كيا در آن زمان تكراري به نظر مي‌رسيد، اما ديدن روايت مردي كه به دنبال به دست آوردن امكانات اوليه يك زندگي آبرومند دست به گروگان‌گيري مي‌زند ديدني بود. فيلم احساساتي متناقض در احساس همدلي با رنج‌هاي مرد و انزجار از گروگان‌گيري در تماشاگر برمي‌انگيزد.

«مجيد مجيدي»:

مجيدي با دو فيلم متوسط «باران» (1380) و «بيد مجنون» (1383) و فيلم خوب «آواز گنجشك‌ها» (1386) در دهه 80 كارنامه قابل قبولي داشت. پرداخت احساسات‌گرايانه مجيدي در باران به پاشنه آشيل فيلم تبديل شده است. نماهاي متعدد از رنج كشيدن‌هاي دخترك افغان در حالي كه پسر نظاره‌گر اوست، در همين راستاست. «باران» گويي چندين بار به پايان مي‌رسد و دوباره شروع مي‌شود. در مجموع عشق پسر به دخترك افغان در نيامده است و آن قدر شكل‌گيري اين عشق ناگهاني و بي‌مقدمه‌چيني است كه نمي‌توان آن را باور كرد. البته فيلم نكات مثبتي هم دارد. مثلاً كارگرداني سنجيده مجيدي باعث شده كه ساختمان نيمه‌ساز و كارگران داخل آن بسيار واقعي و ملموس باشند. مهم‌ترين امتياز «بيد مجنون» بازي پرويز پرستويي در نقش فردي نابينا است. بازي او هنگامي كه تازه بينايي‌اش را به دست آورده، ديدني است، جايي كه مثل كودكان با شادي قدم برمي‌دارد. اما اينكه يك استاد دانشگاه كه شعرشناس است و كلي هم كتاب خوانده، بلافاصله پس از نابينا شدن تغيير شخصيت دهد، قابل قبول نيست. مگر اينكه دليل موجهي وجود داشته باشد. تأكيد بر چهره دختر هم آن قدر گذرا و كم‌اثر است كه نمي‌تواند دليل دگرگوني شخصيت مرد باشد. حال اگر فرض كنيم كه حضور دختر مؤثر بوده، معلوم نيست ميان اين همه چيز ديدني در دنيا چرا، چهره اين دختر فكر مرد را تسخير كرده است؟ اين سؤالي است كه در طول فيلم پاسخي برايش نمي‌يابيم. «آواز گنجشك‌ها» بر خلاف نظر برخي از منتقدان فيلمي در تقديس و ستايش فقر نيست. همانطور كه «بچه‌هاي آسمان» چنين نبود. آواز گنجشك‌ها، هم مانند بچه‌هاي آسمان از مناعت طبع در عين فقر صحبت مي‌كند. اينكه مي‌توان رنج فقر را به جان خريد و تحمل كرد و در عين حال زندگي سالم و پاكي داشت. مجيدي اين مفهوم را به بهترين نحو با كارگرداني خوبش در فيلم به تماشاگر منتقل مي‌كند.

«كيومرث پوراحمد»:

پوراحمد در دهه 80 دو فيلم خوب «شب يلدا» (1380) و «اتوبوس شب» (1385) را در كارنامه دارد. «شب يلدا» مصالح داستاني كافي براي يك فيلم بلند ندارد، اما پوراحمد موفق مي‌شود اين كمبود را با پرداختن به جزئيات جبران كند. پوراحمد به نحو قابل ستايشي، با يك شخصيت اصلي و در مكاني محدود، تماشاگر را مشتاقانه تا انتها با فيلم خود همراه مي‌كند. فيلم تصويري باورپذير و واقعي از مردي در هم شكسته پيش روي تماشاگر قرار مي‌دهد مردي كه غم و حسرت عشقي از دست رفته را در دل دارد. پوراحمد در ساخت فيلم از تجربيات شخصي و خصوصي خود تأثير گرفته، به همين دليل است كه آنچه از دل او برآمده، بر دل تماشاگر مي‌نشيند. «اتوبوس شب» يك فيلم جنگي متفاوت و ارزشمند است.

فيلم به ما مي‌گويد كه شأن و گوهر انسانيت و انسان بودن آن قدر والا و با ارزش است كه هيچ انساني نبايد دست خود را به خون هم‌نوع آلوده كند و جنگ كه جلوه مرگبار و زشتي از شكستن حريم انسان‌هاست بايد تقبيح شود. اين مفهوم در حالي در فيلم ارائه مي‌شود كه دفاع مقدس رزمندگان ايراني از سرزمين خود، نه تنها زير سؤال برده نمي‌شود بلكه حتي ستايش مي‌شود.

«فرزاد مؤتمن»:

مؤتمن كارگردان خوب و عجيبي است كه هم فيلم‌هاي تجربي و متفاوت مي‌سازد و هم فيلم‌هاي عامه‌پسند! نگارنده اميدوار است ساخت فيلم‌هاي عامه‌پسند به مسير مثبت و رو به رشد فيلمسازي او خدشه وارد نكند. از فيلم‌هاي عامه‌پسند مؤتمن كه بگذريم او دو فيلم تجربي خوب دارد كه تجربه‌هاي قابل تأملي در روايت و فرم هستند. «هفت پرده» (1380) و «صداها» (1387) را چه دوست داشته باشيم چه نپسنديم تجربيات ارزشمندي هستند كه سينماي ايران به آن‌ها نياز دارد.

فيلم شاخص مؤتمن در دهه 80 از نظر نگارنده بي‌شك «شب‌هاي روشن» (1381) است. پيچيدگي شخصيت‌ها و تجربه عاطفي‌اي كه از سر مي‌گذرانند لحظات دلپذيري را براي تماشاگر رقم مي‌زند. حركت درام تدريجي است و در مجموع فيلم ريتم‌ آرامي دارد. اما در يك نگاه كلي اين ريتم آرام بسيار با داستان و فضاي آن متناسب است چرا كه اصولاً از چنين فيلمي كه پيرنگش كم حادثه و بيشتر متكي به ديالوگ و رد و بدل شدن احساسات است، نبايد انتظار ريتمي پر ضرب داشته باشيم. بلكه اين رابطه عاشقانه تدريجي، لطيف و ظريف،‌ آرامش و تأملي را مي‌طلبد تا آرام آرام بر جان و دل تماشاگر بنشيند و وجود او را تسخير كند.

«پرويز شهبازي»:

از شهبازي دو فيلم خوب «نفس عميق» (1380) و «عيار 14» (1387) را در دهه 80 ديديم. شهبازي با «نفس عميق» روايتي تأثيرگذار از سرگشتگي نسل جوان خلق مي‌كند و تماشاگر را به تفكر وا مي‌دارد. فيلم نشان مي‌دهد كه بحران جوانان امروز بسيار عميق‌تر از آن چيزي است كه پيش از اين در ذهن داشته‌ايم. نفس عميق كاراكترهايي نزديك به واقعيت دارد، انگار داريم جوانان نمونه‌اي داخل كوچه و خيابان را بي‌واسطه مي‌بينيم. اما با همه اين نكات مثبت، رفتار آنارشيستي جوانان در طول فيلم تماشاگر را آزار مي‌دهد. شهبازي در «عيار 14» پايان فيلم را همان آغاز به ما نشان مي‌دهد. وقتي در آغاز فيلم تابوت فروتن را مي‌بينيم تا انتها تعليقي جاندار و فزاينده شكل مي‌گيرد و ما هر مكان خطرناك و حتي بي‌خطري را قتلگاه فروتن مي‌پنداريم. شهبازي در «عيار 14» درام را هر لحظه هيجان‌انگيزتر و غيرقابل پيش‌بيني‌تر مي‌كند.

«حميد نعمت‌الله»:

نعمت‌الله با اولين ساخته خود «بوتيك» (1382) همه را غافلگير كرد. فضاي سرد و غمزده حاكم بر فيلم تأثير عميقي بر تماشاگر مي‌گذارد. «بوتيك» با اينكه حوادث مهمي در بطن خود دارد ولي هوشيارانه از حادثه‌پردازي و ايجاد هيجان به سبك معمول در فيلم‌ها فاصله مي‌گيرد. ديالوگ‌ها از جنس زندگي روزمره هستند و صحبت‌هاي بي‌ربط و مرتبط، اصلي و حاشيه‌اي به نحوي هوشمندانه و واقعي با هم تركيب شده‌اند. بوتيك به رغم داشتن خط داستاني تكراري با پرداختن به جزئيات رفتار شخصيت‌ها و روابطشان دوباره اهميت پرداختن به «جزئيات» را در سينما گوشزد مي‌كند.

نعمت‌الله در «بي‌پولي» (1388)، دست به كار دشواري مي‌زند. او هم مي‌خواهد با مخاطب انبوه ارتباط برقرار كند و هم تماشاگر جدي سينما را راضي كند و در نهايت تعجب موفق به اين كار مي‌شود. لحظات كميك فيلم به شدت فكر شده و طراحي شده است و اينجا ديگر از لودگي و مسائل كليشه‌اي خبري نيست. اخلاقيات مطرح شده در «بي‌پولي» مثل فيلم‌هاي عامه‌پسند سطحي نيست بلكه در تار و پود اثر تنيده شده است. مثل صحنه‌اي كه شكوه، اسكناس را بر خلاف ميل شوهرش به صندوق صدقات مي‌اندازد و ناراحتي ايرج ايجاد موقعيتي كميك مي‌كند.

«عبدالرضا كاهاني»:

كاهاني كارگردان با استعدادي است كه دو فيلم خوب (ولي نه بي‌نقص) «بيست» و «هيچ» را در دهه 80 كارگرداني كرده است. (فيلم «آدم» (1385) بيشتر به سياه مشقي شبيه است) كاهاني در «بيست» (1387) يك داستان كم‌اوج و فرود را براي فيلمش انتخاب كرده است. گويي تماشاگر دارد بخشي از زندگي كم‌اوج و فرود و روزمره خودش را مي‌بيند. به جز گره‌افكني آغاز فيلم كه قرار است سالن در بيست روز آينده تعطيل و فروخته شود هيچ اتفاق برجسته و مهمي در طول فيلم رخ نمي‌دهد. «بيست» فيلم شخصيت‌محور است و كاهاني با پرداخت پر از جزئيات و خلاقانه شخصيت‌هايش «بيست» را بدل به فيلمي ديدني كرده است. كاهاني در «هيچ» (1388) هم مانند «بيست» داستاني از طبقه فرودست و محروم جامعه را به تصوير مي‌كشد. اما اگر در «بيست» با يك واقع‌گرايي تلخ روبه‌رو بوديم در «هيچ» با طنزي پوچ‌گرايانه و سياه سر و كار داريم كه با بازي خوب بازيگران جلوه مؤثر و قابل اعتنايي پيدا كرده است.

2) «در انتظار روزهاي آينده»:

وقتي يك كارگردان، فيلم خوبي مي‌سازد و هنوز فيلم ديگري نساخته، در مورد آينده‌اش نمي‌توان به درستي قضاوت كرد. اينكه، آيا فيلم اولش يك اتفاق بوده يا حاصل توانايي‌هايش؛ فيلم بعدي او نشان خواهد داد. همين‌طور وقتي كارگرداني در كارنامه طولاني فيلمسازي‌اش تنها يك اثر قابل اعتنا دارد هم راهي وجود ندارد جز اينكه به روزهاي آينده اميدوار باشيم.

«رسول صدرعاملي»: صدرعاملي دهه 80 را با فيلم خوب «من ترانه پانزده سال دارم» (1380) شروع كرد. اما فيلم‌هاي بعدي او «ديشب باباتو ديدم آيدا» (1383)، «شب»(1386) و «هر شب تنهايي» (1386) فيلم‌هاي خوبي نبودند. «ديشب باباتو ديدم آيدا» ايده خوبي دارد ولي موقعيت‌هاي داستاني و پرورش حوادث در آن جذاب نيست و پايان آن به راحتي قابل حدس زدن است. «شب» به رغم بازي‌هاي خوبش از ريتم كند و موقعيت‌هاي دراماتيك ساكنش ضربه خورده است. فيلمنامه «هر شب‌تنهايي» هم ظرفيت يك فيلم بلند داستاني را ندارد و بيشتر به درد يك فيلم كوتاه مي‌خورد. صدرعاملي در «من ترانه پانزده سال دارم» يك مشكل بارها شنيده شده، در مورد دختران جوان را در فيلم تبديل به وضعيتي هولناك و ديدني مي‌كند. بازي ترانه عليدوستي در فيلم يكي از بازي‌هاي به يادماندني سينماي ايران است. در چهره او رنج و استيصال و همچنين اميد و سخت‌كوشي را توأمان مي‌بينيم. «من ترانه...» با اينكه احساسات تأثيرگذاري را به تماشاگر منتقل مي‌كند و زندگي دشوار دختر هم بستري مناسب براي احساسات‌گرايي است، ولي فيلم هرگز به دام احساسات رقيق نمي‌افتد. فيلم با اينك معضلات فراوان و عميق زندگي يك دختر جوان را تصوير مي‌كند ولي هرگز سياه‌نمايي نمي‌كند و اميدوارانه به پايان مي‌رسد.

«بهرام توكلي»:

«پابرهنه در بهشت» (1384) يك فيلم اول قدرتمند بود. ولي «پرسه در مه» (1388) هرچند نظر بسياري  از منتقدان را به خود جلب كرد به نظر نگارنده فيلم متوسطي است. شخصيت اصلي پرسه در مه (با بازي خوب شهاب حسيني) شخصيت‌پردازي مناسبي ندارد هرگز در طول فيلم نمي‌توانيم نبوغ او را در موسيقي باور كنيم. جنبه‌هاي مازوفيستي شخصيت او هم به شدت تماشاگر را آزار مي‌دهد و ايجاد دافعه مي‌كند. مهم‌ترين ويژگي «پابرهنه در بهشت» فضاسازي قدرتمندانه آن از يك آسايشگاه است. فضاي تيره و تار آسايشگاه همراه با فيلمبرداري ديدني حميد خضوعي ابيانه كه لحظاتي را با دوربين روي دست فيلمبرداري كرده و گاه از نماهاي مورب و نماهايي با دوربين ويدئويي و به شيوه سياه و سفيد استفاده مي‌كند، بسيار تأثيرگذار است. شايد فضاي سياه و مخوف آسايشگاه به عقيده عده‌اي نااميدكننده به نظر بيايد اما توكلي در فيلم نشان مي‌دهد كه در چنين آسايشگاه مخوفي هم خداوند بندگانش را حتي در بدترين شرايط فراموش نمي‌كند.

«محمدعلي باشه‌آهنگر»:

پس از فيلم متوسط «نبات داغ» (1381)، باشه‌آهنگر بهترين فيلم خود «فرزند خاك» (1386) را ساخت. اما پس از «فرزند خاك»، «بيداري روياها» (1388) نااميدكننده بود. بيداري روياها آشكارا مصالح داستاني كمي دارد و بيشتر فيلم به واكنش‌هاي غمزده و مشابه خانواده رزمنده آزاده اختصاص يافته است. كدهاي انحرافي كه در مورد پناهندگي رزمنده داده مي‌شود ذهن تماشاگر را مغشوش كرده و اقدام ايثارگرانه و نهايي رزمنده را در نظر تماشاگر كم‌اثر مي‌كند. «فرزند خاك» فيلمي متفاوت و قابل اعتنا در سينماي دفاع‌مقدس است. «فرزند خاك» از معدود فيلم‌هاي دفاع مقدس است كه نقش اول و قهرمان آن يك زن است. از اين جهت هم فيلم اثري متفاوت به شمار مي‌آيد چرا كه ما هميشه جنگ را از ديد رزمندگان نظاره‌گر بوديم. اما در «فرزند خاك» جنگ و تبعات آن را از ديد عاشقانه و لطيف همسر يك شهيد مي‌بينيم كه نگاه تازه و جذابي است، ريتم فيلم هم هماهنگ با سفر دروني كه مينا در طول فيلم دارد (و تصميم‌گيري نهايي او مي‌انجامد) خيلي آرام و با تأني است. حركات دوربين نرم و آرام است كه اين بسيار متناسب با سفر مكاشفه‌آميز شخصيت زن فيلم جلوه مي‌كند.

«بهنام بهزادي»:

بهزادي با اولين ساخته‌اش «تنها دو بار زندگي مي‌كنيم» (1386) درخشيد همين مسئله باعث شده كه علاقه‌مندان اين اثر براي فيلم بعدي بهزادي لحظه‌شماري كنند. بهزادي در «تنها دوبار...» تعامل جذاب يك آدم به پايان خط رسيده را با يك دختر پرشور و شاد كه به شخصيت داستان‌هاي پريان مي‌ماند را به خوبي به تصوير مي‌كشد. تماشاي فيلم با ساختار نامتعارف و به هم ريختن خلاقانه روايت خطي، تجربه‌اي لذت‌بخش براي تماشاگر است. انتخاب بازيگران بسيار مناسب و حتي حياتي به نظر مي‌رسد. بدون بازي عليرضا آقاخاني و نگار جواهريان موفقيت «تنها دوبار...» هرگز قابل تصور نبود.

«مهرشاد كارخاني»:

كارخاني هم مانند بهزادي يكي از اميدهاي آينده سينماي ايران است. او بعد از فيلم نه چندان قابل اعتناي «گناه من» (1385) با اداي ديني به سينماي خياباني دهه 50 فيلم خوب و جذاب «ريسمان‌باز» (1386) را ساخت. ريسمان‌باز تصويري واقعي و مؤثر از فقر و فلاكت شخصيت‌هايش ارائه مي‌كند. به همين دليل تلاش دو كارگر براي رساندن يك گاو به سلاخي در شمال شهر در نظر تماشاگر، بدل به مهم‌ترين معضل بشريت مي‌شود. كارخاني با كشته شدن ناخواسته گاو، تلخي حكايت شخصيت‌هاي تهيدست و بخت برگشته‌اش را كامل مي‌كند. فيلم بعدي كارخاني، «سينما سوخته» مي‌تواند بسيار براي كارنامه فيلمسازي او راهگشا باشد.

«همايون اسعديان»:

اسعديان كه در گذشته، با فيلم «آخر بازي» (1379) گوشه‌اي از توانايي‌هاي خود را به نمايش گذاشته بود در ساير فيلم‌هايش به سينماي عامه‌پسند روي آورد. با چنين كارنامه‌اي، اسعديان با «طلا و مس» (1388) تماشاگر را شگفت‌زده مي‌كند. نمي‌توان «طلا و مس» را ديد و لب به ستايش نگشود. اسعديان در «طلا و مس» اخلاق را در متن زندگي جستجو مي‌كند. طلبه فيلم هم اخلاق را به طور عميق و ملموس از خود زندگي مي‌آموزد نه از كلاس درس حوزه. «طلا و مس» يك فيلم عاشقانه هم هست. طلبه با شرايط دشواري كه از سر مي‌گذراند، گويي پالايش شده و دوباره عاشق همسرش كه گويي تا به حال او را نمي‌ديده، مي‌شود. بازي درخشان نگار جواهريان در نقش يك بيمار مبتلا به ms در موفقيت فيلم نقش اساسي دارد.

«عليرضا اميني»:

فيلم‌هاي ما قبل آخر عليرضا اميني آثاري تجربي بودند كه چندان جلب نظر نمي‌كردند. با فيلم «هفت دقيقه تا پاييز» (1388) گويي اميني دوباره متولد مي‌شود. در «هفت دقيقه تا پاييز» اميني يك خانواده به سوگ نشسته را به نحوي دقيق و پر جزئيات و تأثيرگذار جان مي‌بخشد و به همين بدل به برگ برنده فيلم شده است. هرچند «هفت دقيقه تا پاييز» فيلم بدون اشكالي نيست. «هفت دقيقه تا پاييز» و «درباره الي» هر دو داستان آدم‌هايي را روايت مي‌كنند كه در رويارويي با فاجعه‌اي كه ناگهان از راه مي‌رسد واكنش‌هايشان تحليل شده، و عوارض و پيامدهاي فاجعه‌ روي زندگي آن‌ها بررسي مي‌شود. اما تفاوت ميان دو فيلم آنجاست كه مرگ الي موجب مي‌شود كه ما جمعي به ظاهر شادمان و آرام ولي در باطن مشكل‌دار را پس از فاجعه مجدداً مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم. درون آن‌ها را بكاويم و آن‌ها را دوباره كشف كنيم. اما در فاجعه مرگ كودك در «هفت دقيقه تا پاييز» بيشتر بر جنبه مصيبت‌بار قضيه تكيه شده تا اينكه ما آدم‌ها را دوباره و از منظري ديگر ببينيم.

در يك نگاه كلي به كارگرداني سينماي ايران در دهه 80، به اين نتيجه مي‌رسيم كه برخي از كارگردان‌هاي قديمي و با تجربه با اينكه فيلم‌هاي خوبي ساختند ولي آثار برجسته و شاهكارهاي گذشته خود را تكرار نكردند. اما در عوض از نسل دوم فيلم‌هاي بهتري ديديم. برخي از فيلمسازان جديد هم با آثار ارزشمندي كه ساختند، استعدادهايي تازه و اميدواركننده براي آينده سينماي ايران به شمار مي‌آيند.

 

 

سه‌شنبه 27 مهر 1389 - 14:47


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری