يكشنبه 31 شهريور 1398 - 7:53
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

كارآگاه سركرده

 

كارآگاه سركرده

به كوشش: داريوش عابدي

انتشارات سوره مهر

چاپ دوم 1388

داستان كتاب حاضر درباره نوجواني است كه به داستان‌هاي پليسي علاقه‌منداست و دوست دارد در بزرگسالي كارآگاه شود. در محله آن‌ها كارآگاهي زندگي مي‌كند كه با ساواك همكاري دارد. اين نوجوان كه فردي انقلابي است بعد از مدتي زنداني بودن به علت فعاليت انقلابي، آزاد مي‌شود و اين كارآگاه هم در محله آن‌ها مراقب اوست... تا به فعاليت‌هاي انقلابي او و دوستانش پي ببرد.

«سر دو راهي كه يكي راهش مي‌آمد طرف من، كارآگاه سركرده پيچيد طرف منزل آقاي لطيف. دويدم طرفش و نفس نفس زنان داد كشيدم، آقاي سركرده! اين دفعه ايستاد. يك كم مكث كرد و بعد برگشت جلويش ايستادم. نفسم بالا نمي‌آمد. به زحمت گفتم: سلام. جوابم را داد گفت: بله؟ يك دفعه هول كردم و همه چيز از خاطرم رفت»...

در قسمت ديگري مي‌خوانيم: «كارآگاه سركرده، بيش‌تر شبيه كارآگاه‌هايي بود كه تبه‌كاران را دستگير مي‌كردند. دلم مي‌خواست وقتي بزرگ شدم مثل او شوم. خيلي از او خوشم مي‌آمد. يك كارآگاه تمام عيار بود. بچه‌ها مي‌گفتند: پليس مخفي است. برآمدگي هفت تير هميشه از پشت كمرش پيدا بود. موهاي جوگندمي صافي داشت. هميشه كت و شلوار سرمه‌اي مي‌پوشيد، با يك كلاه شاپو كه مي‌گذاشت سرش، شبيه يكي از كارآگاه‌هايي بود كه من ماجراهايشان را مي‌خواندم».

نويسنده تلاش كرده است تا با خلق دنيايي مركب از فانتزي و حقيقت انتقال‌دهنده فضايي انقلابي براي نوجوانان باشد.

در بند ديگر اين داستان آمده است: «از وقتي با كارآگاه سركرده قول و قرار گذاشته بودم يك هفته‌اي مي‌گذشت. در اين فاصله اصلاً از چيزي سر در نياورده بودم. چند بار داشت از دستم در مي‌رفت كه به بابا و دايي بگويم، ولي در آخرين لحظه خودم را نگه داشتم توي اين يك هفته، از پخش كردن اعلاميه خبري نبود ولي ديوارنويسي‌ها ادامه داشت. يكي دوبار كارآگاه سركرده را توي محوطه‌ راه‌آهن ديدم. چشم غره‌اي به من رفت و جواب سلام مرا با سر داد. مي‌دانستم خيلي از دست من ناراحت است. حق هم داشت آن طور كه من به او قول داده بودم هر كسي بود فكر مي‌كرد يك روزه قال قضيه را مي‌كنم يك بار بابا به من طعنه زد: شنيدم با آقاي سركرده حرف مي‌زني. من هم گفتم: از من از درس پسرش پرسيد»...

خلق صحنه‌هايي كه تحرك و هيجان را به خوبي براي مخاطب نوجوان منتقل مي‌كند از ديگر ويژگي‌هاي اين اثر است در قسمت ديگري از داستان مي‌خوانيم: «همان طور كه مي‌دويدم، برگشتم، ماشين آمده بود اين طرف خيابان. احساس كردم چند تا وزنه بسته‌اند به پايم و خوب نمي‌توانم بدوم. صداي ماشين را مي‌شنيدم كه هر لحظه نزديك‌تر مي‌شد. چند متري تا خيابان فرعي مانده بود. پيچيدم طرفش.

خيابان كاملاً تاريك بود. بي آنكه بدانم كجا مي‌روم مي‌دويدم جلو. نور چراغ را پشت سرم احساس كردم. خودم را چسباندم به ديوار. صداي گلوله‌اي تنم را لرزاند. گريه‌ام گرفته بود كه با گلوله مرا بزنند. قلبم انگار آمده بود تا گلويم نمي‌توانستم نفس بكشم رسيدم به كوچه‌اي خواستم خودم را بيندازم داخل كوچه كه شليك گلوله باز بلند شد يك دفعه احساس كردم چيزي مرا به جلو پرت كرد»...

نويسنده اين كتاب را سال 1373 نوشته است كه در مركز آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري توليد و چاپ اول آن سال 1375 عرضه شد. در چاپ دوم اين كتاب تغييراتي در جمله‌بندي و كلمات صورت گرفته تا رواني و سادگي داستان بيشتر شود.

نويسنده كتاب داريوش عابدي متولد 1336 است و از او تا كنون كتاب‌هاي گوناگوني در حوزه ادبيات كودك و نوجوان منتشر شده است كه از آن ميان مي‌توان به آثاري چون «آن سوي مه» 1366، «پلي به سوي قصه‌نويسي» 1370، زنگ آخر 1368 و غم اين ؟؟ 1369 اشاره كرد.

موضوع جذاب كتاب «كارگاه سركرده» و نوع نگارش آن زمينه انتشار مجدد آن را فراهم نموده است.

 

چهارشنبه 23 تير 1389 - 12:44


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری