جمعه 29 شهريور 1398 - 18:38
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

شنام

 

شنام

خاطرات كيانوش گلزار راغب

چاپ اول: 1389

انتشارات سوره مهر

شنام مجموعه خاطرات كيانوش گلزار راغب از دوران اسارتش به دست حزب كومله كردستان است كه به سال‌هاي 60-61 باز مي‌گردد. كيانوش گلزار در اين كتاب به بيان خاطرات خود از چگونگي مجروح شدن و اسارت خود و برادرش توسط گروهك كومله مي‌پردازد.

اين خاطرات در دوازده فصل نگارش و تنظيم شده است كه فصل پاياني آن به عكس‌ها و نامه‌هاي دوران اسارت نويسنده اختصاص دارد.

شيوه نگارش خاطرات به شكل خطي و با روايت ساده است و نويسنده تلاش كرده است تا كليت اثر بر مبناي خاطرات و داشته‌هاي ذهني خود او شكل بگيرد. وي در مقدمه اين كتاب آورده است «در طول نگارش كتاب ترجيح  دادم براي تكميل اطلاعاتم و يا حوادثي كه جزئياتشان را به طور دقيق به خاطر نمي‌آورم به هيچ منبعي جز ذهن خود مراجعه نكنم و ابتدا آنچه را سال‌ها در ذهنم انباشته شده به رشته تحرير درآوردم به همين دليل در مواردي ممكن است نام فرد يا افرادي را به طور كامل به ياد نياورده و در نتيجه به ذكر اسم يا نام خانوادگي آن‌ها بسنده كرده باشم.

فصل اول كتاب با عنوان «كوچ» به خاطرات نويسنده از دوران پيش از اعزام و اعزامش به منطقه باز مي‌گردد. وي مي‌نويسد «سال 1359 بود و من دانش‌آموز اول دبيرستان، از مدتي قبل دوره روزانه را رها كرده و در دبيرستان شبانه بزرگسالان، امتحانات پايان سال را مي‌گذراندم. اميدي به قبولي نداشتم چون بيشتر وقتم به شركت در تمرينات آموزش كنگ‌فو و مسابقات فوتبال و فعاليت‌هاي فرهنگي و نظامي سپاه مي‌گذشت.

راغب پس از شرح خاطراتش از چگونگي پيوستن به سپاه و فراهم شدن زمينه‌هاي اعزام به جبهه غرب از سوي سپاه پاسداران استان همدان به شرح سفرش تا جبهه مريوان مي‌پردازد. «از كنار روستاي زادگاهم وندرآباد گذشتيم خدا رو شكر! كسي كنار جاده نبود كه ماشين را متوقف كند و مرا به زير بكشد. انگار زمين و زمان دست به دست هم داده بود كه من تا رسيدن به جبهه در اضطراب و دل‌نگراني بمانم... روز بعد از پادگان نظامي سنندج با اسكورت خودروهاي حامل تيربار با بتوان نظامي در جاده خاكي مريوان حركت كرديم. پيچ و خم مسير، حركت ميني‌بوس‌ها را كند و كسل‌كننده كرده بود.»

نويسنده سپس به توصيف منطقه محل استقرار خود مي‌پردازد و مي‌نويسد «شب‌ها بر اثر حركت حيوانات، سنگ‌ها مي‌لغزيدند و بهمني از سنگ به سمت دره‌ها سرازير مي‌شد كه صداهاي وحشتناكي داشت. روزها با كشيدن چند نخ سيگار خودم را سرگرم مي‌كردم.»

در فصل دوم اثر حاضر با عنوان «روي دوش شنام» راغب به شرح عملياتي مي‌پردازد كه پس از حضور در منطقه در آن شركت مي‌كند. او مي‌نويسد: «در مقر بسيج مريوان بوديم كه دم غروب دستور آمد تمام نيروها براي عمليات آماده باشند... نيروها اعم از ارتش، سپاه، بسيج، پيشمرگان مسلمان كرد و «قياده» به سه گروه تقسيم شدند گروه اول خط شكناني بودند كه بايد هم‌زمان با ورود هلي‌كوپترها به منطقه درگيري را آغاز مي‌كردند. گروه دوم بلافاصله پس از هوشياري دشمن بايد به كمك گروه اول مي‌شتافتند و گروه سوم پشتيباني بودند.» او سپس مي‌نويسد كه مانند ديگر اسدآبادي‌هاي اعزامي جزو نيروهاي خط‌شكن بوده است و ديگران در رديف نيروهاي پشتيبان قرار گرفتند.

هدف عمليات قله شنام است. (شنام به معني مرز موعود ارتفاعي است مشرف به شهر بياره عراق و از سمت راست مشرف به شهر خرمال عراق) سپس نويسنده به شرح عمليات چگونگي مقابله با عراقي‌ها و نحوه شهادت تعدادي از هم رزمانش مي‌پردازد.

«من هم راه افتادم. توي مسير بين دو صخره عظيم سنگي كه محوطه كوچكي را پوشش مي‌داد به همراه «فريدون» تنها هم روستايي‌ام در قله شنام مستقر شديم. از يورش‌ هلي‌كوپترهاي خودي، بر مواضع عراقي‌ها حسابي كيف كرديم... بعد از نيمه‌شب كه خواب همه را با خود برده بود اوضاع كمي آرام شد. ديگر صداي گلوله و شليك تبديل به وزوز مگس و آواز جيرجيرك شده بود تنها گاهي موج‌هاي انفجار تكاني به ما مي‌داد تا صبح توي چرت بوديم. با روشنايي هوا، دسته دسته نيروهاي تازه نفس به جمع عراقي‌ها اضافه مي‌شد. ضمن اينكه بدليل سطح هموار منطقه‌اي كه پشت سر عراقي‌ها بود آن‌ها مي‌توانستند به وسيله كاميون نيروها و تسليحات مورد نياز خود را تا پاي قله برسانند، اما تنها راه مالرو پشت سر ما كه يكي روز تا پشت جبهه پياده‌روي لازم داشت در محاصره و تيررس دشمن قرار گرفته بود». نويسنده سپس به چگونگي روبه‌رو شدن با خبر شهادت هم‌شهري‌هايش مي‌پردازد. «جعفر مولوي هراسان از راه رسيد و گفت: ديشب ناله ضعيفي مي‌شنيدم يكي بچه‌هاي اسدآباد را صدا مي‌زد وقتي رفتم جلو بيژن محمودي رو ديدم كه روي برانكارد بود و خونريزي‌ شديدي داشت وقتي داشتن مي‌بردنش عقب به زحمت آدرس يه سنگر رو به من داد و اشاره كرد برم اونجا وقتي رسيدم همين كه سر جدا شده بيژن شفيعي رو ديدم پس افتادم.

-        بقيه چي‌ شدن؟

-        همه شهيد شدن.

-        مگه چند نفر بودن؟

-        زياد خيلي زياد.

-        نفهميدي چطور شهيد شدن؟

-        تو سنگر رو باز بودن خمپاره افتاده وسطشون.

سپس نويسنده از پايان اين عمليات و بازگشتگان مي‌نويسد و شهدا و مجروحان فراوان آن و بعد روبه‌رو شدن با برادرش «نبات»، «داداش نبات من و حسنمراد را كه او نيز از ناحيه چشم مجروح بود به بيمارستان مريوان برد. بعد از معاينات اوليه، پزشك معالج برگه اعزام به بيمارستان توحيد سنندج را به دستمان داد. واقعاً درمانده بوديم اوضاع روحي دوستانمان طوري نبود كه دو نفر ديگر هم از آنان كسر شود.»

فصل سوم كتاب با عنوان «يك روز تعطيل» شروع شكل‌گيري داستاني است كه جذابيت‌هاي آن مخاطب را با خود درگير مي‌كند. قهرمان داستان، دوستش حسن‌مراد و برادرش نبات به همراه تعدادي از مردم و رزمندگان در ميانه راه مريوان در كمين نيروهاي كومله گرفتار مي‌شوند و افراد كومله راه را بر آنان مسدود كرده و آنان را اسير مي‌كنند.

«در ميني‌بوس باز شد و سه مرد مسلح، حمله‌كنان دست مرا كشيده بر زمين كوبيدند و با خود كشانده و بردند! مشت به صورتم زدند و لگد بر تن و قنداق بر سر پايم غلتيد و توي گودالي افتادم». نويسنده سپس به شرح مفصل نحوه خشونت‌آميز اسارت برادر و همراهانش پرداخته و مي‌نويسد: «ضربه سنگين قنداق بر پيشاني‌ برادرم نشست و از پايش انداخت فرق داداش نبات شكافت و خون فواره زد...»

ادامه اين فصل به شرح جابجايي‌ها و انتقال اسرا از روستايي به روستاي ديگر مي‌پردازد و بازجويي‌هاي ابلهانه و ساده‌لوحانه گروه كومله از او برادر و همراهانش را مورد اشاره قرار مي‌دهد. و سپس به شرح تلاش عوامل اين گروهك براي تغيير نگرش و اعتقادات اسرا مي‌پردازد. در اين ميان مقاومت بي‌نظير و دليرانه نبات برادر راوي خاطرات بسيار قابل تأمل و توجه است. او به شكل جسورانه و بي‌باكانه‌اي از مواضع ديني و انقلابي خود دفاع مي‌كند و در مسائل مختلف با اعضاي گروهك به بحث و جدل مي‌پردازد. در يكي از اين مناظرها وقتي كاك قادر يكي از اعضاي گروه در مقابل استدلال‌هاي نبات كم مي‌آورند مي‌گويند: «شما دو برادر كه كرد هستين چرا به جنگ ما اومدين؟» نويسنده مي‌نويسد: «نبات گفت: چون شما اسلحه به دست گرفتين و ضد حكومت اسلامي شورش كردين و خدا رو نفي مي‌كنين پس از نظر اسلام مرتدين و حكم شما هم تا زماني كه مي‌جنگين كاملاً مشخصه. مطمئن باشين اگر فرصتي پيش بياد، بازم با شما مي‌جنگيم تا دست از كشتار و طغيان بردارين.»

اين منازعات نبات و سوابق انقلابي او باعث مي‌شود تا براي او طرح خطرناك و خاصي بريزند. راوي كتاب مي‌نويسد:

«روز بعد داداش نبات و حسن‌مراد را فرا خوانده و به مقر كومله كشاندند. دو ساعت بعد آن‌ها با چند مأمور برگشتند. به سرعت به طرف داداش رفتم و پرسيدم: چي شده؟

-        دستور دادن من و حسن‌مراد وسايلمون را جمع كنيم و از اينجا بريم.

-        مي‌خوان شما رو كجا ببرن؟

-        ظاهراً مي‌گن قراره مبادله بشيم.

دادش نبات، مدتي به چهره من خيره شد و با اشاره نگهبان همراه شروع به جمع‌آوري خرده وسايلش كرد. سپس به سمت ساير اسرا رفت تا با آن‌ها خداحافظي كند... ناگهان حسن‌مراد با فرياد صدايم كرد: شنام! با عجله به سمت او رفتم. ديگر به نام تازه‌ام خو گرفته بودم. همه اسرا من را به نام شنام مي‌شناختند و حتي بعضي از نگهبانان كومله مرا به همين اسم صدا مي‌زدند.»

سپس لحظه وداع راوي با برادرش فرا مي‌رسد.

«ناروا ديد بي در آغوش كشيدني مرا وانهد و برود. به سوي من آمد اما امانش ندادند، حسرت وداع با روي ماه برادر بر دلم ماند.»

فصل چهارم كتاب با عنوان «جاي خالي برادر» به تنهايي و غربت راوي داستان پس از جدايي از برادر و دوستش حسن‌مراد پرداخته و سپس به شرح جابجايي‌هاي پيوسته مكان اسرا و راوي و تغيير مقر گروه كومله اختصاص دارد. در بپايان اين فصل نويسنده آورده است «دو روز بعد با نخ‌هاي نازك پلاستيكي انگشتان شصت دست‌هايمان را از پشت محكم بستند و ما را سوار يك دستگاه خودرو نيسان كردن حركت آغاز شد. نيمه‌هاي شب، جلوي مدرسه‌اي پياده شديم. ما را به يكي از اتاق‌ها بردند و نخ‌هاي فرو رفته در گوشت انگشت‌هايمان را بيرون كشيدند. از فرط خستگي به خوابي كابوس‌وار فرو رفتيم.»

در فصل پنجم كتاب با عنوان «دره بيداد» شرح روزهاي سخت بيگاري و اسارت در اين منطقه در ميان بيم و اميد آورده شده است. بيم و اميدي كه در آن صحبت از تبادل اسرا، حمله رزمندگان و بازپس‌گيري بوكان و غيره مي‌شود اما همه چيز تنها در سطح شنيده‌ها و تحركات مرموز است.

در فصل بعدي كتاب نويسنده به شرح آشنايي خود با دختري بنام شيلان مي‌پردازد كه خواهرزاده كاك عمر يكي مرداني است كه با كومله همكاري مي‌كند.

«شيلان رفتاري غريب داشت. او با نيورهاي كومله فرق مي‌كرد، نه اسلحه داشت نه مثل ساير دختران كومله لباس مردانه مي‌پوشيد در هيچ كاري مشاركت نمي‌كرد و لباس‌هاي معمولي و محلي به تن داشت. بسيار زيبا، منزوي و پرخاشگر بود...»

وضعيت راوي در اردوگاه وضعيت ويژه‌اي است. «در جمع اسراي باقي مانده تنها كسي كه يگان خدمتي‌اش بسيج و سپاه بود من بودم. ديگران يا سرباز بودند يا اعضاي رده پايين كادر ارتش و يا نيروهاي فرهنگي. با اين شرايط بيشتري هجمه، تخريب، نيش و زحمت سهم من بود.»

آرام آرام رابطه‌اي عاطفي بين نويسنده و شيلان ايجاد مي‌شود. يكي خبرچين به كاك عمر گفته است كه راوي از پرسنل سپاه است. و كاك عمر بعد از اينكه اين موضوع را به رخ راوي مي‌كشد از او مي‌خواهد تا مطلب را پنهان كند. در ادامه اين فصل راوي تصميم مي‌گيرد از اردوگاه بگريزد. اما در آخرين لحظات يكي از همرزمانش به او مي‌گويد كه گريز او يا موجب مرگ خودش خواهد شد و يا برادرش نبات كه در جاي ديگري گرفتار است. شيلان براي مدتي از منطقه مي‌رود و دوباره در انتهاي اين فصل باز مي‌گردد. كاك‌عمر در مورد تصميم كومله براي اعدام راوي و وساطتت خودش حرف مي‌زند.

در اين فصل كه فرازهاي بسياري دارد روحيات مختلف نويسنده در برخورد با مسائل گوناگون به تصوير كشيده شده است.

فصل هفتم كتاب با عنوان نامه سفارشي با توصيف نامه‌اي آغاز مي‌شود كه شيلان به راوي مي‌دهد. راوي كه تا جايي براي مطالعه نامه پيدا كند فكرش به صد جا رفته است.

تصور مي‌كند كه اين نامه يك نامه عاشقانه است. اما در نامه خبر هولناكي وجود دارد كه ذهن و انديشه راغب را به هم مي‌ريزد. خبري كه در غربت بسيار هولناك‌تر از حد تصور است...

در اين ميان بسياري از هم‌اتاقي‌هاي راوي آزاد مي‌شوند و بر بار تنهايي او افزوده مي‌شود. اما اين اندوه در پايان اين فصل با شنيدن خبر آزادي از زبان كاك عمر تبديل به موجي از شادي مي‌شود.

«مدتي ناباورانه به چهره كاك عمر خيره شدم. اما وقتي نام ديگر آزادشدگان را شنيده از بهت و حيرتم كاسته شد.»

در فصل هشتم كتاب نويسنده به شرح آزاد‌ي‌اش و مسير طولاني و پرپيچ و خمي كه به وسيله نگهبانان كومله طي كرده مي‌پردازد. و بعد وقتي از منطقه كومله‌ها خارج مي‌شود و به خودي‌ها مي‌پيوندد. درمي‌يابد كه شيلان در بازداشت نيروهاي خودي است.

راوي با شيلان روبه‌رو مي‌شود و شيلان براي او از زندگي‌اش، تلاشي كه براي جلوگيري از اعدام راغب و آزادي او كرده است مي‌گويد و بعد...

در فصل نهم با عنوان «قد كشيدن» بازگشت نويسنده از كرمانشاه به دل خانواده و جامعه را توصيف و تشريح مي‌كند. در پايان اين فصل راغب مي‌نويسد: «هفده ساله بودم اما انگار هفتاد سال بر من گذشته بود...»

«پاي حرف‌هاي پدر» نام فصل دهم كتاب است كه در آن اوضاع زندگي خانواده راوي در هنگام اسارتش از زبان پدر بيان مي‌شود. و تلاش‌هاي فراواني كه براي يافتن و آزادي راغب صورت گرفته بوده است.

فصل پاياني خاطرات به بازگشت راوي براي يافتن شيلان روبه‌رو شدن او با شيلان بدگماني وي در خصوص جاسوسي شيلان و در نهايت سرنوشت شيلان اختصاص دارد. كه پاياني زيبا و دراماتيك را براي كتاب رقم زده است.

شنام گرچه يك كتاب خاطرات محسوب مي‌شود اما با درايت نويسنده در تنظيم مناسب و دقيق خاطرات و رعايت اصول خاص نگارش حرفه‌اي به اثري دراماتيك و قالبي همچون رمان شباهت يافته است.

فرازهايي كه در طول اين يادداشت به آن‌ها اشاره شد تنها كليات يا صحنه‌هاي خاصي از اين خاطرات است كه فضاي كلي كتاب را ترسيم مي‌كند اما اين اثر مملو از حوادث و ظرايفي است كه قطعاً مي‌تواند براي خوانندگان كتاب تجربه جالب و جذابي را رقم بزند. عده‌اي كتاب شنام را برادر كتاب «دا» مي‌دانند شايد اين مطلب پربيراه نباشد اگر بخواهيم ظرافت‌ها، پيچيدگي‌هاي داستاني و جذابيت‌هاي اين دو كتاب را ملاك برادر خواندگي قرار دهيم.

از آنجا كه در اين يادداشت به جهت لو نرفتن نقاط عطف و كليدي داستان (خاطرات) بسياري از مطالب پنهان نگاه داشته شده است.

مخاطب كتاب مي‌تواند با مطالعه كتاب صحنه‌هاي پرهيجان و لحظات بيم و اضطراب را همراه با راوي به خوبي درك و احساس نمايد.

مطالعه اين كتاب به كليه علاقه‌مندان ادبيات دفاع مقدس و حتي ديگر مخاطبان توصيه مي‌شود. و اين اثر مي‌تواند زمينه مناسبي براي توليد آثار سينمايي و تلويزيوني باشد.

 

 

 

يكشنبه 28 شهريور 1389 - 10:33


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری