سه‌شنبه 6 تير 1396 - 15:11
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

سازمان تبليغات اسلامي

 

نور و نقش آن در هنر اسلامي

 

 

رنگ و نور

رنگ ها هر يک بنابر مميزات خويش متضمن معنايي سمبوليک هستند. حالات روحاني و نفساني آدمي و نحوه تحقق وجود موجودات و اموردر عالم همواره با بيان سمبوليک در ساحت هنر توأم بوده است. در سمبوليسم طبيعي رنگ ها بسيار ساده در کار مي آيند، چنان که سبز و سفيد و آبي و بي رنگ مظاهر تازگي، پاکي، آسمان وبي تعقلي است. اما در هنر ديني و اساطيري حد مظهريت رنگ ها از اين فراتر مي رود. في المثل در فرهنگ اسلامي سمبوليسم رنگ سبز(1) متضمن عالي ترين معاني عرفاني است و به اين  صورت بالاخص در اطراف نام حضرت خضر(ع) تجلي مي کند. خضر سبزپوش جاويد است. عطار در منطق الطير از قول طوطي مي گويد:

 

خضر مرغانم از آنم سبزپوش

تا توانم کرد آب خضر نوش

 

و مقصود از «آب خضر» البته «آب حيات» است. طوطي سبزپوش که به مصداق سخن سعدي ره از عالم صورت به عالم معني نبرده، در نقش سالکي جلوه گر مي شود که کار است که علت و مايه اصلي رنگ «رودخانه زرد» و «درياي زرد» را که نام ديگر درياي چين است، تشکيل مي دهد. اين رنگ دل آگانه مظهر معاني تقدس قرار گرفته است، چنان که راهبان بـــودايـي خود را در لباس زردرنگ زعفراني مي پوشانند.

سکني گزيدن در عالم اسلامي، هر امر ديني و دنيوي را براي آدمي رنگي ايماني مي زند. از اين رو در نقاشي، هنرمند به نحوي تحت سيطره کل متعالي اسلام است، هر چند که اساساً نقاشي در عصر اسلامي کمتر مضامين ديني دارد.(2)

حضور اين کل، صورت خيالي هنرمند مسلمان را از طريقه صورتگري يوناني دور کرده و فضايي مثالي در پرده هاي نقاشي او ظاهر ساخته بود. به همين طريق راه و رسم تعليم صورتگري نيز مي بايست از اين فضا متأثر باشد و چنين نيز شد. بدين طريق که نيکان را قياس از خود مي گيرد و سبزي ظاهر خويش را با سرسبزي معنوي خضر مقايسه مي کند و در جستجوي زندگي جاويد است. بنابراين رنگ سبز سمبــوليسم جـاودانگــي و نيکويي است که صورتش از عالم طبيعت و محسوس اخـــذ شده، امــا معنايش از عالم معاني و نامحسوس.

رنگ سرخ که رنگ خون است از گذشته چونان سمبولي براي تجديد حيات در کار آمده است.(3) در عين حال خشم و غضب و جنگ و جهاد نيز با زبان خون ظاهر شده است و شياطين و ديوسيرتان در لباسي قرمز رنگ در نظر آمده اند. علي رغم اين تلقي ثانوي رنگ سرخ از حيث زيبايي گاه سرآمد رنگ ها محسوب گرديد، چنان که در زبان روسي مفاهيم سرخ و زيبا بسيار به هم نزديکند. بدين سان نوعي سمبوليسم دوگانه از رنگ سرخ القا شده است که در مورد رنگ سياه نيز صدق مي کند.

تقـدس رنگ زرد را در شرق  دور از نظر طبيعــي مــولود خاک حاصلخيز لوئس (loess) که قسمت هاي وسيعي از غرب و شمال غـرب چين را مي پوشاند دانسته اند. همين خاک به تدريج راه و رسم و آداب خاصي که حاکي از نحوي غلبه صبغه رمزي و معنوي براي کار بود باطن اين هنر و صنعت را به سوي امر قدسي کشاند. ظاهر به تناسب باطن از رسوم و آداب متعارف مي گذشت. استاد در اين طريق راز و رمز کار تصويري را به اقتضاي روحيه و قابليت معنوي شاگرد به او مي آموخت تا مرحله اي که به او اجازه مي داد خود به ابداع يافت ها و عــالم درون و باطني خود بپردازد. هر مرحله از اين مراحل از رنگ سايي تا طلاکاري و آماده  کردن قلم و کاغذ با نشانه و رمزي ترتيب پيدا مي کرد. شاگرد در اينجا چون سالک بود و استاد چون مراد و قطب و پير او، و کار چون سير و سلوکي معنوي، و بسان مراحلي از رياضت که به دنبالش سالک مراتب معنوي و منازل و مقامات روحاني عالم هنري را طي مي کند. نور و رنگ نيز در حکــم رمــزي براي سيـر و سلـوک به کار مي آمد، چنان که صوفيه از آن براي بيان عوالم بهره گرفته اند. از نظرگاه شارح «گلشن راز» سياهي و تاريکي که در مرتبـــه اي براي ارباب کشف شهـــود و در ديده بصيرت سالک ظاهر مي شود، همانا نور ذات مطلق است. بدين صورت که از غايت نزديکي، تاريکي در چشم بصيرت سالک پيدا مي آيد و در درون تاريکي، نـور ذات که مقتضي فنا است آب  حيـات بقا بالله که موجب حيـات سرمدي است پنهان است.

 

هرکو نه بدين مقام جا کرد

دعــوي قلنــدري خطا کرد

اين فقر حقيقتي است الحـق

آنجاست سواد وجــه مطلق

شمشير فنا در اين نيام است

آن نور سيه درين مقام است(4)

 

نور سياه به گفته عين القضات در «تمهيدات» نور ابليس است که از آن، زلف اين شاهد عبارت کرده اند و نسبت با نور الهي ظلمت خوانند و در مقايسه چون مهتاب است در برابر آفتاب.(5) نجم الدين کبري «نورسياه يا ظلمت را از عالم قهر خداوندي و مظهر صفات جلال حق» مي داند چنان که عرفا قائلند ظهور نور وجود مطلق را مراتبي است. اولين مرتبه که آفتاب جمال حق در حجاب عزت وجلال محجوب است، عبارت است از «هويت غيب» نور سياه در اين مرتبه ظاهر است که سالک ديگر فاني مي شود و از شرح آن عاجـز و قاصـر است در برابر اين نور صفات جــلال، نور صفات جمال است. نجم رازي در اين  باره چنين مي گويد که «چون نظر کني هر کجا در دو عالم، نور و ظلمت است از پــرتـو انـوار صفـات لطف و قهــر اوست... خلق السمـوات  والارض و جعل الظلمات والنور ... خواجه عليه السلام در استدعا «ارناالاشياءکماهي» ظهور انـوار صفات لطف و قهــر مي طلبيد. زيرا که هز چيز را که در دو عالم وجودي است يا از پرتو انوار صفات لطف اوست يا از پرتو انوار صفات قهر او، و الّا هيچ چيز را وجود حقيقي که قايم به ذات خود بود نيست، و وجود حقيقي حضــرت لايـزالي و لم يـزلي راست، چنــان که فــرمـود: «هوالاول والاخر والظاهر والباطن» .

 

دل مغز حقيقت است، تن پوست ببين

در کسوت روح صورت دوست ببين

هر چيز که آن نشان هستي دارد

يا سايه نور اوست يا اوست ببين(6)

 

نور سياه از نهايت قرب به حق براي آدمي ظاهر مي شود و اين حکايت از نهايت ظهور جمال حق مي کند که سالک از شدت ظهور مي سوزد و از اين روست که گفته اند جمال و جلال ظهور و بطون يکديگر و نور ذات مقتضي اختفاء اسماء و صفات الهي است.

 

چون مبصر با بصر نزديک گردد

بصر ز ادراک او تاريک گردد

 

مناسب اين مقام، شيخ محمد لاهيجي از مشاهدات قلبي و احوالات خود در باب رنگ ها چنين ذکر مي کند: «ديدم که در عالم لطيف نوراني ام و کوه و صحرا تمام از الوان انوار است از سرخ و زرد و سفيد و کبود و اين فقير واله اين انوار، و از غايت ذوق و حضور شيدا و بيخودم. به يک بار ديدم که همه عالم را نور سياه فرو گرفت و آسمان و زمين و هوا هرچه بود تمام همين نور سياه شد و اين فقير در آن نور سياه فاني مطلق و بي شعور شدم؛ بعد از آن به خود آمدم.» پس رنگ و نور سياه مظهر حالي از احوالات است که در مرتبه مواجهه با جلال الهي دست مي دهد.(7)

کار هنري، هنگامي  که به  مثابه سير و سلوک معنوي تلقي مي شود، هر رنگي با تغيير حالات سالک همراه است. هنرمند چنان خود را در کار غرق مي کند که ديگر نمي توان ظاهر کار را بدون در نظر گرفتن باطن آن که مواجيد اوست دريافت. از طرفي چون هر رنگ و نوري مظهر عالمي تلقي گرديده، سالک خويش را در هر مرحله از کار در منزل و مقامي روحاني مي بيند و رابطه روحي با جهان غيبي پيدا مي کند. سالک در طي مراحل سلوک رنگ ها و پرده هاي رنگين را که هر يک ظهور عالمي از عوالم است در صورت خيالي خويش مي بيند.

با تمام اين مراتب بايد بدين نکته توجه داشت که از آنجا که هنرمند با مواد سروکار دارد و صورت هاي خيالي او نمي تواند از اين مواد و ابزارها رهايي يابد، هيچ گاه نمي توان سير و سلوک نقاش را چون سير و سلوک عارف دانست. به تعبيري مي توان پاية مادي و اساس اين جهاني يا به تعبيري صورت نازل عرفان را درکار هنري-

در آنجا که کار هنري به  صــور مختلف با مـــواد و محسـوسات و به عبـارتي کثــرات ارتباط دارد؛ به ترتيب متنازل از شعر تا صنايع مستظرفه – ديد و هنگامي که هنــــرمند از صــور مادي و جسمانـي رهايي پيدا مي کند قدم به عرصه عــرفان مي نهد، بدين معني هنر جسم  و تن  عرفان و عرفان روح و جان هنـــــر مي گردد. به عبارت اُخري از هنر خاص به هنر عام انتقال مي يابد.

تکرار نقوش

يکي از مميزات عالم اساطيري شرق و عالم ديني مسيحي و اسلامي تکرار طرح و نقش و الحان در آثــار هنـــري آنها است. اين وضع در همه هنرهاي اساطيري و ديني مشترک است. بنابراين بايد بينش واحدي وجود داشته باشد تا همه هنــرمندان با وجـــود گــذر هزاران سال همــواره يک نقش را با قـدري تغيير نامحسوس ابداع کنند.

اين بينش در نگاه هنرمندان اعصار گذشته نسبت به زمان و تاريخ و ماهيت اثر هنري حضور پيدا مي کند، بدين معني که هنرمند از زمان، احساسي مکانيکي و تدريجي که در افق مکان تکوين يابد و نابود شود، ندارد. بلکه زمان و مکان چون انسان واجد مراتبي است که هر مرتبه داني جلوة امر عالي است. انسان همواره نسبت به زمان و مکان احساس بستگي مي کند اما اين احساس امري تاريخي است. گاه چنان تصوري از زمان و مکان در او پيدا مي شود که با زمان و مکان در دوره ديگر متفاوت است.

به هر تقدير زمان و مکان در نگاه انسان مفهومي تاريخي دارد. چنان که تاريخ نيز سير معنوي انسان در زمان و مکان و از آنجا در عوالم است. بدين  معني انسان همواره کون در زمان و مکان دارد و در هر دوره احساس او از عالم متفاوت مي شود. به همين جهت نيز پيشينيان سير تاريخ را ادواري تلقي مي کردند. هندوان به چهار دوره تاريخي کريتا، تريتا، دواپارا و کالي که هر دوره مميزات خاص خود را دارد قايل بودند. در دوره اول که همان عصر طلايي يا کمال است، حقايق ودايي (کتاب مقدس) نيازي به تفسير و تعبير نداشتند.(8)

آدميان حقـــايق آن ها را با مکاشفه درک مي کردند وليکن بر اثر گردش دائمي چرخ گيتي و پيدايش ادوار بعدي که هر يک در حکم سقوط و فقدان تدريجي معنويت بوده، علوم شهودي رو به فناء رفتند و آيينه دل غبار آلوده شد و پليدي هاي گوناگون نفساني، آدمي را از درک حقايقي که نياکان دوران عصر طلايي بدان شاعر بودند، بازداشت.(9)

در اساطيـر يونان چنـان که «هسيود» طرح مي کند و در تفکر چيني و ايراني و مصري و بين النهريني نير از عصر طلايي و در مقابل آن از عصر آهن سخن به ميان آمده است. در اين نظرگاه همان طوري که عصــر طلايـي کامل ترين ادوار است. کامل ترين آثار فکري، هنري و تدابير سياسي و اعمال اخلاقي و حماسي نيز در اين دوره به وجود آمده است. پس براي هر کس هر نظــر و عمل و ابداعي که در اين عصر وقـوع حاصل کرده، حقيقــي تـرين و به  عبارتي نزديک ترين امور به حقيقت است. هنرمند با تأسي به نمونه اصلي و نقش و نگارهاي عرشي (archetype) اثر هنري که در گذشته ابداع شده و «صورت نوعي ازلي» آثار هنري محسوب مي شود، سعي به تقرب به اين نمونه دارد. پس او به گذشتة طلايي که هنرمند به حقيقت تقرب داشته نزديک مي شود و رو به سوي آن دارد و به اين جهت نقشي که مي زند يا هر اثري که ابداع مي کند از نظري تکرار محسوب مي شود، در حالي که در واقع الهام جديدي در سعي هنرمند براي تقرب به حقيقت و صورت نوعي ازلي در کار است که هنرمند در دوره اي متأخر نسبت به آن دچار بُعد و دوري است. او در اينجا سعي مي کند به مبدأ نزديک شود و به معرفت نياکان عصرطلايي خويش و به بهشت گم شده و فراموش گشته تقرب جويد.(10)

در مقابل اين بينش و نگاه ديني و ميتولوژيک، هنرمند دوره جديد همه چيز را در افق پيشرفت و سير تکاملي مي بيند، مشکل هنرمندان جديد انحراف و دوري تدريجي از مبدأ حقايق الهي نيست. آنان عصر طلايي را در آينده مي جويند. به  همين سبب نيز هر چه از عصر رنسانس دور مي شود تفاوت ميان سبک هاي جديد بسيار فزوني مي يابد. اگر مقايسه اي ميان مکتب هرات و تبريز يا مکاتب هندي و چيني در نقاشي و پيکرتراشي و معماري با تفاوت سبک  کلاسيک و رومانتيـک و کوبيسم داشته باشيم، آن گاه درمي يابيم که چگونه هنرمندان دورة جديد همواره در حال گريز از گذشته و روي آوردن به سوي آينده اند.

 

 

پي نوشت ها:

1- در اديــان طبيعي نخستين عصـر اساطيرالاولين معاني بسيار به صورت طبيعت براي انسان تجلي کرده بود. خداياني از قبيل آدونيس يونانيان و اتيس روميان و تموز بابليان همگي خدايان گياهان به معناي وسيع کلمه بوده اند. اوزيريس مصر باستان نيز در اصل خداي کشاورزي بوده است. ضمناً علايم و آثار تعبيرات و مراسم کهن به صورتي نو مجدداً در کار آمده است. مثلاً رويانيدن سبزه هايي که ايرانيان براي عيد نوروز تهيه مي کنند در يونان باستان نيز معمول بوده و يونانيان نيز مانند ما بعد از چندي آن سبزه ها را به آب مي انداخته اند. در يونان باستان سبزي هاي مزبور را باغچه هاي آدونيس مي ناميده اند.

2- بر خلاف هنر مسيحي که مسيح و قديسين و انبياء نمونه هاي اصلي مضامين محسوب مي شدند، در اسلام تصوير چهره انبيا و اولياء علي الخصوص حضرت نبي(ص) و ائمه معصومين(ع) تحريم شده بود که آثار آن را درعدم تشخيص چهره آنان مي توان ملاحظه کرد.

3 – در گورستان هاي قديم در قبرهايي جنازه هايي يافت شده که آنها را با گل اُخري که رنگ قرمز دارد پوشانده اند. و اين ظاهراً حاکي از نوعي ديد جهت تسهيل تجديد حيات مردگان در جهان ديگر بوده است.

4 - شرح گلشن راز، ص95 – 96 .

5 - تمهيدات، ص 119.

6 - مرصادالعباد، ص309 و 683 .

7 - رنگ سياه و عرف عام با تيرگي و پريشاني روزگار و فلاکت و بدبختي قرين است. اما حضور آن در آداب و رسوم مختلف حکايت از معني دوگانه آن مي کند. لباس برخي روحانيان مسلمان و مسيحي و لباس تيره کاهنان بابلي که قبايي به شکل ماهي سياه بود از معناي مثبت آن حکايت مي کند. در محافل اشرافي قديم رنگ سياه رنگ رسمي لباس ها بوده است. خلعت سياه از اين زمره است. انبوهي از درختان و کوهها در ادبيات کهن با تعبير سياه بيان شده اند، هم چنان جمع کثير که به «سواد اعظم» تعبير شده. پوشش  سياه در عزا و عروسي و علم هاي سياه صرفاً به  معني مرگ نيست، بلکه به معني تجديد حيات دنيوي و اُخروي و مظهر انقلاب روحي انسان هاست که در حال « محو» حاصل مي شود. روي سياه حاجي فيروز نيز نشانه و نمودار تجديد حيات طبيعت بوده است. سياه پوشي در برخــي اقــوام معنايي قريب به معتقدات اسلامي دربارة سبزپوشي خضر دارد. چنان که در متن اشاره رفت در ادبيات و عرفان اسلامي رنگ سياه نشانه تعالي است. چنان که آب حيات در ظلمات به دست مي آيد و مقام شب قدر نشانه تعالي شب از روز است. شب هنگام خلوت است و روز هنگام جلوت.

8- اين شرح شبيه به رواياتي است که در باب درک حقيقت قرآن چون نوشيدن آب براي آدميان پس از ظهور حضرت مهدي(عج) آمده است.

9- اديان و مکتب هاي فلسفي هند، داريوش شايگان، تهران، اميرکبير، 1356، ص 40و41.

10- فکري که به طور ضمني در اين اعتقاد وجود دارد، اين است که فقط نخستين ظهور هر چيز، معني دار و معتبر است، نه تجليات پياپي آن، و آن نخستين ظهور در عالم غيب رخ داده است، چنان که در بيان نظري موسيقي مشاهده کرديم. اين نوع تلقي را در فرهنگ هاي شفاهي شبه اساطيري کنوني نيز مي توان يافت. في المثل درkimberley نقاشي هاي روي تخته سنگ ها، که مي گويند به دست نياکان اساطيري نقش شده اند، مجدداً، به نيت دوباره به کار انداختن قـــدرت خــلاق آن ها، درست به همان گونه که اين قدرت نخستين بار در زمان هاي اساطيـري، يعني در آغاز جهان، پـــديدار گشته بود، تــــرسيم مي شوند. براي تفصيـل مطلب رجـــوع شود به چشم اندازهاي اسطـوره ميرچا الياده، ترجمه جلال ستاري، توس، 1362 ، ص 51.

 

 

  محمد مددپور

 

سه‌شنبه 12 مرداد 1389 - 10:50


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری