پنجشنبه 30 آبان 1398 - 10:9
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

بچه‌هاي سنگان

 

بچه‌هاي سنگان

نويسنده: حسين فتاحي

انتشارات سوره مهر

چاپ دوم: 1388

اين كتاب رماني با موضوع انقلاب و براي گروه سني نوجوان است كه سال 1374 براي نخستين بار منتشر شده است.

زمان داستان اثر حاضر مربوط به سال 1357 است و زندگي نوجواني را حكايت مي‌كند كه پدرش از نيروهاي ارتشي است و به دليل تمرد از دستور مافوقش به نقطه‌اي دوردست تبعيد مي‌شود. اين پدر همسر و فرزندانش را روستاي سنگان انتقال مي‌دهد و در همين حال مأموران در جستجوي او به روستا مي‌آيند و موجب آگاهي مردم روستا نسبت به وقايع مبارزات مردم مي‌شوند...

«ماشين سرهنگ از سراشيبي پايين آمد. تند مي‌آمد و گرد و خاك زيادي به هوا بلند شده بود. گرد و خاك مثل ديواره پهن و مارپيچي بود كه به دنبال ماشين كشيده مي‌شد. سرهنگ تا نزديك پل آمد و به شدت ترمز كرد و از ماشين بيرون پريد. سه نفر ديگر هم هماره سرهنگ بودند. آن‌ها هم درهاي ماشين را باز كردند و جلو دويدند. سرهنگ به ماشين‌هاي سوراخ سوراخ نگاه كرد و با ديدن جسدهاي خونين لبش را گاز گرفت و رو به همراهش گفت: بيچاره حسيني است، آن هم رسولي و دكتر كامران!»...

قسمت ديگري اين داستان را مرور مي‌كنيم: «از همان لحظه ورود پدربزرگ و ديگران، مردم ده دسته به دسته به ديدن آن‌ها مي‌افتند. حتي نصرت كه آن روز با پدربزرگ دعوا داشت همراه كدخدا و ديگران به خانه ما آمدند. كدخدا انگار سعي داشت از غافله عقب نماند. مردم از شهر مي‌پرسيدند. از آن چه بر آن‌ها گذشته بود. از زندان و از ديگراني كه همراه آن‌ها زندان بودند پدربزرگ با اينكه هميشه كم‌حرف بود گويا در آن دو هفته آنقدر ماجرا سرش آمده بود كه هر چه مي‌گفت، حرف‌هايش تمامي نداشت. تعجب من از اين بود كه مردمي كه تا چند هفته پيش مي‌ترسيدند يك كلمه از شاه و تظاهرات و آقاي خميني حرف بزنند، حالا كنار هم نشسته بودند و بي‌هيچ واهمه‌اي حرف‌هايشان را مي‌زدند»...

در بخش ديگري از اين رمان جذاب مي‌خوانيم: «نزديك مسجد كه رسيديم، حاجي به طرف دري كه قبلاً از آن وارد مسجد شده بوديم نرفت. تعجب كردم مگر قرار نبود برويم مسجد، اعلاميه‌ها را تحويل بدهيم، حاجي خودش اين را گفته بود. چند قدم مانده به مسجد، وارد كوچه‌ باريكي شديم. كوچه در اندازه دو متر پهنا داشت و حدود بيست متري طول، ته كوچه كه رسيديم پيچيديم طرف راست. آن جا، در كوچكي بود، كليد را از جيبش درآورد و در را باز كرد از پله‌هاي زيادي بالا رفتيم و به اتاق كوچكي رسيديم. آن جا دو نفر منتظرمان بودند. حاجي، پاكت‌هاي سيب‌ها و هويج‌ها را كنار گذاشت و بسته‌هاي اعلاميه را به آن دو نفر داد. آن‌ها برداشتند و خيلي سريع رفتند»...

حسين فتاحي، متولد 1336 يزد، داراي مدرك كارشناسي است فتاحي در سه حوزه تأليف، ترجمه و بازنويسي آثار كلاسيك فارسي براي كودكان و نوجوانان آثار متعددي منتشر كرده كه «آتش در خرمن» و «پسرك جزيره» در زمينه ادبيات پايداري است و «عشق سال‌هاي جنگ» رمان ديگر او تاكنون شش بار تجديد چاپ شده است «مدرسه انقلاب»، «كودك و توفان»، «امير كوچولوي هشتم» و بازنويسي قصه‌هاي شاهنامه و «سمك عيار» از ديگر آثار اوست.

 

 

 

يكشنبه 27 تير 1389 - 10:45


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری