شنبه 3 تير 1396 - 6:17
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان خراسان شمالي

 

انتظار در مکتب شيعه و رسالت منتظران(قسمت اول)

 

  چکيده

عظمت وجودي و ابعاد مختلف شخصيت حضرت صاحب الامر (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) باعث شده است که در طول هزار و اندي سال که از غيبت کبري مي­گذرد، هر گروه از مردم بسته به گرايش­هاي خاص اعتقادي، اجتماعي و فرهنگي که داشته­اند، از ديدگاهي خاص به تحليل شخصيت و تعيين جايگاه آن حضرت در عالم هستي بپردازند. در اين ميان، جمعي از اصحاب سير و سلوک و رهروان طريق عرفان و معنا با طرح موضوع «خليفة الله» و انسان کامل و پرداختن به نقش حجّت الهي در عالم هستي، تنها به جنبۀ فراطبيعي آن وجود مقدّس توجه کرده و از ساير جنبه­ها غفلت ورزيدند. گروهي ديگر از اصحاب شريعت توجه خود را تنها معطوف به جنبة طبيعي آن وجود مقدّس ساخته و ضمن مطرح کردن نقشي که آن حضرت به عنوان امام و پيشواي مردم به عهده دارند، هيچ گونه مسئوليتي را در زمان غيبت متوجه مردم نديدند و تنها تکليف مردم را اين دانستند که براي فرج آن حضرت دعا کنند تا خود بيايند و امور مردم را اصلاح کنند. عده­اي هم ضمن توجه به جنبۀ فراطبيعي و طبيعي وجود مقدّس حضرت حجّت (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) تمام همّ و غَمِّ خود را متوجه ملاقات با آن حضرت ساخته و تنها وظيفۀ خود را اين دانستند که با توسل به آن حضرت، به شرف ملاقات با آن ذات اقدس نائل شوند.

 اما در اين ميان گروهي با در نظر گرفتن همۀ ابعادي که بدان­ها اشاره شد، به طرح معناي درست انتظار پرداخته و درصدد تعيين وظيفه و نقش مردم در دوران غيبت برآمدند. در اين ديدگاه، هم مسئلۀ خلافت الهي انسان کامل مطرح است، هم به جايگاه و نقش مردم در قبال آن حضرت توجه شده و هم وظيفه­اي که مردم در دعا براي حفظ آن وجود مقدّس و تعجيل در ظهورش دارند، از نظر دور داشته نشده است. شايد بتوان امام راحل امّت(ره) را به عنوان درخشان­ترين چهره از گروه اخير ذکر کرد. ايشان با صراحت به نقد و بررسي برداشت­هاي مختلفي که از مسئلۀ انتظار فرج وجود دارد، پرداخته و ديدگاه خاص خود را در اين زمينه چنين مطرح ساختند:

«...البته اين پُر کردنِ دنيا را از عدالت، اين را ما نمي­توانيم بکنيم، اگر مي­توانستيم، مي­کرديم. اما، چون نمي­توانيم بکنيم، ايشان بايد بيايند... اما ما بايد فراهم کنيم کار را، فراهم کردن اسباب، اين است که کار را نزديک بکنيم، کار را هم چون بکنيم که مهيا بشود عالم براي آمدن حضرت(عج)...».[1]

ايشان در جايي ديگر نيز دربارۀ مفهوم انتظار فرج مي­فرمايند: «انتظار فرج، انتظار قدرت اسلام است و بايد کوشش کنيم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پيدا کند و مقدمات ظهور ـ ان­شاء­الله ـ تهيه شود.»[2]

براي شناخت جايگاه و مفهوم انتظار در تفکر شيعي برخي از رواياتي را که در اين زمينه وارد شده است، مورد بررسي قرار مي­دهيم تا روشن شود که:

1. آيا انتظار ضرورت دارد؟

2. فضيلت آن چيست؟

3. چه وظايفي در عصر غيبت بر عهدۀ منتظران است؟

4. انتظار چه آثاري دارد؟

 

کليدواژه­ها: انتظار، ضرورت انتظار، فضيلت انتظار، وظايف منتظران، نقش سازندۀ انتظار

 

مقدمه

"ن وَالقَلَمِ وَمَايَسطُرُونَ"[3]

بي­گمان قلم يکي از نعمت­هاي الهي است که کردگار عليم و حکيم، موهبت برخورداري از آن را از پگاه ازل در سرنوشت آدمي رقم زده است. نوشتار، مهم­ترين ابزار گسترش معرفت و پرورش فضيلت شناخته مي­شود و نگارش، کارآمدترين شيوة تعميق فرهنگ ناب ديني به شمار مي­آيد.

روزگار کنوني را به جرأت «عصر انتظار» مي­توان ناميد؛ عصري که جوامع انساني با موج­هاي پياپي «يأس» و«اميد» رو به رو شده­اند و مردم جهان، با تجربة نوميد­کننده مکتب­ها و مذهب­ها و «آرمان­شهر»هاي دروغين، از ستم و بي­عدالتي فراگير به ستوه آمده، به ظهور منجي موعود و تحققِ آيندة بهتر دل بسته­اند. از دهة گذشته، هزاره­گرايي، موعودگرايي، منجي­گرايي و آخرالزمان­شناسي در مغرب­زمين، گسترش روزافزوني يافته است و دانشگاه­ها، مراکز تحقيقاتي و پايگاه­هاي اطلاع­رساني کشورهاي پيشرفته، به گونة فزاينده­اي به مباحث مهدي­پژوهي و ظهور منجي جهاني و رويدادهاي آخرالزمان پرداخته­اند.

در اين سال­ها، مردم کشور ما نيز بيش از پيش به موضوع مهدويت و انتظار، گرايش يافته، به گونة چشم­گيري به گفت و گو دربارة منجي موعود و برگزاري محافل مرتبط با امام مهدي (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) روي آورده­اند. رشد مجالس دعاي ندبه، زيارت آل­ياسين و... در گوشه گوشة اين سرزمين، فزونيِ شمار مؤسسه­هاي خيريّه و هيئت­هاي مذهبي منسوب به امام عصر(عج)، گسترش مراکز تبليغاتي، تحقيقاتي، انتشاراتي و مطبوعاتيِ فعّال در عرصة مهدويت و انتظار، افزايش مشتاقان و زائران مسجد مقدّس جمکران، به درستي اين سخن گواهي مي­دهد و مسئوليت رسالت متفکران حوزه و دانشگاه، و مسئولان نهادها، مراکز و مؤسسه­هاي فرهنگي، پژوهشي، تبليغي و آموزشي کشور را سنگين­تر مي­سازد.

مسئوليت خطير تبيين و تعميق فرهنگ مهدويت و انتظار، مقابله با انحراف­ها و کژانديشي­ها جز با عزم راسخ، تلاش همگاني و فعاليت هماهنگ و منسجمِ همۀ مراکز و مؤسسه­هاي فعال مهدوي به انجام نمي­رسد. مسئلۀ مهدويت و بحث دربارة امام زمان (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) آن قدر وسيع و قلمرو آن دامنه­دار است که انسان براي انتخاب عنوان بحث خود، مشکل پيدا مي­کند. اکثر مسائل مربوط به امام زمان (عليه السلام) مسائل زندة عصر کنوني است که با توجه به بُعد جهاني آن، مطالعة هدف­مند و جهت­داري را مي­طلبد.

مسئلۀ اساسي مهدويت اين است که بالاخره روزي اين دنيا با همه شرّ و ناکامي­ها، سرانجامش به صلح و سعادت منتهي گردد و بشر که گُلِ سر سبد موجودات عالم است، زندگي متناسب با برنامۀ الهي و آسماني را تجربه کرده و در مسير اهداف خلقت قرار گيرد.

واقعيت اين است که مسئلۀ آفرينش، پيچيده است و هر کسي دربارة اين مسئله و ربط انسان با مخلوقات و ساير پديده­هاي جهان بي­نهايت مي­انديشد، گرفتار حيرت مي­شود و اين تحيّر، در مغزهاي کوچک پديد نمي­آيد بلکه انسان­هاي بزرگ و فرهيخته نيز هم چنان در مغزهايشان علامت سؤال وجود دارد: دنيا، خدا، آخرت، مبدأ و معاد و اين همه اهتمام که قرآن کريم به اين کلمة زيباي آفرينش ـ که انسان است ـ داده و بر پيشاني اين موجود، مُهر احسن الخالقين[4]، زده و به خودش تبريک گفته است، نمي­تواند در مناسبات مادّيِ پيش پا افتاده خلاصه شود؛ بلکه بايد باور کرد که در اين دنيا چيزهايي هست که ما هم واقعاً منتظريم جوابي که خداوند به ملائکه داده، تحقق پيدا کند، روزي چيزهايي که ما نمي­دانيم، آن­ها نيز بروز کند.[5] خوشبختانه مباني و منابع آن قدر غني و محکم است که انسان به تحقق وعدة الهي، اطمينان پيدا مي­کند.

اين مسئله، نه در اسلام که در يهوديت نيز مطرح است و آن­ها نيز، همين انتظار را دارند. همچنين مسيحيان و ساير اديان شرقي در انتظار منجي­اند. بحث آخرالزمان براي فکرهاي امروزي هم که مباني عقيدتي قديمي ندارند، باز به عنوان يک ايدة جدّي مطرح است، لذا بايد به اين مسئله، به صورت جدّي پرداخت. خوشبختانه الآن حوزۀ علميۀ قم وارد اين فضا شده و برنامه­هايي که در قالب نوشته­ها، تحقيقات، مسابقه­ها و حرکت­هاي فرهنگي ارائه مي­شود، مسئله را جدّي­تر مي­کند. در بحث مهدويت، مسئلة نخست حکومت جهاني با هدف عدالت آسماني و بعد رفاه عمومي و امنيت کامل براي همه، و ترقّي و تعالي علمي و فنّي مطرح است و آياتي از قرآن کريم نيز که به ما مي­گويد زمين، آسمان­ها، خورشيد و ماه و ستارگان را براي شما مسخّر کرديم: "...سَخَّرَ لَکُم..."،[6] اشاره به همين واقعيت است.

 استعدادي که خداوند در انسان قرار داده و عجايبي که در خلقت مغز و اعصاب و سلول­هاي انسان شناسايي شده، اين اميد را نيز مي­آفرينند که آينده متعلّق به انسان و تحقق ايده­هاي اوست؛ البته چنان چه با عقايد معمولي­مان مطمئنيم، با تحليل هم، به همين اطمينان مي­رسيم که چنان روزي، براي بشريت خواهد آمد. در مديريت يکپارچة جهاني، رهبر اين حکومت، يک انسان معصوم و منزه از خطا و اشتباه و آلودگي است و اين عنصر، به لحاظ گوناگون بسيار مهم است.

 

احساس انتظار

"...اَنَّ الاَرضَ يرِثٌهَا عِبَادِي الصَّالِحُونَ"(...که زمين را، بندگان شايستۀ ما به ارث خواهند ­برد).[7]

احساس انتظار، مثل احساس تشنگي است. احساس تشنگي، آدم را به آب مي­رساند و احساس انتظار، انسانِ صاحب­نظرِ آگاهِ دين­باورِ حقيقت­جوي را، به حجّت بالغة الهي...

اسلام، بزرگ­ترين اصل اجتماعي و پاک­ترين نهاد سياسي دين را، اعتقاد و التزام به رهبري «معصوم» مي­داند.

رهبر جامعة انساني، هيچ کس نمي­تواند بود، مگر «پيامبر» يا «امام» که به طور مستقيم از سوي خدا، و يا به امر حق و به دست پيامبر، تعيين شده باشد. (اين رهبري در عصر «غيبت» با مرجعيت و فقاهت است که جاي «ولايت» پُر مي­شود.) حقيقت دين، جز اين نيست و بلوغ انسانيت، جز از اين راه، مقدور نمي­تواند شد.

شيعه نيز، با التزام و پايداري بر اين اصل خدايي ـ در هيچ لحظه­اي از تاريخ، هيچ «ظالم» و «روند ظالمانه­اي» را تأييد و تصديق نکرده و بر سر اين کار، «جان» خويش را همواره و همه جا ـ بلاگردان «ايمان» خويش ساخته است...

در آن حديث مشهور هم که سخن از قيام حجّت بالغه در ميان مي­آيد، تمامتِ ضربتِ تأکيد، بر سر «ستم­ستيزي» است: «خداوند، اين زمين را ـ به دست او ـ از عدل و داد سرشار مي­سازد، همان طور که از ظلم و جور سرزير شده باشد».

تو گويي که آن چه ديو آتش­خوارة «ظلم» بر سر آدميانِ خاک مي­آورد، با هيچ داغ و زخم ديگري، برابري نتواند کرد، اصلاً همۀ دردهاي بشر کجا و اين آتش جانسوز خانمان بر باد ده، کجا؟! در نگاهي ژرف و فراگير، «ظلم» تمامت آفات و شوربختي­هاي آدمي را در بر مي­گيرد. ظلم، هر آن کنشي است که اشياء و آدمي را، از شأن و مکانتِ حقيقي­اش بر کنار دارد. جهل و نفهميدن، ظلم است. بي­ايماني و شرک، ظلم است؛ "...يَا بُنَيَّ لاتُشرِک بِاللهِ انَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عظيمٌ"(...گفت: اي پسرک من! به خدا شرک مورز که براستي شرک، ظلم بزرگي است).[8]

و دواي اين همه درد: «عدالت»...

از نگاه شيعه، «عدالت» اصل دين است.

نخستين پيشواي او، در محراب به گناه «عدالت»، به قتل مي­رسد!

و آخرين پيشوايش، براي اين که به داد «عدالت» برسد، قيام مي­کند.

و آخرين حلقه، از مجموعة حلقات مبارزاتِ حق و باطل را ـ که از آغاز جهان بر پاي بوده است ـ به سامان مي­برد.

همة حرفِ «انتظار» همين است:

سفري دور و دراز، براي رسيدن.

با چشمانِ «آينده»، تکليف «حال» را روشن کردن.

در آستانۀ سقوط و ابتذال، دست انسان را گرفتن و او را تا درگاه نگاه خدا بالا کشيدن و بر تحقّق آرمان والاي همة انبيا و اوليا و مردان رزم­آور راه حق (عليهم السلام)، نظر داشتن.

و در آخرين رزم ـ پيروزمندانه ـ حيثيت عادلانة خاک را از نگاه بلند «بقية­الله» به نظاره برخاستن... و اين، حرف کمي نيست.

«انتظار» از جنس فرد است و احساس «انتظار»، فردايي شدن؛

عشيرة «انتظار»، اهالي فردايند...

آن که «نظر» ندارد، مثلِ کسي است که تشنه نيست.

احساسِ «انتظار»، مثل احساس تشنگي است.

آن که احساس تشنگي ندارد، آب ـ هر چند فراوان، زلال و گوارا هم که باشد ـ به چه دردش مي­خورد؟!

بي­خيالي، اين پا و آن پا کردن و مردِ «فردا» نبودن، ضد«انتظار» است.

انسانِ «انتظار»، آمادة فرداست.

احساس «انتظار»، از هم­صحبتي­هاي فردا سرشار شدن است.

از انديشة ترديد، بيرون آمدن، و در دل يقين در آمدن.

نشاط «انتظار»، آدمي را از نااميدي و سُستي باز مي­گيرد.

با اين نگاه­هاي کوچک و پيش پا افتاده، آدم در «روزمرّگي»­ها غرق مي­شود.

براي خوب ديدن و خدايي نگريستن، بايد به چشمان «انتظار» مسلّح شد!

آن که «نظر» ندارد، به احساس «انتظار» نيز نمي­تواند رسيد.

«انتظار» سفر دور و درازي است.

سفر «انتظار» چشم آدم را باز مي­کند؛ سفر «انتظار»، انسان را «صاحب نظر» مي­سازد...

حرف از يک نقطۀ زماني و مکاني نيست.

سخن از يک جغرافيايي جهاني عقيدتي است.

تکان تازه­اي در خاک و خلقت خاک!

تنه و بدنة خلقت، «عدالت» است... و در اين ميانه، «ستم» غباري بيش نيست، که به راحتي مي­شود آن را شُست و پيکرة اصلي، پاکيزه و زيباي آفرينش را، در برابر نگاه «انتظار» زندگي، به ديدار، نهاد... اين شست و شو، اصلاً مشکل نيست؛

«آب» که دارد مي­رود؛

«رود» که دارد مي­گذرد؛

فطرت پاک عادلانة «خاک» که دارد تکان تازه­اي مي­خورد؛

همه به ياري ما، خواهند شتافت.

تنها، کافي است تکاني بخوريم. در جنبش شکوه­مند ميلاد «انتظار»، به «احساس» برسيم و صاحب­نظرانه، عمل کنيم....

«انتظار»، يک رفع تکليف نيست. بلکه فهمِ تکليف است؛ اداي تکليف است.

آنان که «منتظر» عدالتِ فراگير و همگاني­اند؛ بايد همواره براي تحقق آن انديشه کنند، بنويسند و بکوشند و سهم سنجيده و دقيق خود را به اندازة وظيفه­اي که بر گردن دارند، ادا کنند...

از بي­نظران، چه انتظاري؟!... نبضِ عدل که خاک را به تکاني مواج و تند و تازه فرا مي­خواند، بي­نظرانه نمي­تواند بر گوش دل بنشيند. بي­نظري، بي­تفاوتي و بي­خيالي، از احساسِ «انتظار» به دور است. خويشاوندانِ خميازه و خواب را بگوييد که با بي­راهه­هاي خويش، مزاحم راهِ «مردان انتظار» نشوند.

احساس «انتظار» در اين فرهنگ، مأذنة بلند هستي است که در حقيقت از بلنداي آن، اذانِ عدلِ جهاني سرداده مي­شود.

اين «انتظار»، پاسخي است به تمامي هستي و همة فرشتگان، در برابر همان سؤال گلايه­آميز که: «چرا بر کرة خاک، پاي کساني بايد باز شود که فساد کنند و خون بريزند؟!» اين «انتظار» و پايانة معطّر و مطهّر خاک، پاسخ آنان و همۀ افکاري هم هست که از گرد خويش فرا نرفته و تمامت استعداد و توان «انتظار» را نمي­نگرند....

احساس «انتظار»، احساس طوفاني، شورانگيز و با نشاط است و انتظاري ندارد، مگر پيروزي!...[9]

 

مهدي و انتظار

تمامي وجودم را انتظاري بس شگفت، اما نامعلوم در برگرفته است. مي­خواهم از اين انتظار رهايي يابم و مُنتَظَر را ديدار نمايم. مي­خواهم بگويم که ديگر انتظار بس است و مُنتَظِر، مُنتَظَر را مي­خواهد و مي­خواهم بدانم «مُنتَظَر» کيست و «مُنتَظِر» چگونه بايد باشد.

غوطه­ور در انديشه­هاي تاريخي بودم که يک­باره، اوراق تاريخ را گشودم. ديدم و گواهان تاريخ را ـ که همانا وجود پيامبران بود ـ نظاره کردم که انبيا (عليهم السلام) در پي هم به مصداق "...اِنّا اََرسَلنَاکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً"[10]؛ گواه و و منذر و مبشر در جوامع بشري مبعوث شدند و با اين بعثت، بر پايي عدل را به تمامي جهانيان نويد دادند، اما از آن جا که خود را در جست­ و جوي پاسخ انتظار در سيلان مي­ديدم، در اين اوراق گران­بها، کلمه­اي التيام­بخش و تسکين­آفرين نمودار شد و آن، کلمۀ «موعود» بود.

بر من مسجّل شد که هر پيامبري، ظهور پيام­آور ديگري را وعده مي­داد. با اين کلام و تفکر در پي يافتن گواهي بودم که به جايي رسيدم که موسي (عليه السلام)، ظهور عيسي (عليه السلام) را بشارت داد و عيسي، به بيان قرآن کريم، ظهور احمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را و به زبان خودش، ظهور «فارقليط» را نويد داد و "...وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأتِي مِن بَعدِي اسمُهُ اَحمَدُ..."[11] را بر مردم خواند. ابتدا ذهنيتم اين بود که ديگر محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) موعودي ندارد، چرا که خداوند او را خاتم­الانبيا خوانده و او به حکمِ "...اَکمَلتُ لَکُم دِينَکُم..."[12] حجّت را بر همگان تمام کرده است، اما پس از تورقي ديگر، کلامي از بزرگي را مشاهده کردم که «وحي يعني نزول فرشته بر گوش و دل» و دريافتم که آن چه از اين راه بايد به بشر رسد، رسيده است ولي پس از اندي، وجود ائمۀ طاهرين (عليهم السلام) را با روش­ها و ويژگي­هايشان در راه وصل به منبع کمال­ها نظاره کردم و دريافتم که کسب کمال­هاي معنوي و ارتباط با معبود، مختص زمان پيامبران (عليهم السلام) نيست و به بعد از ايشان نيز راه مي­يابد.

در اين تفکرهاي اميدبخش مجدداً "...رَحمَةً لِلعاَلَمِينَ"[13] پيامبر اکرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را ديدم که ظهور موعودي را وعده داد و مشاهده کردم که او نيز موعودي دارد.

انتظارم هدف­دار شد، اما در انتظار بايد «مُنتَظَر» را شناخت و با او همراه بود. بدين سبب عاشقانه در وجود معشوق موعود جست و جو کردم. اجازه دادم که به مصداق "ذَلِکَ الکِتَابُ لارَيبَ فِيهِ هُدًي لِلمُتَّقِينَ"،[14] خود را متّقي بدانم و به کتاب قرآن کريم مراجعه کنم.

ابتدا در اين کتاب عظيم، اين آيۀ شريفه را خواندم که: "وَلَقَدکَتَبنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعدِ الذِّکرِ..."(و همانا در زبور [داوود پيامبر] پس از تورات نوشتيم...)[15] "...اََنَّ الاَرضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالّحُونَ"(...که زمين را بندگان شايستۀ ما به ارث خواهند ­برد)[16] و اينان موعود آل محمد و ياران او مي­باشند.

در اين آيه «ذکر» را در تمامي کتاب­هاي آسماني پيشين ديدم که قبل از زبور داوود همة آن­ها ظهور موعود را انگاشته بودند.

در جايي ديگر، آية "يُرِيدُونَ لِيُطفِؤُا نُورَ اللهِ بِأَفوَاهِهِم وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ..."،[17] را نظاره کردم و معنايش اين بود که: مي­خواهند با دهانشان نور خدا را خاموش کنند، ولي خداوند نور خود را با ظهور موعود تمام مي­کند و او را بر همة مذاهب باطل غلبه مي­دهد؛ به طوري که جز خداي يگانه پرستش نشود و در آن روز است که مهلت شيطان رانده­شده به اتمام مي­رسد و به دست پيامبر اکرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) به هلاکت خواهد رسيد.

تجلّي روز را پس از پايان شب ظلمت، پس از ظلم و تباهي و به مصداق "وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّي"،[18]با ظهور و قيام موعود ديدم و در آيۀ شريفۀ "هُوَ الَّذِي أَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَي وَ دِينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَليَ الدِّينِ کُلِّهِ..."[19] دانستم که فرستادة خدا موعود محمد(ص) است که خداوند او را بر همۀ کيش­هاي تاريخ غالب گرداند و او زمين را از عدل و داد پُر کند و دريافتم که اين آيه تأويلش بعد از تنزيل آن است و تاکنون وقوع آن مسجّل نشده است.

در لوح محفوظ تورقي ديگر نمودم که آيه­اي، درخشان شد و آن "...يَومَ يَأتِي بَعضُ ءَايَاتِ رَبِّکَ لايَنفَعُ نَفساً إِيمَانُهَا..."،[20] بود که روزي که يکي از آيات پروردگارت بيايد، در آن روز، ايمان کساني که قبلاً ايمان نياورده­اند، سودي نبخشد و دريافتم که «آيات» ائمه هستند و «بعض آيات» موعود آل محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم).

در مکاني ديگر، آيۀ "اَمَّن يُجِيبُ المُضطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَکشِفُ السُّوءَ وَيَجعَلُکُم خُلَفََاءَ الاَرضِ..."،[21] به ديدگانم جرقه­اي وارد نمود، چرا که امام معصوم (عليه السلام) فرمودند: «به خدا قسم «مضطر» اوست که در روز موعود، قائم موعود (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) در کنار کعبۀ خدا، با تلاوت اين آيۀ عظيم که همگان در تاريخ به تلاوت آن خو گرفته­اند، دو رکعت نماز در مقام حضرت ابراهيم (عليه السلام) بگذارد و خدا را بخواند، پروردگار نيز اجابت کند و او را در زمين خليفۀ خود گرداند و از اين پس با ظهورش، عدل را در پهنة خلقت بگستراند».[22]

در حرکتي ديگر، در آيه­اي «ارادۀ حق» را جويا شدم: "وَنُرِيدُ أَن نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ استُضعِفُوا فِي الاَرضِ وَنَجعَلَهُم أَئِمَّةً وَنَجعَلَهُمُ الوَارِثِينَ"،[23] اين آيه مرا نويد داد که «موعود» با ظهورش مستضعفان روي زمين را عزيز و دشمنانشان را ذليل خواهد نمود. و بالاخره آيه­اي متقن را درک کردم که حق، آمدني است؛ "...جَاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الباطِلُ اِنَّ الباطِلَ کانَ زَهُوقاً"،[24] و باطل رفتني، و حق اوست که امام معصوم (عليه السلام) نيز فرمودند: «إِذَا قَامَ القَائِمُ ذَهَبتَ دَولَه البَاطِلِ»(زماني که قائم ما ظهور کند، دولت باطل از ميان مي­رود).[25]

اندک اندک رخساره­ام در انتظار موعود، مصمّم­تر و گام­هايم در جادۀ انتظار استوارتر گرديد که ناگاه اسامي موعود محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را در آسمان ولايت حق، هم چون ستارگاني درخشنده ديدم و يکايک آن­ها را مرور کردم: يکي «مهدي» است و خداوند او را براي امر بزرگي هدايت کرده است و او که بر هر امر پوشيده­اي هدايت شده است، هادي نيز مي­باشد و اوست که با اهل زبور طبق زبور، با پيروان تورات طبق تورات، با اهل انجيل بر اساس انجيل و با اهل قرآن مطابق قرآن کريم رفتار و ايشان را هدايت خواهد کرد.

نام ديگر «قائم» است؛ در اين تصوّر به سر مي­بردم که ايستاده به چه معنايي است که اين روايت را شنيدم: «فرشتگان به درگاه الهي ناليدند و گفتند: پروردگارا، آيا قاتلين بهترين بندگانت و زادۀ اشرف برگزيدگانت را [امام حسين (عليه السلام) را] به حال خود وا مي­گذاري؟ خداوند به آن­ها وحي فرستاد که اي فرشتگان من! آرام گيريد. به عزّت و جلالم سوگند! از آن­ها انتقام خواهم گرفت هر چند بعد از گذشت زمان­ها باشد. آن گاه پروردگار عالم، امامان اولاد امام حسين (عليه السلام) را به آن­ها نشان داد و فرشتگان مسرور گشتند. يکي از آن­ها ايستاده بود و نماز مي­گزارد. خداوند فرمود: بِذلکَ القائِم اَنتقِم مِنهُم؛ به اين قائم، از آن­ها انتقام مي­گيرم»[26]

...قائم در روز قيام؛ روزي که امام معصوم (عليه السلام) آن روز را اوقاف رجعت (بازگشت پس از مرگ) و «ايام الله» مي­داند، ظهور مي­کند و پيروزي کامل از آنِ اوست. ديگر نام که به چهره­ام روشنايي داد؛ «صاحب الامر» بود که او صاحب امر بزرگي است و به آن از سوي پروردگار هدايت شده است و آن امر، برقراري عدل در زمين است. در اين زمان بود که عدل را و فلسفه­اش را روشن ديدم و عدالت را هدف بعثت انبياء و خلقت، تا عدالت­خواه باقي بماند و عدالت جمع را بر منفعت فرد ترجيح دهد و هدف صاحب الامر (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) همين است که عدل کلّي را در جهان بگسترد و انسان­ها را به فطرت درويشانش بيدار نمايد.

نظرم به نامي و درياي ديگري از معرفت معطوف گشت که آن را «منتقم» خواندم، آن که به حق به خون­خواهي حسين (عليه السلام) قيام مي­کند و انتقام او را مي­گيرد، تنها قائم موعود (عليه السلام) است. با اين کلام، روحم به گذشته پرواز کرد و نالان شد، چرا که هر چه در تاريخ ديدم، ظلم بود و تباهي و مظلوميت مستضعفان که از شهادت هابيل به دست قابيل آغاز و با شهادت و مظلوميت اجداد قائم آل محمد(ص) به اوج خود رسيد و پس از آن بزرگواران نيز ادامه يافت. اين را در خود حس مي­کردم که روزي مهدي قائم (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) بايد به پا خيزد و به خون­خواهي تمامي نجبا و نيکان تاريخ انتقام گيرد، چرا که اگر غير از اين باشد، فلسفة حق عليه باطل و استقرار نهايي حق و نابودي کامل باطل مؤاخذه خواهد شد، پس بايد او ظهور يابد که ظهورش، ظهور دوبارۀ تمامي بزرگان تاريخ است، اما با يک تفاوت و آن پيروزي نهايي حق است بر باطل و انتقام خوبان از بدان.

نام ديگر آن بزرگوار «غايب» بود و اما معنايش، که او بايد پس از ولادت غائب گردد تا امر بزرگ الهي را به سرانجام برساند و شاهد شاهدان تاريخ باشد تا بتواند شهادت پدران خود را، شهادت بزرگان و عدالت­خواهان زمانه را، شهادت مظلومان ظلم و فرعونيان، زراندوزان، قارونيان و تزوير بلعم باعوريان را به شهادت بگيرد و به ياري «ناصر» منصور شود و در زمان «نقر في الناقور» و در وقت معلوم ظاهر گردد.

آري، او را عصارة همة نيکان جهان ديدم که شباهتش به يونس پيامبر (عليه السلام)، در غيبت اوست که يونس پس از پيري در صورت جواني بر قومش بازگشت و به داوود رسول (عليه السلام) که بدون شاهد، مجرم را تشخيص مي­داد و مجازات مي­نمود و به نوح و خضر (عليهما السلام) در طول عمر و به يوسف نبي (عليه السلام)، در پنهان شدن او از خويشان و برادرانش و عموم مردم و اين که او را مي­بينند، ولي نمي­شناسند و به موسي (عليه السلام) که ولادتش از اسرار الهي بود و به عيسي (عليه السلام) در وجود اختلاف حيات و ممات در ميان مردم و به محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) در هدايت عادلانه و قيام به شمشير.

بالاخره به سال 255 هجري قمري او را در جهان نظاره کردم. پدرش امام حسن عسکري (عليه السلام) بود که چون همسرش، مادر امام عصر (عليه السلام) «نرجس خاتون» دختر يشوعا (پسر قيصر روم) باردار شد، حضرت به وي فرمودند: پسري مي­آوري که نامش محمد است و پس از من جانشين من خواهد بود و به راستي ولادتش نيز راز بود و مخفي، هم چون داستان ولادت ابراهيم که مادرش او را پنهان فارغ شد و تا بلوغ در غار به سر برد و همانند داستان موسي و صندوق حاوي مولود در بحر نيل، اما افسوس که ديري نپاييد و به دستور الهي براي به انجام رساندن امري بزرگ غايب شد و از نظرها پنهان.

 قدم­زنان در جادۀ انتظار در جست و جوي «مُنتَظَر» در حرکت بودم که علائم ظهورش را از امام معصوم (عليه السلام) شنيدم که در تفسير آيۀ شريفۀ "وَ قَالُوا لَو لا نُزِّلَ عَلَيهِ آيَةٌ مِن رَبّهِ قُل إنَّ اللهَ قادِرٌ عَلي أَن يُنَزِّلَ آيَةً وَلکِنَّ أَکثَرَهُم لايَعلَمُونَ"[27] فرمودند: «خداوند قادر است که عذابي از بالايتان فرو فرستد و در آخر الزمان آيات و علامت­هايي را به تو نشان مي­دهد که از جمله (دابة الأرض)؛ يعني جنبدة روي زمين، خروج دجال، آمدن عيسي ابن مريم و طلوع آفتاب از مغرب است»[28]و در کلامي ديگر شنيدم که مهدي (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) پس از اين که زمين را ظلم و تباهي فرا گرفت و پس از خروج شخصي به نام سفياني از شام و شخصي يمني از يمن و فرو رفتن لشکر کفر در «بيداء»  (محلي واقع در بيابان مکه و مدينه) و برخاستن پيام آسماني عظيم و خروج دجال ملعون و ظلم آن بر همگان، ظهور خواهد کرد و هر چه باطل است، از بين مي­برد و حق را پايدار خواهد نمود. هم چنان در علائم ظهور آن حضرت تفکر مي­نمودم و در جادۀ انتظار در پي فردي بودم که از او سراغي بگيرم که کتاب بحارالانوار علامه را پيش روي خود ديدم و صفحه­اي از آن را گشودم که حکايت مردي بود که قائم موعود (عليه السلام) را در وقت غيبت زيارت کرده بود و حکايت اين چنين بود:

«هنگامي که در خانۀ خدا طواف مي­کردم و شش طواف را تمام نموده، مي­خواستم طواف هفتم کنم، ناگاه چشمم به جمعي افتاد که در سمت راست کعبۀ شريفه نشسته و جواني نيکوروي و خوش­بوي با مهابت به آن­ها نزديک شد و به سخن گفتن پرداخت.

 سخني از سخن او بهتر و بياني از بيان او شيرين­تر و نشستني از نشستن وي بهتر نديده­ام. من پيش رفتم، از يکي پرسيدم: اين کيست؟ گفت: اين پسر پيغمبر است، هر سال يک روز براي خواص خود آشکار مي­گردد و با آن­ها سخن مي­گويد. من رو کردم به جانب آن شخص و گفتم: من خدمت شما رسيده­ام، مرا راهنمايي کنيد، خداوند راهنماي شما باشد. او مشتي سنگ ريزه در کف دست من ريخت، چون روي خود برگردانيدم، يکي از حاضران گفت: فرزند پيامبر(ص) به تو چه عطا فرمود؟ گفتم: سنگريزه! سپس دست خود را گشودم، ديدم پُر از طلاي ناب است! چون از آن جا رفتم، ديدم همان آقا به من رسيد و فرمود: علامت حقيقت و آثار حق برايت آشکار گشت و نابينايي قلبت برطرف شد، مرا مي­شناسي؟ گفتم: نه به خدا. فرمود: من همان مهدي هستم، من قائم مي­باشم که زمين را پُر از عدل مي­کنم بعد از آن از ستم پُر شده باشد، بدان که زمين از حجّت خدا خالي نمي­ماند؛ اين را که گفتم، امانت من بر گردن تو است که به برادران شيعه بازگو کني.»[29]

با شنيدن کلمة شيعه احساس عجيبي مرا احاطه کرد، در درونم فرو رفتم و به خود گفتم که شيعه و مُنتَظِر مهدي (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) در زمان انتظار چگونه بايد باشد؟ مَنِ مُنتَظِر، مُنتَظَر را از اين پس آگاهانه انتظارش را مي­کشم و مي­دانم او چه کسي است، اما نمي­دانم منتظِر کيست و چگونه انتظاري بايد داشته باشد که به تأمل فراوان، اعتقادم بر اين شد که انتظار مي­بايست سازنده، تحرک­بخش و تعهدآور باشد که از هر عبادتي اين­گونه انتظار افضل خواهد بود و فلسفۀ اين نوع انتظار را در اعتراض ديدم. اعتراض به باطل و به هر چه غير حق است. اعتراضي که به نابودي نهايي استکبار جهاني و پيروزي مستضعفان و رهروان راه حق مي­انجامد که قيام قائم به رسيدن ميوه­اي مي­ماند که بايد به رسيدن و آماده شدن آن براي چيدن مساعدت نمود و اين مساعدت جز با اعتراض به غير حق به انجام نخواهد رسيد.

 حسين (عليه السلام) مظهر پيام اعتراض در تاريخ، اوست که قبل از حضرت مهدي (عليه السلام) با يارانش به زمين رجعت و قائم (عليه السلام) را به جهانيان معرفي خواهد کرد و در سورة مبارکۀ «عصر» چه زيبا درک کردم که "وَالعصرِ"[30] «قسم به عصر و صاحب عصر» اين زمان، زمان انتظار است. انتظار به قيام قائم که بايد ابتدا توصيه به حق نمود و اعتراض به غير حق و سپس صبر کرد و منتظر ماند تا خسران عارض نگردد و يا در آيه­اي ديگر از لوح محفوظ، فلسفة انتظار را دريافتم که "فَاَعرِض عَنهُم..."[31] اعراض کن و اعتراض "...وَانتَظِر..."[32] و منتَظِر باش، اندکي تأمل مي­کنم و مجدداً به خويشتن تذکر مي­دهم که تکاليف، در زمان غيبت و انتظار بر تمامي افراد مستمر و ثابت است و انسان «مُنتَظِر» هر چند از لحاظ مکاني به سوي «مُنتَظَر» حرکتي ندارد، بلکه بايد از نظر روحي و معنوي به سوي «مُنتَظََر» متحرک و متعهد باشد، تا او ظاهر گردد و «مُنتَظِر» را از انتظار، رهايي و نجات بخشد.

 با قلبي مطمئن و آکنده از آرامش، در انتظار، تعهد مي­آفرينم و مي­دانم که اين انتظار، آرمان قيام و انقلاب مهدي (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) است که يک فلسفة بزرگ اجتماعي و تاريخي را در بر دارد و ويژگي­هاي آن خوش­بيني به آيندة بشر، نابودي نهايي دشمنان اسلام، پيروزي نهايي صلاح و تقوا، عمران تمام زمين، بلوغ عقلي و اجتماعي بشر، برقراري عدالت و مساوات، منتفي شدن جنگ و برقراري صلح و صفا، از بين رفتن کامل مفاسد اخلاقي، سازگاري انسان و طبيعت و بالاخره برقراري حکومت جهاني واحد عدل­گستر خواهد بود.

آري، او به يقين و به فرمودۀ پيامبر اکرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) حتّي يک روز مانده به آخر زمان، تکيه زده بر کعبه، خطاب به 313 نفر از ياران خاصه­اش اين آية شريفه را تلاوت خواهد کرد:

"بَقِيَّتُ اللهِ خَيرٌ لَکُم اِن کُنتُم مُؤمِنِينَ..."[33] و دو رکعت نماز در مقام ابراهيم به جا خواهد آورد، که تمامي نيکان تاريخ به او اقتدا خواهند نمود و پس از آن، در يک دست پرچم اسلام و قرآن، و در دست ديگر شمشير را به اهتزاز در مي­آورد و مي­فرمايد: «اَنَا بَقِيَة الله فِي اَرضِهِ؛ منم آن بقية سفيران الهي در روي زمين، منم تحقق­بخش ايده­آل همۀ انبيا و اوليا و نيکان مبارز راه حق، منم آن که آرزوي استقرار مدينۀ فاضلة تاريخ را برآورده خواهم کرد. منم آن که شعار "اِنَّ الدِّينَ عِندَ اللهِ الاِسلامُ..."[34] را مسجّل و محقق مي­سازم. منم که تمامي بت­هاي تاريخ را باطل و تنها خداي يگانه را حق مي­خوانم، منم قائم آل محمد، پيشواي منتقم، صاحب زمان، موعود تمامي جهان و منم مهدي مُنتَظَر که مُنتَظِر را از انتظار رهايي خواهم داد.»[35]

 

ضرورت انتظار

در تفکر شيعي، انتظار موعود به عنوان يک اصل مسلّم اعتقادي مطرح بوده و در بسياري از روايات، بر ضرورت انتظار قائم آل محمد (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) تصريح شده است که از جمله مي­توان به روايات زير اشاره کرد:

1. محمد ابن ابراهيم نعماني در کتاب الغيبه روايت کرده است:

«روزي امام صادق (عليه السلام) خطاب به اصحاب خود فرمودند: آيا شما را خبر ندهم به آن چه خداي، صاحب عزّت و جلال، هيچ عملي را جز به آن از بندگان نمي­پذيرد؟ گفتند: چرا، فرمود: گواهي دادن به اين که هيچ شايستۀ پرستشي جز خداوند نيست و اين که محمد(ص) بنده و فرستادۀ او است و اقرار کردن به آن چه خداوند به آن امر فرموده و ولايت ما و بيزاري از دشمنانمان ـ يعني خصوص امامان ـ و تسليم شدن به آنان و پرهيزکاري و تلاش و مجاهدت و اطمينان و انتظار قائم (عليه السلام).»[36]

2. ثقة الاسلام کليني در کتاب الکافي روايت مي­کند که:

«روزي مردي بر حضرت ابوجعفر امام باقر (عليه السلام) وارد شد و صفحه­اي در دست داشت؛ حضرت باقر(ع) به او فرمود: اين نوشتة مناظره کننده­اي است که پرسش دارد از ديني که عمل در آن مورد قبول است. آن مرد عرض کرد: رحمت خداوند بر تو باد! همين را خواسته­ام. پس حضرت ابوجعفر باقر (عليه السلام) فرمودند: گواهي دادن به اين که خدا يکي است و هيچ شريکي براي او وجود ندارد و اين که محمد، بنده و رسول او است و اين که اقرار کني به آن چه از سوي خداوند آمده و ولايت ما خاندان و بيزاري از دشمنان ما و تسليم به امر ما و پرهيزکاري و فروتني، و انتظار قائم ما، که ما را دولتي است که هر وقت خداوند بخواهد آن را خواهد آورد.»[37]

3. شيخ صدوق در کتاب کمال الدين از عبدالعظيم حسني روايت مي­کند که:

«روزي بر آقايم محمد ابن علي ابن موسي ابن جعفر ابن محمد ابن علي ابن الحسين ابن علي ابن ابي طالب (عليه السلام) وارد شدم و مي­خواستم که دربارۀ قائم (عليه السلام) از آن حضرت سؤال کنم که آيا همان مهدي است يا غير او؟ پس خود آن حضرت آغاز سخن کرده و به من فرمودند:

اي ابوالقاسم! به درستي که قائم (عليه السلام) از ماست و اوست مهدي که واجب است در [زمان] غيبتش انتظار کشيده شود و در [زمان] ظهورش، اطاعت گردد، و او سومين [امام] از فرزندان من است.»[38]

روايات يادشده و بسياري روايات ديگر ـ که در اين مجال فرصت طرح آن­ها نيست ـ همگي بر لزوم انتظار حضرت قائم (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) در دوران غيبت دلالت مي­کند، اما حال بايد ديد که انتظار چه فضيلتي دارد و در کلام معصومين (عليهم السلام) از چه جايگاهي برخوردار است.

 

فضيلت انتظار

در روايات اسلامي آن چنان مقام و منزلتي براي منتظران موعود بر شمرده شده که گاه انسان را به تعجب وا مي­دارد که چگونه ممکن است، عملي که شايد در ظاهر ساده جلوه کند، از چنين فضيلتي برخوردار باشد. البته توجه به فلسفۀ انتظار و وظايفي که براي منتظران واقعي آن حضرت برشمرده شده، سرّ اين فضيلت را روشن مي­سازد:

1. از پيامبر گرامي اسلام (صلّي الله عليه و آله و سلّم) روايت شده است که فرمودند:

«برترين عبادت­ها، انتظار فرج است».[39]

2. همچنين از آن حضرت روايت شده است که:

«برترين جهاد امّت من، انتظار فرج است».[40]

3. مرحوم مجلسي در کتاب بحار الانوار از اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل مي­کند که آن حضرت فرمودند:

«منتظر فرج باشيد و از رحمت خداوند نااميد نشويد. به درستي که خوشايندترين اعمال نزد خداوند صاحب عزّت و جلال، انتظار فرج است».[41]

4. شيخ صدوق در کتاب کمال الدين از امام صادق (عليه السلام) روايت کرده که آن حضرت به نقل از پدران بزرگوارشان ـ که بر آن­ها درود باد ـ فرمودند:

«مُنتَظِر امر (حکومت) ما، بسان آن است که در راه خدا به خون خود غلتيده باشد».[42]

 5. در همان کتاب به نقل از امام صادق (عليه السلام) روايت ديگري به اين شرح در فضيلت منتظران وارد شده است:

«خوشا به حال شيعيان قائم ما که در زمان غيبتش چشم به راه ظهور او هستند و در هنگام ظهورش، فرمانبردار او، آنان اولياي خدا هستند؛ همان­ها که نه ترسي برايشان هست و نه اندوهگين شوند».[43]

6. در روايت ديگري مرحوم مجلسي از امام صادق (عليه السلام) نقل مي­کند که:

«هر کس از شما بميرد در حالي که مُنتَظِر اين امر باشد، همانند کسي است که با حضرت قائم در خيمه­اش بوده باشد. سپس حضرت چند لحظه­اي درنگ کرده، آن­گاه فرمودند: نه، بلکه مانند کسي است که در خدمت آن حضرت شمشير بزند. سپس فرمودند: نه، به خدا هم چون کسي است که در پيشگاه رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) شهيد شده باشد».[44]

 

چرا اين همه فضيلت؟

با مشاهدۀ روايات يادشده، ممکن است براي بسياري اين پرسش پيش آيد که چرا انتظار از چنين فضيلتي برجسته­اي برخوردار است؟ براي رسيدن به پاسخ مناسبي براي اين پرسش، چند نکتۀ اساسي را بايد مورد توجه قرار داد:

 

1. انتظار؛ حلقۀ اتصال شيعه با امام معصوم(ع)

چنان که مي­دانيد «ولايت» و «امامت» رکن اساسي مکتب تشيّع است و اعتقاد به ضرورت وجود حجّت خدا و امام معصوم در هر عصر و زمان، از بارزترين نقاط تمايز اين مکتب از ساير مکتب­هاست. از ديدگاه شيعه، پذيرش ولايت معصومين (عليهم السلام) و به طور کلّي تسليم در برابر امام و حجّت عصر، سرآمد همۀ فضيلت­ها و شرط اساسي قبولي همۀ اعمال عبادي است. البته انتظار به همان مفهوم درست آن؛ يعني اميد به ظهور و قيام عدالت­گستر دوازدهمين امام معصوم از خاندان پيامبر اکرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) همو که در حال حاضر، حجّت خدا، واسطۀ فيض الهي، زنده و شاهد و ناظر اعمال شيعيان خود و فريادرس آن­ها در گرفتاري­ها و ناملايمات است.

2. انتظار، معيار ارزش انسان­ها

آرزوها و آمال انسان­ها معيار خوبي براي سنجش ميزان رشد، کمال و تعالي آن­هاست؛ تا آن جا که برخي مي­گويند: «بگو چه آرزويي داري، تا بگويم کيستي.» آرزوهاي بلند متعالي و ارزشمند، حکايت از کمال روح و رشد شخصيت انسان­ها و بلنداي همّت آن­ها مي­کند. به عکس، آرزوهاي خرد، حقير و بي­ارزش، نشان از بي­همّتي و رشدنيافتگي افراد دارد.

امام علي (عليه السلام) در همين زمينه مي­فرمايند: «ارزش مرد به اندازۀ همّت اوست.»[45]

پس از اين مقدمه مي­توان گفت که چون انسان مُنتَظِر، برترين و ارزشمندترين آمال و آرزوهاي ممکن را داراست، به طور طبيعي از مهم­ترين و والاترين ارزش­ها نيز برخوردار است.

توضيح اين که آرزوي نهايي انسان مُنتَظِر، حاکميت نهايي دين خدا و مذهب اهل بيت (عليهم السلام) بر سراسر جهان، استقرار حکومت صالحان و مستضعفان در سراسر گيتي، کوتاه شدن دست ظالمان و مستکبران از گوشه گوشة جهان، برقراري نظام قسط و عدالت بر پهنة زمين و گسترش امنيت و رفاه در جاي جاي کرة خاکي است.

3. انتظار، عامل پويايي و سازندگي فرد و اجتماع

چنان که از مطالب بعدي و در بحث از وظايف منتظران روشن خواهد شد، انتظار نقش مهمي در سازندگي، پويايي و اصلاح فرد و جامعه در زمان غيبت دارد و اگر انسان مُنتَظِر به وظايفي که براي او برشمرده شده، عمل کند، به الگوي مطلوب انسان دين­دار دست مي­يابد و از جايگاه و مرتبۀ والايي برخوردار مي­شود. به عبارت ديگر انسان منتظر با رعايت همۀ شرايط انتظار، به همان شأن و منزلتي که مورد انتظار دين اسلام است، رسيده و به بالاترين نقطۀ کمال نائل مي­شود.

. . .

 

منابع و مآخذ:

1. قرآن کريم؛ ترجمۀ ناصر مکارم شيرازي.                                                                                                                                                                                                            

2. نهج­البلاغه؛ ترجمۀ سيدجعفر شهيدي؛ تهران؛ انتشارات علمي و فرهنگي؛ 1378ش.    

3. امام خميني؛ صحيفة نور؛ تهران؛ انتشارات سازمان مدارک فرهنگي انقلاب اسلامي؛ 1361ش.                                                                                                                                                                                                  

4. ابن بطوطه؛ سفرنامه؛ تهران؛ آگاه؛ 1370ش.

5. ابن منظور؛ لسان العرب؛ بيروت؛ دار الاحياء التراث العربي؛ 1374ش.

6. امين. محسن؛ اعيان الشيعه؛ تحقيق حسن امين؛ بيروت؛ دارالتعارف للمطبوعات؛ بي­تا.

7. بحراني. سيدهاشم؛ البرهان في تفسير القرآن؛ بي­جا؛ بي­نا؛ بي­تا.

8. جر. خليل؛ فرهنگ لاروس؛ ترجمۀ سيدحميد طيّبيان؛ تهران؛ اميرکبير؛ 1365ش.

9. جوزي الشرتوني اللبناني. سعيد؛ اقرب الموارد في فصح العربية و الشوارد؛ بيروت؛ مکتبة لبنان؛ 1371ش.

10. حرعاملي. محمد ابن حسن؛ وسائل الشيعه؛ قم؛ مؤسسۀ آل­البيت؛ 1367ش.

11. حکيمي. محمدرضا؛ در فجر ساحل؛ تهران؛ آفاق؛ 1374ش.

12. حسني. سيد ابن طاووس؛ مصباح الزائر؛ قم؛ مؤسسۀ آل­البيت؛ 1375ش.

13. خراز قمي رازي. محمدعلي؛ کفاية الاثر.

14. شيخ طوسي؛ الغيبة؛ تهران؛ مکتبة نبوي؛ 1356ش.

15. شيخ طوسي؛ مصباح المتهجّد؛ بيروت؛ مؤسسة فقه الشيعه؛ 1369.

16. صافي گلپايگاني. لطف­الله؛ منتخب الاثر؛ تهران؛ مکتبة الصدر؛ 1373ش.

17. صدوق. ابوجعفر محمد ابن علي ابن الحسين؛ علل الشرائع؛ تهران؛ دارالحجة للثقافة؛ 1375ش.

18. صدوق. ابوجعفر محمد ابن علي ابن الحسين؛ کمال­الدين و تمام النعمة؛ مشهد؛ آستان قدس رضوي؛ 1366ش.

19. طبرسي. ابومنصور احمد ابن علي ابي طالب؛ ترجمۀ حسن مصطفوي؛ کتابخانۀ سنائي.

20. عميد. حسن؛ فرهنگ عميد؛ تهران؛ اميرکبير؛ 1375ش.

21. فيومي. احمد ابن محمد؛ المصباح المنير؛ قم؛ دارالهجرة؛ 1372ش.

22. قمي. شيخ عباس؛ مفاتيح الجنان؛ تهران؛ چکاد؛ 1377ش.

23. قندوزي. سليمان ابن ابراهيم؛ ينابيع المودة؛ قم؛ دارالاسوه؛ 1375ش.

24. کفعمي. ابراهيم ابن علي؛ المصباح؛ بي­جا؛ بي­نا؛ بي­تا.

25. کليني. محمد ابن يعقوب؛ اصول کافي؛ تهران؛ علميه؛ 1363ش.

26. کوراني عاملي. علي؛ معجم الاحاديث الامام المهدي(عج)؛ قم؛ مؤسسة المعارف الاسلامية؛ 1411ق.

27. مجلسي. محمدباقر؛ بحارالانوار؛ بيروت؛ دار الاحياء التراث العربي؛ 1364.

29. مجلسي. محمدباقر؛ مرآة العقول في شرح اخبار آل الرسول؛ تهران؛ دارالکتب الاسلامية؛ 1363ش.

30. موسوي اصفهاني. ميرزا محمدتقي؛ مکيال المکارم في فوائد الدعاء للقائم(عج)؛ تهران؛ بدر؛ 1361ش.

31. نجفي. محمدحسن؛ جواهر الکلام في شرح شرائع الاسلام؛ بيروت؛ دارالاحياء التراث العربي؛ 1365.

32. نشرية جمهوري؛ دي 1376ش.

33. نعماني. محمد ابن ابراهيم؛ الغيبة؛ قم؛ انوارالهدي؛ 1422ق. 

34. نوري حسين؛ نجم الثاقب؛ قم؛ انوارالهدي؛ 1373ش.

 

پي­نوشت



صحيفۀ نور؛ مجموعه رهنمودهاي امام خميني(ره)؛ ج20؛ صص199ـ198.

 2ـ همان؛ ج7؛ ص255.

[3]ـ سورۀ مبارکۀ قلم؛ آيۀ شريفۀ 1.

4ـ سورۀ مبارکۀ مؤمنون؛ آيۀ شريفۀ 14.

5ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 20.

6ـ سورۀ مبارکۀ نحل؛ آيۀ شريفۀ 12.

7ـ سورۀ مبارکۀ انبياء؛ آيۀ شريفۀ 105.

8ـ سورۀ مبارکۀ لقمان؛ آيۀ شريفۀ 13 .

9ـ نشريۀ جمهوري؛ دي­ماه 1376 .

10ـ سورۀ مبارکۀ احزاب؛ آيۀ شريفۀ 45.

11ـ سورۀ مبارکۀ صف؛ آيۀ شريفۀ 6.

12ـ سورۀ مبارکۀ مائده؛ آيۀ شريفۀ 3.

13ـ سورۀ مبارکۀ انبياء؛ آيۀ شريفۀ 107.

14ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 2.

15ـ سورۀ مبارکۀ انبياء؛ آيۀ شريفۀ 105.

16ـ همان.

17ـ سورۀ مبارکۀ صف؛ آيۀ شريفۀ 8 .

18ـ سورۀ مبارکۀ ليل؛ آيۀ شريفۀ 2.

19ـ سورۀ مبارکۀ توبه؛ آيۀ شريفۀ 33.

20ـ سورۀ مبارکۀ انعام؛ آيۀ شريفۀ 158.

21ـ سورۀ مبارکۀ نمل؛ آيۀ شريفۀ 62.

22ـ مجلسي؛ بحار الانوار؛ ج51؛ ص48.

23ـ سورۀ مبارکۀ قصص؛ آيۀ شريفۀ 5  .

24ـ سورۀ مبارکۀ اسراء؛ آيۀ شريفۀ 81.

25ـ کليني؛ کافي؛ ج8؛ ص287.

26ـ صدوق؛ علل الشرايع؛ ج1؛ ص60.

27ـ سورۀ مبارکۀ انعام؛ آيۀ شريفۀ 37.

28ـ مجلسي؛ بحارالانوار؛ ج52؛ ص181.

29ـ همان؛ ج52؛ ص1.

30ـ سورۀ مبارکۀ عصر؛ آيۀ شريفۀ 1.

31ـ سورۀ مبارکۀ سجده؛ آيۀ شريفۀ 30.

32ـ همان.

33ـ سورۀ مبارکۀ هود؛ آيۀ شريفۀ 86.

34ـ سورۀ مبارکۀ آل­عمران؛ آيۀ شريفۀ 19.

35ـ مجلسي؛ بحارالانوار؛ ج52؛ ص191.

36ـ نعماني؛ الغيبة؛ ص200؛ ح16.

37ـ کليني؛ کافي؛ ج2؛ ص22؛ ح13.

38ـ صدوق؛ کمال­الدين و تمام النعمة؛ ج2؛ ص377؛ ح1 .

39ـ همان؛ ج1؛ ص287؛ ح2.

40ـ مجلسي؛ بحارالانوار؛ ج74؛ ص143.

41ـ همان؛ ج52؛ ص123؛ ح7 .

42ـ صدوق؛ کمال­الدين و تمام النعمة؛ ج2؛ ص645؛ ح6.

 43ـ همان؛ ص357؛ ح54.

 44ـ مجلسي؛ بحارالانوار؛ ج52؛ ص126؛ ح18.

45ـ نهج­البلاغه؛ ترجمۀ سيدجعفر شهيدي؛ کلمات قصار47؛ ص477.

 

فريده شفيعي­ثاني

کارشناس ارشد الهيات و معارف اسلامي و مدرس تربيت معلم امام جعفر صادق(ع)

 

شنبه 2 مرداد 1389 - 10:48


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری