پنجشنبه 1 آبان 1393 - 13:42
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

محمدحسن حبيبي

 

ژرفاي شعر حافظ

 

 

 حافظ ساختمان فكري خود را چگونه مي‌سازد؟ او چه عناصري را در هم مي‌آميزد و اجزاي تركيباتش را با چه ترتيبي كنار هم مي‌چيند كه با الفاظي اندك انبوه معاني را پديد مي‌آورد و باب سخن را درباره مفاهيمش همواره باز نگه مي‌دارد. اين بحث كوتاه با نمونه‌برداري از يكي از ابيات ديوان غزليات خواجه سعي در شكافتن سطح ظاهري كلام او و راه يافتن به معاني ژرف و لايه‌مند نهفته در آن دارد. پيش از پرداختن به بيت، طرح چند نكته را براي بحثمان ضروري مي‌دانم. ابتدا بايد به خصيصه انسجام و پيوستگي در ديوان متفكرانه‌اي چون ديوان خواجه اشاره كرد. جهان‌بيني حافظ ساختاري منسجم و به هم پيوسته دارد كه تك تك عناصر فكري او را تابع و تحت يك مجموعه و كل منسجم گرد مي‌آورد. از اين رو رمزگشايي و فهم هر يك از اجزاي اين مجموعه در گرو كشف دنياي ناشناخته و پر رمز و راز اجزاي ديگر است. نكته ديگر خصوصيت توسعه‌پذيري و تعميم‌يابي پرقدرت كلمات حافظ است كه آن نيز از حسن تركيب اين مفاهيم و كلمات برمي‌خيزد. نكته سوم خود يكي از بزرگ‌ترين هنرهاي خواجه است و آن ايهام موجود در اكثر قريب به اتفاق ابيات اوست كه غالباً از شدت باريكي و ظرافت ارتباط يك واژه با مفاهيم متعدد، معاني چندلايه و پرتعدادي به دست مي‌آيد؛ چنان‌كه گويي هر بيت او منشوري است تابناك كه با تغيير زاويه نگاهمان به آن، انوار رنگين معاني جديد از آن بر ما مي‌تابد. همچنين بايد دانست كه حافظ در هنرنمايي شاعرانه‌اش به‌خصوص در صورت الفاظ قراردادها و سنت‌هاي ديرين شعر فارسي را زير پا نمي‌گذارد. او ضمن حفظ سنن لفظي، معنوي و صناعات ادبي مرسوم، تنها ابعاد معاني آنها را توسعه مي‌دهد. مثلاً واژه لعل در شعر حافظ، همچون شاعران سلف همان استعاره آشنا درباره لب است و نيز رند و پير و مي و دير مغان و... عناصري آشنا و مأنوس در سنت كهن شعر پارسي هستند، لكن كارگاه انديشه حافظ ابعادي تازه به آن معاني مي‌بخشد و آنها را در طرح‌ريزي جهان فكري حافظ به گونه‌اي يگانه و منحصر ‌به ‌فرد به خدمت مي‌گيرد.

بيت مورد بحث ما متعلق به يكي از شورانگيزترين غزليات ديوان است:

از آن رو هست ياران را صفاها با ميِ لعلش

كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي‌گيرد

سنگيني بار معنايي اين بيت بيش از همه بر دوش تركيب اضافي «مي لعل» قرار دارد. لعل در سنت شعر فارسي هرجا كه به معشوق منسوب گرديده و بدان اضافه شده است، به معناي استعاري «لب» بوده است. اين واژه گاهي به صورت منفرد و استعاره خالص به كار مي‌رفته است، يعني با حذف سه ركن ديگر تشبيه و باقي ماندن ركن چهارم (مشبه‌به)، مانند اين بيت: «خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه/  كه من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم» يا «ياد باد آن كه چو ياقوت قدح خنده‌ زدي/ در ميان من و لعل تو حكايت‌ها بود». گاهي نيز لب و لعل به صورت تركيبات اضافي و وصفي و استعاري به كار رفته است: «اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل/ سلسبيلت كرده جان و دل سبيل»، «بدان هوس كه به مستي ببوسم آن لب لعل/ چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد»، «لعل لبت بُرد از ياد حافظ/ ورد شبانه درس سحرگاه». در بسياري اوقات نيز از اين كلمه به معناي باده و مي استفاده مي‌شده است، به اعتبار سرخي و مصفا بودن و شفافيتش كه اتفاقاً در بيت ما نيز براي خود جايگاهي دارد و به آن خواهيم پرداخت؛ مانند نمونه‌ زير: «بهاي بادة چون لعل چيست؟ جوهر عقل/ بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد». در پاره‌اي موارد هم در معناي حقيقي خود كه همان سنگ سرخ‌رنگ قيمتي است، و در اصطلاح به اين‌گونه سنگ‌ها احجار كريمه مي‌گويند، استعمال مي‌شده است؛ همچون نمونه‌هاي ذيل: «گويند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آري شود و ليك به خون جگر شود»، «از جرعه تو خاك زمين دُرّ و لعل يافت/ بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم»، «صوفي بيا كه آينه صافي‌ست جام را/ تا بنگري صفاي مي لعل‌فام را».

آنچه در خوانش نخست دريافت مي‌شود، معنايي صريح، آشنا و بي‌هرگونه پيچيدگي است؛ «دلباختگان جمال دوست بدان سبب با لبِ سرخ و سكر‌آورِ او الفت دارند كه جز صدق و راستي رقم ديگري بر آن نقش نمي‌بندد.» چهار واژه كليدي در مجاورت مي لعل قرار دارند كه بر حسب معنايي كه از مي لعل برداشت مي‌شود، يك يا چند معني نهفته در خود را ظاهر مي‌كنند. اين چهار كلمه عبارتند از: صفا، راستي، نقش، و جوهر.

 

1

صفا

الفت- اشتياق - تصفيه روح در تمناي وصال

2

راستي

سخن صدق- حقيقت- بوسة پاك و بي‌شبهه

3

نقش

اثر بوسه-  محل صدور سخن صدق- مجراي حقيقت

4

جوهر

ذات ناب‌وخالص لب- كوچكيِ لب (جوهر فرد)

 

اكنون نگاهي ديگر به بيت مورد نظر مي‌اندازيم. با دقت در تركيب اضافي «مي‌ لعل» خواهيم ديد كه اين تركيب به جز آنكه طبق خوانش نخست به صورت مضاف و مضاف‌اليه (به معني شرابِ لب) خوانده مي‌شود، همچنين به شكل اضافه وصفي يعني موصوف و صفت نيز قابل خوانش است، كه دراين حالت معناي‌ آن «مي لعل‌گون يا شراب سرخ‌فام» خواهد بود.

هنگامي كه مي لعل به اين معنا در نظر گرفته مي‌شود، نسبت همة كلمات كليدي بيت در رابطه با آن تغيير مي‌كند و در پي‌اش معناي بيت ديگرگون مي‌شود. واژه صفا ما را به ياد صافي‌بودن مي و زلالي شراب مي‌اندازد. صفا و شفافيت باده كه به روح ياران منتقل مي‌شود- سكر و مستي نگاشتنِ نقش عملي است كه بر روي لعل و همه سنگ‌ها و خصوصاً احجار كريمه انجام مي‌شود و شراب هم كه خود لعل‌گون است در اينجا نوعي لعل به شمار آمده است. جوهر ضمن اينكه اصطلاحي فلسفي است و به ذات اشيا حمل مي‌شود، معرّب گوهر نيز هست و با لعل كه مشبه‌ٌبه باده است مناسبتي زيبا دارد.

نسبت چهار واژه كليدي بيت با عبارت مي لعل در جدول زير بيان شده است:

 

معاني سه‌گانه «ميِ لعل» و تغيير معاني واژه‌هاي مجاور

             

لب شراب‌مانند

(لب سرخ‌‌و‌مستي‌بخش)

شرابِ لعل‌مانند

( شراب سرخ‌فام‌و‌زلال‌و‌درخشان)

لعلِ شراب‌مانند

(سنگ‌سرخ‌و‌صيقلي‌وشفاف)

1

صفا

الفت- اشتياق - تصفيه روح در تمناي وصال

صفا و شفافيت باده كه به روح ياران منتقل مي‌شود- سكر و مستي

صيقل يافتن روح با رؤيت سنگ لعل صاف و صيقلي

2

راستي

سخن صدق- حقيقت- بوسه پاك و بي‌شبهه

خالص‌وبي‌غش‌وبدون‌دُردي‌بودن- صداقت حاصل از مستي- زلالي و شفافيت

اصل بودن و قلابي نبودن- عيار سالم داشتن و بدلي نبودن

3

نقش

اثر بوسه-  محل صدور سخن صدق- مجراي حقيقت

اثر و ردي كه بر روي شرابِ (لعل‌مانند) مي‌ماند، مثل اثري كه بر روي سنگ مي‌ماند

نقشْ اثري است بر روي سنگ لعل

4

جوهر

ذات ناب‌وخالص لب- كوچكيِ لب (جوهر فرد)

ذات ناب و خاالص شراب- شراب مانند گوهر شفاف است

معرّب گوهر و سنگ قيمتي است

 

 

 

دوشنبه 19 مهر 1389 - 14:21


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری