سه‌شنبه 28 اسفند 1397 - 8:59
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

مثل رود پرخروش

 

مثل رود پرخروش

نوشته بهمن پگاه راد

انتشارات سوره مهر

چاپ دوم 1388

موضوع اين داستان، چگونگي رويارويي جوانان با جنگ است كه در دو فصل به رشته تحرير درآمده است. داستان بلندي كه در اين كتاب به چاپ رسيده است درباره روزهاي ابتدايي جنگ تحميلي و براي گروه سني نوجوان نگاشته شده است، همچنين، حوادث پشت جبهه و بازتاب جنگ در شهر نيز به تصوير كشيده شده است. داستان به زبان اول شخص مفرد و از زبان يك نوجوان نگاشته شده است.

در قسمتي از اين كتاب مي‌خوانيم:

«... هوا داغ‌تر شده است اما چند نفر كنار درخت ايستاده‌اند و عكاس دوره‌گرد براي آن‌ها عكس مي‌اندازد. گرما و عكس! سربازها سرشان را از ته تراشيده‌اند حتماً در لشگر خدمت مي‌كنند لشگر 92 و حالا مي‌خواهند زير پل معلق عكس يادگاري داشت باشند. شايد از هشر ما مي‌روند نمي‌دانم. كاش مي‌شد رفت و از آن‌ها پرسيد اين كار را نمي‌كنم و برمي‌گردم. از پل مي‌گذرم و در راستاي دكان‌ها تند و تند عبور مي‌كنم تصميم را گرفته‌ام. مي‌خواهم بدوم براي تهيه روزنامه ديواري مقوا بخرم، اما فكر مي‌كنم چرا در روزهاي گذشته به اين فكر نيفتاده بودم، به فكر روزنامه ديواري! مي‌گويم يعني دير نيست؟ بعد به خود جواب مي‌دهم. نه، خيلي به موقع است...»

گر چه فضاي داستان تصويرگر ايام جنگ است اما نويسنده تلاش كرده تا آن را شاداب و جذاب نگه دارد.

در فصل دوم اين اثر و در بخشي از آن آمده است:

«وقتي به راه مي‌افتم، ياد خبرهاي شب گذشته تلويزيون مي‌افتم. بمباران نقطه‌هاي مختلف، شهيد شدن، همين‌طور كه فكر مي‌كنم يادم مي‌افتد كه چيزي را از ياد برده‌ام. هر چه فكر مي‌كنم متوجه نمي‌شوم كه آن چيز، چيست، دفتر و خودكار همراهم است و اين براي اولين روز كافي است. جلوتر كه مي‌روم مي‌فهميم كه آن چيز، چيست. مقواي روزنامه‌ ديواري! روزنامه‌اي كه هنوز هيچ مطلبي روي آن ننوشته‌ام. هر چه توي كوچه چشم مي‌اندازم از بچه‌هاي مدرسه خبري نيست. سرم زير است و دارم به آن چه كه ديروز رخ داده است فكر مي‌كنم از نمايندگي كه برگشتيم، مادر گفت يك دفعه همه از خانه بيرون ريختند بعد حامد به مادر گفت كه از آبادان تلفن شده خيلي‌ها از شهر بيرون رفته بودند و حالا من ديگر به نمايندگي فكر نمي‌كردم.»...

در ادامه قسمتي ديگر را مرور مي‌كنيم

« بر سرعت قدم‌هايم مي‌افزايم، بايد زودتر خودم را به نمايندگي برسانم. همه خبرها آنجاست حتماً آقاي غلامي هم آنجاست. صبح هنوز آفتاب نزده بود كه بابا از خانه بيرون زد. رو به مادر كردم و گفتم: بابا كجا رفت مادر گفت: نمي‌دانم! حتماً براي روزنامه‌ها رفت. امروز خبرها مهم است»...

به طور كلي اين داستان زندگي پسر نوجواني را به تصوير كشيده كه به تهيه خبر درباره جنگ و در حاشيه جبهه پرداخته است.

قسمت دوم اين رمان كودكان با عنوان «ما جبهه‌ بوديم» نيز اتمام يافته است و در دست انتشار مي‌باشد.

 

 

 

چهارشنبه 16 تير 1389 - 11:22


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری